آزادی اندیشه اینجوریا نمیشه -(کامل -نوشته شده 1401)

علی ناظر: آزادی اندیشه اینجوریا نمیشه – 1

نمیدونم برای شما هم اتفاق میفته یا نه؛ ولی گاهی از اوقات میشه که من و قلمم با هم شدیدا گلاویز میشیم. او میخواد همنطوری سرشو بندازه پایین، بگیره و بره و هرچی دلش خواست بنویسه، و من، اینطوری نیستم. قلمم گاهی وقتا اونقدر عصبانی میشه و سرم داد میکشه و تو سرم میزنه که تا مدتها از سردرد نمیتونم خودمو تو آینه نگاه کنم. یک چیزایی میگه و حرفا و برچسبایی میزنه که اگه به شما میزد تا حالا، صدباره، انداخته بودینش دور و یا چنان میزدین تو سرش که نوکش برای همیشه کج بشه. من، اینطوری نیستم. یعنی زورم بهش نمیرسه. بالاخره اون قلمه و من، فقط صاحب قلم.
خیلی وقته که قلم اعاده حیثیت کرده و منو به دادگاه کشونده و پاشو توی یک کفش کرده که یا قلم باید استقلال داشته باشه و یا بهتره که اصلا قلم نباشه. خیلیا که توی دادگاه نشسته بودن و دل پُری از قلم داشتن، وقتی شنیدن «اصلا قلم نباشه»، با شدت و هیجان کف زدن و هورا کشیدن و انشالله انشالله گفتن. یکی هم که پشت سر قلم واستاده بود، در حالیکه صورتشو بطرف آسمون چرخونده بود و دستاشو به حالت دعا بالا برده بود، به حالت نفرین می گفت «برسه اونروزی که ببینم سرت رفته بالای دار». قلم وقتی اینو شنید بجای اینکه به اون چیزی بگه، چپ چپ به من نگاه کرد. مثه اینکه من گفته بودم که سرش بره بالای دار. مثه اینکه من می خواستم نوکش برای همیشه کج بشه. من، فقط گفته بودم، اینطوری ننویس، متین بنویس. همین! نه یک کلمه بیشتر نه یک کلمه کمتر! 

خدا براتون روز بد نیاره. وقتی اینو شنید. دستاشو به کمرش زد و در حالیکه دهنشو با ادا کج کرده بود، با پرخاش گفت «متین؟ متین؟» میشه حضرت آقا بفرماین به چی میشه گفت «متین»! تا چند روز پشتشو به من کج کرده بود و محلم نمیذاشت. بالاخره رفتم براش یک جوهر خوشرنگ خریدم تا رضایت داد و لبخندی زد و مثلا آشتی کرد، ولی هردو تا می دونستیم که کارمون از این حرفا گذشته. دیگه نه من حاضر بودم هرچی اون می نویسه را منتشر کنم، و نه او حاضر بود که هرچی من می خوامو روی کاغذ بیاره.

خلاصه اینکه شدیدا در بگومگو هستیم. هر روز از یک اتاق دادگاه به اتاق دیگه. هرشب جمع بندی همه رویداد ها و حرفای دادرس و وکیل مدافع.

داستان اینطوری آغاز شد. چندروز پیش که قلم دست از سرم برداشته بود و داشت به کار همیشگی خودش می رسید، به خودم گفتم، «اصلا میدونی چیه؟ میرم هرچی نوشتمو میسوزونم تا نه از تاک نشانی باشه و نه از تاکنشان».

به همین خاطر نیم های شب که قلم بعد از مدتها سرش رو گذاشته بود روی صفحه کاغذ و چرت میزد و شایدم داشت فکر میکرد که دیگه چی بنویسه، یواشکی رفتم سر همه نوشته هام که از همه یک کپی چاپ کنم و قبل از سحر همه رو آتیش بزنم. توی گشت و گذار بین نوشته ها و پرونده ها، به یک پرونده برخوردم که قلم اسمشو گذاشته بود یادداشتهای پراکنده قلم .

این مال قلم بود و اجازه انتشار نمی داد. یعنی مثل همین الان که در حال چرت زدن و کُما یک چیزایی می نویسه، نوشته هاشو توی این پرونده میذاره. راستشو بخواین بدونین همیشه کارش اینه. یک چیزایی با خودش بالا و پایین میکنه و تحت عنوان یادداشت های پراکنده ثبتشون می کنه و توی این پرونده میذارشون. منم اجازه ندارم منتشرشون کنم.

یکمرتبه… یک فکری به کله ام رسید…. اصلا چرا همه چیز به حرف اون باشه؟ چرا هرچی من می نویسم باید منتشر بشه و نوشته های ایشون فقط بایگانی بمونه؟ یک کپی از همه یادداشت های پراکنده قلم گرفتم و تصمیم گرفتم که منتشرشون کنم. اشکال قلم اینه که پایین نوشته هاش تاریخ نمیذاره، پس شاید نوشته هاشو خارج از نوبت منتشر کنم.

میدونم وقتی که متوجه بشه شروع میکنه به دادکشیدن که «چرا «کپی رایت» رو رعایت نکرده ای و بدون اجازه متن را منتشر کرده ای…؟ ولی دیگه برام مهم نیست. اگه میخواد از حقوق حقه «قلم» دفاع کنه، بذار همه بفهمن که چی میگه. بذار همه با ماهیت واقعیش روبرو بشن، و همه چیزو پای من ننویسن.

یکی از یادداشت رو باز کردم. در باره ارتش آزادی بخش ملی ایران بود، در دو بخش. راستش خیلی پرحرفی کرده، ولی همین پرحرفیا باعث میشه تا طینت واقعی خودشو نشون بده. بذار خودش با دست خودش، خودشو رسوا کنه.

یادم میاد، یکروز ازش پرسیدم آخه مگه تو نمیتونی در باره چیز دیگه ای بنویسی. همش درباره «مجاهدین» و «شورا» و نمیدونم چه و چه باید بنویسی؟ نیشخندی زد و گفت، تو اگه تا الان نفهمیدی چرا، هیچموقع نمی فهمی. گفتم اینم شد حرف؟ تو که می فهمی، به من که نمیفهمم توضیح بده، چرا؟ یکمرتبه به من جدی نگاه کرد و گفت، ساده است، برای اینکه ادعا می کنن «آلترناتیو دموکراتیک»ن. پس اگه آلترناتیون که باید مورد سوال قرار گرفته و به همه چیز و همه کس پاسخگو باشن. و اگه ادعا می کنن که «دموکرات»ن که بدتر… نباید با نقد و تحلیل و نمی دونم چه و چه مشکل داشته باشن. تازه، این اول کاره… بذار برسن ایرون (البته اگه بذارن زنده برسن به تهرون)، یک خدمتی ازشون برسم که دولت و سیاستو ول کننو برن قله قاف. تازه اونموقع شروع میشه به بازخواست. الان فقط سوال میکنم، اونموقع بازخواست میشن که پس چی شد همه اون وعده ها که دادین؟ چرا اقتصاد به همون بدیه که بود؟ چرا آزادی به همون بدیه که بود؟ چرا زندانا پر شده؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟

بعد با صدای بلند قهقهه زد و گفت «تنها آلترناتیو دموکراتیک»!؟ پیاده شو با هم بریم… همین الانش، که هنوز کسی نیستن، کسی جرأت نمی کنه بهشون بگه بالای چشت ابروست. فورا لیست 30 هزار شهید رو میذارن جلوت و میگن «شرم نمی کنی»؟ «مزدور»؟ و تا بخوای جواب بدی یک اطلاعیه دسته جمعی منتشر می کنن و آبروی داشته و نداشته ات را پیش کس و ناکس می برن که آره یادته فلان روز فلان حرفو زدی؟ که فلان کارو کردی؟ و برای هرکدوم از اینها هم یک پرونده قطور مدرک و سند میذارن جلوت تا به غلط کردن بیفتی. اونوقت اینا… میخوان برن توی ایران با 90 میلیون آدم، حرمت آزادی قلم رو نگه دارن. نه قربونت… فقط باید صبر کنی….

دیدم توی اخلاق گُهی رفته و نمیتونه جلوی دهنشو بگیره؛ چیزی بهش نگفتم. وگه نه، خیلی حرف داشتم که بزنم. نیم قرن تاریخ داشتم که بذارم جلوش و بگم نه اونطوریا که تو میگی نیست. تاریخ گواه میده که اینا به اون بدیا که تو داری میگی نیستن، فقط «مشت را با مشت و گلوله را با گلوله پاسخ» میدن.

به هرحال، بعد از انتشار این دو بخش «ارتش آزادیبخش ملی ایران»، که فکر کنم حدودا زمانی که جنگ سوریه شروع شده بود، نوشته شده، میریم سر یادداشت پراکنده بعدی. بالاخره، این قلم یا باید روی حرفایی که میزنه استوار واسته، و یا اینکه بره پی کارش.

راستش داره یکجوری خوش خوشانم میشه. این اولین باره که میتونم دستشو رو کنم. البته بعضی از جاها که تند تند نوشته و خوانا نیست، خودم ویرایش و تصحیح کردمشون که بیشتر معنی داشته باشن.

هنوز برنامه کامپیوتر برای انتشار مطالب رو باز نکرده بودم که یکمرتبه سایه قلم افتاد روی صفحه کیبورد. قلم، نفس نفس زنان مثه یک لوکومتیو زغالی که از سربالایی داره بالا میره و دود و دمش از کارکردش بیشتره، و در حالیکه بغض کرده بود پرسید داری چیکار میکنی؟

گفتم، میخوام چاپشون بکنم… با صدایی که یأس درش مشخص بود پرسید بدون اجازه من؟ و یکمرتبه به طرفم حمله ور شد و خواست پرونده یادداشت های پراکنده رو از دستم قاپ بزنه، دستمو کشیدم کنار. با فریاد داد زد، بده به من! سر لج افتاده بودم… گفتم نه! باید چاپ بشن..! یکمرتبه با نوک تیزش بطرفم حمله کرد، و اگه خودمو کنار نکشیده بودم و سر تیزش بهم خورده بود، هرچی در درونم بود رو میریخت بیرون.

از اتاق زدم بیرون و کتمو ورداشتم و در خونه رو محکم پشت سرم بستم. قیافه قلم رو هرگز فراموش نمی کنم. از پشت پنجره، در حالیکه جوهرش قطره قطره ازش روی زمین میریخت فریاد میزد…
بی شرف…
جانی…
خائن…
به تو هم میشه گفت روشنفکر…؟
حیف من که به دست تو افتادم….!

انگشتامو توی گوشام کردم که صداشو نشنوم، ولی مثه اینکه صدا از پشت پنجره نمیومد. از توی قلبم صدا هرچه بیشتر بلند و بلندتر میشد. سوار ماشین شدم و تخت گاز ار خونه دور شدم. ولی صدا دست بردار نبود. صدای رادیو رو بلند کردم که صدای قلبم رو نشنوم. دیوانه وار از این خیابون به اون خیابون رانندگی میکردم… نزدیکای سحر بود که یواشکی کلید رو توی در خونه چرخوندم… همه جا تاریک بود… این اولین بار بود که تاریکی همه خونه رو گرفته بود… کف خونه پر از جوهر شده بود… چراغ روی میزو روشن کردم… یک نامه با سربرگ رسمی به چشمم خورد. قلم منو به دادگاه کشونده بود… زانوهام شل شدن… مثه اینکه دیگه نمیتونستم سنگینی وجود خودمو تحمل کنم… با هیجان به دنبال قلم گشتم… یک گوشه ای افتاده بود… تموم وجودشو جوهر گرفته بود… نوکش شکسته شده بود… مثه اینکه به عمد خودشو به اینطرف و اونطرف زده باشه تا دیگه قلم نباشه… از روی زمین ورداشتمش… با صدای بمی گفت… به من دست نزن…. هرگز به من دست نزن… آروم گذاشتمش روی زمین و از خونه رفتم بیرون.
فرداش که به دادگاه رسیدم قلم زودتر از من رسیده بود… همراه وکیلش آمده بود… وکلیشو می شناختم… خودم به قلم معرفیش کرده بودم… مدافع حقوق بشر و آزادی مطبوعات بود…. رئیس دادگاه که وارد شد… همه به احترام او بلند شدیم. نگاهی به من کرد و با حالتی که تأسف ازش می بارید سرشو تکون داد و گفت شاکی: قلم، و با احترام به اون نگاه کرد و نیم خیز از روی صندلی بلند شد و کلاهشو از سرش برداشت. قلم با حالتی نزار و فقط با نگاه به او ادای احترام کرد. قاضی به من نگاه کرد و گفت و متشاکی، علی ناظر، ژورنالیست. عده ای از مردم که در دادگاه جمع شده بودن و بالای سرشون پلاکارت در دفاع از قلم حمل می کردن، بلند بلند قهقهه زدن.
به احترام از جام بلند شدم. رئیس دادگاه با انگشت کوچکش اشاره کرد که بشینم، و در حالیکه به من خیره شده بود ادامه داد؛ اتهام وارده اینه که شما حرمت قلم را نگاه نداشتین. اگر اعتراف به تقصیر بکنین، هم وقت دادگاه کمتر گرفته میشه و امکان داره آبروی بعضیا که اسم نمی برم کمتر ریخته بشه. اعتراف می کنین؟

عجب گیری کرده بودم. در جواب گفتم، آخه خطایی نکرده ام که به اون اعتراف کنم… فقط گفتم باید متین نوشت. همین! عده ای از حضار شروع کردن به کف زدن، ولی اکثرا شروع کردن به هو کردن. یکی از عقب دادگاه داد زد… متین؟ تا متین رو چطوری تعریف کنی… بقیه جمعیت به طرفداری سرشونو تکون دادن.

اونیکه بالای سر من و قلم واستاده بود، فریاد زد مزدور و یکمرتبه دو دستی یقه قلم رو گرفت. اگه مأمورین حفاظتی نرسیده بودن، حتما قلم رو برای همیشه خفه کرده بود. رئیس دادگاه با چکشش محکم روی میز زد و گفت نظم دادگاه رو رعایت کنین، و چپ چپ به من نگاه کرد. دیگه طاقت نیاوردم… از جام بلند شدم و گفتم من این دادگاهو به رسمیت نمی شناسم. رئیس دادگاه جاخورد. ولی خونسردیشو حفظ کرد و پرسید به چه دلیلی؟ گفتم به این دلیل که این دادگاه قبل از تشکیلش به نتیجه رسیده که من مجرمم. میتونم اینو تو چشای خود شما تشخیص بدم. اونایی که از من طرفداری میکردن از این جملات آتو گرفتن و شروع کردن به شعار دادن که مرگ بر قاضی… مرگ بر قاضی… و وسطای شعار یکی داد زد… بگین مرگ بر دیکتاتور… مرگ بر ولی فقیه… به قاضی چکار دارین؟ اون فقط ابزار دست رهبره…

با خشم به قلم نگاه کردم… ولی اون سرشو روی کاغذ گذاشته بود و به این هیاهو توجه نداشت. مثه آدمایی که دچار افسردگی میشن. زیر لبی گفتم همه اینا تقصیر توست… تویی که اینهمه جار و جنجال بیهوده به پا کردی…. مگه بهت چی گفتم که حالا باید اینجا بشینیم و به این مزخرفات گوش بدیم؟

قلم از جاش بلند شد و راست و استوار ایستاد… همه ساکت شدن. قلم گفت آقای قاضی اگه اجازه بدین یک خواهش غیر حقوقی از محضر محترم دادگاه دارم. یکی از پشت داد زد بشین بابا اینقدر لفظ قلم حرف نزن…. یکی دیگه داد زد… مزدور… خائن…. حرامزاده… با دست هر دوتا گوشمو گرفتم… تحمل اینهمه اراجیفو نداشتم…. رئیس دادگاه دوباره با چکش روی میز زد و گفت نظم دادگاه رو رعایت کنین، و روشو به قلم کرد و با لحنی آروم پرسید شما بفرمایید. فرمایش شما چیه؟ قلم با احترام گفت، می دانم که قاضی باید بیطرف باشه، ولی من از محضر دادگاه تقاضا می کنم که جای خودتونو به متشاکی بدین. اجازه بدین اون خودش قاضی بشه. شما هم کنارش بشینین و اگرراهنمایی حقوقی و یا اگه اداره جلسه را بلد نبود بهش یاد بدین…

همه به هم نگاه کردن…. یکی داد زد داره فرار به جلو میکنه… اون یکی داد زد… داره چهره واقعی متشاکی رو رو میکنه… رئیس دادگاه با اشاره دست از قلم خواست که بشینه، و گفت… من حرفی ندارم… اگر متشاکی موافق باشه، بعد از یک تنفس کوتاه، خود متشاکی قاضی میشه و روی این پرونده تصمیم میگیره. ده دقیقه تنفس میدیم… چکشش رومحکم زد روی میز.

پشت سرمون، جمعیت هر لحظه بیشتر می شد. ازدحام جمعیت باعث شده بود که تعداد افراد پلیس و حراست در داخل و بیرون از اتاق دادگاه بیشتر بشه. از پنجره به بیرون نگاه کردم. ازدحام جمعیت آنقدر زیاد بود که خیابون پر شده بود از پلاکارتها با شعار های مختلف. والقلم و مایسطرون بیشتر به چشم میخورد. یکی دیگه نوشته بود آزادی اندیشه اینجوریا نمیشه… سومی نوشته بود مرگ بر قلم، مزدور ارتجاع سیاه و سرخ. گیر کرده بودم که این معرکه چطوری به اینجا کشیده شد. از دور چشمم به ماشین بی بی سی خورد که با دوربین و دم و دستگاه داشتن به طرف دادگاه میومدن. عده ای داد زدن مرگ بر آیت الله بی بی سی. بقیه گفتن بیش باد. کنار پلاکارتها، پرچم و بیرق ها با رنگ های مختلف دیده می شد که رویشان آرم و شعاری نقش بسته بود…. طبقه کارگر مدافع قلم و آزادی اندیشه است. زنده باد پرولتاریا…. آنطرفتر عده ای که پرچم ایران دستشون بود داد می زدن رضا شاه روحت شاد، کنارشون چند نفر دیگه که اونام پرچم ایران دستشون بود داد می زدن نه شاه، نه شیخ. هیچکس به دفاع از من نیومده بود. احساس کردم که چقدر تنهام…

یکی از پشت روی شونه ام زد و حواسمو به داخل دادگاه جلب کرد. برگشتم، یک مرد ریشو بود… در حالیکه دستشو بطرفم دراز کرده بود، گفت میخوام از شما تشکر کنم. خیلی وقت بود که یکی جلوی قلم اینطوری که شما واستادین وانستاده بود. خانمی که کنارش بود  مقنعه رو سرش و دستکش سیاه به دست داشت گفت… شما با اینکارتون روح تموم شهدای جنگ تحمیلی رو شاد کردین… خدا عوضتون بده….

خواستم بگم که من اصلا کاری نکردم… نه شکایت کردم و نه از این شنبه بازار دل خوشی دارم، ولی یکمرتبه سرم گیج رفت و احساس کردم صورتم خیس شده. یکنفری با تخم مرغ گندیده زده بود به صورتم و در حالیکه مامورین حراست کشون کشون می بردنش داد میزد. شرمت باد… مزدور… زنده باد قلم… زنده باد آزادی اندیشه…. یکی از مأمورین حراست با باتون محکم زد به سرش… دیگه صدایی نشنیدم…

روی صندلی کنار قلم ولو شدم…. با صدایی که بیشتر به خرخر می موند ازش پرسیدم… خوشحالی؟ راضی شدی…؟ همینو می خواستی…؟ سر هیچ و پوچ…. اینهمه آبرو ریزی… اینهمه به دشمن آتو دادن… همه اینا بخاطر چی…؟ که من یک چیزی گفتم…؟ فرض بگیر اشتباه باشه، که نیست… ولی فرض بگیر که اشتباه باشه… آخه مگه تو به آزادی بیان اعتقاد نداری…. اصلا میدونی این دادگاه چند سال طول میکشه… مگه به همین آسونیاست… تازه اول کاره… بی بی سی اومده که آتو بگیره… فردا سیاستمدارا یک عده میان از تو پشتیبانی می کنن و یکعده هم در مخالفت تو… هیچکی از من دفاع میکنه… من اینجا اصلا مطرح نیستم… این تویی که به دادگاه کشونده شدی… تویی که میخوان سرتو ببرن. شاید تو شاکی باشی، ولی اونایی که بلدن صحنه گردونی کنن طوری زمینه چینی می کنن که تو مزدوری کردی که تو دستاویز شده بودی که تو جیره خوار این و اون بودی…. همه این جمعیتو که می بینی بعد از یکی دو سال اصلا یادشون میره داستان سر چی بوده. میرن دنبال کار خودشون، ولی این تویی که مارک بهت میزنن…. آره… آره میدونم همه مارکا به من میخوره… ولی من فقط میشم عامل و تو میشی آمر… مردم عاملین رو میبخشن ولی آمرینو هرگز… همه چیز از چشم تو دیده نمیشه… از چشم خودشون با عینکی که براشون ساختن و به دستشون دادن به تو نگاه میکنن. یادته دوران هیتلر… دوران موسولینی… اصلا همین دوران خمینی گور به گور شده رو…. دیدی چطور و با چه ترفندایی تو رو طناب پیچت کردن و انداختنت یک گوشه…؟ الان فاشیسم در حال رشده… باور نمی کنی ولی طولی نمیکشه که اولین قربونی رشد فاشیسم… خود تو بشی… با توام قلم… اصلا گوش میدی…؟

قلم سرش رو روی کاغذ گذاشته بود و از کنار نوکش که کج شده بود قطره قطره جوهر بیرون میزد و صفحه کاغذو سیاه می کرد. سیاه مثه دورانی که ما توش زندگی می کنیم….

صدایی منو بخودم آورد. دادگاه رسمیت می یابد. متشاکی لطفا تشریف بیارن روی صندلی قاضی بنشینن… چشام سیاهی رفت… پاهام حس نداشت. به قلم نگاه کردم… دیگه جوهری نمونده بود که بیرون بریزه… کاغذ سیاه سیاه شده بود… فقط یک گوشه اش نوشته شده بود

«این کوزه چو من عاشق زاری بوده‌ست

در بند سر زلف نگاری بوده‌ست

این دسته که بر گردن او می‌بینی

دستی‌ست که بر گردن یاری بوده‌ست».

وقتی روی صندلی قاضی نشستم و به قیافه حضار نگاه کردم؟ زنی پلاکارتی در دست داشت که روش نوشته بود زن با قلم آزاد می شود. یکی دیگه نوشته بود حرمت قلم بجاست اگر متعهد باشد. با خودم گفتم این سیاهی لشگر این وسط چکاره ان؟

وکیل مدافع قلم با سرفه ای از جایش بلند شد و رو کرد به قاضی و گفت «ریاست محترم دادگاه…» قاضی حرفشو قطع کرد و گفت… از الان به بعد ایشون رئیس هستند، ایشون رو مخاطب قرار بدین. وکیل با اکراه رو به من کرد و گفت، موکل بنده مورد ضرب و جرح قرار گرفته و اعاده حیثیت می کند. با تعجب به قلم نگاه کردم… من حتی دست روش بلند نکرده بودم… نمیدونستم چکار باید بکنم. به عنوان قاضی که نمیتونم اعتراض کنم، به عنوان متشاکی هم که صندلیمو ازم گرفته بودن. احساس بی هویتی می کردم. نه این بودم و نه اون. به قاضی نگاه کردم… گویی اون منظورم را فهمید و پرسید جناب وکیل مدرک محکمه پسندی که ثابت کنه که موکل شما توسط متشاکی مورد ضرب و جرح قرار گرفته به دادگاه ارائه داده این؟ قلم به وکیلش اشاره کرد که بنشینه و خودش بلند شد و گفت، نخیر ایشون اصلا منو مورد ضرب و جرح قرار ندادن؛ و اگر چهره قلم به این روز افتاده که مشاهده می فرمایین، مستقیما تقصیر ایشون نیست، بلکه این دوران و روزگار است که چهره قلم را چنین مخدوش کرده…. تنها شکایتی که از ایشون دارم اینه که حرمت قلم رو نگه نداشته و خودسانسوری کرده اند….

حضار به هیجان آمده بودند. خبرنگار بی بی سی زیر لبی و مستقیم به استودیو گزارش می داد که ژورنالیستی به جرم ضرب و شتم و تجاوز به قلم مورد محاکمه قرار گرفته، و جمعیت حاضر که بیشتر از حامیان قلم هستند، با پلاکارتهایی که شعارهایی همچون مزدور و خائن و اجیر اجنبی روی آن نوشته شده، متهم را تهدید می کنن که بند از بندت جدا می کنیم. عده دیگری از حضار که ظاهرا طرفدار ژورنالیست هستن خواهان حکم قصاص برای قلم هستند. زنی که چند لحظه پیش به علت هیجان زیاد و به یاد آوردن فرزند شهیدش که به همراه قاسم سلیمانی کشته شده بود، از حال رفته و غش کرده بود، به کمک برادرش از جلسه دادگاه بیرون رفت. یکی از منابع ما که خواست نامش فاش نشود، به ما صریحا اطمینان داده که ژورنالیست متهم، از همرزمان قاسم سلیمانی بوده و اخیرا و پس از دیدن یک دوره ژورنالیسم، به خارج از کشور منتقل شده است. البته بی بی سی نمی تواند اظهار نظر منبع خود را تأیید کند، ولی از فحوای پرونده اینچنین به نظر می رسد که ژورنالیست اخیرا با قلم مشاجره تا حد زد و خورد داشته و مدارکی از قلم دارد که می تواند ماهیت واقعی قلم را افشا کند. جمعی از ژورنالیستهای مقیم ایران، در دفاع از متهم بیانیه ای صادر کرده اند که با تجلیل از متانت ژورنالیست، وجاهت حقوقی دادگاه را به زیر سوال برده اند. از سوی دیگر، طرفداران قلم طی طوماری که امضای بسیاری از نویسندگان، شعرا، و ژورنالیستهای مقیم خارج در آن دیده می شود، حمایت خود را از حرمت قلم ابراز کرده اند. حزب توده طی بیانیه ای از طرفین مشاجره خواسته که خویشتنداری کرده و موضوع را خارج از محیط دادگاه فیصله دهند…. ته دلم گفتم که حقا که آیت اللهی….
وکیل قلم دوباره قیام کرد و گفت با اجازه دادگاه و برای روشن شدن موضوع از متشاکی چند سوال دارم. قبل از اینکه من عکس العملی نشان دهم، قاضی گفت بفرمایید.

وکیل قلم پرسید، لطفا خود را معرفی کنید. با کمی من و من گفتم… من صاحب قلم هستم… وکیل با لبخندی زهرآگین گفت از شما نپرسیدم موقعیت خود را بگویید، بلکه خودتان را معرفی کنید. با من و من کردن گفتم اسمم علیه…. وکیل با پوزخند گفت اسمتون علی است یا علیه… داشت حوصله ام سر می رفت… به قلم نگاه کردم… به من توجهی نمی کرد و از پنجره به بیرون و ریزش شکوفه ها که مثل برف باریدن گرفته بودند و از اصالت خود جدا می شدند نگاه می کرد… به یاد خدابیامرز شاملو افتادم:

نه

این برف را دیگر

سر ِ باز ایستادن نیست ،

برفی که بر ابروی و به موی ما می نشیند

تا در آستانه ی آیینه چنان در خویشتن نظر کنیم

                                                که به وحشت

از بلند ِ فریادوار ِ گُداری

                        به اعماق ِ مغاک

                                    نظر بردوزی .

نمیدونم برای شما هم اتفاق افتاده یا نه… یکمرتبه وسط یک موضوع خیلی مهم، حواستون و فکرتون راه میکشه میره یک جای دیگه…. دلم می خواست بتونم از جام بلند شم و تموم شعر را بلند دکلمه کنم و یا حداقل به قلم بگویم:

نه

تردیدی بر جای بنمانده است

مگر قاطعیت ِ وجود ِ تو

کز سرانجام ِ خویش

به تردیدم می افکند ،

که تو آن جرعه ی آبی

            که غلامان

                        به کبوتران می نوشانند

از آن پیش تر

                        که خنجر

                                    به گلوگاهشان نهند .

وکیل دوباره پرسید، لطفا خودتان را معرفی کنید. گفتم علی. پرسید علی… همین ؟ یا دنباله هم داره…؟ گفتم ناظر…. خندید… و به جمعیتی که رفته رفته به دو بخش مخالف و موافق قلم تقسیم شده بودن و چپ و راست اتاق را پر کرده بودن نگاه کرد و گفت: ناظر… یعنی شما نظارت می کنین…. میشه بپرسم شما ناظر چی هستین….؟ قلم با حالی خسته و منگ از جاش بلند شد و گفت، بشین بابا… اون ناظر خل و چل بازیهای آدمایی مثه تو و این جمعیته…. جناب قاضی، میشه جلسه دادگاه رو بدون وکیل ادامه بدیم؟ قاضی که پهلوی من نشسته بود، بدون اینکه منتظر بشه که من جواب بدم، گفت اگر فکر میکنین حالتون به اندازه کافی مساعده که ادامه بدین…

قلم پرسید، علی می تونی بگی چرا باید با متانت قلم زد؟ اصلا برای همه متین رو تعریف کنی؟
من و قلم خیلی وقته که با هم محشوریم. منظورشو فهمیدم… گفتم خیلی ساده… بنویس بدون اینکه بی احترامی کرده باشی.

پرسید یعنی اگه یکی بهت برچسب زده باشه، تو بازهم باید باهش با احترام حرف بزنی و در باره اش با احترام بنویسی؟

گفتم… خب معلومه… تو متین می نویسی چون خواننده تو متینه… تو با احترام می نویسی چون خواننده تو باید یاد بگیره، اگر بلد نیست، که حرمت دیگران را نگهداشتن مهمه. وگر نه هرکسی که دست بالا رو داشته باشه… زورش از بقیه بیشتر باشه… پولش از بقیه بیشتر باشه… و یا مثلا فلان سازمان و حزب باشه که می تونه به هواداراش آماده باش بده که بنویسن و بنویسن و بی حرمتی کنن… تو نتونستی جامعه رو بسازی… کار من… فقط نوشتن نیست… باید تا حدی که بلدم… آموزش بدم… با عمل خود، باید حرمت انسانها رو نگهداشتن رو فرهنگ سازی کنم…. با بی حرمتی و متین نبودن که نمیشه به فلان سازمان بگی خطا کرده… و یا حتی… به اصول اساسی که عمری از آن حرف میزده پشت کرده… به هر دلیلی… ایجاد تهییج و هیاهو کردن فقط کار مرتجعین و پوپولیستا و فاشیسمه.

یک خورده به سر تیتر بی بی سی و رادیو فردا و …. نگاه کنین تا منظورمو بفهمین. اونا مشکلشون خبرپراکنی و آگاهی رسانی و ارتقا دانش و آگاهی نیست… برای اونا خبر و یا یک سوژه مثل همین دادگاه، بمثابه یک جنسه که باید به هر شکلی شده به مشتری قالب بشه. تبعات دور و نزدیک اونم به این نهادهای وابسته به دول بیگانه، ولی به ظاهر مستقل مربوط نمیشه…. خب… من اینطوری نیستم… یعنی خیلی راحته که اینطوری بشم. نوشتن و سر قلم رو کج کردن که کاری نداره،فحش و ناسزا گفتن و یا طوماری از اسامی تهیه کردن که کاری نداره…. ولی مشکل من تشویق خواننده به بهتر خواندن و بهتر فکر کردنه و برای این کار باید حرمت خواننده را نگهداشت.

قلم روی کاغذ یک چیزی نوشت و پرسید، حتی اگه بهت بگن مزدور… خائن… و یا بیانیه جمعی و دفتر ودستک درست کنن که بر مزدور بودن و خائن بودنت مُهر تأیید زده باشن….؟ باز هم باید متین نوشت…؟

گفتم، نگاه کن قلم… ما هردوتا میدونیم که منظورت چیه… ولی مثه اینکه تو به جایگاه خودت پی نبردی… اونا چکار میکنن و چی میگن بر میگرده به شعور و سطح فهم اونا… ولی جایگاه قلم… جایگاه کسی که خودشو ژورنالیست، تحلیلگر، و… می دونه چیز دیگه ئیه…

قلم کاغذی که روش جمله ای نوشته بود رو ورداشت و پرسید پس کی و در چه حالتی باید از خود اعاده حیثیت کنی…؟ اگه تموم وقت بخوای حرمت خواننده رو نگه داری، پس کی و در چه حالتی می خوای به خواننده بگی که واقعیت چیه…؟ که چرا عده ای برخلاف تو… حرمت هیچچی رو نگه نمی دارن ولی ادعای خیلی چیزا رو دارن…؟

سرمو پایین انداختم… قاضی گفت فکر کنم برای امروز بسه… بقیه را بذاریم برای جلسه بعد… و با چکش محکم زد روی میز….
خیلی وقت بود که همه رفته بودن…. توی اتاق فقط من بودم و قلم سرشکسته… از پنجره به بیرون نگاه کردم… شدت باد زیادتر شده بود و گلبرگ های شکوفه همچون رقاصه های کلوبهای ارزون قیمت، به هر طرفی می چرخیدن…. به قلم نگاه کردم… بی حال روی کاغذ لم داده بود و به شاخه های درخت که از شدت باد سر خم می کردن نگاه میکرد… آروم پرسیدم حالت خوبه…؟ به سر شکسته اش اشاره کرد و گفت آره…. گفتم بیا بریم یک سر نو برات بخرم… اصلا این چه کاری بود که با خودت کردی…؟ خودزنی…؟ مگه عقلت پاره سنگ ورداشته…. گفت… میخوای سر نو برام بخری بخر، ولی با سر نو… حرفام نو نمیشن… من قلمم… کارم چیز دیگه ئیه… حتی اگه صدبار سرم بشکنه و سر نو برام بذاری…. بازم اونطور که باید نوشت مینویسم…

گفتم اینو که من از همون روز اول میدونستم، فقط نمی فهمم که تو چرا نمی فهمی که منهم رسم و اصول خودمو دارم… نگاهی به من کرد و گفت پس دیدار در جلسه بعدی… ورداشتمش و گذاشتمش توی جیب پیرهنم که نزدیک قلبم جاسازی شده و گفتم فعلا اینجا بمون و کمی استراحت کن تا برای جیغ کشیدن تو جلسه بعدی جون داشته باشی…..

 علی ناظر
5 اردیبهشت 1401
25 آوریل 2022

یادداشت های پراکنده قلم بعد از گزارش کامل از تصمیم دادگاه منتشر خواهد شد….

یادداشتهای پراکنده قلم

نیم نگاهی به (نا)کارآمدی ارتش آزادیبخش ملی در روند سرنگونی – 1

علی ناظر: آزادی اندیشه اینجوریا نمیشه – 2

خونه از روزی که دادگاه شروع شده دیگه اون حال و هوا رو نداره. هرکسی سرش به کار خودش بنده. همسرم دیروز با تعجب پرسید چی شده که دیگه با قلم نمیرین یک گوشه و خلوت کنین… حرفتون شده…؟ چیزی نگفتم… یعنی حرفی برای گفتن نداشتم… مثلا چی می گفتم؟ تازه هم اگه می گفتم وضع بدتر می شد. قلم کر که نیست… همه چیزو  میشنید و روز دادگاه هرچی گفته بودمو علیه خودم استفاده می کرد.
از روزی که دادگاه شروع شده، هر روز یک بیانیه، اطلاعیه، اعلامیه و چه و چه صادر می کنه، و بالای همه می نویسه یا آزادی بدون چون و چرای قلم یا هیچچی…. و زیرش می نویسه تنها ره رهایی از دیکتاتوری شورشه… دیکتاتورافشا باید گردد… پیش به سوی افشای چهره کریه فاشیسم در پس لبخند ها و جملات مردم فریب…. و بگیرو برو النهایه….

اینروزا… دیگه نه جواب تلفن میدم… نه با رفقا در تماسم… میرم یک گوشه ای و به قلم فکر می کنم که حوادث بی ریشه و بی پایه چه ساده تونست قلم رو از دستم بگیره و اونو مجبور کرد به خودزنی… فردا روز آخر دادگاهه. قاضی (منظورم قاضی راستی راستکیه) گفته که این معرکه هرچه زودتر باید جمع بشه و از طرفین خواسته که فردا جمع بندی بکنن…

فردا روز قیامته…

مسلمونا میگن شب اول قبر دو تا فرشته میان بالای سرت و شروع میکنن به بازخواست و پرس و جو در باره آنچه در نامه اعمالت نوشته شده… فکر کردم شب اول قبرمه… ناراحتیم بیشتر برای قلم بود…. وای اگه دادگاه به نفع من رأی بده و قلم رو مجبور کنه عذر تقصیر بخواد… با خودم قرار گذاشته بودم که قبل از رسمی شدن دادگاه، بگم که قلم حق داره و همه حرفاش درسته، ولی نتونستم… آخه مگه من چی گفته بودم که این حرفو بزنم…؟

قاضی وارد اتاق شد و همه به احترامش بلند شدن.

در حالیکه روی صندلی می نشست بلند گفت متشاکی بیاد روی صندلی قضاوت بنشینه… از روی صندلی خودم بلند شدم و رفتم اونجا روی صندلی قضاوت نشستم. قاضی با احترام رو به قلم کرد و گفت فکر کنم امروز نوبت شماست که شروع کنین…

قلم از جاش بلند شد و با عرض احترام به قاضی رو به حضار در جلسه کرد و گفت:

بالاخره باید تصمیم خودمونو بگیریم… یک عمریه که صاحبان قلم… که این روزها بهشون میگیم صاحبان رسانه، و شاید بهتره بگیم صاحبان زر و زور، قلم رو به اسارت گرفته اند و تعیین میکنن که چه کلامی درسته و کدوم غلط… چه جمله ای به نفع خلقه و کدامین به ضررش… به اینهم میگن دموکراسی، قانون، حقوق تعیین شده در کتب قانون، و یا اگر در حال مبارزه با دیکتاتوری هستی، به اون میگن قلم متعهد… و اگر از این قوانین بخوای گامی اونطرفتر بذاری… میشی خائن… مزدور… دشمن شادکن…
همه بخوبی میدونیم که این برچسبا همه و همه در راستای پایه ریزی حکومت دیکتاتوریه… امروز که هنوز خبری نیست قلم رو متعهد میکنن به حرمت خون شهدا… همینکه حرفی بزنی که به مذاق اونا، که زر و زور دارن، خوش نیاد… میشی عامل بیگانه… فورا طردت میکنن… در نگاه اونا… قلم وقتی قلمه… که فقط برای اونا بنویسه… در راستای اهداف اونا روی کاغذ بیاد و کج و راست بشه… و این کج و راست شدن، این چپ و راست زدن هم باید به فرمان صاحبان زر و زور باشه…
من از همینجا به تمام قلم ها در سطح جهان فراخوان میدم که دست از کار بکشن و به اعتصاب خشک دست بزنن… اگر به هر دلیلی قلم نباید و نمی تونه آزادانه بنویسه، بگذار که اصلا قلم نباشه… جمعیت مخالف قلم شروع کردن به انشاالله انشاالله گفتن… قلم با لبخندی به آنها اشاره کرد و گفت این نمونه ساده حصر قلمه… صاحبان زر و زور به کمک هواداران و مزدبگیران خود با ایجاد جوّی که مشاهده می کنیم دائما تلاش میکنن تا قلم سر خم کنه… به نظر این حضرات… قلمی باید بنویسه که همه ملاحظات لازمو در نظر بگیره…

اینروزا…. فقط لازمه به هماهنگ شدن تمام روزنامه ها در جهان غرب دقت کنیم… صاحبان همه این رسانه و روزنامه و مجلات از انگشتان دست بیشتر نمیشه… همه هماهنگ مثه یک ارکستر سمفونیک با اشاره رهبر ارکستر… یک نت و یک نوا را می زنن… صاحبان رسانه… تونستن قلمارو به اسارت بگیرند… با یک دست قلم و تو دست دیگه چکش نگهداشتن… تا اگه قلم خواست برخلاف میل قلم زن حرکت کنه با چکش بزننش…. به همین خاطره که بهشون میگن قلم زن… چون قلم رو میزنن… شکنجه اش می کنن… اسیرشون شده و از همینجا تموم قلم زن ها رو به شدیدترین وجه ممکن محکوم می کنم… از اونا که هنوز به قلم و مقام قلم احترام میذارن و حرمت قلمو نگه میدارن می خوام که هسته های شورشی علیه قلم زن ها تشکیل بدن… روی سخنم به همه است… با این واقعیت روبرو بشیم… تا قلم، تموم قلم ها در سطح جهان آزاد نشن… آزادی و دموکراسی نمیتونه معنی واقعی پیدا کنه… میشه فورمالیسم…. صوری…. چگونه میشه گفت در این کشور دموکراسی و حکومت مردم بر مردم هست، وقتی مردم نتونن اونچه که باور دارن رو بیان کنن… و از قلم بخوان که حرفای اونارو بنویسه…؟

امروز که داشتم وارد دادگاه می شدم…. یکی رو دیدم که پلاکارتی در دست داره… روش درشت نوشته شده والقلم و مایسطرون… و زیرش نوشته به قلم و آنچه می نویسد سوگند…. همه می دونیم که این رو از روی قران، سوره… ن والقلم کپی کرده… در اینجا نمی خوام به خود قران و اونچه در اون اومده و اینکه تا به چه حد میشه به این سوگند باور داشت، بپردازم… اونرو میسپارم به اون قلم هایی که هنوز آزادانه در تلاشن که آگاهی رسانی کنن… فقط به این بسنده می کنم که بگم این تنها آیه در قران نیست که به قلم و بیان اشاره داره… مثلا

(خَلَقَ اَلْإِنْسٰانَ، عَلَّمَهُ اَلْبَيٰانَ) در سورۀ رحمن آيۀ 3 و 4 «خداوند انسان را خلق كرد و بدو بيان را آموخت.» و یا…

(عَلَّمَ بِالْقَلَمِ، عَلَّمَ اَلْإِنْسٰانَ مٰا لَمْ يَعْلَمْ ( در سورۀ علق آيۀ 4 و 5 «خداوندى كه با قلم آموخت، به انسان تعليم كرد آنچه را كه نمى‌دانست.»

مفسرین قران که صاحبان اسلام شده اند و اسلامو اونطوری که می خوان تعریف و تفسیر می کنن و روایات و احادیثی رو مقبول و درست می دونن که به مذاقشون خوشتر بیاد، متفق القولن که اینا… آیات و نشانه هایی از رهنمودهای خداست…

خلاصه اینکه هدف و اهمیت قلم برآمده از این آیه… در اینه که بنویسه… و منظور از  ومایسطرون که معنی تحت اللفظی اون میشه به آنچه نوشته شده… یعنی همین قران… پس قران به دو عنصر اشاره داره… عنصری که به فرمان خدا می نویسه – قلم – و هدفی که از نوشتن برای ن (در آن سوره) طراحی شده… یعنی به وجود آوردن قران… در ادامه آیه میاد که هدف قران اینه که محمد را از اسفل السافلین بیرون آورده و به طبقه صالحین و الیت ارتقایش بده….
خب… بیایم از دید و عینک اسلامی، حتی اگه قلبا به قران و اسلام و… باور نداریم… فقط در راستای حقیقت یابی… به همین دو نکته بسنده کنیم…

هدف خروج از ناپاکی و ورود به پاکی است…. اما پاکی و از صالحین شدن تنها زمانی رخ میده که چیزی به اسم قران نوشته شده باشه… ولی در اینجا با یک مشکل روبرو میشیم… تعریف صالحین… چه کسی صالح است و چه کسی نیست…؟ پاسخ قران به سوال خیلی ساده است… آنکسی صالح است که به آیات و معانی آن در قران تن بده…. این یعنی چه…؟ یعنی پاک بودن… صالح بودن… انقلابی بودن… و نجس نبودن… منافق نبودن… و بالاخره مزدور نبودن…. این سوگند (والقلم و مایسطرون) زمانی معنا و مفهوم پیدا میکنه که به این کتاب، بمثابه کتاب قانون اقتدا بشه… و وقتی به تموم قوانین مطرح شده برای صالح شدن تن دادی… صالح میشی… اما ناخواسته… و همزمان…. قلم رو اسیر اون قوانین میکنی… چرا که هر قلمی که بر مبنای آنچه در این کتاب راهنما آمده نچرخه بدون شک هرچه بنویسه گمراه کننده، پلید و نجس و غیر صالح است….
الله، و یا همون صاحب قلم، چرخش قلم  رو تا زمانی مقبول میدونه و به اون سوگند میخوره که در راستای دستورات قرانی باشه… اسیر و عبید دستورات صاحب قلم بشه…

حرف قلم را قطع کردم و پرسیدم، میشه شرح بدین که قران چه می خواسته که به نظر شما مترادف با سانسور و به اسارت گرفتن قلمه؟

قلم با نیم نگاهی گفت، هرچند پاسخ به این سوال می تونه رشته فکرمو به بیراهه بکشونه و این خود یکی از ترفند های صاحبان زر و زور و رسانه است که اذهان را منحرف می کنن تا اصل موضوع به فراموشی سپرده بشه… با این وجود پاسخ شما را میدم…

هر چیزی از جمله رهنمود و یا راهبرد… عمر مشخصی داره… خیلی از قوانین مدوّن هم به همچنین…. صدور حکم از بالا… استثمار قلم توسط صاحبان رسانه و زر و زور، در همه ایدئولوژی ها مشاهده می شه و مختص به اسلام نیست… قلم نمیتونه آنچه در قران اومده و لازم الاجراست رو نقد کنه … چراکه مورد خشم حامیان قران قرار میگیره…

دوباره صحبت قلم را قطع کردم و پرسیدم… یعنی نباید قانونی مدوّن وجود داشته باشه؟ نباید اصل و اصولی که بتونه سره را از ناسره تشخیص بده وجود داشته باشه؟ قلم با عصبانیت پاسخ داد… این دومین باره که صاحب قلم تلاش میکنه رشته فکریمو بهم بزنه… کتاب مورد نظر و یا هر کتابی که قوانین مدوّن رو در بر گرفته… یک سری اصل و اصول رو معرفی میکنه… البته بستگی داره به اینکه شما به چه چیزی میگین اصل… و اصول پایه ذهنی و فکری و ایدئولوژیکی شما چی هستش…؟ برای صاحبان زر و زور… هرآنچه از انباشت زر و زور پیشگیری کنه غیر اصولیه و باید در هم شکسته بشه… در بسیاری از ایدئولوژی ها… چپ و راست هم نداره… اصل به چیزی گفته میشه که آن ایدئولوژی بر آن استوار شده… اصول دین در اسلام چیه…؟ توحید و نبوت و معاد… آیا میشه این سه اصل رو به چالش کشوند…؟ مثلا آیا قلم میتونه بگه خدا و یا به زبان مسلمونا الله وجود خارجی نداره… بلکه ساخته و پرداخته ذهن انسانه…؟ انسانی که نسل بعد از نسل به بودن آن عادت کرده و با آن اخت گرفته…؟ و یا بگه وحده لا شریک له در جهان واقعی بی معنی است…؟ و اگه گفت و نوشت و قرانو نقد کرد…. بدون شک قلم… مورد عتاب و توبیخ و حتی فتوا به قتل قرار میگیره… بطور حتم اگه روزی قلم بنویسه که خدا نیست… چنانکه بارها نوشته… فورا میشه کافر…. و البته بنا به متن همین ومایسطرون – قرانی که نوشته شده – و رهنمودهایش…. جزای کافر مرگه….  یک زمانی نه چندان دور…. تا همین یکی دو قرن گذشته نمیتونستی علیه محمد و مسیح و موسی علنا حرفی بزنی… جزایت سوختن در آتش بود… در برخی از کشورها… هنوز که هنوزه… در قرن بیست و یکم، قلم نه تنها نمیتونه بگه خدا نیست… بلکه حتی نمیتونه به محمد انتقاد کنه….
حرف قلم را قطع کرده و گفتم… ولی…

اما حرف مرا قاضی راستی راستکیه که پهلوی من نشسته بود قطع کرد و گفت… بهتره یک تنفس داده بشه تا اونایی که اهل نماز هستن وقت برای وضو و نماز ظهر داشته باشن… بقیه هم میتونن با حفظ آرامش همینجا نشسته و یا از اتاق برن بیرون…

یکی از حضار داد زد آقا چرا فیلمو جای هیجان انگیزش قطع کردی…؟ یکی دیگه گفت… میخواد آگهی تجارتی نماز جماعت رو پخش کنه…. سومی گفت… استغفرلله… تو کله اینا آزادی قلم و بیان یعنی این… وقتی به نماز میرسه، میشه آگهی تجارتی… ولی اگه بگن برای صرف کباب و شراب تنفس میدیم… همه دهنا آب میفته و همه از سر و کول هم بالا میرن که عقب نیفتن… جاده آزادی بیان و قلم برای اینا یکطرفه است… و در حالیکه آستیناشو میزد بالا، به طرف اتاق مجاور دادگاه که برای عبادت منظور شده بود راه افتاد…

به قلم نگاه کردم… به من خیره شد… گفتم شنیدی… بخور حقته… وقتی زیادی چپ روی کنی… کار به اینجا میکشه که این برداشتو از حرفات بکنن… شونه هاشو بالا انداخت و با نفری که اومده بود ازش امضا بگیره تا به همه نشون بده که او هم در دادگاهی شدن قلم شرکت داشته، شروع کرد به حرف زدن…

در دادگاه نیمه باز بود… یکی بیرون از اتاق دادگاه… وسط سالنی بزرگ واستاده بود و دستشو گذاشته بود پشت گوشش و با صدای بلند داشت اذون می خوند… حی الا خیرالعمل… حی الا خیرالعمل…

از پنجره به بیرون نگاه کردم… ماشین بی بی سی یک گوشه پارک کرده بود و گزارشگر با هیجان از اینطرف به اونطرف می دوید و با مردمی که تو خیابون ازدحام کرده بودن مصاحبه می کرد…

صدای منشی دادگاه منو بخود آورد… دادگاه رسمیه…. فورا بجای خودم و صندلی قضاوت برگشتم…از نشستن روی این صندلی بدم میاد… از اینکه باید مطلبی، شخصی و یا سوژه ای رو قضاوت کنم ناراحتم، اصولا فکر میکنم که  در جایگاهی نیستم که بتونم قضاوت کنم…بر خلاف خیلی ها که ادعا میکنن میدوونن چی میگن و چی میخوان… من میتونم اعتراف کنم که هنوز با خودم صفر صفر نشدم…. هنوز خیلی چیزا در باره خودمو نمیدونم… اونوقت چطوری میتونم بقیه رو قضاوت کنم…؟ شما اینطوری نیستین…؟ یعنی روی همه حرفا و کاراتون سفت سفت مطمئنین…؟ خوش بحالتون….

قاضی راستکیه با چکش محکم روی میز زد و چرتم را پاره کرد و با لحنی آمرانه گفت… بهتره که به بقیه صحبتهای جناب قلم توجه بشه تا همین امروز بتونیم به جمع بندی درست … و در حالیکه زیر چشمی به من نگاه می کرد… و قضاوتی درست برسیم…. جناب قلم خواهش می کنم ادامه بفرمایین…

قلم برخاست… و با احترام به دادگاه ادامه داد… در باره اصل و اصول می گفتم… اصل به زبانی دیگه همان مبداء است… یعنی برهان و منطقی که برای اثباتش به برهان و منطق دیگه ئی وابسته نباشیم… و بشه با اون، جهان درون و بیرون از ذهنو شناخت… در دوران های پیش… آنهایی که به جهان بینی و شناخت توجه بیشتری داشتن و سیاسی فکر و عمل نمیکردن… بر این باور بودن که خدا جهان را بر مبنای الگویی که از آن زیباتر نیست ساخته و آنچه که هست… واقعا تصویری از آن الگوی زیبا و نادیده است…. ساده اینکه به الگو ها و ایده باور داشتن… این الگوها مبدا و آغاز بودن و از آن نقطه، نقاط دیگر شروع و منتج می شدن… اگه این تعریف مختصر از مبداء را مترادف با اصل بدانیم… به این نتیجه می رسیم که اصل…. ما رو به شناخت از خود…. شناخت از محیط بیرون که همان جهان واقع است، و شناخت از درون خود، که جهان ذهن است…. و به شناخت از آن الگو و یا ایده متعالی و زیبا نزدیک می کنه….

یکی از وسط جمعیت شروع کرد به ادای خُرخُر درآوردن و خمیازه کشیدن…. بعد از جاش بلند شد و گفت آقای قاضی ما شدیدا اعتراض داریم… این یارو… قاضی با شماتت گفت آقا درست صحبت کنین… مرد بی توجه به این اخطار ادامه داد… طوری حرف میزنه که فقط خودش میفهمه…. از صبح اومدیم جا گرفتیم و برا خودمون ساندویچ درست کردیم که بفهمیم آخر این نمایش چی میشه… ولی طرف مثه اینکه داره جاپونی حرف میزنه… خلاصه اینکه ما که نفهمیدیم چی میگه… بعد رو کرد به قلم و گفت…. قربون شکل ماهت… همچی، یکخورده فیتله رو بکش پایینتر و یکجوری حرف بزن که ما هم بفهمیم… جمعیتی که دور وبرش نشسته بودن شروع کردن به کف زدن و سوت زدن…. یکعده هم شروع کردن به دم گرفتن که … ما تخمه جاپونی نمیخوایم…

قاضی راستکیه دوباره پهلوی گوشم چکشو محکم زد روی میز و گفت اگه ادامه بدین این جلسه غیر علنی ادامه پیدا می کنه… قلم وحشت زده و با عجله گفت … خواهش میکنم جلسه رو غیر علنی نکنین… همیشه هر جلسه ای که غیر علنی انجام شده… با زد و بند تموم شده… باید همه چی شفاف باشه… ایشون درست میگن… اشکال از منه… باید در سطحی صحبت کنم که حتی ایشون هم بفهمن…. و رو کرد به مرد و گفت می بخشین… حق با شماست… میشه اسمتونو برای ثبت در تاریخ بفرمایین….؟ مرد معترض بلند شد و گفت… اسم مخلص شما قاطبه مردمه… قلم سرشو به علامت مثبت تکون داد و زیر لب گفت فکر می کردم… و ادامه داد…

تلاش می کنم ساده تر بگم که قاطبه… که همیشه به قلم رجوع میکنن تا کارشون راه بیفته… هم متوجه منظورم بشن… به تعریف اصل برگردم… هر الف جایی و هر نقطه مکانی دارد… اصل هم به همین شکل… اصل در قران اونچیزیه که قران و خداپروران تعیین می کنن… در سیاست هم به همین شکل…. مثلا تعریف از اصل در زمان هیتلر با تعریف از اصل در این دوران تقریبا  با هم متفاوتند… در صورتیکه در دنیای حقیقی…. اینا هیچکدوم اصل نیستن… بلکه فرعیاتین که بجای اصل بخورد جوامع داده شده….
به نظر من اصل نباید شخصی و منحصر به فرد باشه…. یکتاپرستی یک اصل نیست، چرا که فقط (منحصرا) در حیطه خداشناسی و متافیزیک تونسته خودشو بمثابه یک اصل تثبیت کنه… یکتا بودن خالق در چشم یک آته ئیست کاملا بی معنا و غیر ضرور است… اگه به دنبال معنای حقیقی اصل هستیم باید بپذیریم که اصل یا مبداء نباید منحصر به یک سوژه واحد و مشخص باشه… بلکه باید جهانشمول باشه… مابقی، همه و همه… برداشت و قرائتی از اون اصل هستن که بنا به شرایط مکان و زمان تدوین شده اند….

حال به اصل موضوع بپردازم…

آزادی قلم یک اصله…. وابسته به زمان و مکان نیست… منحصر به فرد… یا ویژه یک قبیله و قوم و ملت و فرهنگ مشخص هم نیست و نباید باشه…. مبداء برای شناخت از فرهنگ، سیاست، ایدئولوژی، و یا نحوه مبارزات مردم در جوامع است… اگر به هر دلیلی، آزادی قلم محدود بشه… مثلا بخاطر احترام به خون شهدا… روابط دیپلماتیک بین دو کشور… و….. یا حتی تحلیلی از فلان نقاشی و شعر و آهنگ… و از همه فجیعتر… وقتی شعر و آهنگ و هنر… حتی هنر سخنوری… و قلم محدود بشه… این محدودیت، حتی اگه نیت خیری هم پشتش باشه… اولین قربانیش… جامعه و قاطبه مردم خواهند بود… از همان لحظه که محدودیت برای قلم به تصویب برسه… دیگه دلیل و امکانی برای اعتراض نمی مونه… محدود شدن قلم به آنچه صاحبان قلم و یا صاحبان زر و زور و رسانه می فرماین… مترادفه با برداشتن اولین گام به سوی تشکیل طبقات در جامعه… تقسیم جهان و هستی به دو بخش استثمار شونده و استثمار کننده… و در زیر چکمه های صاحبان زر و زور و رسانه قلم داره آخرین نفس هاشو می کشه… هرچه قلم محدودتر و محدودتر بشه… استثمارزدگی سریعتر تغییر هویت داده و اصالت خود یعنی فاشیسم را بروز می ده… و در نبود قلم و یا وقتی قلم محدود بشه.. ابزار برای افشای فاشیسم… از انسان و  قاطبه مردم گرفته میشه…

اشکالی که خواسته متشاکی داره دقیقا در همینه… او جهان را محدود به امروز و فردا و خلاصه در حیطه زمانی کوتاه می بینه… حال آنکه استثمارگر و فاشیسم…. نظام بندی جهان هستی را برای دراز مدت برنامه ریزی میکنه… و هرگونه سکوت و سکون و کرنش در برابر این راهبرد… برابره با ذبح آزادی بیان و قلم در پیشگاه صاحبان اصلی قلم یعنی همین قاطبه مردم… البته ذبح قلم با یک شعار و زمینه سازی مشروع و فریبکارانه همراهه… تاریخ بارها نشون داده که قاطبه مردم… به علت کمی آگاهی… و نبود یا محدود شدن قلم… به این چاه ویل سقوط کرده و پیشرفت انسانی به تعویق افتاده….

برای اینکه کسی فکر نکنه که منظورم از توسل به قرآن…. تقبیح اسلام و قرآنه… می خوام بگم که بنا به گفته خود مسلمونا…. در روز قیامت جوهر با خون شهيدان وزن مى شه و مُركّب بر خون مى چربه….. این حرف من نیست… حرفیه که محمد… جمعیتی که پشت قلم نشسته بودن شروع کردن به صلوات فرستادن… و مرگ بر آمریکا و اسرائیل و انگلیس گفتن… مردی که همیشه پشت سر قلم مینشست و قلمو نفرین میکرد… محکم زد پس کله قلم… که ملحد… محمد کیه…؟ بگو حضرت محمد…. دوباره همون جمعیت صلوات فرستادن….

قلم با این پس گردنی پرت شد وسط اتاق دادگاه…. و نظم دادگاه منقلب شد… طرفداران قلم شروع کردن به شعار دادن…. توپ، تانک، فشفشه… قلم ساکت نمیشه…. مرگ بر مرتجع… جمعیتی که صلوات گفتنشون تموم شده بود و نمیخواستن از اون عده عقب بیفتن…. در حالیکه با انگشت به قلم اشاره میکردن…. با هیجان شروع کردن به شعار دادن….. قاضی اگه قاضیه… به مرگ قلم راضیه…
قبل از اینکه قاضی راستکیه چشکششو بزنه روی میز… دو دستی گوشامو گرفتم…

با فرود آمدن چکش همه سرجاشون نشستن… یکی از مأمورین حراست… رفت زیر بغل قلمو گرفت و از روی زمین بلندش کرد…

قلم به ضارب نگاه کرد و ادامه داد….
همونطور که می گفتم این حرف من نیست… حدیثی است که به محمد منتسب کرده ان…. وُزِنَ حِبرُ العُلَماءِ بِدَمِ الشُّهَداءِ فرَجَحَ عَلَيهِ…. مُركّب علما با خون شهيدان وزن مى شود و مُركّب بر خون مى چربد….. حتی اگه بیشتر کاوش کنیم… می خونیم که مکارم شیرازی هم گفته و تأکید کرده که حرمت قلم از خون شهید بیشتره… و 4 دلیل آورده….. طبق روایات اسلامی در قیامت ارزش کار علماء سنگین تر از خون شهداء می باشد زیرا: 1- علماء چون با روح مردم سر و کار دارند می توانند با یک قطره مُرکب، جامعه ای را متحول کنند و مانع نفوذ دشمن شوند. 2- این علماء هستند که پیام شهادت را به جهانیان می رسانند و به شهید ابدیت می بخشند. 3- علماء خون شهید را تحلیل می کنند و عوامل و اهداف و پیام شهادت را به مردم می رسانند. 4- جهاد علمی در همه زمانها وجود دارد برخلاف جهاد جسمی که در هر زمان و مکانی امکان ندارد…..
خود خمینی هم…. جمعیت همیشگی اینبار سه بار صلوات فرستادن….. خمینی در صفحه 227 جلد 16 خطاب به پاسدارا میگه… و مِدادُ الْعُلَماءِ افْضَلُ مِنْ دِماءِ الشُّهَداء….  دماء شهدا گرچه بسیار ارزشمند است و سازنده، لکن قلمها بیشتر می‌تواند سازنده باشد. و شهدا را، قلمها می‌سازند و شهیدپرور هستند قلمها….

نمیدوونم متوجه این سه نقل قول شدین یا نه…. در هر سه مورد…. هرچند در ظاهر به قلم احترام گذاشته میشه…. ولی در اصل داره به صاحبان قلم (العلما) اشاره میکنه و هی اونارو باد میزنه…. در این حالت و در این نگاه ابزاری… قلم زمانی بر شهدا ارجح میشه که بتونه سازنده باشه… که در دست علما… و در حالیکه به من اشاره می کرد با تمسخر گفت…. همان صاحبان قلم… قرار داشته باشه…. بتونه خون شهدارو تحلیل کنه… پیام شهادتو به مردم برسونه… خلاصه اینکه… قلمی بر خون شهید ارجح است که متعهد باشه… این خلاصه حرف آیات قران، احادیث و جناب متشاکیه…

کلام آخر اینکه… تاریخ رو صاحبان قلم نوشتن…. صاحبان زر و زور… آنهایی که قدرت رسانه ای رو در دست گرفتن…. در اسلام با اذان شروع شد… و امروز… نگارش و نگرش به تاریخ در دست صاحبان رسانه است… هرچه تعداد رسانه ها بیشتر باشه… و صاحبان رسانه کمتر… هوچیگری بیشتر میشه… شستشوی مغزی بیشتر میشه… ولی وای به روزی که قلم بخواد حقیقت رو اونطور که هست بنویسه… بخواد قاطبه مردم رو با واقعیات اونطور که هستن آشنا کنه… بهشون آگاهی بده… از انحراف اذهان پیشگیری کنه…. اونوقته که همه رسانه ها… همه مزدبگیران رسانه ها… همه اونایی که موجودیت کاذبشون به آنچه که حقیقت نیست بلکه به تصویری از یک فریب بزک شده گره خورده… فریاد یا مصیبتا سر میدن….

بیهوده نبود که شاملو با وجود آنهمه درد در رگانش…. فقط یک آرزو داشت….
ای کاش می‌توانستم
یک لحظه می‌توانستم ای کاش ــ
بر شانه‌های خود بنشانم
این خلقِ بی‌شمار را،
گردِ حبابِ خاک بگردانم
تا با دو چشمِ خویش ببینند که خورشیدِشان کجاست
و باورم کنند.

قلم نگاهی اسفبار به جمعیت پشت سرش کرد و گفت…. عرض دیگه ئی ندارم….

قاضی راستکیه رو به من کرد و گفت…. حالا نوبت سخنان شماست…. لطفا هرچه کوتاه تر که به نماز مغرب برسیم…

بدون اینکه از روی صندلی قضاوت بلند شم رو به قلم کردم و گفتم… هرچه شما گفتید درسته… اما به اصل شکایت خود نپرداختید… آنچه که همیشه مورد بحث بوده و هست اینه که روش نوشتن آیا می تواند اصول و در این مورد بخصوص حرمت قلمو… زیر سوال ببره یا نه… بدون شک اگه قلم به دست صاحبان زر و زور و رسانه بیفته… اونا تا به اون حد پیش میرن که حتی تاریخ رو  هم تحریف میکنن…. و با تزویر و صحنه های کاذب، واقعیت آنچه که بوده و هستو به آنچه که می خوان باشه تغییر شکل و ماهیت میدن…. این یک حقیقته…. از روزی که تاریخ نگری و تاریخ نگاری شروع شد… قلم همیشه… یک ابزار در دست صاحبان زر و زور بوده… من با قلم کاملا موافقم که باید در یک هماورد علیه صاحبانی که قلم را به گروگان گرفته اند…. اعتراض کرد و دست به اعتصاب و شورش زد… اما… اگر صاحب قلم و قلم به یک سری اصول پایه باور مشترک دارن… نحوه نوشتار طبیعتا نه آزادی قلمو محدود میکنه و نه قاطبه مردم رو منحرف میکنه…
همین چند لحظه پیش… خود شما جناب قلم… وقتی با اعتراض قاطبه مردم روبرو شدین که به نحوه سخنوری شما اعتراض داشتن… به آن اذعان کرده و تغییر روش دادین… تلاش کردین  مطلبو طوری باز کنین که قاطبه مردم هم بفهمن… خب…. خلاصه حرف متشاکی هم همینه… باید به گونه ای نوشت که قاطبه مردم آنرا بفهمه… تنها در این حالته که قلم تونسته وظیفه تاریخی خودشو ادا کنه…

با توجه به این نکته… اگر قضاوت من شرطه… ختم این جلسه را به نفع متشاکی اعلام می کنم… و اعلام می کنم که آنچه من گفته ام به حیثیت قلم لطمه ای وارد نکرده…

با شنیدن حکمی که دادم… جمعیتی که سمت چپ نشسته بودند شروع کردن به اعتراض و با پرتاب گوجه فرنگی پوسیده و تخم مرغ گندیده به طرف من… فریاد می زدند این دادگاه نمایشیه… و مثه بعضی از دراویش که هو می کنن و یکریز دم میگیرن… شروع کردن به شعار دادن… توپ، تانک، فشفشه… این قاضیه جاکشه… توپ، تانک، فشفشه… علی گدا جاکشه…. طرفی که سمت راست نشسته و شدیدا مخالف قلم بودن… و پرتاب تخم مرغ و گوجه گندیده قانعشون نمیکرد… صندلی هایی که روی آن نشسته بودنو به طرف قلم پرتاب میکردن….
تا نیروی حراست بخواد آرامشو به دادگاه برگردونه… قاضی راستکیه از زیر میز پشت خم پشت خم از اتاق خارج شده بود… و من و قلم با سر شکسته و آغشته به تخم مرغ گندیده و جوهری که از بدن قلم فواران میزد… کف اتاق دادگاه ولو شده بودیم… صدا و همهمه همراه با آژیر ماشین پلیس از بیرون از پنجره شنیده می شد….. دستمو دراز کردم و قلمو که به دو قسمت شده بود ورداشتم و گذاشتم تو جیب پیراهنم و محکم بغلش کردم… نمیدونم صدای قلم بود یا قلبم که نالان زمزمه میکرد… چه ارزون خودتو فروختی….

 قلم چند روز بعد بر اثر جراحاتی که برداشته بود از نوشتن بازماند… ولی صدایش هنوز در گوشم طنین میندازه… چه ارزون خودتو فروختی….
ماه ها بعد…. روزی که قلم شکسته رو روی میز میذاشتم… بهش گفتم… اگه صدتکه ات هم بکنن بازهم باید بنویسی… نمیتونی ساکت بمونی… فاشیسم در حال رشده… و خیلیا رو برده زیر چتر خودش…. حتی اوناییکه اصلا انتظارشو نداشتی و بخوابتم نمیومد که با فاشیسم همصدا بشن… باید بنوسی..!! با کمر خم شده از جاش بلند شد و گفت دیگه جون ندارم… ولی من میگم تو بنویس…. از امروز تو قلم میشی و من صاحب قلم…  پس برای شروع… بنویس…

علی شریعتی روشنفکر را بیشتر مترادف با اینتلجنتسیا و نه انتلکتوئل می دانست: روشنفکر نه‌ فیلسوف‌ است، نه‌ دانشمند، نه‌ نویسنده‌ و هنرمند، روشنفکر، متعصب‌ خودآگاهی‌ است‌ که‌ روح‌ زمان‌ و نیاز جامعه‌اش‌ را حس‌ می‌کند و بینش‌ جهت‌یابی‌ و رهبری‌ فکری‌ را داراست. این‌ آگاهی‌ و بینش، آگاهی‌ و بینش‌ ویژه‌ای‌ است‌ که‌ در مسیر تجربه‌ اجتماعی‌ و عمل‌ انقلابی، بیشتر تحقق‌ و تکامل‌ می‌یابد تا از طریق‌ تفکرات‌ مجرد ذهنی‌ و مطالعه‌ و تحصیل‌ مکتب‌های‌ فلسفی‌ و رشته‌های‌ علمی…. اصولا روشنفکر در هر دوره‌ی‌ تحول‌ فرهنگی‌ و اجتماعی‌ یک‌ جامعه، هر گرایشی‌ داشته‌ باشد، به‌ هر حال‌ دارای‌ یک‌ «بینش‌ انتقادی» است، مقصودم‌ از این‌ تعبیر، این‌ است‌ که‌ اولا نسبت‌ به‌ «وضع‌ موجود» معترض‌ است‌ و در همین‌ حال‌ می‌کوشد تا آنچه‌ را که‌ در برابرش‌ «وضع‌ مطلوب» می‌داند، جانشین‌ آن‌ سازد…..(مجموعه آثار علی شریعتی)….
قلم ادامه داد…. البته علی شریعتی به روشنفکر متعهد باور داشت… بقیه رو بذاریم برای یکروز دیگه… فقط اینو توی پرونده یادداشت های پراکنده قلم ثبتش کن…. و بعد از کمی مکث گفت… اگه میخوای مطلبی از اون پرونده رو منتشر کنی… میتونی… فقط یادت باشه که موقع ویرایش… اونو سلاّخی نمیکنی و حرمت قلمو نگه میداری….

علی ناظر
10 اردیبهشت 1401
30 آوریل 2022 (یکروز قبل از روز کارگر)
یادداشت های پراکنده قلم بعد از گزارش کامل از تصمیم دادگاه منتشر خواهد شد….

یادداشتهای پراکنده قلم

نیم نگاهی به (نا)کارآمدی ارتش آزادیبخش ملی در روند سرنگونی – 1