آمریکا، اشرف، و طرح اروپا (کامل)- نوشته شده 1390

(بخش اول)

اخیرا دوستانی که دلشان برای وطن و همرزمان دیرینشان در اشرف می تپد، به خود اجازه داده اند که خشم و نگرانی شان، نه آنطور که از آنها انتظار می رود، بر صفحه کاغذ خودنمایی کند.

به نظر من، مجاهدین اشتباه زیاد کرده اند، همانطور که بی نهایت جان فشانی و فدا کرده اند. اما اگر بپذیریم که حتی مجاهدین هم جایزالخطا هستند، و بخاطر گزینش برخی از تاکتیکها، فعلا در این موقعیتی که هستند، قرار گرفته اند، به نظر من، می بایست برای یاری به آنها، و به فرزندان خلق ساکن اشرف، از برخورد هیستریک دوری گزیده، و حرف (نقد و یا راهکار) را با متانت و آرامش با مجاهدین در میان بگذاریم. اگر گوش شنوا داشتندکه چه خوب، و اگر نداشتند (که در مواقعی ندارند)، و وقعی به (نقد و) راهکارهای پیشنهادی نگذاشتند، این دل نگرانی ها باید در حد فهم همگان، و بدور از پرخاشگری بیان شود.

در این بخش، و پیش از پرداختن به مبحث اصلی شاید بد نباشد موضع خودم را در این باره مختصر جمع بندی کنم، هر چند که بارها در نوشتارهای مختلف از سالیانی بسی پیش این نکات را به گوشه و کنایه و گاهی به روشنی نوشته ام.

اشرف

من اشرف را از دو زاویه می بینم. ساکنین اشرف، که آنها را فرزندان خلق می شناسم، و حمایت از حقوق آنها را یکی از وظایف خودم می دانم. و خط (سیاسی-نظامی) برای اشرف. در اینباره پیش از این بارها نوشته ام که سرنگونی این رژیم را تنها از طریق تلفیق مبارزات اجتماعی تحت پوشش «چتر حفاظتی» نیروهای مسلح رادیکال ممکن می دانم. بنابراین، نه امروز، بلکه از همان روز تأسیس ارتش آزادیبخش ملی، اشرف را «کانون تاکتیکی» و نه «استراتژیکی» سرنگونی می دانسته ام. به نظر من، اشرف پس از اشغال عراق توسط نیروهای چند ملیتی، کاربرد بالقوه خود بعنوان کانون استراتژیکی را از دست داده است. بمب باران افسران ارتش آزادیبخش ملی توسط جت های نیروهای اشغالگر، کشتار فرزندان خلق در مرداد 1388، و کشتار ددمنشانه تعدا دیگری از این افسران در 19 فروردین 1390، شاهد مثال این باور هستند.

این نکته که اشرف فقط کانون «تاکتیکی» است و نه کانون «استراتژیکی»، مؤکد این نکته نیست و نباید باشد که کشتار ساکنین اشرف توسط نیروهای مالکی، امری خود خواسته است. این کشتار ها شدیدا محکوم است، و دولت عراق مجرم به قتل افراد بی دفاع. ساکنین اشرف از یک سری حقوق انسانی و پناهجویی برخوردارند و دولت عراق، نیروهای چند ملیتی، صلیب سرخ، ملل متحد، هرکدام در جایگاه خود و در حد نقش آفرینی شان در عراق، باید این حقوق را رعایت کنند (رعایت می کردند که نکردند). حکم دادگاه اسپانیا برای احضار مالکی عدم رعایت این حقوق را تأکید می کند.

آمریکا

در باره نقش مخرب آمریکا در تضعیف پروسه انقلابات و خیزش های آزادیخواهانه خلق ها، اگر صدها کتاب بنویسم و هزاران کتاب بخوانم، باز هم کم نوشته و خوانده ام. بنابراین خلاصه می نویسم، مرا به خیر او امید نیست، تا می تواند شر کمتر برساند (هرچند که به آنهم امیدی نیست). گاهی از اوقات بد نیست تعریف واژه جهانخوار را به خود یادآوری کنیم.

طرح اروپا

این طرح بر چندین پارامتر تأکید دارد. مهمترین آن که مورد حمایت من است، ایجاد امکان انتقال ساکنین اشرف به کشورهای اروپایی است. در این طرح، تعداد زیادی اما و اگر و متمم نهفته است که فقط دست اندرکاران از آن سر در می آورند. برای من این اما و اگر ها قابل درک نیستند (مثلا لرد کلارک می گوید « ما خواهان استقرار ملل‌متحد در کمپ اشرف هستیم.») سوال این است که اگر عراق نپذیرفت و ملل متحد هم نکرد، و ضرب الاجل هم تمام شد، آنوقت چی؟ در این مقطع، تمام این اما و اگر ها باید کنار گذاشته شده، و اصل مطلب، یعنی امکان انتقال به اروپا، بررسی شود. منظور من این نیست که ببخشیم، فراموش کنیم و از خیرش بگذریم. اصلا. اما زمان خیلی از این اما و اگرها الان نیست.

دلیل حمایت من از طرح اروپا به این خاطر است که راهکاری واقعی (اسکان ساکنین اشرف در اروپا) برای خروج از این بحران پیشنهاد شده، و این راهکار (با در نظر نگرفتن اما و اگر ها) مورد قبول مجاهدین و نمایندگانی از اروپا هم است.

رئال پلیتیک – مشکلات

از چند زاویه به آن نگاه کنیم.

زاویه اخلاقی: در رئال پلیتیک (که می توان خیلی از خواست ها را فدا کرد) هم نمی توان به اخلاق و اصول پشت کرد. در این مورد بخصوص، یکی از این اصول، خروج تمام ساکنین اشرف است. برای من بعنوان یک فرد غیر وابسته و بیرونی، که هیچ سنخیتی با مجاهدین ندارم و به نقش آفرینی اشرف آنطور که در بالا آمد به گونه ای دیگر می نگرم، این اصل قابل معامله و مذاکره نیست. دولت عراق و رژیم آخوندها و آمریکا و تمام دلالان سیاسی باید متوجه این اصل بشوند که همهء ساکنین اشرف باید به اروپا منتقل شوند. بلا استثناء. این انتقال باید شامل تک تک ساکنین از بالاترین رده و مسئولیت تا پایین ترین رده بشود.

زاویه امنیتی: همه ساکنین اشرف باید با هم از اشرف به اروپا منتقل شوند. البته بیماران مستثنی هستند. به لحاظ امنیتی (حفاظت و امنیت ساکنین)، و از آنجا که دولت عراق بارها ثابت کرده که به هیچ قانونی پایبند نیست، انتقال تدریجی ساکنین غیر قابل پذیرش و حتی می تواند خطرناک باشد. به نظر من، خروج ساکنین اشرف از اشرف و انتقال آنها، باید یک مرحله ای انجام شود. بدین منظور که ساکنین نباید جدا از هم، حتی برای لحظه ای از اشرف (برای انتقال به اروپا) خارج شده و در نقطه دیگری اسکان داده شوند. هرچه تعداد ساکنین کمتر بشود، توانمندی دفاع از خود برای ساکنین کمتر می شود.

زاویه سیاسی: خروج جمعی ساکنین به لحاظ سیاسی پیام مشخصی دارد. به نظر من، کلیه ساکنین لزوما نباید به یک کشور منتقل شوند (هرچند خواست مجاهدین نباشد)، اما پیش از انتقال، کشورهای میزبان باید آمادگی خود را اعلام کنند. اسامی افراد مشخص شود، و صلیب سرخ در تمام طول انتقال ناظر، همراه و مسئول باشد. امر انتقال به اروپا باید از حیطه قدرت عراق خارج و به ملل متحد سپرده شود. کلاه آبی ها مسئول حفاظت و انتقال را به عهده بگیرند.

زاویه سرنگونی طلبی: روی سخن من به مجاهدین است. اگر به توانمندی های خود باور دارید؛ اگر به آرمان خود باور دارید؛ که به نظر من این باور خدشه ناپذیر است، به این باور هم برسید که انتقال شما از اشرف به اروپا نه تنها آخر خط سرنگونی طلبی شما نیست، بلکه سرآغاز فصلی جدید است. و اگر بتوانید و بخواهید، به راهکار انتقال به اروپا از این زاویه نگاه کنید، این خود سرآغاز رشد شما در زمینه های متفاوت و البته در راستای سرنگونی رژیم اسلامی خواهد شد. به نظر من، انتقال از اشرف به اروپا، پایان یک خط، و آغاز خطی نو، اما در راستای یک هدف غیرقابل سازش و غیر قابل تغییر – سرنگونی است.

واقعیات روی میز

  • جان و امنیت ساکنین اشرف تا به آخرین لحظه در خطر است. آمریکا در حال زد و بند با رژیم و جناج سبز سیدی رژیم است. رژیم تا آخرین لحظه کارشکنی خواهد کرد تا ساکنین اشرف نتوانند طرح (نمایندگان) اروپا را به مورد اجرا بگذارند. رژیم برای کشتار آنها زمینه چینی می کند. وزیر خارجه رژیم در حال مذاکره با دولت عراق است. مسعود بارزانی با خامنه ای دیدار کرده است. هیلاری کلینتون گفته که می خواست از جنبش سبز سیدی حمایت کند، و می خواهد سفارت مجازی بزند (اولین گام برای گشودن سفارت واقعی). وابستگان سیاسی (و لابی) سبز سیدی، تومار علیه مجاهدین تهیه کرده اند، و سایت کلمه مقاله پشت مقاله می نویسد که مجاهدین (بقول آنها منافقین) و حسین شریعتمداری کیهان علیه سبز سیدی همسویی می کنند. اینها هر کدام به تنهایی دلیل بر نامتعّین بودن موقعیت و امنیت ساکنین اشرف است.
  • حال که بارونس اشتون پذیرفته که با تعیین مشاور، موقعیت ساکنین را کارشناسانه مورد بررسی قرار دهد؛ و با توجه به سخنان اخیر هیلاری کلینتون که انتقال ساکنین به اروپا را مشکل آفرین ارزیابی نمی کند، مجاهدین، و نماینده ساکنین اشرف، باید از موقعیت استفاده کرده، و از تک تک کشورهای اروپایی بخواهند که سهمیه کشورشان برای پذیرش ساکنین اشرف را علنا اعلام کنند. این اقدام از سوی دول اروپایی می تواند کارشکنی های محتمل دولت عراق را خنثی کرده، طرح اروپا را عملا روی میز خانم اشتون گذاشته، و «ضرب الاجل عراق» را به ضد خود مبدل کند. و به دوستانی که بصورت خشمگینانه مطلب می نویسند، پاسخگو بشوند.
  • در پایان روی سخنم به سوی دوستان دل نگران و خشمگین است. موقعیت ساکنین اشرف بسیار پیچیده است. مجاهدین بارها اعلام کرده اند که حاضرند طرح اروپا را بپذیرند (البته بهتر است که اما و اگر ها را فاکتور بگیرند). به نظر من، مشکل اصلی مجاهدین نیستند، مشکل آمریکا و عراق هم نیستند. مشکل اصلی حتی رژیم هم نیست. مشکل اصلی اروپا است. طرحی را نمایندگانش پیشنهاد کرده اند که مورد پذیرش خانم مریم رجوی هم قرار گرفته است، اما دول اروپایی این طرح را به مورد اجرا نمی گذارند. اروپا می تواند رسما به مجاهدین اعلام کند که حاضر است تا پیش از پایان ضرب الاجل ساکنین را در کشورهای خود (بعنوان پناهجو) اسکان دهد؛ و ملل متحد می تواند پرونده پناهجویی ساکنین را در اروپا مورد بررسی قرار دهد.
  • یکی از دوستان دیدگاه طی پیامی نوشته است  
    « آقای ناظر گرامی با سلام
    در شرايطی که بسياری از نهاد های حقوق بشری بين المللی و پارلمانترهای غربی و بسياری از اعضای کنگره آمريکا و همچنين هموطنانمان ماهها در ژنو در تلاشند که اين اولتيماتوم و ضرب العجل نوری مالکی را خنثی و لغو کنند و برای بچه های اشرف زمان بيشتری بخرند،آيا فکر نميکنيد که آغاز شمارش معکوس اين ضرب العجل در سايت ديدگاه ميتواند به معنی به رسميت شناختن اولتيماتوم مالکی تلقی شود؟.اگر چه بخوبی واقفم که منظور شما برانگيختن دوستان مقاومت ميباشد؟.
    پيروز و سر بلند باشيد»
    من سعی می کنم با واقعیات آنگونه که هستند برخورد کنم. واقعیت این است که مالکی «ضرب الاجل» داده است. چه آن را جدی بگیریم و چه آن را نادرست بدانیم و به رسمیت نشناسیم، وقت ذیقیمت است. به نظر من بجای کوشیدن در طولانی تر شدن مدت ضرب الاجل، باید اروپا را تحت فشار قرار داد تا ساکنین اشرف را هرچه سریعتر و به سلامت به اروپا منتقل کند.
  • به نظر من، اروپا برای خوشایند رژیم، دارد وقت کشی می کند. اگر به سخنان نمایندگان مجلسین در انگلستان دقیق شویم، هیچکدام از خروج فوری ساکنین، و یا ورود آنها به انگلستان صحبت نمی کنند. بلکه می خواهند که از حقوق ساکنین در اشرف حمایت شود. این در ظاهر همان است که خواست منهم هست، ولی هدف آنها وقت کشی است (مراجعه شود به پارلمان انگلستان، اجلاس پارلمانی درباره اشرف، وظایف انگلستان، آمریکا، اتحادیه اروپا و سازمان ملل متحد).
  • بدین منظور، باید از کلیه سران این کشورها خواست که موضع دولت خود را بصورتی شفاف بیان کنند.
  • در پایان، می خواهم به یک نکته که همیشه باور داشته ام، اشاره کنم. اگر ساکنین اشرف می خواهند در اشرف بمانند و بهای ماندگاری را هم بپردازند، باید به این خواست احترام گذاشت، حتی اگر با آن مخالفیم. ساکنین اشرف، عاقل، بالغ و سرد و گرم چشیده اند. حتما نباید آن بکنند که من درست می دانم.
  • در بخش بعدی، به بررسی نظر های دریافتی خواهم پرداخت.

علی ناظر

9 آبان 1390

آمریکا، اشرف و طرح اروپا (بخش دوم)

ضرب الاجل

مالکی با اعلام آخرین روز سال میلادی، که همزمان با خروج نیروهای آمریکا از عراق می شود، برای ساکنین در اشرف «ضرب الاجل» تعیین کرده است.

این ضرب الاجل در یک کلام به این معنی است که: مجاهدین باید برای خروج خود راهکاری بیندیشند. در غیر اینصورت، مالکی به خود حق می دهد که به ساکنین حمله کرده و با ضرب و شتم و قتل و کشتار، ساکنین را از اشرف به نقطه ای دیگر در عراق منتقل کند. این معنای تحت اللفظی آن است. اما، آیا در عالم واقع چنین خواهد شد؟ اگر آری، به راستی، ضرب الاجل مشکل کیست؟

واقعیت ها

موضع مجاهدین

  • مجاهدین اگر بتوانند، و این امکان به آنها داده شود، مایل به خروج از اشرف نیستند. دلایلش را بارها اعلام کرده اند، و به درست بودن این دلایل هم باورمند هستند.
  • در عین حال، مجاهدین، پس از اعلام طرح اروپا، اعلام کرده اند که حاضرند از اشرف خارج شوند، البته اگر امکان انتقال آنها به اروپا مهیا شود.

موضع اروپا

  • بخشی از نمایندگان اروپایی از طرح اروپا حمایت کرده اند.
  • هیچ کدام از دولتهای اروپا این طرح را عملا و رسما نپذیرفته اند.
  • بارونس اشتون، سخنگوی امور خارجه اروپا، بجای تعیین تکلیف فوری این طرح، مشاور و کارشناس تعیین کرده است، و این مقوله را پیچیده نامیده است.
  • بدون مهیا شدن امکان رسمی برای ورود ساکنین به کشورهای اروپایی، خواست مجاهدین برای خروج از اشرف و انتقال به اروپا، عملا ممکن نیست.

موضع ملل متحد (کمیساریا پناهندگی)

  • قرار است با تک تک ساکنین مصاحبه کرده و پرونده «متقاضی» را تک به تک بررسی کرده و در مورد تک به تک این پروند ها تصمیم گیری کند.
  • تعریف پناهچو مشخص است. جان و رفاه متقاضی در صورت استرداد به کشورش در خطر خواهد بود. ملل متحد، در نتیجه باید با بررسی تک به تک این پرونده ها به نتیجه برسد که آیا جان این ساکنین اگر به کشورشان بازگردانده شوند، در خطر خواهد بود یا نه؟ ملل متحد برای بررسی این سوال بسیار سخت، محتاج زمانی بیشتر از آن مدتی است که مالکی تعیین کرده است. (نمی دانم که باید این گفته ملل متحد را خنده دار، یا تراژدی قرن بیست و یکم نامید؟)

تمدید ضرب الاجل

کلیه سناتورها، وکلای مجلس، و حقوقدانان به انحاء مختلف خواستار تمدید این ضرب الاجل شده اند. با بیان چند پرسش، به چند نکته اشاره می کنم:

  • می خواهند که این ضرب الاجل برای چه مدتی تمدید شود؟ یکماه، دو ماه، یا بینهایت؟ ساده تر اینکه، ملل متحد برای انجام این فریضه بوروکراتیک به چه مدتی وقت احتیاج دارد؟ آیا اعلام کرده است که مثلا 3400 پرونده که در دست بررسی است، برای هر پرونده مثلا یکساعت، یک روز، یک ماه وقت لازم است؟ آیا تعیین و اعلام کرده است که چرا بررسی پرونده مبارز خلقی که گذشته و حالش بر همگان مشخص است، به بیشتر از یک لحظه آنی احتیاج دارد؟ به راستی مشکل ملل متحد چیست؟
  • فرض بگیریم که مالکی تحت فشار جامعه بین الملل این ضرب الاجل را تمدید کرد، مثلا یکسال؟ یکماه؟ و باز هم فرض بگیریم که نیروهای آمریکا تا اول ژانویه از عراق خارج شوند. از ملل متحد می پرسم که امنیت و حفاظت این 3400 نفر پناهجو را چه کسی تضمین می کند؟ مالکی (همانکه ساکنین را در دو نوبت به گلوله بسته است) ؟ یا نیروهای کلاه آبی؟ اگر دومی، آیا نباید این آمادگی را از هماکنون اعلام کند تا ساکنین اشرف دچار سردرگمی بیجا نشوند، و مالکی هم تکلیف خودش را بداند؟ لازم می دانم که توجه ملل متحد را به کارکرد کمپ تیف و نابسامانی هایی که در آن کمپ رخ داد، معطوف دارم. چند سال طول کشید تا تکلیف برخی از ساکنین برای ورود به اروپا روشن شد؟ آیا هدف ملل متحد این است که اشرف را ببندد و کمپ تیف دیگری برپا کند که هیچ چیز در آن قانونمند نیست؟
  • فرض بگیریم که ضرب الاجل تمام شد، و ملل متحد به یکباره به این نتیجه رسید که چند نفر از ساکنین شامل پناهندگی نمی شوند. فرض محال که محال نیست، و از این ملل متحد هم هیچ چیز بعید نیست. در آنروز با آن چند نفر چه برخوردی خواهد شد؟ آیا ملل متحد آن افراد (متقاضیان) را کت بسته تحویل مالکی می دهد تا به رژیم استرداد شوند؟

پیشنهاد

  • به نظر من، تقاضا برای تمدید ضرب الاجل از سوی مجاهدین غلط است. مجاهدین بارها اعلام کرده اند که حاضرند بمانند و «شهید» بشوند (هیهات منا….)، و یا اینکه اگر شرایط مهیا شود، به اروپا منتقل شوند. بنابراین، ضرب الاجل نمی تواند مشکل مجاهدین باشد. من اگر بجای مجاهدین بودم، مالکی را آنتریک می کردم که ضرب الاجل را بجای دو ماه دیگر همین فردا تعیین کند. هر چه روز موعود نزدیکتر باشد، ملل متحد به اورژانس بودن و فوریت مساله روی میزش بیشتر واقف می شود. مجاهدین باید به ملل متحد و اروپا تفهیم کنند که ضرب الاجل در اصل مشکل ملل متحد و اروپا است.
  • حال، فرض بگیریم که ضرب الاجل فردا باشد. باز هم فرض بگیریم که ملل متحد هنوز در حال استخاره است. باز هم فرض بگیریم که مالکی به اشرف حمله کرده و تعداد دیگری را به قتل برساند.
    تا به آنجایی که به شعار «هیهات…» مربوط می شود، مجاهدین این مبحث (شعار) را عملا به اثبات رسانده اند، تا به آنجا که به مالکی مربوط می شود، وی چند مدار تضعیف شده و تحت فشار قرار می گیرد، و تا به آنجایی که به ملل متحد و اروپا که هنوز برای ساکنین امکانات لازم را مهیا نکرده اند مربوط می شود، بیش از حد لازم تحت فشار قرار خواهند گرفت تا مشکل را بدون اتلاف وقت حل کنند.
  • منظور نگارنده از بیان تمام این فرضیات چیست؟ ساده بگویم. به نظر من جامعه بین الملل می خواهد تا می تواند وقت کشی کند تا معامله و مذاکراتش با رژیم به نتیجه برسد. اگر این فرض درست باشد، باید هم ملل متحد و هم اروپا را تحت فشار واقعی قرار داد. باید از تمام سناتورها، وکلای مجلس و حقوق دانان خواست تا بجای صدور اعلامیه و بیانیه های صد من یک غاز برای تمدید ضرب الاجل، سریعا با ملل متحد (کمیساریای پناهندگی) تماس گرفته و از آنها بخواهند که پرونده (بسیار واضح و روشن متقاضیان ساکن اشرف) را سریعا و بدون اتلاف وقت و پیش از پایان سال، تعیین تکلیف کرده و مختومه اعلام کند. اگر ملل متحد برای حل این معضل بسیار ساده و حل شدنی، به تعداد بیشتری کارمند احتیاج دارد، همین سناتورها و وکلا و حقوقدانان خرج و هزینه آنها را متقبل شوند (البته مطمئن هستم مجاهدین از پس این صورتحساب هم بر می آیند). وقت کشی باید خاتمه بیابد.
  • منظور من از این پیشنهاد، نه حاتم طائی شدن و از کیسه میهمان خرج کردن است، نه به خطر انداختن جان ساکنین اشرف است، نه به دنبال «شهیدپروری» هستم، و نه می خواهم قهرمان سازی کنم. بلکه می خواهم ساده بگویم که مشکل، ضرب الاجل نیست. مشکل ملل متحد بی عرضه، اروپای مماشاتگر، و آمریکای در باتلاق گیر کرده است. این ها خوب می دانند، و راحت می توانند این مشکل را در یک لحظهء ناچیز حل کنند. و از آنجا که ضرب الاجل در اصل مشکل ملل متحد است و نه مجاهدین، مجاهدین نباید سخنگوی ملل متحد شده و دائما تقاضای تمدید ضرب الاجل کنند. صریحا به ملل متحد بگویند که این مشکل شماست، خودتان بروید و با مالکی صحبت کنید و بگویید که نمی توانید در این مدت پرونده ها را بررسی کنید. اگر موفق شدید که چه خوب، و اگر موفق نشدید، چه بهتر، چون مجبور می شوید تمام ساکنین را در عرض 57 روز آینده پناهنده اعلام کرده و سکنا دهید.

چند نکته

در پایان می خواهم به چند نکته اشاره کنم:

  • فردا 13 آبان سالگرد اشغال سفارتخانه آمریکا است. آمریکا نمی خواهد چنین اتفاقی دوباره رخ دهد.
  • اوباما از چندماه دیگر وارد پروسه انتخاباتی می شود و هیچکدام از احزاب نمی خواهند وارد این مبحث بشوند.
  • در صورت وقوع جنگ، و حمله موشکی به ایران، موقعیت اشرف و ساکنین آن تضعیف شده، و تمام دستاوردهای دیپلماتیک و رسانه ای از درجه اهمیت می افتد. اشرف دیگر خبر اول نخواهد بود.
  • با توجه به همه این نکات، می خواهم تأکید کنم که اهمیت این ضرب الاجل باید از زاویه متفاوتی مورد توجه ملل متحد قرار بگیرد.

علی ناظر

12 ابان 1390

آمریکا، اشرف، و طرح اروپا (پخش سوم)
امروز آقای هزارخانی در یادداشتی(در دیدگاه بازتکثیر شده است) به زوایای مختلف مانع تراشی های دولت عراق اشاراتی داشته اند. به این مضمون که مجاهدین می خواهند کار پرونده «پناهجویی» هرچه زودتر به پایان برسد تا پس از طی پروسه های لازم، ساکنین بتوانند اشرف را ترک کنند، اما، مالکی مانع می شود و سنگ می اندازد. مالکی از یک طرف ضرب الاجل تعیین می کند، و از طرف دیگر نمی گذارد این پروسه هر چه زودتر و حتی پیش از پایان ضرب الاجل، خاتمه بیابد تا ساکنین عراق را ترک کنند. این یک طرف داستان است.
سایت های وابسته به وزارت اطلاعات از دیروز در حال شیپور زدن هستند که کار فیصله یافته، و سران مجاهدین در اشرف همراه نیروهای آمریکایی از کشور خارج می شوند، و بقیه ساکنین هم قرار است که به کشورهای مختلف اروپایی و همسایه منتقل شوند. این هم یک طرف دیگر قضیه است.
این دو گزارش متضاد در یک نقطه مشترکند. پروسه پیاده کردن «طرح اروپا» در حال پیشرفت است، و اگر بخشی از حرف وزارت اطلاعات را حقیقی بدانیم، می توانیم نتیجه بگیریم که خروج نام مجاهدین از لیست کذایی هم وارد آخرین مرحله شده است. این شادی آفرین است.
گام بعدی
ورود 3400 عنصر مبارز به صحنه فعالیت سیاسی در خارج از فضای بسته نظامی شایان تأمل است.
چنانکه پیش از این نوشته بودم، خروج از اشرف، یعنی پایان یک راهکار، و شروع «راهکاری نو»، که به نظر من یکی از پایه های اصلی آن باید تشکیل جبهه (وسیع) خلق باشد.

سازمان مجاهدین با بکار گیری این عناصر مبارز و کاردان، و بهره گیری از موجی که ایجاد خواهد شد، و با توجه به بحرانهای درونی نظام اسلامی، می تواند (و باید) با دعوت رسمی از تمام نیروها، جریانها و شخصیتهای مطرح (از جمله کلیه کسانی که با سازمان مشکل داشته اند)، زمینه ساز تشکیل این جبهه (وسیع) خلق بشود. مجاهدین باید برای خود و «خلق» مشخص کنند که آیا به وجود نیروهای سرنگونی طلب دیگری بجز خودشان باور دارند یا نه. اگر آری، بنابراین باید با آن نیروها این جبهه (وسیع) خلق را تشکیل دهند.
نادیده گرفتن این «بایست» از سوی مجاهدین و البته اعضای شورای ملی مقاومت، در آغازین مراحل پیاده کردن آن «راهکار نو»، نتیجه ای نخواهد داشت بجز «هرز» نیروهای فعال و کارآمد، و تشدید فضای نومیدی و بی اعتمادی به رهبران سیاسی.
طبیعتا، دعوت رسمی مجاهدین از نیروها و جریانهای سیاسی، تنها زمانی مثمر ثمر خواهد بود که این نیروها و جریانها هم، حضور ساکنین (پیشین) اشرف در «فضای باز دموکراتیک» را در راستای تشدید فشار بر رژیم جمهوری اسلامی، و همسو کردن تاکتیکها برای سرنگونی، مثبت ارزیابی کنند. نادیده گرفتن چنین امکانی، به افتراق هر چه بیشتر نیرو ها و جریانها سرنگونی طلب منجر شده، و تنها رژیم اسلامی و جهانخواران بهره مند خواهند شد.
زمینه سازی برای برداشتن گام بعدی پیش از خروج ساکنین از اشرف، نه تنها پروسه بازاسکان را (به لحاظ دیپلماتیک) تسهیل می کند، بلکه فشار را بر دشمن دو چندان خواهد کرد.
علی ناظر
26 آبان 1390

آمریکا، اشرف، طرح اروپا (بخش چهارم)

دیروز سایتهای وابسته به مجاهدین، از قول خانم رجوی گزارش کردند که عراق در پروسه بررسی پرونده های «پناهجویان» ساکن در اشرف کارشکنی می کند. در این گزارشها آمده است که خانم رجوی و «پناهجویان» با نشان دادن انعطاف های لازم در بی اثر کردن این کارشکنی ها، پذیرفتهاند که در داخل عراق «جابجا»ی موقت شوند، اگر این «جابجایی» موقت زیر نظر و تحت حفاظت نیروهای آمرکیا و یا کلاه آبی ها باشد. در همین گزارش آمده است که خانم رجوی بر یک اصل غیر قابل سازش اصرار داشته اند که:

« اگر ایالات متحده نمی‌خواهد به تعهدات خود که با یکایک ساکنان اشرف در مورد حفاظت آنها تا فرجام نهایی امضا کرده است عمل کند، تنها راه برای یک جابه‌جایی قابل قبول در داخل عراق، حفاظت ساکنان اشرف با نیروهای کلاه آبی و مستقر کردن ناظران ملل متحد در محل جدید تا انتقال آخرین نفر به کشور ثالث است. در غیر اینصورت جابه‌جایی در داخل عراق برای هیچکس به ویژه زنان در اشرف قابل قبول نیست و آنها شهادت در اشرف را بر مدفون شدن در نقاط دور افتاده یی که زیر دوربین و توجهات بین المللی نیست، ترجیح می‌دهند. به‌خصوص که معلوم نیست در حالیکه کمیساریای عالی پناهندگان ملل متحد برای احراز هویت ساکنان اشرف اعلام آمادگی کرده بود، چه توطئه یی در کار است که مالکی مانع می شود.»

پیش از پرداختن به مبحث اصلی این نوشتار –  نقش آفرینی «بازاسکان یافتگان» – می خواهم این سوال را جهت تأمل خوانندگان این سطور مطرح کن «اگر شما بجای رهبران مجاهدین بودید، و اگر آنچه در این گزارش آمده کاملا صحیح است، و مالکی در این پروسه کار شکنی می کند، و اگر ملل متحد و کمیساریا نمی خواهد (نه اینکه نمی تواند) تمام «پناهجویان» ساکن در اشرف را با توجه به این شرایط و موانع، پناهنده سیاسی اعلام کند، شما، بعنوان رهبران این 3400 نفر چه می کردید؟ خواهش می کنم توجه داشته باشید که سوال این نیست که چه کسی و چه اندیشه و استراتژی و تاکتیک و کارکردی این موقعیت حاضر را بوجود آورده است، بلکه با توجه به این واقعیت که این «پناهجویان» می خواهند (وباید) بعنوان پناهنده سیاسی به رسمیت شناخته شوند، می خواهند (و اعلام کرده اند) که عراق را ترک کنند، اما «صاحبخانه» مانع تراشی می کند، اگر شما یکی از این «پناهجویان» بودید چه می کردید؟

به باور من، پاسخ دادن به این سوال در این مقطع که هنوز اتفاقی نیافتاده بسیار مهم است. نه برای آن «پناهجویان»، و نه در پروسه ارزیابی پرونده آنها، بلکه برای «خود»مان مهم است که با «خود»مان تعیین تکلیف کنیم. برای شروع، من موضع خودم را بیان می کنم (که نه بخشی از آنها هستم و نه اندیشه و استراتژی آنها را مقبول می دانم). اگر فی الواقع تمام این گزارش درست است و مالکی کارشکنی می کند و ملل متحد و آمریکا و اروپا هم بی عملانه فقط «حرف» می زنند و بیانیه می دهند، اگر همه اینها درست باشد و من «پناهجو» و ساکن اشرف، بدون برو و برگرد می گفتم « شهادت در اشرف را بر مدفون شدن در نقاط دور افتاده یی که زیر دوربین و توجهات بین المللی نیست» را ترجیح می دهم.

انعطاف، کوتاه آمدن، و بازگشت به نقطه اول، بخشی از سیاسی بودن و پروسه مبارزه و «رئال پلیتیک» است، اما تنها به شرطی که اصل «حقوق بشر» محترم شمرده شود. بخشی از این «حقوق بشر» تضمین داشتن برای ادامه حیات است.

انشقاق این 3400 نفر، باز اسکان آنها در مناطق مختلف، و برداشتن چتر حفاظتی و به خطر انداختن امنیت و جان آنها، به نظر نگارنده به نقض این بخش از «حقوق بشر» راه می برد. بنابراین اگر «جانباختن» می خواهد بخشی از این سناری بشود، بهتر است که خودم مکان و زمان «جانباختن» را تعیین کنم، و نه دشمن.

برای باری دیگر از همه آزادیخواهان خاضعانه درخواست می کنم که این مقوله پیچیده و «ملی» را نادیده نگیرند و در حد توان و باورهای خود، از حداقل حقوق این «چناهجویان» ساکن اشرف دفاع کنند.

در بخش بعدی به نقش آفرینی «بازاسکان یافتگان» خواهم پرداخت.

نقش آفرینی «بازاسکان یافتگان»

پس از انتشار بخش سوم، دوستان تلفن کردند، و کاربران پیام گذاشتند که به راستی چه خوب می شود اگر چنین روزی فرا برسد. روزی که تمام نیروها گردهم آیند و علیه این نظام جانی همسو و هم پیمان شوند. عده ای بر این باور بودند که این ساده نگری است.

برخی هم که ظاهرا مخالفتی آشتی ناپذیر با (رهبری) مجاهدین دارند، نوشتند که آیا علی ناظر به راستی بر این باور است که این 3400 نفر که از اشرف خارج می شوند همگی به مبارزه در همین تشکیلات و برای همین رهبری ادامه خواهند داد؟ به زبانی دیگر، این بخش از کاربران بر این باورند که انشعابی در میان «بازاسکان یافتگان» رخ خواهد داد.

برخی دیگر از کاربران همان ساز همیشگی را کوک کرده و به چپ و مدافعین حقوق کارگر که تعدادشان، بقول این کاربران، از تعداد انگشتان یک دست هم تجاوز نمی کند، «برو برو» زده که دست از سر اتحاد با مجاهدین بر دارند و اول بروند با هم متحد شوند. و پرسیده اند که چرا از این مدافعین نمی خواهی که قدم جلو گذاشته و رسما از مجاهدین بخواهند که با آنها متحد شوند و جبهه (وسیع) خلق را تشکیل دهند؟ چرا دعوت باید از سوی مجاهدین باشد؟

می خواهم یادآوری کنم که تشکیل جبهه (وسیع) خلق فقط بخاطر همسویی انرژی ها برای سرنگونی نظام اسلامی است. کارکرد دیگری ندارد.

بیاییم فرض بگیریم که تمام 3400 نفر منشعب نشوند، و فرض بگیریم که تعداد اعضای سازمان (منظور هوادار نیست) در خارج کشور هم حدود یکی-دو هزار بشود. بیایید بازهم فرض بگیریم که این (مثلا) 5000 عضو (مقیم خارج)، خواهان نظامی «تکثرگرا»، «چند صدا»، و «دموکرات» هستند. باز هم فرض بگیریم که از چپ ها و فعالین و مدافعین حقوق کارگران هم بخاری بر نمی خیزد، و اصولا و اصلا اهل مبارزه و فعالیت سیاسی نیستند. فرض محال که محال نیست. با توجه به این «مفروضات»، به چند نکته بر می خوریم:

  • طرح همبستگی ملی به چه منظوری به تصویب شورای ملی مقاومت رسیده است؟ کارکرد این طرح تاکنون چه بوده، و چه خواهد بود؟
  • هدف «راهکار نو»، پس از بازاسکان، همچنان سرنگونی است. اما، اگر نیروهای چپ سرنگونی طلب شراکت نداشته باشند، و اگر «بازاسکان یافتگان» فقط و فقط بخود متکی باشند، و فرض گرفته شود که بدون نیروهای چپ سرنگونی امکان پذیر است، این سوال برجسته می شود که «نیروی غالب» در فردای ایران و پس از سرنگونی به چه «گرایش های فکری» متکی خواهند بود؟
  • واقعیت اینست که این 5000 نفر فقط یک «صدا» (گرایش فکری) بیشتر نیستند،  (اگر نیروهای چپ سرنگونی طلب شراکت نداشته باشند) «صدا»های دیگر آن « نظام چند صدایی» مورد نظر، به چه «گرایش»هایی تعلق خواهد داشت؟
  • در این دو سه دهه اخیر، ناتوانی شورای ملی مقاومت در گسترش فرهنگ چند صدایی،بر کسی پوشیده نیست. در خیلی از موارد حتی «صدا»ی (مستقل) خود اعضای شورا هم شنیده نمی شود. آیا این تک «صدا»ی 5000 نفره نفسی تازه به کالبد بی جان «شورای ملی مقاومت» خواهد دمید؟
  • آیا این تک «صدا»ی 5000 نفره باز هم بر نقش «رهبر عقیدتی» در پیشبرد اهداف «جنبش»ی که به جدایی دین از دولت باور دارد، تأکید خواهد داشت؟
  • بدون شک، پس از خروج «بازاسکان یافتگان»، تا مدتی، موجی در رسانه های وابسته بوجود خواهد آمد – از جمله صحبت از فشارهایی که بر «بازاسکان یافتگان» آمده است؛ و گردهمایی هایی در گرامیداشت زحمات آنها در دهه های اخیر، و… اما، با توجه به اینکه نقش آفرینی این 5000 نفر، لزوما «سیاسی» خواهد بود، آیا شورای ملی مقاومت با عضو گیری این 5000 نفر، گسترش خواهد یافت؟ آیا (اگر نیروهای چپ سرنگونی طلب شراکت نداشته باشند) شاهد موجی از تشکیل احزاب و سازمانها و انجمن های «صوری» در صحنه سیاسی خارج از کشور خواهیم بود؟
  • از سوی دیگر، آیا این گسترش به تشکیل «فراکسیون» در داخل شورا منجر شده و «فضای باز سیاسی» رونق خواهد گرفت؟ و یا شورای ملی مقاومت گسترش یافته جدید، بازهم تک«صدا» خواهد ماند؟ آیا این گسترش و تشکیل احزاب «خودی» در راستای دموکراتیزه کردن «فرهنگ مبارزاتی» تأثیر مثبت خواهد داشت یا منفی؟
  • تاریخ و گذشته به ما یادآوری می کند که در چند ماه اول، اگر اذهان عمومی، روش و کارکرد را مثبت ارزیابی نکند، پروسه تشکیل جبهه (وسیع) خلق با شکستی غیر قابل بازگشت روبرو خواهد شد.
  • البته این نکات همگی با این فرض آغاز شدند که در کشاکش سیاسی چند ماه آینده، نیروهای چپ سرنگونی طلب در تشکیل جبهه (وسیع) خلق شراکتی نداشته باشند.

تاریخ بارها ثابت کرده است که در عالم سیاست «کس نخارد پشت من…» جواب ندارد. یک نیروی سیاسی یا باید مانند ارتش آزادیبخش لیبی خودفروشی کرده و منافع جهانخواران را بر منافع کشورش ترجیح دهد (بگذارد جهانخواران پشت سیاسی اش را بخاراند)، و یا با خلق ستمدیده کشورش هم صدا شده، و در یک اتحاد و جبهه (وسیع) خلق، نظام حاکم را سرنگون کند (بگذارد مردم، و نیروهای سیاسی خلقی دیگر پشت سیاسی اش را بخاراند). به هر روی، چند ماه آینده برای مجاهدین، اعضای شورای ملی مقاومت و نیروهای سرنگونی طلب بسیار سرنوشت ساز خواهد بود.

به نظر نگارنده، نقش آفرینی رسانه ها در بازگویی این نکات، و یادآوری آنچه که گذشت و تعهدات ملی نیروهای سیاسی غیر قابل چشم پوشی است.

علی ناظر

28 آبان 1390

آمریکا، اشرف، طرح اروپا (بخش پنجم)

نقش آفرینی «بازاسکان یافتگان»

پس از انتشار بخش سوم، دوستان تلفن کردند، و کاربران پیام گذاشتند که به راستی چه خوب می شود اگر آن روز فرا برسد. روزی که تمام نیروها گردهم آیند و علیه این نظام جانی همسو و هم پیمان شوند. عده ای بر این باور بودند که این ساده نگری است.

برخی هم که ظاهرا مخالفتی آشتی ناپذیر با (رهبری) مجاهدین دارند، نوشتند که آیا علی ناظر به راستی بر این باور است که این 3400 نفر که از اشرف خارج می شوند همگی به مبارزه در همین تشکیلات و برای همین رهبری ادامه خواهند داد؟ به زبانی دیگر، این بخش از کاربران بر این باورند که انشعابی در میان «بازاسکان یافتگان» رخ خواهد داد.

برخی دیگر از کاربران همان ساز همیشگی را کوک کرده و به چپ و مدافعین حقوق کارگر که تعدادشان، بقول این کاربران، از تعداد انگشتان یک دست هم تجاوز نمی کند، «برو برو» زده که دست از سر اتحاد با مجاهدین بر دارند و اول بروند با هم متحد شوند. و پرسیده اند که چرا از این مدافعین نمی خواهی که قدم جلو گذاشته و رسما از مجاهدین بخواهند که با آنها متحد شوند و جبهه (وسیع) خلق را تشکیل دهند؟ چرا دعوت باید از سوی مجاهدین باشد؟

می خواهم یادآوری کنم که تشکیل جبهه (وسیع) خلق فقط بخاطر همسویی انرژی ها برای سرنگونی نظام اسلامی است. کارکرد دیگری ندارد.

بیاییم فرض بگیریم که تمام 3400 نفر منشعب نشوند، و فرض بگیریم که تعداد اعضای سازمان (منظور هوادار نیست) در خارج کشور هم حدود یکی-دو هزار بشود. بیایید بازهم فرض بگیریم که این (مثلا) 5000 عضو (مقیم خارج)، خواهان نظامی «تکثرگرا»، «چند صدا»، و «دموکرات» هستند. باز هم فرض بگیریم که از چپ ها و فعالین و مدافعین حقوق کارگران هم بخاری بر نمی خیزد، و اصولا و اصلا اهل مبارزه و فعالیت سیاسی نیستند. فرض محال که محال نیست. با توجه به این «مفروضات»، به چند نکته بر می خوریم:

  • طرح همبستگی ملی به چه منظوری به تصویب شورای ملی مقاومت رسیده است؟ کارکرد این طرح تاکنون چه بوده، و چه خواهد بود؟
  • هدف «راهکار نو»، پس از بازاسکان، همچنان سرنگونی است. اما، اگر نیروهای چپ سرنگونی طلب شراکت نداشته باشند، و اگر «بازاسکان یافتگان» فقط و فقط بخود متکی باشند، و فرض گرفته شود که بدون نیروهای چپ سرنگونی امکان پذیر است، این سوال برجسته می شود که «نیروی غالب» در فردای ایران و پس از سرنگونی به چه «گرایش های فکری» متکی خواهند بود؟
  • واقعیت اینست که این 5000 نفر فقط یک «صدا» (گرایش فکری) بیشتر نیستند،  (اگر نیروهای چپ سرنگونی طلب شراکت نداشته باشند) «صدا»های دیگر آن « نظام چند صدایی» مورد نظر، به چه «گرایش»هایی تعلق خواهد داشت؟
  • در این دو سه دهه اخیر، ناتوانی شورای ملی مقاومت در گسترش فرهنگ چند صدایی،بر کسی پوشیده نیست. در خیلی از موارد حتی «صدا»ی (مستقل) خود اعضای شورا هم شنیده نمی شود. آیا این تک «صدا»ی 5000 نفره نفسی تازه به کالبد بی جان «شورای ملی مقاومت» خواهد دمید؟
  • آیا این تک «صدا»ی 5000 نفره باز هم بر نقش «رهبر عقیدتی» در پیشبرد اهداف «جنبش»ی که به جدایی دین از دولت باور دارد، تأکید خواهد داشت؟
  • بدون شک، پس از خروج «بازاسکان یافتگان»، تا مدتی، موجی در رسانه های وابسته بوجود خواهد آمد – از جمله صحبت از فشارهایی که بر «بازاسکان یافتگان» آمده است؛ و گردهمایی هایی در گرامیداشت زحمات آنها در دهه های اخیر، و… اما، با توجه به اینکه نقش آفرینی این 5000 نفر، لزوما «سیاسی» خواهد بود، آیا شورای ملی مقاومت با عضو گیری این 5000 نفر، گسترش خواهد یافت؟ آیا (اگر نیروهای چپ سرنگونی طلب شراکت نداشته باشند) شاهد موجی از تشکیل احزاب و سازمانها و انجمن های «صوری» در صحنه سیاسی خارج از کشور خواهیم بود؟
  • از سوی دیگر، آیا این گسترش به تشکیل «فراکسیون» در داخل شورا منجر شده و «فضای باز سیاسی» رونق خواهد گرفت؟ و یا شورای ملی مقاومت گسترش یافته جدید، بازهم تک«صدا» خواهد ماند؟ آیا این گسترش و تشکیل احزاب «خودی» در راستای دموکراتیزه کردن «فرهنگ مبارزاتی» تأثیر مثبت خواهد داشت یا منفی؟
  • تاریخ و گذشته به ما یادآوری می کند که در چند ماه اول، اگر اذهان عمومی، روش و کارکرد را مثبت ارزیابی نکند، پروسه تشکیل جبهه (وسیع) خلق با شکستی غیر قابل بازگشت روبرو خواهد شد.
  • البته این نکات همگی با این فرض آغاز شدند که در کشاکش سیاسی چند ماه آینده، نیروهای چپ سرنگونی طلب در تشکیل جبهه (وسیع) خلق شراکتی نداشته باشند.

تاریخ بارها ثابت کرده است که در عالم سیاست «کس نخارد پشت من…» جواب ندارد. یک نیروی سیاسی یا باید مانند ارتش آزادیبخش لیبی خودفروشی کرده و منافع جهانخواران را بر منافع کشورش ترجیح دهد (بگذارد جهانخواران پشت سیاسی اش را بخاراند)، و یا با خلق ستمدیده کشورش هم صدا شده، و در یک اتحاد و جبهه (وسیع) خلق، نظام حاکم را سرنگون کند (بگذارد مردم، و نیروهای سیاسی خلقی دیگر پشت سیاسی اش را بخاراند). به هر روی، چند ماه آینده برای مجاهدین، اعضای شورای ملی مقاومت و نیروهای سرنگونی طلب بسیار سرنوشت ساز خواهد بود.

به نظر نگارنده، نقش آفرینی رسانه ها در بازگویی این نکات، و یادآوری آنچه که گذشت و تعهدات ملی نیروهای سیاسی غیر قابل چشم پوشی است.

علی ناظر

28 آبان 1390

آمریکا، اشرف، طرح اروپا (حاشیه 1)

هر چه به پایان ضرب الاجل نزدیک می شویم، با یک سری برخوردها، مواضع و مقالاتی روبرو می شویم که محتوای آنها می تواند تأثیر منفی در آینده و پروسه سرنگونی، فرهنگ مبارزاتی، و روابط بین نیروها داشته باشد.

چند روز پیش، دوستی از سر خشم (و بدون شک، دل نگرانی) به رهبران مجاهدین هشدار می داد که اگر خونی ریخته شود، و اگر این 3400 «پناهجو» به قتل برسند، خونشان تا ابد پاسخگو می طلبد.

امروز، رفیق دیگری از سر خشم (و بدون شک، دل نگرانی) به مخاطبین خود هشدار می دهد که : «روز تعیین تکلیف دوست ودشمن بشریت است. بنابر این ۳۱ دسامبر نه ضرب الاجل برای قهرمانان اشرف، که آخرین مهلت برای هر کسی است که می خواهد بین فاشیسم تروریستی- مذهبی ولایت فقیه وننگ وجنگ از یک طرف ویا ایستادگی ونه به دیکتاتوری وثبت نام در جبهه بشریت وصلح وآزادی از طرف دیگر را انتخاب نماید.»

و یا نگارنده دیگری در همین مضمون می نویسد «مبادا قیمت بی عملی ما خون اشرفیان باشد… » (جهت مطالعه این دو مطلب، به سایت همبستگی ملی مراجعه شود).

من بارها تکلیف خودم را با این مقوله (اشرف) روشن کرده ام و لزومی به تکرار آن نمی بینم.

اما آنچه از برخورد این هموطنان منبسط می شود، ارزیابی آنها از «درجه فهم، عقل و شعور» این «پناهجویان» ساکن در اشرف است. این دوستان، گویی بر این باورند که این 3400 نفر یک گروه آدم صغیر و ناتوان و بی رأی هستند. گویی فکر می کنند که مسعود رجوی آنها را به قتلگاه می برد، و یا اینکه خون آنها به گردن همه عالم و آدمی است که سکوت کرده است.

با پوزش، می دانم که همیشه خارج از دستگاه ساز می زنم، ولی اجازه می خواهم که عرض کنم، نیاید چنان روز تاریکی، ولی دلیل ریخته شدن خونِ 3400 «پناهجو»ی ساکن در اشرف، اول بخاطر تصمیم خود این 3400 نفر ساکن «فهیم، عاقل و باشعور» است، چون خواسته اند که بایستند (البته در صورتی که شرایط آنها برای بازاسکان مورد قبول قرار نگیرد)، و دوم بخاطر آدم فروشی مماشاتگران اروپا، ملل متحد، و البته آقای جهان آمریکا است، که وقت کشی می کنند و با رژیم گاوبندی کرده اند. از رژیم (و مالکی) نام نمی برم چون اظهر من الشمس است.

فکر نکنم، انسان آزاده ای بر روی زمین وجود داشته باشد که از ریخته شدن خون رفیقی (ساکن اشرف، و یا ساکن تهران و یا ساکن لس آنجلس) خوشحال شود. اشرفی بودن، اگر به منظور رفیق و مبارز است که لزوما نباید ساکن اشرف باشد، و حمایت از آن مبارز و رفیق با هر نام و کُنیه و وابستگی سازمانی وظیفه تمام انسانهای آزاده می شود. وقتی بر سر اعضای پژاک گلوله های توپ می بارد و به قتل می رسند، و یا اعضای کومه له، و یا حتی همین اصلاح طلبان «سبز سیدی» (هرچند خود پایه ریز این نظام بوده اند) به اسارت گرفته می شوند… این شکنجه ها، قتل و کشتار هر انسانی، با وجود اینکه «اشرف»ی نیستند، محکوم است. شکنجه، قتل و کشتار محکوم است، و همه آزادیخواهان باید آن را محکوم کنند. سبز و زرد و سرخ هم ندارد. ولی اگر منظور از استفاده از ترم «اشرفی» و موقعیت حاضر، سوء استفاده، ایجاد جّو و بدست آوردن بهانه برای برخورد هیستریک و شخصی، و پرونده سازی و تسویه حساب با مجاهدین (از یک سو) و یا نیروهای سیاسی (از سوی دیگر) است، واقعا باید در جا ترمز را کشید و کمی تأمل کرد. باید از خود پرسید که به کجا می رویم و دستاورد ما از این مقالات و موضعگیری ها برای مردم ستمدیده ایران چه خواهد بود؟ چه کسی از این جمله بندی ها سود می برد؟

حرف مرا بد نفهمید. البته که باید به یاری «پناهجویان» ساکن اشرف رفت. البته که باید بر اروپا و ملل متحد و آقای جهان – آمریکا، فشار آورد که اگر آنچه را که می توانند بکنند نکنند، خون 3400 انسان خواهد ریخت. البته و صد البته باید از بازاسکان منطقی و معقول و مقبول این «پناهجویان» از اشرف به کشور ثالث در اروپا دفاع کرد. اما، همانطور که در سالهای گذشته، تمام پیروزیهای این 3400 نفر (به درستی و) هیچموقع به حساب نیروهای سیاسی دیگر نوشته نشده است، ریخته شدن خون آنها هم نباید به پای دیگران نوشته شود.

روشن تر بنویسم. شما دوستان می دانید که من سالها در دیدگاه برای خروج نام مجاهدین از لیست کذایی، و یا احترام به حقوق این ساکنین فعال بوده ام، تا به آن حد که دشمن من و دیدگاه را بخشی از مجاهدین ارزیابی می کند (شوخی می فرماید). در این مدت فراخوان های دیدگاه از حمایت صدها نفر برخوردار بوده است. این صدها نفر در بسیاری از موارد با بسیاری از خطوط مجاهدین و ساکنین اشرف مخالف بوده اند، در عین حال این فراخوان ها را امضا کرده اند. به باور من، این حمایت ها نه به این خاطر بوده که نمی خواستند در ریخته شدن خون 3400 «رفیق» شریک شده باشند. این حمایت ها بخاطر ترس از شانتاژ و یا هراس از اینکه به آنها چه برچسبی زده می شود، هم نبوده است. این انسانهای آزاده از حقوق «رفیق» حمایت می کرده اند. آنها از خواست این ساکنین حمایت می کرده اند. روزی خواست ساکنین اقامت دائم بود. امضا کنندگان این فراخوانها از آن خواست و آن حقوق حمایت کردند. امروز می گویند که می خواهند اشرف را (مشروط) ترک کنند، امروز هموطنان از این خواست حمایت می کنند. نه به این خاطر که از خط این ساکنین حمایت می کنند، نه به این خاطر که فکر می کنند اشرف کانون استراتژیکی است، و نه به این خاطر که فکر می کنند تصمیم امروز بهترین راهکار است و موضع دیروز نبوده، بلکه بخاطر اینکه، و تنها به این خاطر که، این ساکنین «رفیق» هستند. »رفیقی» که درمحاصره دشمن است. همین، ونه بخاطر هراس از….

می خواهم بگویم که اگر رژیم و خامنه ای و مالکی خون می ریزند، آن را از سر خشم به پای دیگران ننویسیم. همین.

علی ناظر

1 آذر 1390

آمریکا، اشرف، طرح اروپا (حاشیه 2)

چند روز پیش یکی از دوستان خوبم به من تلفن کرد و مرا در جریان بخشی از صحبتهایی که در یک جلسه خصوصی شنیده بود و مربوط به دیدگاه می شد، قرار داد. این دوست مشخص کرد که خودش هم با بسیاری از نکات مطرح شده موافق است. با پوزش از طولانی شدن این متن، به این نکات می پردازم.

اول، سخنی چند در باره دیدگاه

دیدگاه یک نهاد سیاسی با تشکیلات و اساسنامه و … نیست. یک «رسانه» است. یادداشت روز و یادداشت هفته نویسان دیدگاه، از جمله علی ناظر، منفردین مستقلی هستند که از سایت دیدگاه بعنوان یک ابزار برای بیان نظرات خود بهره می جویند.کسی به کسی خط نمی دهد. کسی از کسی خط نمی گیرد. جلسه های روزانه و هفتگی و ماهیانه ای وجود ندارد. یاران دیدگاه به «حق بیان» یکدیگر احترام می گذارند، حتی اگر با آن نظر مخالف باشند. علی ناظر، و یادداشت روز و هفته نویسان در یک ردیف قرار دارند، و همکار هستند. علی ناظر، مدیر اجرایی است و نظراتی که از وی منتشر می شود، فقط دیدگاه های شخص اوست، و لزوما بیانگر نظر بقیه یاران دیدگاه نیست. یاران دیدگاه بدون استثناء سرنگونی طلب هستند، و در این یک مقوله بدون سازش و اما و اگر خواهان سرنگونی تمامیت نظام اسلامی هستند.

گفته ها و شنیده ها – انتقاد به دیدگاه

«…

  • مجاهدین با رفتار و کردار و پندار خود، با خودمحوری های خود، و با بی احترامی به نظرات دیگران، باعث شده اند که اکثر فعالین سیاسی خارج از حوزه و حاشیه مجاهدین، علاقه ای به همسویی، همکاری و یا همگرایی با مجاهدین نداشته باشند.
  • اگر به اکثر رسانه ها، سایت ها، و مواضع نهادهای سیاسی دقت کنی، می بینی که شاید قریب به اتفاق نه خبری از آنها منتشر می کنند، نه گزارشی از آنچه آنها می و رهبرانشان می گویند بازتکثیر می کنند، و نه حتی به مقوله «اشرف» می پردازند. دلیل این بی توجهی را شاید بشود در این منطق خلاصه کرد که می خواهند به مجاهدین پیام بدهند که اگر «رفتار و کردار و پندار» خود را تغییر ندهند، در این «انزوا» خواهند ماند.
  • و درست در زمانی که همه قریب به اتفاق سکوت اختیار کردهاند، تو (علی ناظر و دیدگاه) می آیی و آنها را مطرح می کنی، و دوباره آنها را آنتنی می کنی.
  • به نظر اکثر این دوستان تو (علی ناظر و دیدگاه) یا شاخه ای از مجاهدین هستی، و یا شورای ملی مقاومت، و انتقادات تو به مجاهدین بخشی از یک نمایش است. می خواهی چنین وانمود کنی که مجاهدین تولارنس دارند (تحمل گرا) هستند، و انتقاد ها را بدون برخورد سیخکی پذیرا می شوند.
  • چند نفری، از جمله «مادر»ی که به نظر من (این دوست)، بسیار قابل احترام است، معتقدند که تو (علی ناظر) یکی از «اضداد» مجاهدین هستی، و تعاریف تو از مجاهدین و موقعیت آنها در اشرف، بیشتر همان داستان 80-20 است (80 تا به رژیم بزن، 20 تا هم به مجاهدین).

…»

با اجازه می خواهم به این نکات از چند زاویه متفاوت بپردازم:

آیا علی ناظر بخشی از مجاهدین (و وابستگان به آنها) است، یا از «اضداد» آنها؟ به این سوال در محتوای این متن طولانی پاسخ می دهم. اما لازم می دانم که اول به چند مبحث پایه اشاره کنم.

بحث «خلقی»، «ضدخلقی»

این را پیش از این بارها نوشته ام و سوال کرده ام که به نظر «ما» مجاهدین «خلقی» هستند و یا در «جبهه ضد خلق». بخشی از مبارزین و فعالین سیاسی آنها را بخاطر روابط عیان و پنهانشان با «امپریالیسم»، و حمایتشان از «بورژوازی ملی»، و نیم نگاهشان به «جنگ» بعنوان اهرمی برای رسیدن به قدرت، و البته نگرش اسلامی آنها، در «جبهه ضد خلق» قرار می دهند. به نظر این بخش از باورمندان، هر آنکس که زمینه چین گسترش نفوذ جهانخواران بشود، هرآنکس که از اندیشه ای «مذهبی» برخوردار باشد، حتی اگر امروز هم در حال مبارزه باشد، در فردای فردا، بخاطر همین پارامترها، ماهیت خود را بروز داده و در مقابل خلق خواهد ایستاد. با توجه به این (حداقل) منطق، همسویی با چنین جریان فکری نه تنها «آزادی» و «عدالت اجتماعی» و رهایی مردم ستمدیده را تضمین نمی ند، بلکه به ضد خود تهدید شده، و فقط به عنوان بولدزر و راه صاف کن برای چنین اندیشه ای عمل کرده شده است.

من به «قضاوت پیش از عمل» باور ندارم. اجازه می خواهم کمی روشن صحبت کنم. منهم بر این باورم که اندیشه اسلامی مجاهدین در مرور زمان نخواهد توانست خواستهای مردم را تضمین و تأمین کند، اما تاریخچه نظامها و سیستم هایی هم که بر باورها و اندیشه های غیر «مذهبی» هم استوار بوده، در عمل ثابت کرده اند که نمی توانند خواستهای مترقی و جهانشمولی و یک پارچگی جوامع را تضمین و تأمین کنند. متاسفانه، بهانه می گیریم و مقصر را استالینیسم و مائوئیسم و کاستروئیسم و …. معرفی می کنیم، و خود اندیشه را از زیر تیغ بیرون می بریم. همانطور که مجاهدین، امروز، برای از زیر تیغ بیرون بردن اسلام، مقصر را خمینی و اسلاف او معرفی می کنند. نه اینها و نه آنها به ریشه، که نه آندیشه و نه این اندیشه نتوانسته تاکنون درمان درد بشود، نمی پردازند. ساده اینکه، همانطور که من نمی توانم چریک فدایی خلق را بخاطر خیانتهای حزب توده، منزوی و ایزوله و از خود طرد کنم، همانطور که نمی توانم بخاطر آنچه استالین کرد، چه گوارا را طرد کنم، به همان نسبت هم نمی توانم بخاطر خیانت و جنایت خمینی، مجاهدین را به صلیب بکشم. مجاهدین و اندیشه مجاهدین را باید آنطور که امروز هستند بررسی کرد. آنطور که امروز هستند را به نقد کشید. اگر با مقوله «رهبر عقیدتی» که برآمده از همین اندیشه «اسلامی» است و تنه اش به «استالینیسم» می خورد، مخالفم، باید آن را امروز نقد کنم. اگر به تاریخ و گذشته نگاه کنیم، هیچکس مجاهدین را در سالهای 40-50 شمسی بخاطر «رهبر عقیدتی» به نقد نمی کشید، هرچند که همان روز هم آنها به «امام»، «امام زمان» و… باورمند بودند. همان روز هم به «رهبر» معتقد بودند، اما حتی پس از تغییر موقت ایدئولوژیک در درون سازمان (که بعدا نام سازمان پیکار گرفت)، مقوله «رهبر» و برخورد از بالا به پایین از فرهنگ خارج نشده بود.
به باور من باید مجاهدین را آنطور که هستند، و آنطور که امروز عمل می کنند، و آنطور که امروز می اندیشند، در بوته آزمایش خود محک زد. آنها می گویند، و عملا هم نشان داده اند که می خواهند این رژیم سرنگون شود. سوالی که پیش می آید اینست که آیا رژیم در جبهه خلق هست یا نه؟ آیا مجاهدین بخشی از نظام حاکم هستند یا نه؟ موسوی و کروبی بخشی از این نظام هستند، و خواهان رفورم این نظام هستند. بنابراین، اگر بپذیریم که رژیم «ضد خلق» است، هر اندیشه و باوری که بخواهد آن را بر سر پا نگاه دارد، هم جبهه رژیم و در نتیجه «ضد خلقی» است. با همین منطق، هر نیرو و جریان فکری و باوری که بخواهد این رژیم را سرنگون کند، در «جبهه خلق» قرار می گیرد. این شامل نه تنها مجاهدین، بلکه تمام آن شخصیتهایی می شود که مجاهدین با آنها درگیری داشته اند، از شورای ملی مقاومت بیرون رفته اند، و….

هم اندیشه بودن با مجاهدین و یا این شخصیتها، و یا دوری گزیدن از باورهای آنها تعیین کننده این واقعیت نمی شود که آنها خواهان سرنگونی نظام و جمهوری اسلامی هستند. ساده اینکه، برای تعیین موضع و موقعیت خود، باید تضاد اصلی را مشخص کرد. حل این تضاد می تواند به تعریف ما از «خلقی» و یا «ضد خلقی» یاری برساند. اگر تضاد اصلی محو «امپریالیسم» است و کلیه راهکارها و عملکردهای ما در این راستا قرار گرفته و می گیرد، در نتیجه باید دیگرا را با همین ابزار ارزیابی کنیم. آیا آن جریانها، به همان اندازه که «ما» باور داریم «ضد امپریالیست» هستند و یا با «ما» زاویه دارند. اگر زاویه دارند، چاره ای نخواهیم داشت بجز اینکه آن نهاد ها را هم باید در جبهه «ضد خلق» قرار بدهیم. واقعیات روی میز چنین حکم نمی کند. همه چیز «سیاه» و یا «سفید» نیست. همه لزوما با «ما» در تعریف «تضاد اصلی» همزبان نیستند. بنابراین، باید با برخوردی منطقی، رنگ «خاکستری» را هم در محاسبات خود بگنجانیم. باید بپذیریم که همه نیروهای سرنگونی طلب، پس از پایان پروسه سرنگونی،به بازتعریف «تضاد اصلی» پرداخته و خیلی ها از جبهه خارج می شوند.

بنابراین، برای من، مجاهدین تا زمانی که خواهان سرنگونی «دشمن» هستند، در «جبهه خلق» قرار دارند.

ایزوله مجاهدین

واقعیت این است که کسی نیست که با بسیاری از «برخورد»های مجاهدین موافق باشد. یک زمانی بود که اگر از خروج ساکنین از اشرف حمایت می کردی، متهم به بازی در زمین رژیم می شدی. امروز اگر از خروج انها حمایت نکنی، متهم می شوی که در ریختن خون آنها شریک هستی. یک روز اعضای شورای ملی مقاومت، گرد هم می آیند و از آزادی مطبوعات دفاع می کنند، و چون عرصه سیاسی کمی بر آنها تنگ می شود، ماده الحاقیه در «تحدید» رکن چهارم (مطبوعات) تصویب می کنند (غم انگیز اینکه این موضع نابخردانه را فقط مجاهدین نگرفته اند، بلکه تمام اعضای شورای ملی مقاومت (از جمله اعضای سازمان پر افتخار چریکهای فدایی خلق، آقایان قصیم و روحانی و هزارخانی هم به آن رأی داده، و یا علیه آن علنا موضع نگرفته اند، به این بهانه که مسائل حادتر و پیچیده تری روی میزشان است – به راستی چه موضوعی مهمتر از اصل آزادی مطبوعات؟).

مجاهدین پس از «انقلاب ایدئولوژیکی درونی»، با تغییر «رفتار و کردار و گفتار» خود، و با حمایت از سخنان آقای مسعود رجوی در مراحل متفاوت، هر منتقد و مخالفی را به شدیدترین لحن به سکوت وا می داشتند، و تا به آن حد پیش رفته بودند که مخالفت (20 درصدی) را هم بخشی از ترفند رژیم تلقی کرده و مخالف را در زمره سخنانگویان باجیره و بی جیره دشمن ضدبشری ارزیابی می کردند، و این همگان کردن «منتقد» و مزدور رژیم تا به آنجا پیش رفت که مفهوم «اجیر» بی معنی شد، و به عناصر وزارت ننگین اطلاعات رژیم کمک کرد که کارکرد خود را بعنوان «انتقاد» از مجاهدین عرضه کنند. جداشدگانی که خود را به وزارت اطلاعات فروختند، با طرح برخی از نکاتی که «منتقدان» سرنگونی طلب بیان می کردند، همراه با چاشنی ضد خلقی خود، به آلوده کردن جّو دامن می زدند. «منتقد» از یک سو با برچسبهای مجاهدین که (این منتقد 80-20ی هست) روبرو بودند، و از سوی دیگر می دیدند که دشمن چگونه از این جوّ حاضر ماهیگیری می کند. بسیاری، که نمی خواستند دامانشان که عمری با شرافت طاهر مانده بود، آلوده این بازی سیاسی و برچسب های «دشمن شاد کن» بشود، دست از «انتقاد» برداشته و به این نتیجه ریسدند که بهتر است نه «خوب» بگویند و نه «بد». برای درک این نکته، خوب است که به بسیاری از سایت های موجود نگاهی بیندازیم و ببینیم که چه درصدی از این سایتها از موقعیت کنونی مجاهدین مطلبی می نویسند و خبری گزارش می کنند. شاید به جرأت بتوانم بگویم تقریبا هیچکدام.

مجاهدین، بدون پرداختن به ریشه و علل، این بی اعتنایی «رسانه ای» را همسویی با رژیم ارزیابی کردند، و عاقبت (والبته بخاطر مسائل دیگر هم) گفتند که «کس نخارد پشت من….». مجاهدین با بیان این مطلب، توانستند وابستگان خود را دلداری بدهند، اما خواسته و یا ناخواسته به جامعه پیرامون خود پیام دادند که می توانند بدون دیگران هم به بقای خود و هم به خط خود ادامه بدهند. پاسخ جریانها و شخصیتهای غیر وابسته ساده بود – اگر چنین است، پس بی اعتنایی تنها راهکار است تا شاید این «دوستان» به سر عقل بیایند.

اگر کمی به این «عمل» و «عکس العمل» توجه کنیم می بینیم که هر دو از یک جنس هیتند. هر دو برخوردی «شخصی» است. برخورد «حرفه ای» با اصلی – فرعی کردن مسائل، دوست را از دشمن تفکیک می کند. مجاهدین هر کس را که با راهکار آنها مخالفت کرد، از خود دور کردند، و دیگر نیروها هم به مجاهدین به خاطر «کردار و پندار و گفتار»شان بی اعتنایی کردند، با این اشتباه محاسبه که مجاهدین «شخص» هستند. بقول حسینعلی منتظری (24/5/67) «مجاهدين خلق اشخاص نيستند يك سنخ فكر و برداشت است يك نحو منطق است، و منطق غلط را بايد با منطق صحيح جواب داد، با كشتن حل نمي شود بلكه ترويج مي‎شود». به نظر من، منطق غلط مجاهدین با «ایزوله» کردن آنها حل نمی شود، باید با منطق با آنها برخورد کرد، و کمبودها و اشکالات «رفتاری، گفتاری و پنداری» آنها را رک و روشن بیان نمود.

قتل عام 1367

از این فاجعه انسانی، و قتل اسیران بی دفاع، بیش از 23 سال می گذرد. «ما» بلا استثناء یاد آن جان باختگان را هر ساله گرامی می داریم. زندانیان از بند رسته، شاعران و نویسندگان و هنرمندان در جلسات متعدد به یاد آنها سخنرانی می کنند و آرما آنها را گرامی می دارند.

به راستی در آنروز چه رخ داد؟ رژیم با ددمنشی کامل و برای پاکسازی زندانها و انتقامجویی از یک خلقی که از خواستهایش عقب ننشسته، دست به چنین کشتاری زد. به سادگی پرسید که آیا آنچه که هستی را تقبیح می کنی؟ آیا به آنچه که باور داری پشت می کنی؟ پاسخ بسیاری مشخص بود. رژیم می دانست که چه پاسخ چه خواهد بود، و برای قتل پاسخ دهنده آمده بود. برخی می گویند چند ده هزار نفر به قتل رسیدند، و برخی دیگر می گویند 3-4 هزار نفر جان باختند.

حال، در خلوت خود، به چند سوال پاسخ بدهیم. آیا در میان این اسیران جانباخته «مجاهد» بود؟ آیا یاد این جانباختگان را هم گرامی می داریم؟ آیا این گرامی داشت به این خاطر است که با خط آنها موافق هستیم؟ آیا اگر می دانستیم که رژیم می خواهد چنین کشتار دهشتناکی را انجام بدهد، سکوت می کردیم؟ اگر نه، می پرسم که چرا باید در مقابل احتمال کشتار 3400 مبارز تحت محاصره در اشرف باید سکوت کنیم؟ آیا باید صبر کنیم تا اینها به قتل برسند و سپس ابراز همدردی بکنیم؟ آیا قتل این 3-4 هزار نفر را می توان با سکوت پذیرا شد، اما آن را نه؟

«دیدگاه انسانی»، «دیدگاه سیاسی»

آنچه امروز سایت دیدگاه را بخود مشغول داشته احتمال وقوع یک فاجعه انسانی است. از این «دیدگاه انسانی» نمی توان و نباید به موقعیت و مشکلات روی میز مجاهدین بی اعتنایی کرد. باید موقعیت آنها را تشخیص داد و در حد یک «رفیق» به آنها یاری رساند. 

از «دیدگاه سیاسی»، در یک درگیری روشن و رفیقانه با مجاهدین، باید به آنها پیام داد که بدون همسویی با تمام نیروهای سرنگونی طلب، سرنگونی ممکن نخواهد بود. برای آنها روشن کرد که زمان «تحکم» به سر آمده است. زمان «شنیدن» فرا رسیده، و برچسب و شانتاژ و هراس آفرینی های سالهای 60 و 70 دیگر رونقی ندارد.

از «دیدگاه انسانی» باید برای این رفیقان مشخص کرد که این 3400 نفر فقط مجاهد نیستند، بلکه 3400 نفر از فرزندان خلق هستند که مشکل آنها مشکل همه است.

از «دیدگاه سیاسی» باید برای رهبران مجاهدین روشن کرد که 75 میلیون ایرانی در داخل کشور خواهان سرنگونی هستند، 75 میلیون نفر با گرایش های متفاوت، ایدئولوژی های متفاوت، نگرش ها و خواست های متفاوت، که بسیاری از انها همخوانی با نگرش مجاهدین ندارد. تشکیل جبهه (وسیع) خلق می تواند این گرایش ها و نگرشهای متفاوت را فورموله کرده و در یک صف آرایی مشخص و منسجم در مقابل دشمن قرار دهد. اما برای تشکیل این جبهه (وسیع) خلق، همه باید به این نتیجه برسند که دوران تک روی به پایان رسیده است. نه ایزوله کردن مجاهدین درمان کار است، و نه تاختن بر منتقدین دوای درد.