Iran's Crises Unfolded  
IranCrises
 
Thursday 22 November 2018
جستجو
اقتصادی
مواضع و بیانیه
اجتماعی
سیاسی و نظامی
گفتگو - شنیداری/دیداری/ن.شتاری
برداشت و تحلیل
خبر و گزارش
صفحه نخست

يادداشت هفته

* دوران بلبشو
  علی ناظر

* «فرار به جلو» موسوی
  علی ناظر

* رضا پهلوی در مسیر بازگشت به اصل خود
  علی ناظر

* باز 19 بهمن شد
  علی ناظر

* ویژه نامه بحران 88
  علی ناظر

* هفته
بی ظرفیت ها
و بی ظرف ها
  علی ناظر

* بند ناف
  علی ناظر

* پايان نامه – انتقال تجربه
  علی ناظر

* آغاز هشتمين سال فعاليت ديدگاه
  علی ناظر

* بد و بدتر
  علی ناظر

* درد دل
  علی ناظر

* اگر به مرگ من اميد بسته اي
تا نهايت نشاندنت به خاک
زندگانيم دراز باد
  علی ناظر

* يادداشت هفته - حق پناهندگي  علی ناظر

* شانتاژ - يادداشتي بجاي يادداشت هفته  علی ناظر

* پاسخي کوتاه به تعداد زيادي اي ميل  علی ناظر

* خدا را شکر که به کلاس اول آمديم  علی ناظر



خدا را شکر که به کلاس اول آمديم
[ علی ناظر]
[منبع: Iran's Crises – English (ICE)]


امروز 24 دسامبر ديدگاه وارد ششمين سال فعاليت خود ميشود. مسيري پر پيچ و خم. درست مثل بچه هايي که به کودکستان مي رن. با هر که بازي مي کني دوستت مي شن. خيلي صميمي. يک روزه 10 تا دوست داري. فردا که برمي گردن، هيچکدوم از اون کودکا، يا نيومدن و يا اصلا ترا فراموش کردن. تو ذوقت مي خوره. يک روز ديگه، خوشحال با لباساي قشنگ به کودکستان ميري، يک بچه شيطون گردن کلفت به تورت مي خوره، و شروع مي کنه هل ات دادن و لباس قشنگت رو پاره مي کنه. بالاخره ياد مي گيري که با کي تنظيم رابطه کني و کجا ها خودت را قايم کني. يکي دوسال همه چيز خوبه. ديگه راه و رسم رو ياد گرفتي، فکر مي کني که براي خودت جايگاهي داري. معلم ها دوستت دارن. بچه ها به بازيت مي گيرن، ولي اون روز بخصوص، با عجله از خونه آمدي بيرون، توالت نرفتي، و يکمرتبه وسط کلاس، همه جا رو آب ميگيره. همه بچه ها با انگشت تو رو نشونت مي دن. هو ات مي کنن. خراب کردي، گند زدي، تا مدت ها، هرروز، بچه ها که تو را مي بينن دوره ات مي کنن، دستاي همديگه رو محکم مي گيرن و بلند بلند مي خونن: «شاشو شاشو شرمنده..جارو به دُمبت بنده». بهانه ميآري. ديگه نمي خواي به اون کودکستان بري. مرده شور هر چي درس و مشق و بازي رو ببرن. ولي بزرگتر ها مي فرستن ات. گريه مي کني، دست و پا مي زني، ولي بالاخره ميري. ته دلت مي خواي بري. درس خوندن رو دوست داري. خوب که نگاه مي کني مي بيني، همه، هر روز خراب مي کنن، گند مي زنن. بعضي که بوي گندشون تا سالها همراهشون مي مونه. قوت قلب مي گيري. ياد مي گيري که هر روز مثل هم نيست. مامانت تو رو از آقا بده مي ترسونه. قصه ي گذشته ها تو رو از آقا گرگه مي ترسونه، هموني که تو لباس ببعي مي خواد تو رو قورتت بده. قصه ي گذشته ها هشدارت مي دن که مواظب باش، از اين گرگا زيادن. حرفاشون قشنگه، کاراشون زشته. طينت شون زشته. سيرت شون زشته. هرروز لباس هاي قشنگ مي پوشن. خيلي از کودکا رو گول زدن. خيلي هارو با خودشون بردن و خوردن. کسي هم نيست که بره بالاي پشت بومشون پاهاشو محکم بزن روي بوم و داد بزنه «کي برده منگولو، کي خورده شنگو لو؟» و با شاخاي تيزش بزنه تو شکم اين گرگا، و خواهر و برادرامون رو از اون زندون رها کنه. نه هيچ که نيست. مي ترسم. نمي خوام برم تو خيابون. نمي خوام گرگه منو ببره پهلوي شنگول و منگول. باز بزرگترا هل ام ميدن. برو، برو، برو. تو راه که مي رم، آواز مي خونم. آهنگايي که از مامانم ياد گرفتم مي خونم «..فدايي، فدايي..فدايي خلق» ولي بازم مي ترسم، مثل اينکه گرگه اونارم بردتشون، آقا گرگه خوردتشون. دو باره سوت زنان مي رم جلو. نمي خوام يادم بياد که گرگه هنوز هست. داره بچه هارو دونه دونه مي بره. همين چند روز پيش، تو اخبار گفتن. دختره رو بردن. 14 سالش بود. يا اون يکي ديگه دختر همسايه مون رو. نمي خوام منو ببره. بابام ميگه سينه تو بده جلو و برو. گرگه مي ترسه. بلند تر مي خونم «بايد که دوست بداريم ياران...بايد يکي شويم..بايد يکي شويم..بايد که سفره ها همه رنگين(1)». هنوز آقا گرگه منو نبرده. مي فهمم که هرروز دارم بزرگتر مي شم. ديگه نمي ترسم - کمتر مي ترسم. گرگا رو خوب شناختم. حالا ديگه شش سالم شده، سال اول مدرسه ام. مي خوام الفباي خوندن و نوشتن رو ياد بگيرم. مدرسه مون عوض شده، بزرگتر شده. روز اول، همه بچه هاي کلاس، با هم خوندن «خدا را شکر که به سال اول اومديم». من نخوندم. مامانم مي گه کدوم خدا؟ خودش رييس گرگاست. هر چي مي کشيم از همين خداست. نگاه کن با مردم آسياي جنوب شرقي چکار مي کنه! با مردم بم چکار کرد! نگاه کن دارن به نام الله چکارا که با مردم نمي کنن! از خانوم معلم مي پرسم، چرا خدا گذاشت گرگا اون دختره رو ببرن، چرا دندون گرگا رو نکشيده بود؟ خانوم معلمه ميگه تقصير خدا نيست. مامان و باباش درست مواظبش نبودن. اگه مامان بابا ها، بچه هاشون رو تنها نذارن، اگه گرگه بدونه که اين بچه ها بي سرپرست نيستن. اگه بدونه که چوب هست و گلوله، غلط مي کنه بياد تو محله ما. وقتي بچه ها رو تنها بذاريم. وقتي چوبامون رو زير خاک قايم کنيم، وقتي... اونوقت گرگا همه مون رو مي برن. مي پرسم، خانوم معلم، شما رو هم مي برن؟ به يه کتاب که روش نوشته تاريخ ايران نگاه مي کنه و ميگه: همه مون رو مي برن. بابا مامانا رو هم مي برن.اونوقت از رو کتاب مي خونه «بجاي کشت کشاورز را درو کردند..بجاي نان به تساوي گلوله قسمت شد..دوباره زاغه نشينان به زاغه برگشتند...دوباره ساده ترين حرف، تيرباران شد..هرچه زمين بود گور ياران شد...دوباره مي شود آري، اگر بپيونديم (2)» اون مي خونه ولي نمي فهمم چي ميگه، گوش نمي کنم. از خودم مي پرسم: ولي بچه هايي که يتيمن و بابا مامان ندارن چي؟ کي مواظب اونا مي شه، کي بجاي بابا مامان اونا تفنگ دستش مي گيره و به گرگا مي گه «منم منم بُزک زنگوله پا..ور مي جيم دو پا دوپا...کي مياد به جنگ من»؟ تازگيها، از پشت ديوار، صداي زمزمه هاي جديد ميآد. يکخورده ترسيدم. هر روز که مي رم مدرسه، ياد آهنگي مي افتم که دوستم بهم ياد داده و بلند مي خونم اش، شايد کمي ترسم بريزه: « تفنگ، لرزه در افکن به جان دژخيمان، تفنگ ..(3)» ديروز شنيدم که يکي پشت ديوار داره براي بچه ي همسايه مي خونه «رفراندوم... رفراندوم...»، نفهميدم يعني چي، قيافه شو نديدم...هميشه پشت ديواره... ولي مي دونستم ببعيا پشت ديوارا بازي نمي کنن. خيلي ترسيده بودم...داد زدم: آي بچه ها گول نخورين. ببعي نيست، ببعي نيست... ولي هرکه پشت ديوار بود بچه ي همسايه رو با خودش برده بود. دير گفته بودم. اونقدر مواظبم که آقا گرگه منو نبره که يادم ميره دليل مدرسه رفتنم چيه، يادم ميره به موقع داد بزنم. بعضي وقتا از ترس اينکه منو نبره صدام خفه مي شه. خفقون مي گيرم. بقيه بچه هام همينطوري شدن. همه فقط مواظبن آقا گرگه خودشون رو نبره. کاشکي دوباره دستاشونو بدن بهم ديگه، مثل همون موقع که منو هو ميکردن، ولي اينبار گرگه رو بترسونن. برقصن و بلند بخونن « گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گريزون... تفنگ و گُل و گندم داره مياره... توي سينه اش جان جان... يک جنگل ستاره داره... جان جان... کوها لاله زارن...تو کوها دارن گُل گُل آفتابو ميکارن...(4)». آخ، اگه دوباره بخونن...اگه دوباره برقصن...مثل شعله هاي آتيش... چقدر کوچه مون خلوت شده....آقا گرگه خيلي از بچه ها رو برده، خيلي هام از ترسشون قايم شدن...وقتي تو کوچه بودن و بازي مي کردن، آقا گرگه ازشون مي ترسيد...ولي خيلي وقته که رفتن قايم شدن. گرگا هميشه از صداي بچه ها که بازي مي کنن مي ترسن. بلند تر مي خونم «تفنگ...بنام هرکه به زنجير مانده در زندان...بنام آنکه بجنگد بنام آزادي..بنام کارگر و هم نبرد او دهقان..» ميرم مدرسه... حالا شش سالم شده و رفتم کلاس اول... بابام مي گه هنوز تا ديپلم بگيري خيلي راه داري، ولي نترس... خانوم معلم بلند مي خونه و ما تکرار مي کنيم: آ مثل آزادي... ب مثل بيژن... پ مثل پويان... ح مثل حنيف...ر مثل رضايي... س مثل سرنگوني... م مثل موسي... ه مثل همبستگي... ي... ي .. مثل يکي بود، يکي نبود... يکي نبود... يکي بود... يکي بود..يکي بود... ديدگاه-24 دسامبر 2004 -------------------- 1- بريده اي از شعر بايد که دوست بداريم ياران را، خسرو گلسرخي 2- بريده اي از شعر دو باره مي شود آري، مينا اسدي 3- بريده اي از سرود تفنگ، اسماعيل وفا يغمايي 4- بريده اي از سرود آفتاب کاران، سازمان چريکهاي فدايي خلق ايران







[Posted comments0]

No press releases currently available



Iran's Crises  1998 - 2007   ©