ما و سرنگونی – نوشته شده 1392

چه شد که یک مشت ملا توانستند 35 سال حکومت کنند؟ به نظر من، تنها به یک دلیل؛ نخست چند خبر:

  1. روحانی به دانشگاهیان می گوید “یک نقد هم نسبت به دانشگاه بکنم؛ البته شما باید نقد کنید. اما من می‌خواهم بگویم چرا دانشگاه خاموش است؟ چرا یک عده بی‌سواد که از بخش‌هایی خاص پول می‌گیرند باید حرف بزنند اما بزرگان،‌ دانشگاهیان و اساتید ما سکوت می‌کنند؟ چرا وقتی یک اتفاق بین‌المللی رخ می‌دهد،‌ اساتید نامه خصوصی به رئیس‌جمهور می‌نویسند؟ چرا فریاد نمی‌زنید؟ چرا وارد میدان نمی‌شوید؟ ما روحیه سقراط ‌وار می‌خواهیم. کسانی که در مذاکرات ژنو،‌ مذاکره کردند نیز از دانشگاه‌ها هستند و از اساتید دانشگاه‌های ما به حساب می‌آیند.” (2 – تابناک 15 بهمن 1392). در پاسخ به روحانی، افروغ می گوید “کم سواد خواندن منتقد جواب نقد نیست و رئیس جمهور باید در این زمینه سعه صدر بیشتری از خود نشان دهد.” (3 – هجرت نیوز  16 بهمن 1392-).
  2. مصاحبه زنده صدا و سیمای ج.ا. با روحانی، با یک ساعت تأخیر انجام می شود. کیهان می گوید دلیل این تأخیر در این بوده که روحانی می خواسته مجری مورد نظر خودش سوال کننده باشد. ساعاتی پس از مصاحبه، ضرغامی مسوول سیما در نامه ای به شورای نظارت بر صدا و سیما می خواهد که “در مورد انتخاب مجری توسط روسای محترم قوا، و امتناع از پذیرش وظیفه قانونی و حرفه ای رسانه ملی اظهارنظر نمائید” (5- ایرنا – 17 بهمن 1392). کیهان آن را ” مصاحبه نمایشی” خوانده، و پرسیده “اگر مجری سخن نگوید و تنها تأیید کند چه تفاوتی با دیگر اجزای دکور دارد؟ مشکل از اینجا ناشی می‌شود که معلوم نیست مصاحبه است یا گزارش؟… ریشه مشکل در این است که معلوم نیست قالب این برنامه‌ها مصاحبه است یا گزارش و اگر گزارش است، مجری می‌خواهد چه کار؟” (4 – کیهان، 19 بهمن 1392).
  3. محمد نوری، به رفتار شناسی پرداخته و فهم رویکرد روحانی به دانشگاه را دور از دسترس نمی داند  “پاسخ این سؤال در حوادث تاریخی یک دهه اخیر نهفته است. هشت سال دوری از مسئولیت های کلان اجرایی، روحانی و همقطارانش را از مزایای حکمرانی بی نصیب کرد اما در عوض او را به موهبتی والا یعنی همنشینی و داد و ستد با نخبگان علمی نایل ساخت. همه چیز درباره نگاه تازه روحانی به مقوله مدیریت و زمامداری از ریاست او بر مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت آغاز می شود. این مرکز در دوران پرالتهاب هشت سال گذشته مأمن قاطبه محققان و دانشگاهیان نامدار کشور شد.” (6 – روزنامه ایران، 17 بهمن 1392)
  4. سردار محمدرضا نقدی در یک سخنرانی دو و نیم ساعته به این سوال می پردازد که “با آمریکا چه باید کرد؟” (7- فارس، 16 بهمن 1392). محمدرضا نقدی، مانند یک پژوهشگر حاذق، 5 سوال پایه ای مطرح می کند: با آمریکا بجنگیم؟؛ سازش کنیم؟؛ دوستی کنیم؟؛ رابطه متعارف برقرار کنیم؟؛ و یا مبارزه کنیم؟ وی سپس به تک تک این سوالات پرداخته و با اشاره به شواهد تاریخی، نقل قولها، موضعگیریهای آمریکا، و با تکیه به سخنان و مواضع خامنه ای و خمینی، پس از 230 صفحه و اسلاید، و با برخورد انتقادی از حامیان جناح روحانی، به نتیجه گیری مطلوب خود می رسد.


اتاق فکر، تنها دلیل بقای نظام

ساده اینکه، آنچه امروز رخ می دهد، از خیلی وقت پیش در اتاق های فکر رژیم مورد توجه قرار گرفته، از جهات مختلف بررسی شده، و سود و زیان تمام راهکارها و راهبردها ارزیابی شده، تا حسن روحانی بتواند از صندوق رأی بیرون بیاید. چرخش نظام به راست میانه، یک خواب کودکانه نیست. یک راهبرد حساب شده است که نظام امیدوار است به نتیجه برسد.

حسن روحانی بطور حتم برای دو دوره، رئیس جمهوری اسلامی خواهد بود؛ و در طی 8 سال آینده، آن جناح دیگر، درست مثل جناح روحانی در 8 سال گذشته، به داخل اتاق های فکر خزیده، و برای 8 سال بعد از حسن روحانی، تفکر و تجسس و تفحص می کنند. رژیم برای بقای خود، و برای ادامه حیات خود در حال آزمودن تمام راهکار ها است. تمام شرایط را در نظر می گیرد. از طریق رسانه های عمومی چنین القا می شود که ضرغامی می تواند جلوی رئیس جمهور بایستد. به مردم امید کاذب می دهد که دولت دموکرات است و می شود انتقاد کرد. البته مصباح یزدی، که فعلا جناح مغلوب است، روحانی را مانند شاه، و دروغگو می خواند “اینها می گویند انتقاد را دوست داریم اما دروغ می گویند، طاقت یک جمله را ندارند” (8 – تدبیر – 17 بهمن 1392).  
رژیم بیکار ننشسته است. برای کلیت نظام مهم نیست که این جناح بر سر قدرت است یا آن یکی، چرا که هر دو جناح بخشی از نظام حاکم بر ایران هستند. قرار نانوشته این است که این دو بتوانند با توجه به شرایط منطقه ای، جهانی، و مهمتر از همه، با توجه به شرایط داخلی، راهکارهای مطلوب و معقولی را طراحی کنند تا نظام بتواند به حیات خود ادامه دهد. یکی از این راهکارها، نزدیکی تاکتیکی به دانشگاهیان است. تشکیل کنگره ها و کنوانسیون های دانشجویی، دانشگاهیان، نویسندگان و هنرمندان است.

بنا به گزارش ایلنا (9 – ایلنا، 26 اسفند 1391) “بیش از هفت هزار استاد و متخصص برجسته ایرانی فعال در دانشگاه‌ها و مراکز علمی و پژوهشی آمریکا از سوی شورای عالی امور ایرانیان خارج از کشور شناسایی و ثبت شده است.” پیش از پرداختن به رژیم، از خود بپرسیم، از این تعداد، چند نفر می توانند جذب جبهه وسیع آزادیخواهان بشوند؟ و دوباره بپرسیم، چرا تاکنون نشده اند؟ سید ابومحمد مرتضوی در گفت‌وگو با ایسنا، نقشه راه رژیم را چنین شرح می دهد “در حال حاضر بین 70 تا 100 هزار دانشجوی ایرانی خارج از کشور داریم، اعم از اینکه از ایران برای ادامه تحصیل به خارج از کشور رفته‌اند یا اینکه در خانواده‌های ایرانی در خارج از کشور متولد شده‌اند” وی هدف نهاد خود را چنین فورموله می کند”ایجاد ارتباط مناسب و قابل قبول با طیف اساتید و دانشجویان ایرانی خارج از کشور بوده است. ” (10 – ایسنا، 7 خرداد 1392) 

روزنامه ایران گامی فراتر برداشته و به ریشه می پردازد “در گذرگاه هایی سخت و پر هزینه جامعه آکادمیک به درون خود فرو می رود و پیوند میان “دانشمند”، “روشنفکر” و “سیاست ورز” ایرانی دچار اختلال” می شود، و تأکید می کند که دانشگاهیان را می بایست به عنوان “عقل نقاد” پذیرفت(11 – ایران 17 بهمن 1392).

حال، از خود سوال کنیم چرا ما سرنگونی طلبان نمی توانیم اتاق فکر داشته باشیم؛ گرد هم آمده و یک گزارش مشترک 230 صفحه ای برای سرنگونی جمهوری اسلامی تهیه کنیم؟

چرا رژیمی که به رژیم آخوندهای مرتجع، و یا رژیم آخوندهای شپشو معروف بوده، به این درجه از خرد و درک رسیده و فهمیده که برای حراست از موجودیت خود باید یکی شده و برای چند دهه، راهبرد بیندیشد، اما ما، که در کشورهای دموکراتیک زندگی می کنیم، اکثرا سواد دانشگاهی داریم، تجربه مبارزه و اندیشیدن داریم، نمی توانیم مانند این ”شپشو“ ها عمل کنیم؟ مانند آنها اتاق فکر داشته باشیم؟ چرا جان بولتون می نویسد “تهران به مراتب از دیپلماتها، جاسوسان و رهبران سیاسی ما زرنگ تر بوده است” (12 – فارس، 19 بهمن 1392)، اما کسی نمی گوید ما، جامعه دموکرات، تحصیل کرده، و مبارز، آینده نگری و زرنگی سیاسی داریم؟

رهبران مقصرند…

برخی از فعالین سیاسی و حتی پژوهشگران، رهبران را مقصر می دانند. عده ای دیگر به درد اگر ها و ایکاش ها دچار شده اند.

اگر انقلاب نمی شد. اگر شاه نمی رفت. اگر چریک های فدایی شقه نشده بودند، اگر مجاهدین در خرداد 60 رفتار متفاوتی داشتند، اگر بازرگان کوتاه نمی آمد، اگر به سفارتخانه آمریکا حمله نمی شد، اگر صدام حمله نمی کرد، اگر نوژه موفق می شد، اگر خمینی زودتر می مرد، اگر قتلعام 67 رخ نمی داد، اگر مجاهدین از اشرف زودتر بیرون آمده بودند، اگر بیرون نمی آمدند،اگر… اگر…. اگر رهبران این نمی کردند، اگر رهبران آن می کردند، حتما به این روز نمی افتادیم، که امروز افتاده ایم. حتما رژیم سرنگون شده بود. حتما شاه سرنگون نمی شد. حتما اوضاع از اینکه هست بهتر می شد. همیشه نگاه به عقب؛ به گذشته، و هرگز به جلو.

همیشه انگشت اتهام به سوی رهبران سیاسی، و یا تاکتیک های سیاسی آنها نشانه می رود. مهم نیست رهبر کیست و به چه اندیشه ای گرایش دارد. همیشه رهبران مقصرند. بازرگان و بنی صدر مقصرند، مسعود رجوی و رضا پهلوی هم به همچنین. همیشه رهبران مقصرند، بلا استثناء، و هرگز، هرگز ما، من. خودم. خودِ خودم. و البته، هیچگاه مردم.

رفع تقصیر از مردم کردن قابل فهم است. بخاطر رنجی که تحمل می کنند، بخاطر ستمی که بر آنها روا می شود، بخاطر تمام جنایاتی که رژیم های دیکتاتور در حق مام وطن مرتکب می شوند، و یا بخاطر شرمی که از پشت خموده کارگر و کشاورز، و یا رنگ رخسار کودک خیابانی و دختران تن فروش داریم، خجالت می کشیم که بنویسیم، بگوییم، حتی جرأت کنیم و به فکرمان خطور دهیم که آری رهبران مقصرند، حتما مقصرند، اما تنها مقصر، نیستند. مردم، ملت شریف، خلق قهرمان، امت همیشه در صحنه هم، مقصر است؛ و بیش از همه، مقصر اصلی ما، من، خودم، خودِ خودم هستم که اینهمه فاجعه آفریده ایم.

از مردم خجالت می کشیم، اما با خودمان که می توانیم روراست باشیم …  مقصر اصلی ما، من، خودم، خودِ خودم هستیم. ما، فعالین سیاسی. ما، روشنفکران. ما، قلم به دستان. ما شاعران و نویسندگان و هنرمندان و فرهیختگان. مائی که فهمیدیم و نگفتیم و نمی گوییم. دیدیم اما خود را به کوری زدیم؛ و مردم را با کلام و پیام خود منحرف کردیم، تحمیق کردیم. ما، قلم به دستان، ژورنالیستها، ما قشر کتاب خوانده و فرهیخته، که با جملات زیبا، اشعار شورانگیز، سرودهای تهییج کننده، این فرهنگ آلوده و اندیشه حاکم را پایه ریزی کردیم. فرهنگ استبداد. فرهنگ کیش شخصیت، فرهنگ خودمحوری، و البته فرهنگ هورا کشیدن. آری، رهبران مقصرند. بدون شک و حتما مقصرند؛ اما، ما هم مقصریم.
نه، نمی خواهم آب تطهیر روی سر رهبران بریزم. رهبران مقصرند. خیلی هم مقصرند و باید پاسخگوی اشتباه محاسبات خود باشند، اما، ما مقصریم که ساختار ذهن زن و مرد در کوچه و بازار و شهر و قصبه و جامعه را اینچنین شکل می دهیم. ما قلم به دستان، اذهان را آنچنان و تا به آنجا آلوده کرده ایم که پرستش رهبران بخشی از رسم و رسوم و باور روزمره جامعه شده است. یک روز تمثال رضا شاه آن بالاست، روز بعد عکس مصدق. یک روز عکس خمینی، و روز بعد تمثال رجوی و رضا پهلوی و موسوی، و فردا، تمثال رهبر بعدی… ما، من، خودم آن عکس را روی دیوار میخ می کنم. این من هستم که به رهبران می گویم، جای تو در اتاق نشیمن، در محیط خصوصی خانواده و در بالای سر منست. من، مقصرم؛ چرا که رهبران، بدون من، نمی توانند رهبر بمانند.

نه، نمی خواهم بگویم که جنبش بدون رهبر می تواند پیروز شود. که ما رهبر لازم نداریم. خیر، اصلا. اما می خواهم اصرار کنم که کارکرد رهبر و نگاه ما به رهبر، باید دگرگون شود. باید با دیدگاه متفاوت، با دیدگاه سوم به رهبر نگاه کنیم.
رهبر، فقط یک مدیر پروژه است، برای یک پروژه مشخص، و برای یک زمانبندی مشخص، و نه یک بت، خداگونه، و همه چیز، و این ما، روشنفکران، قلم به دستان، و فرهیخته گان هستیم که می توانیم این جایگاه را ترسیم کنیم. رهبران را آنطور که هستند به جامعه معرفی کنیم، و نه آنکه از آنها تندیس بسازیم، تا در فردا ها آن تندیس را با همان دستی که ساختیم، بشکنیم. در طول تاریخ، بارها، علیه رهبران دیکتاتور، برخاسته ایم، اما هرگز به دیکتاتور درون خود،  نمی پردازیم. هرگز یقه خودمان را نمی گیریم و از خود نمی پرسیم تعریف خود تو از آزادی چیست؟ آزادی برای چه، برای چه کسی و تا به چه حد؟ آزادی بیان تا به کجا؟ آزادی مطبوعات، سانسور تا کجا؟ چرا سانسور؟ از چه می ترسی؟

از ولتر نقل می شود که حاضر است جانش را بدهد تا مخالفش بتواند حرفش را بزند. درست است که حسین بن علی گفته اگر نمی توانید مسلمان باشید، آزاده باشید؛ و یا مارکس در کتاب سرمایه نوشته تکامل آزادانه هر فرد شرط تکامل آزادانه همگان است. اینها درست است، اما باور به آزادی از “خود” می گذرد. نمی توان آزادی ستان بود، اما آزاداندیش نبود. نمی توان تلاشگر احقاق حقوق مردم بود، اما حق رفیقی را پایمال کرد. دلیل بقای سی و پنج ساله رژیم در همین است. رژیم با خودش یکی شده است. در خفا و درون به همان اندازه دیکتاتور است که در سطح جامعه است. اما ما، به همان اندازه که از آزادی صحبت می کنیم، به لحاظ فرهنگی آزاد نشده ایم. به نظر من، رهبران مقصرند و باید پاسخگو باشند، اما، همه چیز و هر آنچه اتفاق می افتد، در رأس، از “من” می گذرد.

در فیسبوک، هموطنی پیغامی به این شرح ارسال کرده، “دوست عزیز با سپاس از توجه شما. من خود پناهنده ای تنهایم که رنج تنهایی و پناهندگی دور از وطن را برگزیده ام زیرا که چون شما باوری به تسلیم ندارم ولی امید خود را به نیروهای موجود در صحنه اپوزیسیون گم کرده ام. و در لاک خود زجر زندگی را دوام میکنم. تا چراغی درین تاریکی برافروخته نگردد دلهای تنها و ناامید گمشده درین تاریکی بر دور آن جمع نمیشوند. این چراغ را کسانی چون شما که چهره ای شناخته شده اید باید بر عهده بگیرند. و ندا و فراخوانی را سر دهند. حتی اگر شمعی روشن شود ما برای میهن و آزادی برای بمیان بردن آن در بین مردم خود آماده ایم تا شعله اش همه ایران را فرا بگیرد.”

آنچه این هموطن مهربان نوشته، نظر لطف اوست، اما چگونه می توان چراغی در دست داشت، وقتی چشم دل نمی خواهد ببیند. وقتی من ها، خود به چراغ محتاجند. من ها، هنوز خود را نشناخته اند، هنوز نمی توانند باور خود را ترسیم و تعریف کنند. من هایی که عمری در پشت واژه های زیبا، مردم را بدون آنکه با فرهنگ خودباوری آشنا کنند، به فرهنگ دیگرباوری آلوده کرده اند. برای پیشگیری از انحراف، چراغ باید در دست تک تک ما باشد.

خودسازی

علی شریعتی “خودسازی انقلابی” را گام اساسی پیش از رسیدن به “آزادی” می داند. او با توجه به دیدگاه مثبتی که به اسلام دارد به سه ویژگی اشاره می کند ” توحید انسانی و توحید اجتماعی و توحید طبقاتی” و نتیجه می گیرد که “خودسازی یعنی رشد هماهنگ این سه بعد در خویش، یعنی در همان حال که خویش را مزدکی احساس می‌کنیم، در درون خویش عظمت بودایی را برپا سازیم و در همان حال آزادی انسانی را تا آنجا حرمت نهیم که مخالف را و حتی دشمن فکری خویش را به خاطر تقدس آزادی، تحمل کنیم، و تنها به خاطر اینکه می‌توانیم، او را از آزادی تجلی اندیشه خویش و انتخاب خویش، با زور باز نداریم و به نام مقدس‌ترین اصول، مقدس‌ترین اصل را، که آزادی رشد انسان از طریق تنوع اندیشه‌ها و تنوع انتخاب‌ها و آزادی خلق و آزادی تفکر و تحقیق و انتخاب است، با روشهای پلیسی و فاشیستی پایمال نکینم، زیرا هنگامی که “دیکتاتوری” غالب است، احتمال اینکه عدالتی در جریان باشد، باوری فریبنده و خطرناک است و هنگامی که «سرمایه‌داری» حاکم است، ایمان به دموکراسی و آزادی انسان یک ساده‌لوحی است. و اگر به تکامل نوعی انسان اعتقاد داریم، کمترین خدشه به آزادی فکری آدمی و کمترین بی‌تابی در برابر تحمل تنوع اندیشه‌ها و ابتکارها، یک فاجعه است. در همان حال که خود را مزدکی بارمی‌آوریم باید بودایی بیاندیشیم و در همان حال که به نیروانای بودایی، که جوهر آدمی را به اطمینان نفسانی و درونی می‌رساند می‌اندیشیم، باید از حرمت ابتکار و انتخاب و ایمان و اندیشه دیگران باز نایستیم.” علی شریعتی در ادامه به “علم حضوری” چنین اشاره می کند “در آن: علم، عالم و معلوم هر سه یکی است و تجربه این وحدت، در «خودآگاهی»، تغییر ذاتی و انقلاب وجودی نقشی اساسی دارد و از این طریق است که انسان، در هر قالب اجتماعی، چارچوب طبقاتی و حتی با هر خصیصه وراثتی که زاده و پرورده شده باشد، قدرت اعجازآمیز آن را دارد که خود را رها کند، دگرگون سازد و مسیر حرکت ایدئولوژیک و سرنوشت طبقاتی دیگری را انتخاب نماید: روشنفکر وابسته به بورژوازی باشد یا نجیب‌زاده اشرافی، اما با اخلاصی وجودی و ایثاری انقلابی در خدمت کارگر یا دهقانی قرار گیرد که دشمن طبقاتی وی‌اند. پرورده فرهنگ آریستوکراسی و آموزشهای ویژه نژاد برتر یا طبقه انحصارطلب و زبده باشد و با این همه، بینشی توده‌ای بیاید و به راستی درد و داغها و حساسیتها و گرایشهای خاص نژاد محکوم و طبقه محروم را در جان خود احساس کند و با آنان آمیزشی وجودی و وحدتی ذاتی پیدا کند، که مرحله‌ای است فراتر از رابطه‌ای که بر اساس تعهد اجتماعی و مسئولیت روشنفکرانه یا چپ‌روی تصنعی برقرار می‌کند. خود مردم شود، نه نامردمی که در برابر مردم خود را مسئول، قلمش را مقید و عملش را متعهد سازد.” (13 – شریعتی – خودسازی انقلابی)

متاسفانه، در عالم واقع، و در این زمانه پر از خون و کین، گویی خودسازی انقلابی معنا و مفهوم خود را از دست داده است. آسیب های اجتماعی در سطوح مختلف، تأثیری ژرف بر جامعه زخم دیده گذاشته است. اعتیاد، زن آزاری، و کودکان خیابانی، افزون بر رنج تهیدستی مفرط، بمثابه سدی، تلاشگران سیاسی را از پرداختن سیستماتیک به «خودسازی انقلابی» باز می دارد. هدف شده، براندازی، بدون آنکه به مفاهیم پایه و ویژگیهای واژه آزادی، توجه بشود. در مداری متفاوت از تلاشگران سیاسی، مردم به فرهنگ قناعت پیشگی آلوده شده تا به آن اندازه که به حداقل هایی چون مواضع زیرکانه روحانی بسنده می کنند. دلسردی از تحولات در 35 سال اخیر اجازه نمی دهد تا مردم تغییر را فراتر از حداقل ممکن، بخواهند. و این ما هستیم که رهبران را به آن جایگاه رسانده، و مردم را به این موقعیت کشانده ایم.

سیاوش کسرایی که “آرش” را سرود، پس از سرنگونی نظام سلطنتی، خطاب به خمینی می نویسد:

دارمت پیام
ای امام
که زبان خاکیانم و رسول رنج
بر توام درود بر توام سلام
آمدی
خوش آمدی، پیش پای توست ای خجسته ای که خلق
می‌کند قیام
حق ما بگیر
داد ما برس
تیغ برکشیده را نکن به خیره در نیام
حالیا که می‌رود سمند دولتت، بران!
حالیا که تیغ دشنه تو می‌برد
بزن

مائیم که به رهبران می گوییم بکُش، بزن، دادگاه انقلاب تشکیل بده، بند از بند بگسل، و بی مهابا و دوراندیشی لازم، رهبران را به عرش می رسانیم. ما مقصریم، چرا که با خودسازی آغاز نکرده ایم.

با توجه به آنچه گفته شد، و رویدادهای واقعی، کودکانه است اگر در پاسخ به “چگونه سرنگون کنیم؟” بگوییم: باید یکی شویم.

برای یکی شدن، در جوّ حاضر و حاکم، و در اولین گام، باید از یک تنیده تار و شبکه پیچ در پیچ خودآزاری و دگر آزاری گذر کرد:

برای یکی شدن، باید آشتی کرد.

برای آشتی، باید بخشید.

برای بخشش، باید به اشتباهات خود اذعان کرد.

برای پذیرش خطا، باید به دیگران گوش فرا داد.

برای شنیدن، باید دلها را از کینه پاک کرد.

برای زدودن کینه، باید بخاطر بیاوریم، و بفهمیم که همه ما بخشی از یک خلق ستمدیده هستیم. همه ما قربانی این رژیم هستیم. درک کنیم که همه در یک جبهه هستیم، و در آنسو، و در مقابل ما، دشمن قرار دارد؛ رژیمی که به حقوق فردی و شهروندی ما تجاوز کرده است.
یادمان بیاید که رژیم متجاوز است، و ما قربانی. هرچه کینه است باید متوجه جبهه دشمن شود.

اگر به این واقعیت پی بردیم، اگر فهمیدیم که ما دشمن نیستیم، که ما هر چند متفاوت، اما در یک جبهه هستیم، در آن لحظه خجسته که به خود آمده ایم، درست در آن لحظه است که تمام کینه ها علیه جمهوری اسلامی کانالیزه خواهد شد. دلها پاک می شوند، و در آن لحظه، رژیم سقوط خواهد کرد.

امروز، و در این جوّ حاضر، تنها می توان تلنگر زد. ماهنامه دیدگاه سوم می خواهد بخشی از آن تلنگر بشود.

به ما یاری کنید تا بتوانیم تلنگری مداخله گر بشویم. تا یکبار دیگر، با هم بخوانیم:

باید که دوست بداریم یاران را 
باید که چون خزر بخروشیم
فریادهای ما اگر چه رسا نیست
باید یکی شود…. (خسرو گلسرخی)

علی ناظر

30 بهمن 1392

منابع:

  1. http://www.didgah.net/pfiles/d3_no1jan14.pdf
  2. http://www.tabnak.ir/fa/print/376093
  3. http://www.hejratnews.com/index.php/1390-02-14-19-20-20/8614-1392-11-16-09-08-40
  1. http://kayhan.ir/fa/issue/71/2
  2. http://www.irna.ir/fa/News/81030000/رسانه/نامه_ضرغامی_به_شورای_نظارت_بر_سازمان_صداوسیماذ
  3. http://www.irna.ir/fa/News/81030202/سایر/چه_کسانی_از_بازگشت_&_171;مدیریت_علمی&_187;_نگرانند؟_-_محمد_نوری
  4. http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13921113000518
  5. http://www.tadbirkhabar.com/news/political/16212
  6. http://ilna.ir/news/news.cfm?id=57340
  7. http://isna.ir/fa/news/92030704449/
  8. http://www.magiran.com/npview.asp?ID=2898965
  9. http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13921119000548
  10. http://www.shariati.com/farsi/khodsazienghelabi/khodsazienghelabi2.html