Iran's Crises Unfolded  
IranCrises
 
Friday 7 October 2022
HOME
NEWS
ANALYSIS
INTERVIEW
POLITICS
SOCIAL
STATEMENTS
ECONOMY
SEARCH

���������� ��������


يادداشت هاي پراکنده
[ علی ناظر]
[Source: Iran's Crises – English (ICE)]


* بعد از 4 سال، يک هفته رفته بودم «وکانس». رفته بودم که «فکر» کنم.  با خودم خيلي فکر کردم. در عرض 6 سال اخير که ديدگاه را مديريت مي کنم، وقت فکر کردن نداشته ام، وقت کتاب درست و حسابي خواندن نداشته ام. يک هفته دور از کامپيوتر، دور از ديدگاه يک سري نکته به نظرم رسيد. نکته هاي پراکنده، ولي منسجم – همه در باره يک موضوع اند، به يک چيز ختم مي شوند.
روز اول -  هيچ موقع يادنگرفتم که مثل اطلاعاتي ها و يا ضد اطلاعاتي فکر کنم، عمل کنم، و يا نوشتار ها و تحليل ها را موشکافي کنم. هيچ موقع نخواستم مثل آنها فکرکنم.
ظهر روز اول -  خيلي وقت است که دوستان و ياراني که به من علاقه شخصي دارند مرا از ورود عناصر رژيم به محدوده ي ديدگاه مي هراسانند. منظورم مسووليني که با ديدگاه کار مي کنند نيست، بلکه نويسندگاني که براي ديدگاه با اسامي مستعار، بدون اينکه کسي بداند کي هستند و چي هستند، فقط با يک اي ميل، که آنهم عوض شدني است، ارتباط برقرار مي کنند.
شب روز اول -  هيچ موقع نتوانستم به يکي، که اصلا نمي شناسمش، فقط يکي دوتا مطلب ازش خوانده ام بگويم «رژيمي». برايم سخت است که به يک انسان، که شايد دردمندتر از خودم است، به راحتي بگويم رژيمي. (امروز وقتي از سفر برگشتم، چند نفري به من گفتند که چرا به فلاني در نوشته قبلي ات گفته اي رژيمي. تعجب کردم چرا که من چنين چيزي نگفته بودم. خطاب من ديدگاه بود و بس).
روز دوم -  نمي دانم؛ شايد عيب از من است که در عالم سياست، واژه ها را مثل نقل و نبات خرج نمي کنم. شايد بايد چشم هايم را ببندم و هر چه از دهانم بيرون مي آيد، بگويم. من سعي مي کنم براي کلمات احترام قائل شوم. به دشمن بگويم دشمن. به دوست بگويم دوست. و آنکس را که نمي شناسم بيهوده آلوده نکنم.
شب روز دوم - خوب که فکرکردم احساس کردم که خيلي وقت است که ترسيده ام. نه از رژيم. از خودي ها. از اين فرهنگ کوفتي که ما را احاطه کرده، از اين هوچي گري ها. از اين تحليل هاي آبدوغ خياري. از آنها که مي خواهند «نسق» بگيرند. که مي خواهند صدا ها را خفه کنند. که مي خواهند فقط صداي خودشان شنيده شود، و هيچ کس هيچ چيز نگويد. آنهايي که خيلي اند، ولي اندک اند. اينها بيشتر از بقيه ترس دارند. اينهايي که هستند ولي نيستند. يک هفته به اينها فکر کردم. خيلي از اينها مي ترسم. هر روز هم ترسم بيشتر مي شود. اين «نسق» گيرهاي سرکوچه آزادي بيان. «نسق» گيرهاي سرکوچه ي آزادي مطبوعات، آزادي انديشه.
روز سوم -  هيچ وقت نتوانستم به خودم بقبولانم که بايد براي پيشبرد انقلاب سانسور کنم. گاهي اوقات سعي کردم. فلان مطلب را نزدم؛ آن يکي را ناديده گرفتم. به خودم گفتم براي ارتقاي کيفيت بايد چينين بود، اما به خودم مي پيچيدم – مي پيچم. هر کس يک جوري بزرگ شده، منهم اينجوري بزرگ شده ام. فکر مي کنم مردم بايد حرفهايشان را بزنند، بدبگويند، کج بگويند، کج بفهميم، ولي بايد بگويند، بايد که بشنويم. ولي گاهي اوقات همان «هشدار دهندگان» نهيب مي زنند ام که بايد سانسور کرد. که حقايق را آنطور که هست نبايد گفت و اگر کسي گفت نبايد نشر داد.
روز چهارم -  خودم را توي آينه نگاه کردم. نمي دانم، درست يادم نيست چطوري و يا چه کسي آينه را به دستم داد؛ ولي خودم را توي آينه نديدم. هيولايي شده بودم. از دندانهايم خون مي چکيد. مثل اينکه همين الان گلوي آزادي بيان را مک زده باشم. چشم هايم کور شده بودند. هيچ چيز را به جز هيولا نمي ديدم. از آينه بدم نيامد. از خودم بدم آمد. باورم شد که خودم هستم - ما آدم ها دروغ مي گوييم ولي آينه، هرگز.
روز پنجم - نه! اين ديگر کار من نيست. اين من نيستم. هيچ موقع اهل سياست بازي نبوده ام، هيچ وقت سيّاس نبوده ام، هيچوقت حق را به باطل نفروخته ام. هميشه ضد رژيم بوده و هرآنچه رژيم نماد آن است، و حال خود دارم همان مي شوم. سد آزادي بيان، سد آزادي انديشه، سد آزادي مطبوعات. خطر در اين است که ابزار کار هم در دستم است. با قدرت مطبوعات انديشه را حذف مي کنم. به ديگران خرده مي گيرم، اما خودم همه ارزش ها را براي «هدف» فدا مي کنم. چه غم انگيز است خود سانسوري، و چه غم انگيزتر سانسور ديگران.
روز ششم -  فکر کردم به کارم ادامه دهم. به سانسور کردن بقيه، به ناهنجاري و به آنچه که باور ندارم. آخر بايد صحنه را خالي نگذاشت. به آينه نگاه کردم. هيولا موافق بود. او هم مي گفت بايد ماند و سانسور کرد - بايد آن نوشتاري را نشر داد که با اهداف عالي انقلاب همخواني دارد، و بقيه را حذف کرد. حالم بهم خورد.
سحر هفتم -  هنوز حالت تهوع داشتم. شروع کردم به فکر کردن... ولي متوجه شدم که فکر نميکنم. فقط دليل مي تراشم. عذر و بهانه مي آوردم. متوجه شدم که خيلي وقت است که ديگر فکر نميکنم. اگر فکر ميکردم، اين نمي کردم که مي کنم.
ظهر هفتم -  هيولاي توي آينه ميگفت حالا مگر چي شده؟ اينقدر سخت نگير. سايت به اين خوبي، اينهمه کاربر. ضد رژيم، بدون برو برگرد از خيلي ها جلوتري. به خودم گفتم که اگر او مي فهميد که هيولا نمي شد. سانسور يعني سانسور؛ حال يک جمله، يا يک مقاله يا يک کتاب و نشريه. حذف که حتما نبايد حذف يک آدم باشد، حذف يک نظر، يک نوشته، و يا يک انديشه هم يعني حذف. به زبان مسلماني گفتم که هيولا بفهمد - وقتي «نجس» شدي چه فرقي ميکند که سر انگشتت نجس است يا تمام بدنت – ولي باز هم نفهميد.
شب هفتم - من ديدگاه را شروع نکرده بودم که به اينجا بکشد. که به اينجا کشيده شوم. به خودم قول دادم که بنا به رسم هميشگي ديدگاه، حرفهايم را با کاربران بزنم. بگويم که اگر رسانه هاي بعد از سرنگوني بخواهند به هر دليلي، مثل امروز ديدگاه، لباس تطهير به تن سانسور کنند، ما بايد فاتحه بعد از سرنگوني را همان روز اول بخوانيم.
سحر امروز - شايد براي اهتزاز پرچم آزادي بيان، مطبوعات و انديشه بايد پوست کلفت داشت، بايد بازي کرد، سيّاس بود، و يا به حداقل ها راضي شد. ولي من نمي توانم. از خودم خسته شدم.
امروز - يک هفته فکر کردم. چه خوب مي شد اگر همه ما يک هفته برويم به «وکانس» و فکر کنيم. تا هيولايي که از خود ساخته ايم را ببينيم. من ديدم و ازش بدم آمد. آنقدر بدم آمد که تصميم گرفتم اين «مضحکه» را به ديگري بسپارم - که نمي خواهد فکر کند، و يا بلد است فکر کند و آزادي بيان و انديشه و مطبوعات را هم رعايت کند. ولي آيا کسي هست؟
امشب - کسي هست که حقوق بشر را به راستي رعايت کند؟ - با من تماس بگيرد.
علي ناظر 16 مرداد 1384 – ديدگاه
  





[Posted comments]

No press releases currently available



Iran's Crises  1998 - 2007   ©