از کاوه چه خبر؟
علی ناظر


داستان تخیلی جمشید در کتب پهلوی، اوستا و شاهنامه با کمی تفاوت روایت شده است. گفته می شود جمشید پادشاهی نیک کردار بود، و مورد لطف خدا قرار می گرفت، تا به آن حد که توانست بیش از 600 سال عمر کند. در این دوران، سرما و گرما، پیری و مرگ، و آفت و آسیبی وجود نداشت. جمشید توانسته بود چهار خطا و گناه اصلی را از میان بردارد، چنانکه مستی، دوستی دروغین، بد کیشی، و خود محوری و خود بینی در دوران جمشید رخت بر بسته، و اندیشه حاکم در این دوران صفا و  پاک سرشتی بود. در کتب آمده که اهورامزدا چمشید را برای هدایت مردم انتخاب می کند و چون جمشید این رسالت را نمی پذیرد، رسالت به زرتشت واگذار می شود. داستان نوح پیش از آنکه در قران بیاید، به او نسبت داده شده و در کتب پهلوی دیده می شود، هر چند در شاهنامه به افسانه این کشتی اشاره نشده است.

اما جمشید که قرار بود نظامی بر پایه عدل و برابری و نیک اندیشی بپا سازد، خود گرفتار آفت خودمحوری و خودبینی شده و بدفرجام می شود. بخاطر خودستائی بیش از حد، به دروغگویی روی می آورد که طبیعتا مورد پسند خلق و اهورامزدا نیست. به او علائم و نشانه هایی داده می شود که چنین نباشد و به ماهیت اصلی خود باز گردد، اما جمشید دیگر آن جمشید نیست. به دیگران خرده می گیرد و دستاورد های خود را به رخ جهانیان می کشاند که "جهان را بخوبی من آراستم/ ز روی زمین رنج من کاستم".  اما فراموش می کند که هدف از کردار نیک، خشنودی مردم و برای زدودن ناپاکی ها است. خودستایانه می خروشد مرا خواند باید جهان آفرین.

این سخن نشان از اهریمن و پلشتی دارد، و طولی نمی کشد که پیرامون او را کاسه لیسان فرصت طلب احاطه می کنند، و سرانجام فرّ ایزدی از او دور، و ضحاک بر او چیره می شود. در این افسانه، نقطه پایانی جمشید دعوی نابخردانه او به خدایی است. جمشید که جایگاه اصولی خود را نادیده گرفته و از همه می خواهد تا او را بپرستند، با شورش همگانی روبرو می شود، و پس از صد سال تبعید و آوارگی بالاخره در درون درختی پوسیده و تهی که به آن پناه می برد، توسط ضحاک با ارّه به دو نیم می شود. این یک جزای اتودینامیک است.

به یزدان هر آنکس که شد ناسپاس/ بر او اندر آید ز هر سو هراس

پایان جمشید با یک پیام تراژیک آغاز می شود. ضحاک که پسر پادشاهی از عربستان است، در انحرافی فکری، به توطئه های شیطان بزرگ گوش فرا داده و برای تصاحب کامل قدرت، دست خود را به خون پدر آغشته کرده، و پدر پیر خود را می کشد.

که فرزند بد گر بود نره شیر/ بخون پدر هم نباشد دلیر
پسر کو رها کرد رسم پدر/ تو بیگانه خوان و مخوانش پسر

پس از آنکه جمشید خودستا به زباله تاریخ سپرده می شود، نوبت ضحاک پلید، که با مدد شیطان بزرگ بر تخت می نشیند، است تا خواست های شیطان را برآورده کند. ضحاک ساده لوحانه می پنداشت که قتل پدر، و سرنگون کردن جمشید پایان پروژه است. اما استراتژی شیطان برای ایرانزمین چیز دیگریست. قرار است که سیاهی و اندیشه شوم، که ضحاک از عربستان وارد کرده، بر ایران حاکم شود. شیطان اینبار لباس آشپز دربار بر تن می کند، و ضحاک را با غذا های گوناگون و گوارا افسون می کند، و چون ضحاک از آنچه شیطان مهیا کرده ابراز خشنودی می کند و می خواهد به آشپزباشی انعام دهد، او از ضحاک می خواهد که اجازه دهد تا شانه های او را ببوسد. دو اژدهای خونخوار از شانه های ضحاک سر بر می آورند. ضحاک فغان بر می آورد، کارشناسان و نخبگان را فرا می خواند تا چاره ای بیندیشند، اما دیگر دیر شده است. راه بازگشتی نیست. شیطان بزرگ ضحاک را برای همیشه از آن خود می کند. تنها و مهمترین مانع برای عملیاتی کردن پروژه، جوانان ایرانزمین هستند که می بایست از سر راه  حذف شوند. مغز جوانان خوراک اژدها می شود. وقتی جوانان تهی از خویشتن باشند و نتوانند ابراز وجود کنند، جامعه و نظامی شکل می گیرد که در آن نمی توان اندیشید، و بر اندیشه حاکم شورید. ضحاک عامل اجرایی این پروژه می شود. فردوسی دردمندانه می سراید:

دلم سیر شد زین سرای سپنج/ خدایا مرا زود برهان ز رنج

در این دوران قتل و غارت و تبعید، که بیش از هزار سال طول می کشد، و بیداد ضحاک بر جهان سایه افکنده است، مردم به فغان آمده اند اما کسی بر نمی خیزد. عاقبت دو مرد اصلاح طلب، بنام ارمیل و گرمایل، چاره ای می اندیشند تا از قتل جوانان و دگراندیشان پیشگیری شود. واقعیت این است که هزاران پاسدار از کاخ ضحاک محافظت می کنند. مردم بی سلاح نمی توانند بر چنین خیل لشگری که تا به دندان مسلح است بتازند. بهترین راهکار تغییر از درون است. پس بعنوان آشپز مخصوص دربار ضحاک، به کار مشغول شوند، با این امید که بجای مغز جوانان، مغز گوسفند به خورد مارها بدهند. در روز اول کار، پاسداران دو جوان را کشان کشان به زیر زمین آشپزخانه می آوردند. باید سرشان بریده می شد، و از مغزشان برای تغذیه مارهای ساخته و پرداخته شدهء شیطان بزرگ، غذایی لذیذ تهیه می شد. دو آشپز اصلاح طلب، چاقو ها را تیز کرده، و یکی از جوانان را سر می برند، و دیگری را فراری می دهند. و این می شود داستان هر روز این دو آشپز. هر روز یک جوان و اندیشه ورز را سر می برند، و یکی دیگر را فراری می دهند. هر ماه سی جوان را نجات می دهند، اما سی جوان دیگر را با دستان خود به قتل می رساندند. سیاست گام به گام اصلاح طلبان صدها جوان را از مرگ نجات می دهد، اما در قتل عمد صدها جوان دیگر شریک می شوند.

برخی از جوانان رها شده به کوه پناه می برند. طولی نمی کشد که تعداد این جوانان به دویست نفر می رسد. در کوهستان پناه می گیرند و به دانش رزم آوری و اسب سواری آشنا می شوند. همزمان، در گوشه دیگری از شهر، فریدون که پدرش آبتین، به دست ضحاک کشته شده است، به خونخواهی پدر، به مادرش فرانک می گوید که باید انتقام خون پدر را بستاند. مادر نصیحتش می کند که تو تنهایی و ضحاک صدها هزار سپاهی دارد. اما فریدون نمی تواند آرام بگیرد. باید برود. مادر بر او سد می شود "جهان را به چشم جوانی مبین"، اما فریدون می داند که باید برود. باید بپیوندد به دیگر جوانانی که پدرها و برادرهایشان طعمه مار شده اند. به مادر می گوید که این یک خواست الهی است، یک فراخوان از سوی اهورامزداست، و باید بر ضحاک شورید.

بفرمان یزدان پاک / برآرم ز ایوان ضحاک خاک

ضحاک که از جمع شدن جوانان در کوهستان و آمادگی فریدون با خبر می شود، از اطرافیان خود می خواهد تا شهادتنامه ای تهیه کنند و جملگی آن را امضا کنند که او بجز کار نیک عملی انجام نداده است. اطرافیان از بیم ضحاک، شهادتنامه را امضاء می کنند. اما دیر شده است. در بیرون از دربار هیاهویی بلند می شود آنچنان که ستون های کاخ را می لرزاند. همیشه اعتراض، پایه های کاخ خودمحوران را به لرزه در می آورد. ضحاک هراسان می پرسد این صدا چیست، از کیست، پاسدارها چه می کنند؟

مردی چون رعد می خروشد که شاها منم کاوه دادخواه.

ضحاک نزدیک به هزار سال به اعتراض ها گوش فرا نداده بود، اینبار هم قرار نیست که به دادخواهی یک آهنگر توجه کند. او را از خود می راند. کاوه از دربار بیرون می آید. خشمگین تر از گذشته. عصیانگرانه فریاد می زند. صدایش را ساکنین شهر می شنوند؛ هم صدا با کاوه دادخواهی می کنند. کاوه تنها ابزار تولید خود، چرم آهنگری را بر سر نیزه ای می کند، و پتک در دست می فشارد، و می خروشد منم کاوه دادخواه. شهر به هم می ریزد.

فریدون که صدای خلق ستمدیده را می شنود از مادر جدا شده و به جبهه جنگ با ضحاک می شتابد، و کاوهء آهنگر را سپهسالار لشگر خود می کند. جنگ مغلوبه و ضحاک سرنگون می شود. فریدون می خواهد با آخرین ضربه گرز، ضحاک را از پای درآورد، اما سروشی اهورایی به فریدون می گوید قصاص از آن خداست. پس، فریدون ضحاک را از کوه آویزان می کند، آنچنانکه نه پایش بر زمین بود و نه دستش بر کوه.

دلیل پیروزی فریدون بر ضحاک، خواست اهورایی است، چرا که حماسه کاوه در «شاه»نامه آمده است.

سروشی بدان آمده از بهشت / که تا بازگوید بد و خوب و زشت

اما واقعیت در محتوای پیام کاوه است. اعتراض کاوه به کارکرد ضحاک و استراتژی اهریمن، آن پیام مشترکی است که ساکنین شهر را به گرد خود جمع می کند. هرچند آن دویست جوانی که به کوه گریخته اند، خود از همان ستمی رنج می برند که کاوه و فریدون، اما مردم شهر گرد آنها جمع نمی شوند، چرا که پیام کاوه از جنس دیگریست. کاوه به دنبال تاج و تخت نیست. کاوه به دنبال دادخواهی است، و نه انتقام و تصاحب قدرت. مردم می توانند به سخن کاوه احساس نزدیکی کنند.

یکی بی زبان مرد آهنگرم / ز شاه آتش آید همی بر سرم

پس از پیروزی بر ضحاک، صفحات شاهنامه را ورق می زنیم اما دیگر از کاوه خبری نیست. حماسه کاوه های آهنگر با پیروزی فریدون های منتخب اهورامزدا به پایان می رسد. کسی نمی داند بر سر او چه می آید. آیا به دکه آهنگری خود باز می گردد، یا بعنوان سپهسالار، خود بخشی از دربار و دستگاه فریدون می شود. دیگر از کاوه داستانی گفته نمی شود. گویی کاوه تنها یک نقش داشته، شوراندن خلق، آماده سازی صحنه، سلحشوری در میدان، و دیگر هیچ. از او فقط نامی بجا می ماند.
اما، در دل هر ایرانی، یک کاوه زنده است. کسی نام ارمیل و گرمایل اصلاح طلب را بخاطر نمی سپارد، اما درفش کاویانی همیشه در دلها برافراشته می ماند.

فردوسی وقتی به مرگ فریدون اشاره می کند، به صاحبان تخت و تاج و قدرت، پیام می دهد:

برفت و جهان دیگری را سپرد / بجز حسرت از دهر چیزی نبرد

جهانا چه بد مهر و بد گوهری / که خود پرورانی و خود بشکری

علی ناظر

28 اسفند 1391

 

 



Source: سایت بحران



Iran's Crises  1998 - 2007   ©