Iran's Crises Unfolded  
IranCrises
 
Saturday 21 October 2017
جستجو
اقتصادی
مواضع و بیانیه
اجتماعی
سیاسی و نظامی
گفتگو - شنیداری/دیداری/ن.شتاری
برداشت و تحلیل
خبر و گزارش
صفحه نخست

* پیام یک شاعر، شعر و شعار دانشجو  علی ناظر

* فقط چند جمله  علی ناظر



بخش هایی از سلسله نوشتار «رهروان مهر و كين» - مصدق
[ رادیو فردا]
[منبع: رادیو فردا، 16 اردیبهشت 1390]


 

رهروان مهر و كين

روابط تهران - واشينگتن; آقای دکتر مصدق! اين راهی که می رويد به جهنم ختم می شود

 

۱۳۹۰/۰۱/۲۵

علیرضا طاهری

در بخش پيشين ديديم که دوايت دی. آيزنهاور، رييس جمهوری آمريکا در نامه ای به دکتر محمد مصدق، نخست وزير ايران، در اوج درگيری او با قدرت استعمارگر بريتانيا، هرگونه اميد اين سياستمدار کارکشته به دريافت ياری های مالی از واشينگتن را نقش بر آب کرد. ريشه دوری جستن آمريکا از دولت ملی گرای دکتر مصدق را در گسترش حملات چپ های ايران به آمريکا می توان يافت. چپ های ايران، با رهنمودهای موکد سرانشان، آمريکا را به چشم قدرت «استعمارگری بالنده» می ديدند که بزودی جايگزين قدرت های استعمارگر سنتی، از جمله بريتانيا خواهد شد.



بابک اميرخسروی- از چهره های شاخص حزب توده در آن زمان- اين واکنش منفی چپگرايان به آمريکا را «جنگ» می خواند.

بابک اميرخسروی: «آنها (آمريکايی ها در آن زمان طرفدار سياست تقسيم پنجاه به پنجاه بودند. پنجاه درصد به پنجاه درصد.

برای اين که با تمام شرکت هايی که در کشورهای عربی و خليج فارس و دارای نمايندگی آرامکو بودند، معادلاتشان بر مبنای پنجاه به پنجاه بود. به همين نسبت نيز آن چيزی که بين شرکت نفت انگليس و ايران مطرح بود، يک موفقيت نسبتاً بزرگی محسوب می شد.

آمريکاييان نمی خواستند بالاتر از اين رقم بروند. چرا که ممکن بود مناسباتشان با شرکت هايی که در خليج فارس با آنها کار می کردند، دچار مشکل شود.
و اين مساله، بطور عينی، حمايت از پيکاری بود که دکتر مصدق و دولت او برای استيفای حقوق ملت ايران انجام می داد.

می خواهم بگويم که ما واقعا بی خودی هم با دکتر محمد مصدق می جنگيديم و هم با ايالات متحده آمريکا که آن روزها به هيچ وجه نه خطر اصلی محسوب می شد و نه واقعاً عامل اصلی مشکلاتی بود که در برابر دولت دکتر مصدق قرار داشت.»

می پرسم: «چگونه جنگی؟»

بابک امير خسروی بی درنگ يادآوری می کند که آنچه جنگ حزب توده با آمريکا می خواند، از جنگی تبليغاتی فراتر نمی رفت.

بابک اميرخسروی: «ما- که البته منظورم از اين ما، همان وجه تبليغاتی کارمان بود- و تبليغاتمان متوجه آمريکا بود. فرض کنيد مثلاً نيکسون از آمريکا به ايران می آمد، فرستاده آمريکا (اِيوِرل هريمن) به ايران سفر می کرد، مثلاً حادثه روز ۲۳ تيرماه در اعتراض به سفر فرستاده آمريکا برای مذاکره با ايران اتفاق افتاد.
سفير آمريکا می خواست به نوعی واسطه گری يا ميانجيگری کند برای حل معضل نفت. برای اين اتفاق يک تظاهرات خيلی گسترده يی صورت گرفت که به نام تظاهرات ۲۳ تير معروف شد و خيلی هم کشت و کشتار شد.»

بابک اميرخسروی يادآوری می کند که حزب توده، به رغم آگاهی از پشتيبانی آمريکا از دکتر مصدق، حمله به واشينگتن را لازم می دانست، در حالی که، همزمان، بر سر اين قضيه ميان اعضاء حزب توده اختلاف نظر وجود داشت.
بابک اميرخسروی: «اختلاف بود ديگر. اختلاف وجود داشت. يعنی جريانات ملی در آن زمان، بطور کلی، با توجه به روش و سياستی که دکتر مصدق داشت، اساساً ضد انگليسی بود.

واقعيتش هم اين است که اين انگلستان بود که با ايران طرف بود. اين دولت انگلستان بود که از همان هفته اول روی کار آمدن دولت دکتر مصدق، برای سرنگونی او نقشه کشيد.

در تمام اين مدت، همواره تمام نقشه هايی که برای کودتا و ضربه زدن و فلج کردن دولت دکتر مصدق کشيده می شد، از طرف دولت انگلستان صورت می گرفت.

تا لحظه آخر هم که آيزنهاور بر سر کار آمد و آخرين پيشنهاد مشترک از سوی انگلستان و آمريکا داده شد، که متاسفانه دکتر مصدق آن را نپذيرفت، هنوز اين ها (آمريکايی ها) مايل به اين نبودند که بر عليه دکتر مصدق کودتا شود.

آن ها (آمريکايی ها) می ترسيدند که با کودتا عليه دکتر مصدق، به جای حل ماجرا، چپ ها، که همان حزب توده ايران بود و خيلی هم در ايران قدرتمند بودند، بر سر کار بيايند و نسبت به اين مساله، به خاطر نگرانی هايی که از نفوذ شوروری ها داشتند، حساس بودند.

آن ها (آمريکايی ها) می خواستند به يک نحوی دولت دکتر مصدق که به هر حال يک دولت ملی و آزديخواه بود بر سر کار باقی بماند.»

توده ای ها به آتش شعارهای ضد آمريکايی دامن می زدند، و در عمل، اين پچ پچ بريتانيايی ها را در گوش دولت پرزيدنت آيزنهاور کارگر می ساختند که اگر واشينگتن همچنان دست به دست کند و دست در دست لندن نگذارد تا دولت محمد مصدق را سرنگون کنند، ديری نخواهد پاييد که درفش های سرخ کمونيستی بر فراز ايران به اهتزاز درخواهد آمد.

در حلقه ياران دکتر مصدق:        


آيت الله سيد ابوالقاسم کاشانی؟ غايب!... سرلشکر زاهدی؟ غايب!... دکتر مظفر بقائی کرمانی ، حسين مکی، سرباز فداکار وطن؟ غايب!... ابوالحسن حائری زاده؟ عبدالقديرآزاد، از بنيادگذاران جبهه ملی ايران؟ هر دو غايب!...

آيت الله سيد ابوالقاسم کاشانی، روحانی سياست پيشه با نفوذ... حسين مکی با لقب افتخارآفرين «سرباز فداکار وطن»...، دکتر مظفر بقائی کرمانی، نماينده آتشين سخن و تندخوی مردم تهران و کرمان در دوره های پانزدهم،‌ شانزدهم و هفدهم مجلس شورای ملی ايران، ابوالحسن حائری زاده،‌ عبدالقدير آزاد از نمايندگان مجلس و از بنيادگذاران جبهه ملی ايران، سرلشکر فضل الله زاهدی پرنشان ترين سردار ارتش ايران در دوران پادشاهی رضاشاه و فرزندش محمد رضا پهلوی؛ اين ها همه از ياران نزديک دکتر مصدق بودند که يکان يکان از او دوری گزيدند. نه تنها از او دوری گزيدند که حتی در برابرش ايستادند.

اما در ميان هواداران بر جای مانده نخست وزير کهنه کار ايران نيز بودند کسانی مانند دکتر خليل ملکی - بريده از حزب منحله توده- و از بنيادگذاران حزب زحمتکشان ملت ايران و نيز «نيروی سوم» که بی پرده پوشی،‌ راه دکتر مصدق را خطا می دانستند، اما تاکيد می کردند که تا «آخر خط» دوشادوش او خواهند ماند.

دکتر خليل ملکی: «آقای مصدق! اين راهی که شما می رويد به جهنم است. ولی ما تا جهنم هم به دنبال شما خواهيم آمد!»

گام های دکتر مصدق و دولتش در مسيری که به گفته احساساتی دکتر خليل ملکی به جهنم ختم می شد، در ارديبهشت ماه سال ۱۳۳۲ شتاب بيشتری گرفت.

در اين ماه، عده ای ناشناس سرتيپ محمود افشارطوس - رئيس شهربانی منصوب دکتر مصدق – را ربودند. پيکر بی جان او، چند روزبعد، در يکی از غارهای منطقه لشکرک (غار تلو)، در نزديکی تهران پيدا شد.

دو تن از شاخص ترين رهبران جناح مخالف دکتر مصدق،‌ سرلشکر فضل الله زاهدی،‌ وزير کشور در يکی از کابينه های پيشين دکتر مصدق و دکتر مظفر بقائی کرمانی، نماينده مردم تهران در مجلس شورای ملی ايران، باتهام قتل سرتيپ افشار طوس، رئيس شهربانی وقت، رسماً تحت تعقيب قرار گرفتند.

سرلشکر زاهدی، با تاييد آيه الله کاشانی - رئيس وقت مجلس - در آن جا متحصن شد. عبدالعلی لطفی،‌ وزير دادگستری کابينه دکتر مصدق- در نامه يی به مجلس، درخواست سلب مصونيت پارلمانی دکتر بقائی را کرد تا باتهام معاونت يا همراهی و ياری در قتل رئيس شهربانی ، بازداشت و محاکمه شود.

آيت الله کاشانی با پناه دادن به سرلشکر زاهدی در مجلس شورای ملی ايران، خشم دکتر مصدق را بيش از پيش،‌ و چندان برانگيخت که از هواداران خود خواست اين روحانی سياست پيشه تکرو را از کرسی رياست مجلس شورای ملی به زير کشند.      

 



به گزارش محمود طلوعی در کتاب «پدر و پسر»، اين خواست دکتر مصدق نيز پذيرفته شد و در روز دهم تيرماه ۱۳۳۲ دکتر عبدالله معظمی- از نزديکان دکتر مصدق- با اکثريت چهل رای در برابر سی و يک رای آيت الله کاشانی، به رياست مجلس رسيد.

ده روز بعد،‌ در همان مجلس، علی زهری، از ياران ديرين دکتر بقائی، از دولت دکتر مصدق استيضاح کرد.

دکتر مصدق از بيم آين که مجلس به او رای عدم اعتماد بدهد، سرنگونش کند، و ميدان پيکار در راه ملی کردن نفت ايران خالی بماند، به فکر انحلال مجلس افتاد اما نه از راه معمول و هميشگی...

دکتر مصدق که احساس می کرد در اکثريت بودن نمايندگان هوادارش در مجلس شورای ملی ايران به خطر افتاده است، با عزمی جزم تر از گذشته،‌ در راه انحلال آن گام برداشت. با اين حال، او، بی اعتناء به سابقه و رويه، حاضر نبود از محمدرضاشاه بخواهد که فرمان انحلال مجلس را صادر کند. او می خواست، با ناديده گرفتن اين سابقه و «دور زدن» شاه، مجلس را منحل کند؛ مجلسی که نمايندگانش، البته، در دوران نخست وزيری خود او به کاخ بهارستان راه يافته بودند.

همه اين کنش ها و بيشتر واکنش های دکتر مصدق، از دريچه نگاه آمريکا، که خود را رهبر جهان هوادار مردمسالاری می خواند و بسياری نيز رهبريش را پذيرفته بودند، اين سياستمدار ملی گرای آشتی ناپذير را بيش از پيش در قد و قامت ديکتاتوری جلوه گر می ساخت که تنها تشنه دستيابی به قدرت هر چه بيشتر است.

در اين گير و دار،‌ عده يی که دکتر مصدق و يارانش آن ها را «توده ای نفتی» می خواندند،‌ يعنی کسانی که خود را توده يی و چپگرا جلوه می دادند اما در باطن، سرسپرده بريتانيا بودند و فرمان های لندن را مو به مو به کار می بستند،‌ در دميدن به کوره ناآراميها و درگيريها - باز هم به گفته معتقدان به فرضيه توطئه، از جمله بسياری از ياران و همراهان جبهه ملی- نقشی چشمگير داشتند.

آيا به راستی توده ای - نفتی ها،‌ وجود خارجی داشتند؟ اگر هم داشتند،‌ در رقم زدن سرنوشت ايران،‌ به راستی نقششان تعيين کننده بود يا نه؟ به درستی نمی دانيم. اما به درستی می دانيم که بريتانيا،‌ آشکارا،‌ روز به روز آمريکا را بيشتر در فشار می گذاشت و تهديد می کرد که اگر حکومت دکتر مصدق سرنگون نشود،‌ ايران و در پی آن سراسر سرزمين های نفتخيز خاورميانه در قلمرو مسکو، در پشت پرده آهنين جای خواهد گرفت.

لندن برای تشديد فشار بر واشينگتن تا جايی پيش رفت که وزير خارجه بريتانيا- اَنتونی ايدن- را با ماموريت جذب پرزيدنت آيزنهاور به جمع نيروهای معتقد به ضرورت براندازی دولت دکتر مصدق، روانه کاخ سفيد واشينگتن کرد.

در بخش آينده اين رشته برنامه های ويژه خواهيم ديد که دم گرم «انتونی ايدن»، وزير خارجه و فرستاده «وينستن چرچيل» به واشينگتن بر دل سرد آمريکايی ها کارگر افتاد، و آن ها را به اين نتيجه گيری واداشت که دولت دکتر مصدق را بايد برانداخت.

کارگردان: کیان معنوی

 

رهروان مهر و كين

مصدق: کودتاچی ها را با لگد بيرون می کنم

 

۱۳۹۰/۰۲/۰۲

علیرضا طاهری

 «افتح يا سمسم» ! «کنجد،‌ بگشای!»، با اين عبارت رمز،‌ «انتونی ايدن»، وزير خارجه و فرستاده ویِژه چرچيل،‌ سياستمدار بلند آوازه بريتانيا،‌ دروازه غاری را به روی آمريکاييان گشود که گوهرهای گرانبها و دردانه های نهفته در آن، با گنجينه خفته در دل غار افسانه يی چهل دزد بغداد پهلو به پهلو می زد.

احتمالاً در همين سفر بود که انتونی ايدن به عموزادگان آمريکاييش مژده داد که اگر به سرنگونی دولت دکتر مصدق ياری رسانند، لندن بر سر اين پيمان که سهم آمريکا از نفت ايران، ‌سهم شير نر باشد، خواهد ايستاد.



«انتونی ايدن»، در بخش «نفت» در کتاب «دايره کامل» که محمود تفضلی آن را به فارسی برگردانده است، می نويسد:

«... چنين به نظر می رسيد که رئيس جمهوری (پرزيدنت آيزنهاور) از تصور يک ايران کمونيست بشدت نگران است.... در پايان مذاکرات،‌ اين رضايت برای من وجود داشت که به توافق نزديکتر شده ايم. وضع ايران مسلماً تيره بود. اما من در فکر بودم که به جای آن بکوشيم مصدق را با پول راضی سازيم، بهتر است که در جست و جوی جانشينی برای او برآييم ،‌ در آخرين مذاکرات با آمريکاييان، ما درباره اين مطلب با هم توافق کرديم......»

پاسخ منفی پرزيدنت آيزونهاور به درخواست های دکتر مصدق،‌ نخست وزير و قهرمان ملی کردن صنعت نفت ايران، آخرين ميخ ها را بر تابوت تنهايی و بی کسی او فرو کوبيد.

دکتر مصدق اميدوار بود که آمريکا با خريد نفت ايران، ديوار محاصره يی را فرو ريزد که بريتانيايی ها کشيده بودند و اجازه نمی دادند نفت ايران به بازارهای جهانی برسد.

چندين کشتی نفتکش حامل نفت ايران را انگليس ها متوقف و مصادر کرده بودند.و ديگر حتی ماجراجويان هم حاضر نبودند با خريد نفت ايران، سرمايه شان را به خطر اندازند و خود را با لندن دراندازند. تنها آمريکا می توانست اين بن بست را از ميان بردارد. اما دوستی واشينگتن و لندن استوارتر از آن بود که واشينگتن را به چنين کاری وسوسه کند.

از سوی ديگر، مناسبات و توافق های نوشته و نانوشته شرکت های غول پيکر نفتی نيز- آنچنان که پرزيدنت آيزنهاور در نامه اش به دکتر مصدق تصريح کرده بود- اجازه چنين داد و ستدی را نمی داد.

دکتر مصدق،‌ ای بسا خود نيز می دانست که آمريکا ديوار محاصره ايران را نخواهد شکست. اما همچنان اميدوار بود که واشينگتن با دادن ياری مالی به او،‌ هزينه دو سه ماه آينده حکومتش را تامين کند. دولت ايران، در واقع، پول کافی برای پرداخت حقوق کارمندانش را هم نداشت. پرزيدنت آيزنهاور اين اميد را با اين استدلال نقش بر آب کرد که ايران سرزمينی است نفتخيز که بايد مساله نفت را حل کند و با درآمد فروش آن چرخهای اقتصادش را بگرداند.

در اين روزهای سرنوشت ساز، دکتر مصدق، قهرمان و درفشدار پيکار در راه ملی کردن صنعت نفت ايران را سخت تنها می يابيم. تا جايی که در پيرامون او جز وزيران کابينه اش و تنی چند از شيفتگان او،‌ تقريبا کس ديگری را نمی بينيم.

مردمی که تا چند ماه پيش، جان بر کف و صميمانه شعار می دادند « با خون خود نوشتيم،‌ از جان خود گذشتيم.... يا مرگ يا مصدق!» بيش از آن در باطلاق فقر فرو رفته بودند که فرصتی برای ابراز احساسات سياسی داشته باشند.
دکتر مصدق با برگزاری همه پرسی يا رفراندمی که حتی بگفته شماری از يارانش به هيچ روی و با هيچ معياری منصفانه و قانونی نبود، مجلس شورای ملی را ( بی اعتناء به اين واقعيت که قانون اساسی ايران حق انحلال مجلس را به شاه داده است) منحل کرد و خود در جمع مردم کوی و برزن فرياد زده بود: مجلس اينجاست!

اما اين مجلس ِ مردمی ِ پراکنده در کوی و خيابان نيز، در کشمکش دکتر مصدق و حريفانش ترجيح داده بود تماشاگر بماند.

بدين سان، نخست وزير سالخورده و کارديده ايران روز بروز بيشتر در پيله يی فرو می رفت که اگر بگوييم خود تنيده بود، متهم به بی انصافی نخواهيم شد. در اين ميان،‌ بر پايه اسناد، مدارک و شهادت های متعدد،‌ همچنان تنها محمد رضا پهلوی بود که از درگيری آشکار با صدراعظم رنجور و بيمار، اما همچنان ستيزه جوی خود،‌ پرهيز داشت.

بر پايه همين اسناد، محمد رضاشاه حتی می کوشيد تا با کنار نهادن و فراموش کردن طرح خروجش از ايران، زمينه را برای سازش و آشتی با دکتر مصدق فراهم آورد.

اما،‌ در برابر اين کوشش شاه، نه تنها کششی از سوی نخست وزير تنها مانده نمی ديديم که می ديديم : دست رد به سينه پادشاه می زند.

خود دکتر مصدق در کتاب« خاطرات و تالمات دکتر مصدق» از همين کوشش های بی فرجام، - بی هيچ ابراز تاسف يا شعفی- اين چنين ياد کرده است:

«.... از نه اسفند به بعد من به دربار نرفتم. و چند مرتبه هم که آقای ابوالقاسم امينی، کفيل وزارت دربار، مذاکره نمود يا شرفياب شوم يا اعليحضرت همايون شاهنشاهی به خانه دکتر غلامحسين،‌ پسرم، که بين من و کاخ اختصاصی واقع شده بود، تشريف فرما شوند، موافقت ننمودم.
به کاخ سلطنتی از اين جهت نرفتم که ممکن بود سربازان گارد شاهنشاهی روی همان تعصب بيجا که می خواستم اعليحضرت همايون شاهنشاهی از مملکت تشريف ببرند، تير بارانم کنند و مخالفين هم مرا بحق شماتت نمايند که چرا بر خلاف حزم و احتياط عمل کردم. تشريف فرمايی شاهنشاه را به خانه خود يا خانه پسرم دون شان آن مقام دانستم....»

دکتر مصدق در پافشاری بر اين پرهيز چندان پيش رفت که در سلام نوروزی ۱۳۳۲ رسمی ديرينه را ناديده گرفت، و به عذر کسالت، به بار خاص شاه هم نرفت.

او به اين پرهيز خود از ديدار با محمد رضاشاه تا پايان زندگانيش ادامه داد، و حتی اندرز آيت الله بهبهانی، روحانی با نفوذ را که در روز بيست و دوم فروردين ماه ۱۳۳۲ به ديدار وی رفته و از او خواسته بود که با محمدرضاشاه ملاقات کند و اگر اختلافی هست از ميان بردارد، ناشنيده گرفت.»

طرح نهم اسفند ۱۳۳۱ برای خروج شاه از ايران، که بگفته خود شاه، طرح دکتر مصدق برای به زير کشيدن او از اورنگ پادشاهی و بيرون راندنش از ايران بود، در هر حال، در ميانه به چشم نمی خورد، و به گذشته مربوط می شد. اما پافشاری نخست وزير کارکشته و آدابدان بر پرهيز از ديدار با پادشاه، حتی ديداری تشريفاتی، سنتی، و مرسوم، محمدرضاشاه را بيش از پيش به انديشه ها و برنامه های نخست وزيرش بدگمان کرد.

گفته ها و نوشته های مخالفان دکتر مصدق نيز به کاهش اين بدگمانی ها نه تنها ياری نمی داد، که آن را شدت بيشتری نيز می بخشيد. گفته هايی مانند اين گفته دکتر حسين مکی،‌ يکی از نزديکان پيشين دکتر مصدق که به صف مخالفان او پيوسته بود:

«... دکتر مصدق می خواست شاه را بر کنار کند و مطمئناً چنين بود. از اوايل مرداد ۱۳۳۱ اکبر ميرزای صارم الدوله را فرستادند به اروپا تا با بچه های محمدحسن ميرزا، وليعهد احمدشاه، ملاقات کند. دکتر صحت که طبيب مخصوص محمدحسن ميرزا بود، گفت : بچه های محمد حسن ميرزا قبول نکردند....»

حسين مکی در اين ادعا،‌ مدرکی جز قول اين يا آن بدست نمی دهد و در مقابل،‌ بارها می بينيم و می خوانيم که خود دکتر مصدق بر وفاداريش به محمد رضا شاه تا آخرين روز دولتش،‌ بارها تاکيد کرده است.

با اين حال ترديدی نيز نمی توان داشت که احتمال واکنش دربار يا بگفته خود دکتر مصدق، احتمال کودتای محمدرضاشاه و درباريانش بر ضد دولت، از مشغله های ذهنی او بوده است. بر اين مشغله ذهنی، بيمناکی در حد وسواس دکتر مصدق از «طرح و توطئه قتل و ترور» او را نيز بايد افزود. بيمناکی ريشه داری که شايد از آغاز فعاليتهای سياسی دکترمصدق همزاد و همراه او شد.

"در ديداری با «سرباز فداکار وطن» مکی، دکتر مصدق با قاطعيت يادآوری می کند: هر که به فکر براندازی دولت من باشد، با لگد بيرون می کنم."

دکتر مصدق که دربار پهلوی را از عوامل اصلی مخالفت با خود می داند، و از آن بيم دارد که با ادامه اين مخالفتها، تلاشهای او در راه ملی کردن نفت بر باد برود، می کوشد تا اين «کانون مخالفت» را روز به روز در فشار بيشتری بگذارد.
دکتر جلال متينی، رئيس پيشين دانشگاه مشهد، در «کارنامه سياسی دکتر مصدق» از قول يکی از نزدکان دکتر مصدق، نمونه يی از همين در فشار گذاشتن ها را به دست می دهد:
حسين مکی(ملقب به سرباز فداکار وطن):
« شاه به من گفت با حذف دو ميليون بودجه دربار، من امسال ناچار شده ام در نوروز به جای يک "پهلوی" که هر سال به کارکنان درباره عيدی می دادم، نيم "پهلوی" بدهم. آن هم از راه فروش کادوهايی که برای عروسی من داده اند...
«...وقتی برگشتم نزد مصدق، به او گفتم: آقای دکتر مصدق! اين شخص (شاه) تا حالا شل در دست شما بوده و هر چه گفتيد انجام داده ، حالا چرا بودجه دربار را زديد؟ ... کاری نکنيد که برود با خارجی ها سازش کند و با يک کودتا شما را سرنگون کند.

(دکتر مصدق) گفت: آن کسی که بتواند کودتا کند من با لگد او را بيرون می کنم....»

دکتر مصدق بی گمان نمی دانست که طرح کودتايی برای براندازی دولت او، زير عنوان «بالگد زدن» يا «تيپا» يا «با تيپا بيرون انداختن» در دست تهيه است، طرحی که با ترجمه مستقيم از انگليسی، در تمام متون فارسی از آن با واژه «چکمه» ياد شده است.


دکتر مصدق بی يار و ياور مانده بود، و تنها نيروی شهربانی را در پشت سر خود داشت، نيرويی که خود به سفير آمريکا گفته بود به آن اعتمادی ندارد


دکتر مصدق بی کس و يار مانده بود. از نفوذ، قدرت و اقتدارش روز به روز بيشتر کاسته، و زمينه براندازی دولتش بيشتر هموار می شد. به گزارش «لوی هندرسن»، سفير آمريکا در ايران در روز هشتم ماه مه ۱۹۵۳:

«.... در نتيجه حوادث اخير، هم موقعيت مصدق و هم موقعيت دربار، سخت ضعيف و متزلزل گشته است. بسياری از عناصر اصلی جبهه ملی به مخالفت علنی يا پنهانی با مصدق گراييده اند، اينک بيشترين اتکاء مصدق به نيروهای انتظامی- امنيتی است که او خود به من می گفت، اعتمادی به آنها ندارد....»

همزمان، آمريکا، در پی نجواهای بی پايان بريتانيا در بيخ گوش واشينگتن، با اين انديشه همراه شده است که گره ايران را جز با براندازی دولت دکتر مصدق نمی توان گشود. درست در همين گير و دار است که انديشه طرحی به نام رمزی «تيپا» يا «چکمه» که از آن با رمز نام «تی. پی. ايجکس» يا تی.پی آژاکس، در پشت درهای بسته سازمانهای اطلاعاتی – امنيتی آمريکا و بريتانيا پديد می آيد.
شرط نخست برای اجراء اين طرح، در آغاز و پيش از هر چيز،‌ همراهی محمدرضاشاه با آن است. در حالی که نشانی از اين آمادگی در او به چشم نمی خورد.

لوی هندرسن، سفير واشينگتن در تهران، اندکی مانده به نوروز ۱۳۳۲ در گزارشی به وزارت خارجه آمريکا می نويسد:

«... شاه برغم پافشاری هوادارانش، هنوز مصلحت نمی داند که با دکتر مصدق آشکارا در افتد و منتظر نشسته است تا او حرمت و اعتباری را که در چشم مردم دارد، از دست بدهد... روز به روز بيشتر روشن می گردد که دکتر مصدق نخواهد توانست کشور را از ورطه يی که بدان جايش کشانده، برهاند.

مصدق با همه انتقادهايی که در گذشته از ديکتاتوری کرده، اکنون ناگزير است که خود به روش های ديکتاتورمآبانه دست يازد....»

سفير آمريکا، در گزارشی ديگر به آمريکا در نخستين روزهای فروردين ماه ۱۳۳۲ از قول حسين علاء، يار و معتمد نزديک دربار پهلوی، که دکتر مصدق بلافاصله پس از او به نخست وزيری رسيد،‌ از عميقتر گشتن شکاف ميان محمدرضاشاه و دکتر مصدق خبر می دهد:

« شکاف ميان مصدق و شاه عميق تر شده و مصدق به فعاليت علنی بر ضد شاه برخاسته است. او کسانی را از تهران به شهرستان ها فرستاده است تا مردم را بر ضد شاه بشورانند....»

با اين حال، بگزارش همين سفير مقيم تهران، محمدرضاشاه حاضر به هيچ اقدامی بر خلاف قانون اساسی نيست و نمی خواهد در هيچ گونه عملياتی برای کودتا شرکت کند.

در اين گير و دار،‌ تظاهرات پراکنده بر ضد آمريکا در اعتراض به همراهی نکردن پرزيدنت آيزنهاور با دکتر مصدق، و نيز کتک خوردن چند مستشار نظامی آمريکا در تهران،‌ واشينگتن را بر ادامه راه جديد خود،‌ در واقع همراهی با لندن برای براندازی شير پير سياست ايران،‌ استوارتر می سازد.

تعهداتی که دکتر مصدق در ديدارهای منظم و مرتبش با «لوی هندرسن»،‌ سفير واشينگتن در تهران، درباره اعمال دقت بيشتر در محافظت از آمريکايی ها می سپارد برای فرستاده پرزيدنت آيزنهاور بسنده نيست.

لوی هندرسن دست توده يی ها، و در پس پرده دست خود مسکو را در اين تظاهرات می بيند. و آن را خطری برای ايران می داند. اما دکتر مصدق تاکيد می کند که درباره نفوذ کمونيست های ايرانی نبايد اغراق کرد و سررشته آن ها را در واقع، خود او در دست دارد و به هر سويشان می تواند بکشاند.

اين اطمينان دکتر مصدق از سلطه اش بر کمونيست های ايرانی، ای بسا از تماس هايی تلفنی سرچشمه می گرفت که نورالدين کيانوری، يکی از سران آن زمان حزب توده و دبير کل بعدی آن، گاه گاه با او داشت، و به او اطمينان می داد که مسکو پشتيبان بی چون و چرای او در پيکارش به نيروی استعمارگر بريتانياست.

همزمان، اما، دکتر مصدق اين واقعيت را ای بسا ناديده می گرفت که روسيه سرخ به رهبری استالين، در باز پرداخت بدهی هايش به ايران، اين پا و آن پا می کند، در حالی که دولت ايران، هزينه های معمولش را هم بآسانی نمی توانست تامين کند. مسکو با زبان هوادار دکتر مصدق بود اما با رفتار ساز ديگری می زد. ايران، سرزمين پريان، و قصه شاه پريان، صحنه شکل گيری قصه ديگری همانند قصه های هزار و يک شب بود. قصه يی که شايد شهرزاد اينچنين بازگويش می کرد:

«.... و اما ای ملک جوانبخت.... سرخ جامگان لميده بر اورنگ تزارهای توسعه طلب، کمتر از اسلاف خود، خواستار فرو خوردن همسايه زرخيز جنوبيشان نبودند؛ اين بار نه با در افکندن زمزمه خود مختاری در آذربايجان و کردستان، که با صبر پيشه کردن ... صبر پيشه کردن، چندان که آب برای افکندن ماهی از ديرباز لغزنده ايران به تور تنگ روسيه، گل آلود شود.....»

دور از قلمرو اين خوابهای خوش کرملين برای ايران زرخيز، چکاچک شمشيرزنی شاه و نخست وزيرش در تهران ادامه دارد. در برنامه آينده خواهيم ديد.


کارگردان: کيان معنوی

 

رهروان مهر و كين

پیام چرچیل به شاه: مصدق را سرنگون کنید

 

۱۳۹۰/۰۲/۰۹

علیرضا طاهری

دور از قلمرو اين خوابهای خوش کرملين برای ايران زرخيز، چکاچک شمشيرزنی شاه و نخست وزيرش در تهران ادامه دارد.

دکتر مصدق که برای هميشه از ديدار با محمدرضاشاه چشم پوشيده است،‌ دوبار پياپی،‌ سی ام فروردين ماه و چهارم ارديبهشت ماه ۱۳۳۲ وزير خارجه اش- دکتر حسين فاطمی- را با پيام های تند و آتشين به دربار می فرستد.
دو روز پس از آخرين بار اين ديدارها،‌ «لوی هندرسن» گزارش آن را با نقل قول مستقيم از دکتر فاطمی، به وزارت خارجه آمريکا می فرستد.



لوی هندرسن(از قول دکتر حسين فاطمی، وزير خارجه دکتر محمد مصدق):
«...(محمدرضاشاه) در طی دوازده سال پادشاهيش،‌ با دخالت های خود همواره مانع کار دولت ها بوده است. و اکنون بايد روش خود را تغيير دهد... اگر شاه بخواهد با مصدق درافتد فرجام ناگواری چشم به راهش خواهد بود.اگر کودتايی رخ بدهد، به پيروزی نهضت ملی (دکتر مصدق) خواهد انجاميد،‌ و شاه يکسره از صحنه بيرون رانده خواهد شد... شاه بايد به بودجه يی که دولت برايش تعيين می کند،‌ قناعت کند... شاه تحت تاثير اين حرفها قرار گرفته و قول سازگاری و همکاری داد،‌ و در ديدار دوم نيز گفت که رهبری ايران با مصدق است.»

همزمان با اوج گرفتن زمزمه درباره کودتايی برای برای براندازی دکتر محمد مصدق و دولتش،‌ آمريکا نيز بيکار نمی نشيند و بذر اين نگرانی را در انديشه ايرانيان می افشاند که در واقع، اين روسيه است که خود را برای کودتا،‌ به معنای واقعی آن،‌ در ايران آماده می کند. و حتی جانشين محمدرضاشاه و دکتر مصدق را نيز که قدرت و اقتدار آنها را در يک کاسه، در جامه رياست جمهوری خلق يا کمونيستی ايران (ايرانستان) خواهد داشت، تعيين کرده اند.


"ماشين اطلاعاتی – امنيتی آمريکا براه می افتد؛ به ايرانی ها بايد اخطار کرد که در واقع، روسيه سرخ در پی کودتا در ايران است تا هم شاه را سرنگون کند، هم دکتر مصدق را. به ايرانی ها بايد اخطار کرد که مسکو تا جايی پيش رفته که حتی جانشين شاه و مصدق را هم برگزيده است."


ماشين اطلاعاتی- امنيتی آمريکا که در دوران جنگ جهانی دوم «او. اس. اس» خوانده می شد،‌ در دوران رياست جمهوری هری. اس . ترومن، جای خود را به نهادی نوپا به نام «سی.آی.ای» يا «سيا» داد، که نام آن برگرفته از واکهای نخست سه واژه «آژانس مرکزی اطلاعات» بود.
با کنار رفتن دولت حزب دموکرات، و به قدرت رسيدن حزب جمهوريخواه، برهبری و رياست ژنرال آيزنهاور در کاخ سفيد،‌ گسترش اين سازمان در رديف اولويت های دولت آمريکا جای گرفت. رياست الن دالس بر «سی.آی.ای» اين گسترش را آسانتر ساخته بود، چون برادر او جان فاستردالس،‌ زمام وزارت خارجه آمريکا را در دست داشت.

«الن» بياری برادرش«جان»،‌ و بلطف دسترسی آسان خود به پرزيدنت آيزنهاور، عمليات جاسوسی و ضد جاسوسی را به يکی از مهمترين قطعه ها در ترکيب سياسی خارجی آمريکا بدل کرد.

همزمان، موقع و موضع ممتاز و حساس جغرافيايی ايران، در همسايگی روسيه، سرکرده کمونيسم جهانی و ضديت با سرمايه داری، در سياست خارجی جديد آمريکا، جايگاهی وِیِژه به تهران می بخشيد.

«سی.آی.ای» از ماه ها پيش، از آغاز سال سرنوشت ساز ۱۳۳۲ با هدف پشتيبانی از دولت ملی گرای دکتر مصدق و از کار انداختن توطئه های روسيه شوروی، در ايران فعال گشته بود.

«سی.آی.ای» در عملياتی سرشار از موفقيت، برای پشتيبانی از دولت دکتر مصدق، و همزمان برای لکه دار کردن شخصيت چهره يی که گفته می شد دستچين کرملين برای رهبری ايران کمونيستی است، ابوالقاسم لاهوتی- شاعر سرکش و انقلابی ايران- را که به روسيه گريخته، و به «رفقا»ی کمونيستش پناه برده بود، هدف گرفت.

سی.آی.ای، اين شاعر و افسر پيشين ژاندارمری ايران را با تبليغاتی گسترده، چهره يی معرفی کرد که به محض رسيدن به قدرت در ايران، حکومتی را بر آن فرمانروا خواهد ساخت که در آن اشتراک زن و همسر مجاز است.

ماموران اين نهاد نوبنياد، همزمان،‌ به چندين شاعر و ناظم پارسی گوی حرفه يی دستمزد دادند تا با جعل و ساختن چکامه هايی به سبک ابوالقاسم لاهوتی،‌ ضرورت حذف اسلام در ايران را تبليغ کنند. در اين سياه نمايی يا «ترور شخصيت» به اين نيز بسنده نشد.

تيمی از ماموران سی.آی.ای از اين هم پيشتر رفتند و خبر مرگ ابوالقاسم لاهوتی را بر سر زبان ها انداختند. اين عمليات چنان با کاميابی همراه بود که حتی راديو مسکو نيز خبر مرگ لاهوتی را پخش کرد و حزب توده، مراسم پرزرق و برقی در ترحيم و بزرگداشت او در تهران براه انداخت.

سرانجام، زمانی که معلوم شد ابوالقاسم لاهوتی زنده است و باصطلاح« سر و مر و گنده» در شهر استالين آباد، ("دوشنبه" شهر کنونی)،‌ پايتخت تاجيکستان، زندگی می کند، برای تکذيب خبر مرگ او بسيار دير شده بود و چنين کاری بر حيثيت اعتبار و آبروی راديو مسکو حزب توده آسيبی جبران ناپذير می زد.

حزب توده، ناگزير، تبليغ برای علامه علی اکبر دهخدا (دخو)- يکی از موثرترين نويسندگان انقلاب مشروطيت - را به عنوان رئيس آينده جمهوری خلق و کمونيستی «ايرانستان» آغاز کرد. تبليغی که باحتمال قريب به يقين خود روانشاد دهخدا - بنيادگذار لغتنامه و آفزيننده «امثال و حکم»، و رشته طنزنوشته های«چرند و پرند»- با آن همراه نبود.

دولت آيزنهاور و حزب جمهوريخواه، برغم نگرانی بيشتر از احتمال افتادن ايران به پشت پرده آهنين،‌ به سياست دولت سلف خود،‌ دولت حزب دموکرات،‌ برهبری پرزيدنت ترومن، در پشتيبانی از دولت دکتر مصدق، چندان وفادار ماند که همه تيرها برای رفع بحران نفتی ايران به سنگ خورد و هر گونه اميدی به دکتر مصدق برای رفع اين بحران نقش بر آب شد... آمريکا، اندک اندک، به اين نتيجه رسيد که تا دکتر مصدق بر سر قدرت است، بحران نفت رفع نخواهد شد، و ناگزير، با ادامه اين بحران، مسکو مجالی خواهد يافت تا ايران را به کام خود فرو برد و آرزوی ديرين کرملين برای رسيدن به آبهای گرم را جامه عمل بپوشاند. در پرتو چنين ارزيابی هايی بود که واشينگتن گام به گام از دکتر مصدق دور، و در ضرورت براندازی دولت او با لندن هماوا شد.


برنامه اسرارآميزترين عمليات جاسوسی – ضد جاسوسی نيمه دوم قرن بيستم با رمز نام های «تی. پی. اِيجَکس» و «بوت» بمعنای«چکمه» يا «تيپا» آماده شد. نهادهای اطلاعاتی – امنيتی آمريکا و بريتانيا در اين عمليات دست به دست هم دادند تا بگفته خودشان دکتر مصدق را با تيپای چکمه و پوتين از عرصه سياست ايران بيرون اندازند...


پيشتر، از بی کس و کار و بی يار و ياور گشتن دکتر مصدق گفتيم؛ نيز گفتيم که آمريکا و دولت جديدش، برياست ژنرال دوايت دی. آيزنهاور، سرانجام در اين ديدگاه که با ادامه نخست وزيری دکتر مصدق، بحران اختلاف تهران و لندن، بر سر نفت جنوب ايران رفع نخواهد شد، و اين سياستمدار خوشنام و کهنه کار را بايد سرنگون کرد، وگرنه ايران به دامان روسيه سرخ خواهد افتاد، با لندن همراه و هماوا شد.

در چنين چارچوبی است که يکی از رازآميزترين عمليات پنهانی ِ براندازانه تاريخ جهان در نخستين سالهای نيمه دوم دهه ۱۹۵۰ ميلادی، دهه ۱۳۳۰ هجری شمسی، مايه گرفت.

آنچه را در همين چهارچوب می بينيم بيشتر می شکافيم تا در شکافتن عمليات براندازی دکتر مصدق و يارانش، آسانتر پيش برويم.

دکتر مصدق با برگزاری همه پرسی يا رفراندمی که حتی از ديدگاه يارانش، با سنجه و معيارهای قانونی و مردمسالاری نمی خواند، مجلس شورای ملی را عملاً منحل کرده است. اما محمد رضاشاه، همچنان از تاييد اين دو رويداد سر باز می زند. بر پايه قانون اساسی ايران، و نيز بر پايه رويه، انحلال مجلسين از حقوق شاه است، حقی که دکتر مصدق آن را آشکارا ناديده گرفته است. با تکيه بر همين نکته، تنی چند از نمايندگان مخالف دکتر مصدق قوياً معتقدند که همه پرسی و انحلال مجلس غير قانونی است، و در نتيجه، از مقام نمايندگی استعفاء نداده، خود را کماکان نماينده مجلس و برخوردار از مصونيت پارلمانی می دانند.

... بار ديگر، به ترکيبی برخورده ايم که به قصه های هزار و يک شب بی شباهت نيست! قصه يی که ای بسا «شهرزاد» اينچين از آن ياد می کرد:
« .... و اما ای ملک جوانبخت.... غريب حادثه يی و عجيب واقعه يی! وزير اعظم بر ساز خود زخمه می زند، و سلطان بر نی لبک خود می دمد. هر دو نغمه ديگری سر داده اند، هر يک در پرده يی ويژه خود... بر نطع شطرنج سياست، برای بهره وری حريفان بيگانه از زير و زبر شدن ها، چيدمانی به از اين برای مهره ها نمی توان تصور کرد: "وزير" در پی شهمات کردن "شاه" خودی است، و "شاه" در پی افکندن "وزير" در زير پای "پيل"!...»

دکتر مصدق، دلسرد از آنچه «ناخن خشکی» آمريکاييان در ياری دادن به ايران و ايرانيان می خواند، در بهار ۱۳۳۲، درهای گفت و گو با همسايه شمالی، با روسيه سرخ را گشود. در حالی که همچنان بر حفظ سياست و موضع خود با عنوان « موازنه منفی»؛ يعنی بر بيطرف ماندن در جنگ سرد ميان جهان غرب، برهبری آمريکا، در يک سو، و اتحاد جمهوری های شوروی سوسياليستی، در سوی ديگر، تاکيد می کرد.

آغاز اين گفت و گوی دکتر مصدق با همسايه « ضد خدا و ضد کيش و مذهب» ايران، تير خلاص را به مغز پشتيبانی روحانيت ايران از دکتر مصدق شليک کرد. با دلسردی آخرين هواداران روحانی دکتر مصدق از او، کار به جايی رسيد که ناگهان اين زمزمه بالا گرفت که دکتر مصدق در باطن اصلاً مسلمان نيست.

اينچنين، روحانيون نيز، جز تنی اندک شمار از آنان که نفوذ چندانی هم نداشتند، دکتر مصدق را دراوج کارزارش با بريتانيای استعمارگر تنها گذاشتند.
چنين بر می آمد که جز خود دکتر مصدق و نزديکترين ياران انگشت شمار بر جای مانده اش، همه در ضرورت برکناری هر چه زودتر او هماوا گشته بودند. اما چه گونه ؟

از ديدگاه کارشناسان، انديشه ورزان و سياستگذاران آمريکايی، بهترين راه رهايی از آنچه انگليس ها«شر مصدق» می خواندند، بهره گيری از عملياتی بود که با قانون اساسی ايران همخوان باشد.

سران واشينگتن به هيچ روی نمی خواستند به کاری دست بزنند که آنان را بتوان با سران ديکتاتور جهان کمونيستی يکسان دانست.

اين نظر را، لندن، هر چند بگفته يی "شايد با اکراه "، پذيرفت. برای لندن برانداختن دکتر مصدق هدف اصلی بود و ساخت و ساز، و چند و چون عمليات لازم برای آن، اهميت چندانی نداشت... تا دکتر مصدق در ايران بر سر کار و قدرت، و در ستيز با امپراتوری استعمارگر بريتانياست، سران لندن، حتی يک شب هم خواب آرامی نخواهند داشت. (اين ديدگاه را بعدها، انتونی ايدن، وزير خارجه بريتانيا، در يادنوشته هايش، آشکارا و با صراحت در ميان گذاشت.)
«مصدق برافتد. آبروی بريتانيا، به عنوان قدرتی بزرگ حفظ شود، بس است. بقيه حرفها روی هواست...» تحليلگران انگليسی می گفتند.

به هر روی، توافق بر سر برانداختن دکتر مصدق از راه قانونی، با يک مانع بزرگ روبرو شد: با مانع محمدرضاشاه...

محمدرضاشاه، نه تنها با هر گونه عملياتی که بوی «کودتا» بدهد موافقت نداشت، که به حضور بريتانيا در هر گونه عملياتی برای براندازی دکتر مصدق بدگمان بود.

او رفتار لندن با پدرش و تبعيد نامحترمانه او را همچنان به ياد داشت.
بر همين پس زمينه، طراحان آمريکايی عمليات براندازی دکتر مصدق و دولتش، رفع اين بدگمانی محمدرضاشاه به بريتانيايی ها را در اولويت کارهای خود جای دادند.

دکتر محمد علی موحد - يکی از برجسته ترين پژوهشگران رويدادهای مربوط به ملی شدن نفت در ايران - در کتاب خود به نام « خواب آشفته نفت، دکتر مصدق و نهضت ملی ايران» می نويسد:

«... شاه که دايماً به سرنوشت پدر خود می انديشيد و هرگز از تشويش نقشه های پنهانی انگليس درباره خود نمی آسود.... سخت دلواپس اين بود که از موقعيت خود در موج خيز حوادث، اطمينان حاصل کند... پس در هفده مه (۲۷ ارديبهشت ۱۳۳۲) پيامی به (لوی) هندرسن (سفير آمريکا در تهران) فرستاد و گفت که مايل است از پيش از رفتن به واشينگتن، وضع را روشن گرداند و نظر صريح بريتانيا را درباره او معلوم کند.

پيام شاه را هندرسن به وزارت خارجه آمريکا فرستاد. و سفارت بريتانيا در واشينگتن در تاريخ ۲۸ مه ۱۹۵۳ اين پاسخ را از قول وينستن چرچيل دريافت کرد:

«... شما می توانيد به وزارت خارجه آمريکا قطعاً اطلاع دهيد که اگر چه بريتانيا دخالتی در سياست های ايران نمی کند، اما بسيار متاسف خواهد بود اگر شاه اقتدارات خود را از دست بدهد. يا از مقام خود برکنار شود و يا از ايران اخراج گردد....»

« در تاريخ سی مه (نهم خرداد) هندرسن به ديدن شاه رفت.... پيام چرچيل را به شاه رسانيد. شاه تشکر کرد.»

درست سه روز پيش از پيام دلگرم کننده وينستن چرچيل، نخست وزير بريتانيا، حاکی از اين که لندن وجود محمدرضاشاه را برای ايران لازم می داند، لوی هندرسن، سفير واشينگتن در تهران، نظر شاه را درباره نخست وزيری سرلشکر زاهدی پرسيده بود...

دکتر محمد علی موحد در اين زمينه می نويسد:
«... شاه پاسخ داد که زاهدی مردی داهی نيست. مع ذلک نخست وزيری او به سه شرط قابل قبول خواهد بود: اول آن که از طريق قانونی و پارلمانی به اين مقام منصوب گردد....»
محمدرضاشاه، بدين ترتيب، برای نخستين بار، پيشنهاد و احتمال نخست وزيری سرلشکر زاهدی را مردود نمی شمارد...

شاهدخت اشرف پهلوی، خواهر همزاد شاه که زير فشار دکتر مصدق در تبعيد، و در خارج از ايران بسر می برد، مخفيانه و بی سر و صدا به ايران بازگشت و به برادرش گفت که بايد آماده شود تا خود را "از شر پيرمرد" خلاص کند

بريتانيا برای برانداختن دکتر مصدق و حکومتش بيتاب است. آمريکا در اين بيتابی با لندن همراه شده است. سرلشکر زاهدی همه چيز را برای سرنگونی دکتر مصدق و نشستن خود بر جای او آماده می بيند. اما... اما همچنان اين محمدرضا پهلوی است که دودل و مردد، باصطلاح اين پا و آن پا می کند.

«ثريا اسفندياری»، همسر محمدرضاشاه، ملکه وقت ايران در «قصرتنهايی» - کتاب خاطراتش - از همين روزهای دودلی ياد کرده است:
«... پرزيدنت آيزنهاور که بيش از پيش نگران توسعه نفوذ شوروی در ايران بود، تصميم گرفت کيم روزولت، رئيس سی. آی.ای در خاورميانه را برای مقابله به تهران بفرستد.

«در همين حال، چرچيل (نخست وزير بريتانيا) نيز پيامی برای شاه فرستاد و او را به اقدام عليه مصدق تشويق کرد.

شاهدخت اشرف هم که به ابتکار شخصی خود با عوامل آمريکايی در سويس ارتباط برقرار کرده بود، سرزده وارد تهران شد و به برادرش گفت : زمان آن رسيده است که خود را از شر "پيرمرد" خلاص کند.»

ملکه ثريا، سپس، انديشه براندازی و عمليات ناشی از آن را «محصولی داخلی» می داند که آمريکا صرفا از آن پشتيبانی می کرد... ملکه ثريا در «قصر تنهايی» که برگردان فارسی آن را در سال ۱۳۷۰، اندکی پس از انتشارش به زبان های آلمانی، انگليسی و فرانسه منتشر شد، می نويسد:

«.... بعدها نوشتند که (اين) عمليات بوسيله سی.آی . ای هدايت شد. در حالی که حقيقت ندارد. توطئه از تهران آغاز شد و هر چند که متعاقباً آمريکايی ها از لحاظ مالی آن را تغذيه کردند ولی آنچه انجام گرفت، دستاورد ابتکار خود ما بود.»

ملکه ثريا از اين هم فراتر رفته خود را مشوق اصلی همسرش، محمدرضاشاه، در برانداختن دکتر مصدق می داند.

ملکه ثريا: « روز دوم اوت (يازدهم مرداد ماه ۱۳۳۲) سرلشکر زاهدی در دفتر شاه با او ديدار می کند. من، علی رغم سن کم و بی تجربگی ام در(اين) مذاکرات شرکت دارم. مگر نه اين که خود من منشاء امر و مشوق شاه در (اين) تصميم گيری بوده ام؟

ملکه ثريا، آن گاه، با به دست دادن پيشينه سرلشکر زاهدی و محبوبيت او- بخصوص در ميان نظاميان ايران- می نويسد:
«(سرلشکرزاهدی) مرديست پر انرژی و در موقع عمل براستی شکوفا می شود. اقدامی که می خواهد عليه مصدق انجام دهد، نگاهش و سخنش را حرارت می بخشد و با لحنی قاطع می پرسد:

"چه وقت می توانم اقدامات را شروع کنم؟"
شاه مردد می ماند. همان روز صبح با درباريان از حال رفته که بی بخاری آن ها مرا به خشم می آورد، مشورت کرده و آنها باز به او گفته اند ، عليه مصدق اقدام نکنيد، خطرناک است!

شب گذشته، در سايه روشن اتاق خوابمان، باز با لحنی پرترديد از من پرسيد:
"آيا من بايد واقعا مصدق را عزل کنم؟"
از کوره بدر رفتم و با هيجان بيست سالگی بر سرش فرياد زدم:
"شما رقت آوريد! بيش از اين حق نداريد خودتان را در حالت افسردگی غرق کنيد. بايد مردی را که بوديد و من تحسين اش می کردم، درخود بازيابيد. اگر مصدق بر سر کار بماند، ايران را به مسکو پيشکش می کند!"»

ملکه ثريا معتقد است که در همين ديدار بود که شاه وعده صدور فرمان برکناری دکتر مصدق ازنخست وزيری و نيز انتصاب سرلشکر زاهدی به نخست وزيری را به او داد.

ملکه ثريا: «.... شاه دفترچه يادداشتش را شتابزده ورق می زند و می گويد: "فرمان، روز ۲۳ مرداد به دست شما می رسد و بايد هر چه زودتر آن را به دست دکتر مصدق برسانيد..."»

در برنامه آينده خواهيم ديد که برای نخستين بار محمدرضاشاه نيز برای برانداختن دولت دکتر مصدق، به جمع روزافزون کسانی می پيوندد که برای سرنگونی اين سياستمدار کارکشته بی تاب اند، سخت بی تاب.



کارگردان: کيان معنوی

 

رهروان مهر و كين

شاه فرمان برکناری مصدق را امضا کرد

 

۱۳۹۰/۰۲/۱۶

علیرضا طاهری

سر لشکر زاهدی در حالی خود را آماده براندازی دولت دکتر مصدق می کند که از پشتيبانی آمريکا از خود بی خبر نيست. اما از همکاری بريتانيا در اين زمينه، کوچکترين خبری ندارد. او با توجه به تبعيد شدن سه ساله اش به فلسطين، در گيرو دار جنگ جهانی دوم، که بفرمان بريتانيا انجام گرفت، به هر کاری که پای انگليس ها در ميان آن باشد، بدگمان است. با اين همه، اردشير زاهدی - فرزند سرلشکر زاهدی و داماد بعدی محمدرضاشاه - ارتباط پدرش با فرستاده و سرکرده سی.آی.ای، «کيم روزولت» را نيز ادعايی ساخته و پرداخته خود «کيم روزولت» می داند. اردشير زاهدی بارها تاکيد کرده که سرلشکر زاهدی، تنها يک بار با «کيم روزولت» ديدار داشته که آن هم بعد از برافتادن دولت دکتر مصدق بوده است.



همزمان ، ديدارهای سرلشکر زاهدی، با محمدرضاشاه با تدابير شديد نهانکارانه ادامه می يابد.

همه چيز برای براندازی دولت دکتر مصدق، سرانجام با طرحی آماده شده است که «بری روبين»، پژوهشگر آمريکايی، پيشينه آن را به دوران رياست جمهوری «هری ترومن» مربوط می داند.

محمود طلوعی در کتاب«پدر وپسر» از قول «بری روبين»، می نويسد:
« انگليس ها قبل از انتخابات رياست جمهوری آمريکا در سال ۱۹۵۲ که به پيروزی جمهوريخواهان و روی کار آمدن آيزنهاور انجاميد، در تدارک کودتايی عليه مصدق بودند. کرميت روزولت که از مسوولان برجسته سيا بود، کمی قبل از انتخابات رياست جمهوری آمريکا به لندن دعوت شد و انگليس ها، طرحی را که بنام رمز"آجاکس" نامگذاری شده بود با وی در ميان گذاشتند. کرميت (کيم) روزولت اين طرح را با خود به واشينگتن برد و آن را با «الن دالس» که در آن موقع معاون سيا بود، در ميان گذاشت. انتخابات رياست جمهوری تازه به انجام رسيده بود و «الن دالس» ترجيح داد اين طرح تا آغاز دوران رياست جمهوری آيزنهاور مسکوت بماند...»

"طرح براندازی دولت دکتر مصدق، طرحی بسيار ساده بود: شاه دو فرمان صادر می کند، يکی برای برکناری دکتر مصدق، و يکی برای انتصاب سرلشکر زاهدی به نخست وزيری، و آنگاه..."


ايجکس، آجاکس، آژاکس، تی پی ايجکس، بوت، چکمه، تيپا... طرح انگليسی براندازی دکتر محمد مصدق و دولتش را، به هر نامی که بخوانيم، طرح بسيار ساده يی بود:
نخست: شاه دو فرمان صادر می کند، يکی برکناری دکتر مصدق از نخست وزيری، و ديگری انتصاب سرلشکر زاهدی به نخست وزيری... اين کار به گونه يی کاملاً قانونی انجام می گيرد. چون در غياب مجلس؛ که دکتر مصدق آن را عملاً منحل کرده و از ميان برداشته است؛ شاه، بر پايه رويه، حق دارد که چنين فرمان هايی را صادر کند؛ همچنان که احمدشاه قاجار بارها و بارها از همين حق بهره گرفته و نخست وزيرانی را عزل و نصب کرده بود.

نام آمريکا، به عنوان عامل اصلی براندازی دکتر مصدق، زمانی جداً مطرح شد که کرميت روزولت - رئيس پيشين سی.آی.ای در قبرس، کتابی به نام «ضد کودتا» منتشر کرد.


دوم: اگر دکتر مصدق به فرمان برکناری خود تن در نداد، سر لشکر زاهدی و يارانش و انبوهی از توده مردم - که سی.آی.ای به رهبران آنان رشوه های کلان داده است - دکتر مصدق و اعضاء کابينه اش را بازداشت می کنند و زمام امور را در دست می گيرند.

همين و بس! والسلام! ساده، مختصر، خارا شکاف، کارآ و رهگشا! آتش و پنبه!

درباره وجود چنين طرحی، همه تحليلگران متفق القولند اما هواداران سرلشکر زاهدی و نيز خود محمدرضاشاه معتقدند: اين طرح - که روز بيست و پنجم مرداد ماه اجرا شد - شکست خورد؛ مجريان آن، از جمله خود کرميت روزولت، هر يک به گوشه يی گريختند يا در پی راهی برای گريز بودند که ناگهان، سه روز بعد، روز چهارشنبه بيست و هشتم مرداد ماه ۱۳۳۲، تظاهرات خودجوش مردمی خسته از بی ثمری تلاش های دولت، و خزانه تهی آن، با قيامی ملی، حکومت دکتر مصدق را برانداختند؛ درست در روز چهارشنبه که در پی براندازی دولت دکتر مصدق، به عنوان «چهارشنبه ها روز خوشبختی است» به قرعه کشی برای تعيين برندگان بليط های بخت آزمايی در ايران تثبيت شد.

از سوی ديگر ياران دکتر مصدق تا سالها سال پس از بيست و هشتم مرداد ۱۳۳۲، تنها و تنها بريتانيا و عوامل آن در ايران را مسوول به گفته خودشان «کودتا» می دانستند و در آن نامی از آمريکا نمی بردند.

نام آمريکا، به عنوان عامل اصلی براندازی دکتر مصدق، زمانی جداً مطرح شد که کرميت روزولت - رئيس پيشين سی.آی.ای در قبرس، مقر بخش خاورميانه آن سازمان - کتابی به نام «ضد کودتا» منتشر کرد و نوشت که رهبری عمليات براندازی دکتر مصدق را به عهده داشته است.

«ضد کودتا» زمانی منتشر شد که پيش از آن - در دوران رياست جمهوری جان کندی- حمله کوباييان مهاجر به جزيره زادگاهشان، برای براندازی حکومت فيدل کاسترو، با پشتيبانی سی.آی.ای.، به شکستی رسوايی آميز انجاميده بود. بگفته شماری از تحليلگران، شکست اين برنامه که «رسوايی» يا «افتضاح خليج خوکها» خوانده شد، چنان ضربتی به سی.آی.ای و اعتبار و حيثيت و آبروی آن زد که با خطر انحلال روبرو شد.
 
اما انتشار ضد کودتا که نمايشگر موفقيتی محيرالعقول برای سی.آی.ای بود، آن را از چنين خطری رهانيد. کرميت روزولت، در «ضد کودتا» از رهبری خود در عملياتی داد سخن داده بود شبيه به افسانه های هزار و يکشب. بگفته مخالفان کرميت روزولت، راوی «ضد کودتا» براحتی می توانست شهرزاد قصه گو باشد:
«...و اما ای ملک جوانبخت.... شبروی از ينگه دنيا، مرزبانان ايرانزمين را بيهوش دارو خوراند و جامه نامرئی بر تن، در پايتخت سلطان پارس فرود آمد تا وزير اعظم سالخورده دل به مهر ميهن سپرده را از اريکه قدرت به زير کشد! و برای هميشه در تبعيدی جانکاه منزوی کند...»

کرميت روزولت، که خودمانی «کيم» صدايش می کردند، رئيس بخش خاورميانه سی.آی.ای، مستقر در قبرس، نوه تئودور روزولت، رئيس پيشين جمهوری آمريکا بود.

«کيم» - برغم آن که حتی يک کلمه فارسی هم نمی داند - بگفته خودش رهبری عمليات براندازی دکتر مصدق را برعهده می گيرد. خود او درباره جلسه نهايی تصميم به اجراء اين عمليات، چنين می گويد:
«بين کسانی که دور ميز نشسته بودند، مقداری بحث شد. تنها کسی از وزارت خارجه که می توانم به ياد بياورم حضور داشت، و موضع کاملاً مشخصی گرفت، سفير هندرسن بود که برای شرکت در همين بحث(از ايران) برگشته بود.

او گفت: از آن جايی که حس می کند چنين کاری ترک چشمگير اصول و فرونهادن سنن ديپلماتيک است، به هيچ روی نمی خواهد از جزئياتش چيزی بداند. اما ضرورت اين کار را می فهمد و مايل است آن را تاييد کند. اما نمی خواهد کمترين اطلاعی درباره آن داشته باشد.»

« کار مشکل نبود. چون بنياد و مغز يکپارچه و محکم عامل و عنصر ايرانی در آن جا وجود داشت و آماده حرکت و اقدام بود... و آنچه (ايرانی ها = مخالفان دکتر مصدق) نياز داشتند، توصيه و راهنمايی، مقداری تعاون و مقداری حمايت فيزيکی بود.» کرمیت روزولت

لوی هندرسن - سفير واشينگتن در تهران و از هواداران ديرين دکتر مصدق - تنها کسی بود که دست کم می توانست «چوب لای چرخ» عمليات مشترک واشينگتن و لندن برای براندازی دولت در ايران بگذارد. اما اگر گفته های کيم روزولت را بپذيريم ، بايد بگوييم که اين سفير دوستدار دکتر مصدق نيز سرانجام از او دلسرد شده بود.

طرح براندازی دولت دکتر مصدق، با عدم مخالفت «لوی هندرسن» يک گام پيش تر می رود. اما چند مامور مخفی دست اندر کار اين عمليات براندازی بودند؟

کيم روزولت می گويد:
« عده ماموران مخفی، اکنون می توانم بگويم شش تا هشت تن بودند، حداکثر... و پول که موجود و در اختيار بود، نمی توانم بياد بياورم چه قدر بود؟ ولی فکر می کنم که هفتصد- هشتصد هزار دلاری در اختيار داشتيم که از اين مبلغ در طول عمليات، شايد ده هزار دلارش را خرج کرديم.»

- اما آقای روزولت! برای ماموريتی با چنان ماهيتی شش تا هشت مامور و ده هزار دلار کافی بود؟

کرميت (کيم) روزولت:
«خوب.. ايرانی ها خودشان سازماندهی کرده بودند. و راستش را بخواهيد، تمام چيزی که احتياج داشتند، حمايت و پشتيبانی و تا اندازه يی رهنمودهای حرفه يی بود.»

کرميت روزولت، سپس حضور«عامل ايرانی» را مايه آسان شدن عمليات براندازی دکتر مصدق می داند.

کرميت (کيم) روزولت:
« کار مشکل نبود. چون بنياد و مغز يکپارچه و محکم عامل و عنصر ايرانی در آن جا وجود داشت و آماده حرکت و اقدام بود... و آنچه (ايرانی ها = مخالفان دکتر مصدق) نياز داشتند، توصيه و راهنمايی، مقداری تعاون و مقداری حمايت فيزيکی بود.»

در هر حال، از آنچه در پنهان گذشت، دست کم تا امروز بدرستی آگاه نيستيم. بريتانيا درباره چند و چون براندازی دولت دکتر مصدق تا کنون اسناد و مدارک چشمگير و رازگشايی منتشر نکرده است. و سی.آی.ای نيز از «نابود شدن تصادفی» انبوهی از اسناد و مدارک آن سازمان در همين زمينه خبر داده است. اما از آنچه آشکارا گذشت با خبريم و می توانيم آن را جمع بندی کنيم.

محمدرضاشاه و همسرش ملکه ثريا، برای گذراندن تعطيلات تابستانی به کلاردشت در شمال ايران می روند. شاه روز بيست و سوم مرداد ماه فرمان عزل دکتر مصدق از نخست وزيری و انتصاب سرلشکر فضل الله زاهدی به عنوان نخست وزير جديد را در همان کلاردشت امضاء می کند.

سرهنگ نعمت الله نصيری، رئيس گارد سلطنتی، هر دو فرمان را به تهران می آورد. فرمان نخست وزيری را ساعت ده و نيم تا يازده شب به سرلشکر زاهدی و فرمان عزل را نيمشب روز بعد به دکتر مصدق تسليم می کند.

مارک.جی. گازيورسکی، يکی از پژوهشگران رويداد بيست و هشتم مردادماه ۱۳۳۲ که بسياری از تحليلگران اين رويداد تاريخی نوشته های او را بی چون و چرا پذيرفته و تکرار کرده اند، (بدون عرضه سند و مدرکی، و با کاربد واژه «احتمالاً») می نويسد:
« مصدق از چگونگی توطئه، قبلا، احتمالاً بوسيله حزب توده، آگاه شده بود. فرمان شاه را جعلی دانست و حکم بازداشت سرهنگ نصيری را صادر کرد.
در اين موقع نيروهای وفادار به مصدق در نقاط مختلف شهر مستقر شدند.

نمايندگان مخالف و افسران مظنون به همکاری ها در توطئه زاهدی بازداشت شدند. جست و جوی وسيعی برای بازداشت زاهدی آغاز شد و مبلغ يکصد هزار ريال برای دستگيری او جايزه تعيين شد. سرانجام ، تلاش آن بخش از نيروهای زرهی که قرار بود همزمان با ابلاغ فرمان عزل مصدق، تهران را اشغال کنند، شکست خورد. شاه بی آن که گروه روزولت را از تصميم خود آگاه کند، کشور را هراسان ترک گفت. او نخست به بغداد و سپس به رم گريخت...»

 شاه روز بيست و سوم مرداد ماه فرمان عزل دکتر مصدق از نخست وزيری و انتصاب سرلشکر فضل الله زاهدی به عنوان نخست وزير جديد را در  کلاردشت امضاء می کند.
 


بامداد روز بيست و پنجم مرداد ماه ۱۳۳۲: سرهنگ نعمته الله نصيری، فرمانده گارد سلطنتی، فرمان عزل دکتر مصدق از نخست وزيری را تحويل او می دهد. اما دکتر مصدق، برغم نوشتن اين که «دستخط مبارک رسيد»، دستور بازداشت سرهنگ نصيری را صادر می کند.

بنظر می رسد که توطئه براندازی دکتر مصدق،‌ با همکاری آمريکا و بريتانيا،‌ زير نام رمزهای «بوت»، «چکمه»،‌يا «تيپا» و «ايجکس» يا «آجاکس و آژاکس» در همان نطفه خفه شده است.

با اين همه، حتی امروز نيز کسانی هستند که اين نتيجه گيری را يکسره مردود می دانند؛ و درباره کاميابی آن پافشاری می کنند. يکی از نامدارترين هواداران نظريه کاميابی عمليات براندازی دکتر مصدق، «استيون کينزر»، نويسنده کتاب پرفروش «همه مردان شاه» است. پای پرسش و پاسخی با او بنشينيم.

- آقای کينزر،‌ شما نويسنده کتاب پرفروش« همه مردان شاه و ريشه های تروريسم خاورميانه» ايد. عده يی می گويند اين کتاب را نوشته ايد چون موضوع آن در اين روزها خريداران بی شماری دارد. واقعا انگيزه شما از نوشتن اين کتاب چه بود؟

استيون کينزر: «يکی از دلائلی که اين کتاب را نوشتم اين بود که هميشه کنجکاو بودم دقيقاً بدانم چه طور می شود دولتی را برانداخت؟ بعد از تامين بودجه يی کلان و منصوب کردن يک مامور برای اندازی، چه می کنيد؟... کرميت روزولت، برای رفع اين کنجکاوی، شخصيت محشری است...»

- کرميت روزولت،‌ نوه رئيس سابق جمهور آمريکا؟

استيون کينزر
: « کرميت روزولت، همان طور که گفتيد نوه تئودور روزولت،‌ رئيس جمهور سابق آمريکا،‌ رئيس سی.آی.ای در خاور نزديک بود.

او اواخر ماه ژوئيه ۱۹۵۳ (تيرماه ۱۳۳۲) مخفيانه به خاک ايران رخنه کرد. او مجموعاً کمتر از سه هفته در ايران ماند. و در واقع، همين قدر هم برای او طول کشيد تا دولت مصدق را سرنگون کند. من،‌ در ضمن کنار هم گذاشتن قطعات اين داستان، متوجه شدم که يک کشور قدرتمند و ثروتمند چه قدر راحت می تواند کشوری ضعيف و فقير را دچار هرج و مرج کند.

بنابر اين اولین کاری که روزولت کرد اين بود که تهران را به آتش بکشد تا سراسر ايران در هرج و مرج فرو برود. در نتيجه او به انبوهی از سياستمداران ،‌ نمايندگان مجلس، روحانيون و رهبران مذهبی، سردبيرها و خبرنگاران روزنامه ها رشوه داد تا مبارزه شديدی را بر ضد مصدق شروع کنند. اين مبارزه پر بود از سخنرانی های سرشار از دروغ و جعليات، در انتقاد از دکتر مصدق.
روزولت، بعد،‌ به اوباش و لات و لوت ها پول داد، و بالاخره سبيل عده يی از افسران ارتش را که مايل بودند نيروهايشان را در لحظه مناسب در هواداری از او به خدمت بگيرند،‌ چرب کرد....»

استيون کينزر،‌ سپس، با دموکراسی خواندن نظام حاکم بر ايران آن روزها، درباره همين «لحظه مناسب» مورد نظرش توضيح می دهد؛ لحظه يی که دکتر مصدق فرمان عزل خود را رد کرد.

استيون کينزر: «اعتبار اين فرمان در ايران دموکراتيک، مشکوک بود. چون در ايران دموکراتيک تنها مجلس می تواند نخست وزير را عزل يا نصب کند. پس اين فرمان قانونی نبود. اما به رغم اين واقعيت، هدف اين بود که اين فرمان در نيمه شب،‌ در خانه دکتر مصدق به او ابلاغ شود. و بعد که از قبول آن سرباز زد و اطاعت نکرد - که احتمال می رفت اطاعت نکند - او را بازداشت کرد.

توطئه از اين قرار بود. اما آنچه در عمل اتفاق افتاد اين بود: (سرهنگ نعمت الله نصيری) افسری که روزولت انتخاب کرده بود که نيمه شب به خانه دکتر مصدق برود،‌ فرمان عزل را تحويل داد و آماده بازداشت او شد. اما بقيه سربازهای وفادار به دکتر مصدق از سايه بيرون آمدند و نصيری را بازداشت کردند...نصيری خودش بازداشت شد!

صبح روز بعد، کرميت روزولت با دريافت تلگرافی از افراد مافوقش از خواب بيدار شد. با اين مضمون که شکست خوردی! فورا از ايران خارج شو،‌چون اگر گيرت بيندازند، می کشندت!

اما کرميت روزولت به ابتکار خودش،‌ تصميم گرفت در ايران بماند.»

استيون کينزر،‌ با نديده گرفتن اسناد و مدارک بی شماری که نشان می دهد کرميت روزولت بعد از بازداشت سرهنگ نصيری،‌ در به در به دنبال راه فرار از ايران بوده اما آن را نمی يافته است، برماندن او به اختيار خودش تاکيد می کند.

استيون کينزر: «اما کرميت روزولت، به ابتکار خودش،‌ تصميم گرفت بماند. با خودش فکر می کرد که هنوز هم می تواند اين کار را انجام دهد. با خودش می گفت: مرا فرستاده اند که اين دولت را سرنگون کنم. من هم نقشه خودم را می کشم و دولت دکتر مصدق را سرنگون می کنم...»

«اما کرميت روزولت، به ابتکار خودش،‌ تصميم گرفت بماند. با خودش فکر می کرد که هنوز هم می تواند اين کار را انجام دهد. با خودش می گفت: مرا فرستاده اند که اين دولت را سرنگون کنم. من هم نقشه خودم را می کشم و دولت دکتر مصدق را سرنگون می کنم.» استیون کینزر


استيون کينزر- با اين گفته،‌ در واقع به شکست توطئه اصلی برای سرنگونی دولت دکتر مصدق،‌ اذعان می کند و يادآور می شود که مامور سی.آی.ای، کرميت روزولت، نقشه ی تازه يی می کشد.

استيون کينزر: « (روزولت) اول از همه، شورشگران را به خيابانها فرستاد تا تظاهر کنند که هوادار مصدق اند. و قرار بود فرياد بزنند: "ما عاشق مصدقيم و کمونيسم هستيم، ما جمهوری خلق می خواهيمً"

و بعد مغازه ها را غارت کنند، به مسجدها تيراندازی کنند. شيشه پنجره ها را بشکنند و کلاً شهروندان پاکدل و نيکنهاد را دچار تنفر کنند. کرميت روزولت، بعد، اوباش ديگری را به خدمت گرفت که به دار و دسته اولی حمله کنند و جلوه دهند که ايران دارد دچار هرج و مرج و بی نظمی، و دچار بی قانونی می شود.»
بگفته استيون کينزر، طرح جديد کرميت (کيم) روزولت بی هيچ عيب و نقصی،‌ نرم و روان، همانند جويی از روغن بر بستری از مينا پيش رفت و کامياب شد.

استيون کينزر: « و سرانجام در روز سرنوشتساز، نوزدهم اوت ۱۹۵۳- بيست و هشتم مرداد ماه ۱۳۳۲- کرميت روزولت تمامی اين اوباش را دوشادوش هم قرار داد، و تمامی واحدهای نظامی و انتظامی را بسيج کرد که به تعدادی از ادارات دولتی حمله کردند. و در اوج تيراندازی ها، در بيرون خانه مصدق،‌ صد نفر کشته شدند. تا بالاخره کودتا موفق شد و مصدق ناچار شد فرار کند. و بعداً بازداشت شد. و شاه، که دو روز پيشتر با بروز اولين علائم دشواری، وحشتزده فرار کرده بود، با پيروزی به تهران بازگشت و بيست و پنج سال حکومت بيرحمانه اش را آغاز کرد.»

بيشتر کتاب هايی که تا کنون درباره رويدادهای پرراز و رمز آخرين روزهای مرداد ماه ۱۳۳۲ در جهان غرب منتشر شده است، با «همه مردان شاه» خط مشترکی دارند. خط ايجاد هيجان، فضای پليسی- جاسوسی، خطی که خير و شر مطلق با يک ديگر دست و گريبان شده اند.

مخالفان چنين نوشته هايی معتقدند که انگيزه نوشته شدن آنها، صرفاً يا گرمی بازار آنها بوده يا اعتباری ناشايسته و بيجا دادن به سی.آی.ای...

بگفته همين مخالفان، رسوايی شکست طرح براندازی حکومت فيدل کاسترو در کوبا که به «رسوايی خليج خوکها» معروف شده، سی.آی.ای را وادار ساخت تا امتياز سرنگونی دولت دکتر مصدق را از آن خود بداند، و درباره اش تا می تواند گزافه گويی کند. مخالفان ياد شده، گفته های «تام بليتن»، يکی از مديران پيشين بخش عمليات مخفی سی.آی.ای را از همين دست تبليغات می دانند.

تام بليتن: « اين اولين موفقيت خارجی سی.آی.ای نبود. اما بدون شک يکی از اين موفقيت ها بود. بدون شک اولين موفقيت عمده سی.آی.ای بود. و چون عمليات خيلی پيچيده ای بود، خطرناک بود. و دشوار بود که با موفقيت انجام گرفت. با عده کمی از نفرات و با هزينه خيلی کم.... که احتمالاً اولين جامه اعتبار و آبرو را بر تن سی.آی.ای کرد»

در مقابل، مخالفان دکتر مصدق و آنچه گزافه گويی های سی.آی.ای درباره ۲۸ مرداد ماه می خوانند، می گويند:
«آنچه کرميت روزولت ادعا می کند حتی در روزگار ما که از نعمت اينترنت، اس.ام اس، تويتر، فيس بوک و تلفن های همراه برخورداريم، کرميت روزولتی که نه ايران را می شناخته، و نه فارسی حرف می زده، سه هفته يی نيز بيشتر از ورودش به ايران نمی گذشته، به هيچ روی نمی توانسته است، آنچه را در فاصله زمانی بيست و پنجم تا بيست و هشتم مرداد ماه ۱۳۳۲ در تهران گذشت، همانند نمايشنامه يی بارها تمرين شده، به روی صحنه آورده باشد. مگر آن که بگوييم«کيم» نورسيده به ايران، "يد بيضا" و قدرت "شق القمر" داشته است...

در اين باره بيشتر خواهيم گفت، در برنامه آينده.


کارگردان: کيان معنوی

 

·                                 [۱۳۹۰/۰۲/۱۶] شاه فرمان برکناری مصدق را امضا کرد  

·                                 [۱۳۹۰/۰۲/۰۹] پیام چرچیل به شاه: مصدق را سرنگون کنید  

·                                 [۱۳۹۰/۰۲/۰۲] مصدق: کودتاچی ها را با لگد بيرون می کنم  

·                                 [۱۳۹۰/۰۱/۲۵] روابط تهران - واشينگتن; آقای دکتر مصدق! اين راهی که می رويد به جهنم ختم می شود  

·                                 [۱۳۹۰/۰۱/۱۷] با فریاد «یانکی گو هوم» توده‌ای‌ها، آمریکا از مصدق نومید شد (بخش ۲۲)  

·                                 [۱۳۹۰/۰۱/۰۸] دکتر مصدق: شاه جرات برکناری مرا ندارد (بخش ۲۱)  

·                                 [۱۳۸۹/۱۲/۲۵] «اگر به ایران حمله کنید، ساکت نخواهیم نشست» (بخش ۲۰)  

·                                 [۱۳۸۹/۱۲/۲۰] "روزی صدها تبهکار را قرین تیره‌روزی خواهم کرد" (بخش ۱۹)  

·                                 [۱۳۸۹/۱۲/۱۰] «نفت را ملی کنيد، اگر نشد، گردن مرا بزنيد» (بخش ۱۸)  

·                                 [۱۳۸۹/۱۲/۰۶] همه در مقابل استعمارگر پیر  

·                                 [۱۳۸۹/۱۱/۲۷] نخست وزیری سپهبد رزم‌آرا و کشمکش پیرامون نفت ایران  

·                                 [۱۳۸۹/۱۱/۱۹] نخستین سفر شاه ایران به آمریکا در نوامبر سال ۱۹۴۹  

·                                 [۱۳۸۹/۱۱/۱۳] شاه را در برابر دانشگاه به گلوله بستند  

·                                 [۱۳۸۹/۱۱/۱۲] ورود نخستین کشتی جنگی آمریکایی به خلیج فارس  

·                                 [۱۳۸۹/۱۱/۰۵] روابط واشينگتن، تهران از آغاز تا امروز- بخش دوازدهم؛ پایان جنگ جهانی دوم  

·                                 [۱۳۸۹/۱۰/۲۱] روابط تهران- واشینگتن؛ آمریکایی زیبا، آمریکایی زشت! (بخش ۱۱)  

·                                 [۱۳۸۹/۱۰/۱۵] بخش دهم تاریخچه روابط ایران و آمریکا: تعليق روابط با فرمان رضاشاه  

·                                 [۱۳۸۹/۱۰/۰۷] رهروان مهر و کين، امید «میلسپو» به انقلاب اقتصادی در ایران  

·                                 [۱۳۸۹/۱۰/۰۲] روابط واشينگتن - تهران؛ از آمدن میلسپو تا قتل ماژور ایمبری (بخش هشتم)  

·                                 [۱۳۸۹/۰۹/۰۹] بخش هفتم تاريخچه روابط آمریکا و ایران؛ کشف نفت و آمدن شوستر به تهران  

 

 







[Posted comments0]

No press releases currently available



Iran's Crises  1998 - 2007   ©