Iran's Crises Unfolded  
IranCrises
 
Saturday 21 October 2017
جستجو
اقتصادی
مواضع و بیانیه
اجتماعی
سیاسی و نظامی
گفتگو - شنیداری/دیداری/ن.شتاری
برداشت و تحلیل
خبر و گزارش
صفحه نخست

علی ناظر

* گامی دیگر به سوی راست میانه  علی ناظر

* اعتصاب غذا و گفتگویی دوستانه  علی ناظر

* تعهد 92  علی ناظر

* مارگزیده  علی ناظر

* ارسال ترجمه متن « مردم آزاده جهان - فراخوان برای آزادسازی گروگانها»  علی ناظر

* رنگ شکست استراتژیک رژیم  علی ناظر

* استراتژی کلان و انتظار معجزه از مجاهدین  علی ناظر

* مدیریت محترم سایت پژواک  علی ناظر

* نبردی نابرابر  علی ناظر

* از چه می ترسند؟  علی ناظر

* ما همان جمع پراکنده   علی ناظر

* در ایران فردا  علی ناظر

* دیدگاه دوباره هک شد  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پاد زهر - اسلام سیاسی (4)  علی ناظر

* از کاوه چه خبر؟  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پاد زهر - اسلام سیاسی (3)  علی ناظر

* تلاش رذیلانه، محزون و غیر اصولی  علی ناظر

* نامه ای به خواننده  علی ناظر

* تیر هوایی در جنگ زرگری  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پادزهر – اسلام سیاسی (2)  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پادزهر – اسلام سیاسی (1)  علی ناظر

* در حاشیه «اشتباه محاسبه»– «انصاف»  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – معین عمل«بختک» (بخش پایانی)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – معین عمل «فرهنگ» (9)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – مدیریت تغییر (8)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – هزینه (7)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – ارباب بی مروت، و با مروت دنیا (6)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه - «اگر»های حاضر و غایب (5)  علی ناظر

* پس از 15 سال، از «فراکسیون اصلی» چه خبر؟  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – کاریسمای جنگ (4)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه - «ساده سازی، شبیه سازی» (3)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – تبیین، شکل و محتوا (2)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه - مفتی، مفتی (1)  علی ناظر

* فشنگ و موشک در راه خدا  علی ناظر

* انگار نه انگار  علی ناظر

* بدرود و تسلیت  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش اول-چهارم  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش چهارم - «اتهام»  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش سوم - «بحران عدم اعتماد»  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش دوم - «آسیب پذیری»  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش اول  علی ناظر

* جبهه وسیع - بخش 1 -4  علی ناظر

* اصولی کیست؟  علی ناظر

* ناتوانی اپوزیسیون: «راه حل پيشگيرانه يا دگرديسي»  علی ناظر

* سر و ته یک کرباس  علی ناظر

* زدند و ما چیزی نگفتیم  علی ناظر

* تهاجم  علی ناظر

* پیام روشن و نهفته موشک کاتیوشا  علی ناظر

* بدهکار  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، طرح اروپا (حاشیه 1)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، طرح اروپا (بخش چهارم)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، و طرح اروپا (پخش سوم)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف و طرح اروپا (بخش دوم)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، و طرح اروپا (بخش اول)  علی ناظر

* کمر غول  علی ناظر

* خبر خوب؟  علی ناظر

* رضا پهلوی و «نافرمانی مدنی»  علی ناظر

* حرمت قلم  علی ناظر

* والسلام؟  علی ناظر

* ناجی  علی ناظر

* «عجیب» و «غریب»  علی ناظر

* ارزیابی ناقص از سی سال مبارزه  علی ناظر

* سلام گرگ بی طمع نیست  علی ناظر

* «علی ناظر، مرز سرخ تو کجاست و چیست؟»  علی ناظر

* با خودمان جدی باشیم  علی ناظر

* چند خبر و چند نکته  علی ناظر

* جدا کردن «سر» از «بدنه»  علی ناظر

* مدل چهارم  علی ناظر

* سخنی با اساتید و صاحبان کرسی  علی ناظر

* «تروریستها» - بخش چهارم  علی ناظر

* «تروریستها» - بخش سوم  علی ناظر

* «تروریستها» - بخش دوم  علی ناظر

* «تروریست»ها (بخش اول)  علی ناظر

* زنده باد آزادی، زنده باد دموکراسی  علی ناظر

* آقای رئیس جمهور اوباما  علی ناظر

* مرز سرخ  علی ناظر

* نیم درصدی، خس و خاشاک، زردک و خرس ها  علی ناظر

* رکن چهارم در جبهه خلق  علی ناظر

* معضل میز  علی ناظر

* گردهمایی 18 ژوئن  علی ناظر

* فصلی تازه  علی ناظر

* آن صدای بی صدا  علی ناظر

* پوزه بند  علی ناظر

* این «پیروزی قضایی» نیست  علی ناظر

* سینه زنهای گورکَن  علی ناظر

* یاری رسانی برای پیشگیری از تکرار «سربرنیتسا»  علی ناظر

* اگر مالکی ککی در تنبان ندارد...  علی ناظر

* اگر مالکی ککی در تنبان ندارد...  علی ناظر

* نگاهی به پیام دکتر کریم قصیم  علی ناظر

* نگاهی به پیام دکتر کریم قصیم  علی ناظر

* پاسخ صلیب سرخ
به نامه 330 «انسان» «مستقل»
  علی ناظر

* بحران انقلابي ، فروپاشي، يا سرنگوني؟  علی ناظر

* آزادي بيان در فرهنگ رب النوعي  علی ناظر

* چشم انداز و نقش رسانه ها بر مبناي يک تحليل«گام بعدي»  علی ناظر

* مذهب ستیزی یا مذهب زدایی  علی ناظر

* تشدید بحران یا کنترل بحران؟  علی ناظر

* جنگی آزادیبخش برای صلحی پایدار  علی ناظر

* نظام ايدئولوژيک - تضاد تئوري و پراتيک  علی ناظر

* یک خبر مهم، یک برخورد سرد - (آذر 87)  علی ناظر

* تعيين تکليف حقوقي مجاهدين  علی ناظر



اشتباه محاسبه – معین عمل «فرهنگ» (9)
[ علی ناظر]
[منبع: سایت بحران]


فصل سوم، بخش دوم
 
«... به نظر نگارنده، مبارزه یعنی صف آرایی سیستماتیک برای یک هدف مشخص (در مورد ایران، براندازی استبداد مذهبی و استقرار آزادی و دموکراسی). یعنی اگر دشمنت یک عضو مسلح دارد، تو یک عضو مسلح داشته باش، و اگر در جوامع بین المللی فعال است، تو هم فعال باش، و اگر دچار کیش شخصیت است، تو دموکرات باش، و اگر تشکیلاتش از نیروی فناتیک برخوردار است، مردم را با آرمان آزادیخواهی آشنا ساز. و اگر مرتجع است، تو پیشتاز باش، و اگر می کشد، تو آزاد کن و در عالیترین فازش، جایگاه دشمنی را که از پایگاه مردمی بی بهره است، تو با مردمی شدن پر کن. این است درک نگارنده از مفهوم مبارزه (قهرآمیز). رژیم همیشه سعی بر این داشته که مقاومت را خلع سلاح کند. ایادی اش سعی برا این دارند که به همه بقبولانند که "استحاله" امکان پذیر است؛ در اذهان چنین توهم ایجاد کنند که "مبارزه مطلوب" تنها، مبارزه اجتماعی و فرهنگی است؛ و شاعر، نویسنده، سینماگر، و تلویزیون جام جم را به کار می گیرند تا به همه بقبولانند که بدون سلاح هم می شود با این رژیم مبارزه کرد.
مبارزه قهرآمیز بمثابه یک "سپر"، از ضربه پذیری جلوگیری میکند. رژیم به خوبی به اهمیت و کاربرد یک نیروی دموکرات و مسلح بیش از یک نیروی خلص اجتماعی واقف است. در عین حال باید پذیرفت که مبارزه خلص نظامی، همچون مبارزه خلّص اجتماعی همیشه ضربه پذیر است...» (علی ناظر، بحث روز: قلم سرخ، زبان سرخ، خط سرخ، آزادی شماره 13، ص39، بهار 1377)
پس از گذشت 15 سال، هنوز هم به این تحلیل باور دارم، و همچون همیشه معتقدم که برای رسیدن به آزادی و دموکراسی، از همین امروز باید آلودگیهای فرهنگی را از خود بزداییم. فرهنگ آزادیخواهی و دموکراتیک یکی از «معین عمل» هایی است که می تواند اندیشه ارتجاعی رژیم اسلامی را از ریشه خشک کند.
 
 این بخش به گوشه ای از فقر فرهنگی اشاره دارد. تمام نقل قولهای برگزیده در این بخش، به عمد ریشه ای در تفکر اسلامی دارند.
 
در بخش (8) این سوال مطرح شد که  اگر رژیم «میرا»ست، «چرا توانسته به حیات خود ادامه دهد؟ و دیگر اینکه، چرا «معین عمل» ها نتوانسته اند رژیم را «تغییر» دهند؟» برای پاسخ باید به دو نکته پرداخت. آنچه رژیم می کند، و آنچه در جبهه خلق رخ می دهد. به زبانی دیگر، برای اینکه دشمن را بشناسیم، لازم است که همزمان، خود را هم بشناسیم.  
«در مورد جامعه خودمان، به طور مشخص می توانیم قاطعانه حکم کنیم، اگر راه حل رشد و توسعه ضد استعماری ضد استثماری – به اعتقاد ما توحیدی – در پیش گرفته نشود، نهایتا سرنوشتی نخواهیم داشت جز آن چه که امروز مصر دارد. چند قدم به جلو برخواهیم داشت ولی باز به عقب رجعت خواهیم کرد... ... آیا می توان بر حسب تصادف، بر حسب میل و خواست یک شخص یا یک گروه حتی به طور غیر قانونمند، به طور غیر واجب با نصیحت یا با شعار؛ استبداد، استعمار و استثمار را ریشه کن کرد؟ نه!» (مسعود رجوی، تبیین، ج15، ص22، 1359).
 
نخست با یک مثال (شخصی) آغاز می کنم، و سپس به تبیین و ریشه یابی می پردازم.
چند هفته پیش نوشتاری داشتم «تلاش رذیلانه، علی ناظر، 23 آبان 1391» که به ترفند های وزارت اطلاعات و هدف قرار دادن این قلم، اشاره ای داشتم.
همانطور که ملاحظه می شود، عناصر وابسته به واواک با هر ترفندی می خواهند صدا را خاموش کرده، و به حرکت، سکون بدهند. این ترفند هم جدید نیست. در مورد من، اصلا جدید نیست. سالها پیش وقتی که سایت دیدگاه بسیار فعال بود و برای خودش در میان سرها سری داشت، هجمه ای از توهین و تهمت به این حقیر می شد، تا به آنجا که بالاخره پس از نوشتن چند یادداشت خصوصی و علنی («نامه سرگشاده به خانم رجوی – بخاطر خود از شما توقعی ندارم، اما..»)، عطای ادامه حیات دیدگاه را به لقایش بخشیدم و آن را تعطیل کردم. این تعطیلی تا حمله وحشیانه عناصر وابسته به نوری المالکی به ساکنین اشرف در مرداد 88 ادامه داشت. دیدگاه پس از آن حمله فعال ماند تا به دیماه سال گذشته (دسامبر 2011) که به حالت نیمه تعطیل در آمد. در بخش (8) هم ملاحظه شد که سینه زنان گورکن، چگونه در لباس میش، به حیثیت افراد خدشه وارد می کنند، و بجای کلمه را با کلمه پاسخ دادن، و با انتقاد سازنده جبهه خلق را تقویت کردن، به تحریف و تهمت متوسل می شوند.
 
اما از خود بپرسیم چرا؟ چرا باید یک الف آدم مثل من، که نه سازماندهی و تشکیلاتی دارم و نه خواهان ریاست و مقام و پول و ثروتی هستم، و در برابر تمامیت رژیم موضعی سازش ناپذیر داشته ام، باید دائما مورد هجمه دوست و دشمن قرار بگیرد. مگر در این جثه ضعیف، با چند سانتیمتر قد فیزیکی و سیاسی، چه تهدید و خطری دیده می شود که باید «وابسته» به این و یا آن معرفی شود؟ چرا سعی بر این است که القا کنند که من «مستقل و منفرد» نیستم؟
چرا چند هفته پیش، رژیم به دروغ می نویسد که علی ناظر یکی از «عوامل شیاد ونیمه مخفی  این گروه  تروریستی» (منظور مجاهدین) است، و چند روز پیش، (مثلا) هوادار مجاهدین در رادیویی می گوید که علی ناظر خط واواک را پیاده می کند(لینک شنیداری – 16 ژانویه 2013)؟
 
پیش از ادامه این مبحث، لازم می بینم که یک نکته را روشن کنم. هر رسانه ای باید بتواند آراء و افکار عمومی را به آگاهی برساند، و هیچ فرد و قدرت و دولتی نباید به هیچ وجه فعالیت یک رسانه را محدود کند. به همان نسبت، هر انسانی باید اجازه داشته باشد که بدون هراس و شانتاژ انتقاد خود از هر فرد و نوشته و سخنی را بیان کند (البته با حفظ اصول حاکم بر مطبوعات)، و به هیچ وجه نباید بخاطر اشتباهات سهوی و یا عمدی از بیان نظر خود بازداشته شود. یکی از دلایل تأسیس سایت دیدگاه دقیقا احترام به همین اصل، حمایت از برخورد افکار و آراء، و رکن چهارم – مطبوعات است. سوژه این نوشتار، «فرهنگ حاکم بر اندیشه» است، و نه تشدید شانتاژ و اختناق رسانه ای.
واقعیت این است که دشمن به دروغ هر برچسبی می زند، و برای این تهمت ها باید «پوست کلفت» بود، اما وقتی دوست، خواسته و یا ناخواسته اتهام ناوارد می زند، «کلفت ترین پوست» از برگ گل هم نازکتر می شود. در جبهه خلق، امر انتقاد و انتقاد پذیری یک بایست است. اما «انتقاد» را نباید با «برچسب» یکی دانست، و نباید پشت امر خجسته «انتقاد» سنگر گرفت و لجن پراکنی کرد.
 
از مثال شخصی بگذریم و به ریشه بپردازیم و بررسی کنیم که چه عاملی باعث می شود که هواداران یک نیروی رادیکال و مردمی، به همان ترفندی متوسل می شوند که مرتجعترین و جانی ترین رژیم در عصر حاضر مرتکب می شود؟ آیا این دو از یک «فرهنگ» مشترک بهره مندند؟ آیا ریشه ابتذال فرهنگی در افراد است، و یا آبشخور آن در «مدیریت»؟ مشکل «فرد» است یا «سیستم»؟
 
ظلم در رژیم جمهوری اسلامی، ریشه در فرهنگی دارد که خمینی بانی آن بود. او قتل و جنایت و شانتاژ و زندان و شکنجه و بریدن زبان دگراندیش و شکستن قلم اندیشه ورز را یک دستور الهی می دانست، و برای اجرا این دستور الهی، هواداران خود را آلوده به پست ترین تفکر ارتجاعی می کرد. این تربیت شدگان همانهایی هستند که جنایت و رذالت را در کهریزک به اوج رساندند، و پیش از آن دخترکان قهرمان میلیشا را روحا و جسما شکنجه کردند. شکنچه گران، تیر خلاص زن ها، و مبلغان جور و ستم، تربیت شدگان همان اندیشه و رهنمود و برداشت از «دستور الهی» بودند و هستند. در هنگامی که اراذل به خیابان ها می ریزند و با پونز روسری را به سر زنان محترم می چسباندند، و هواداران مجاهد و فدایی را بخاطر پخش نشریه و اطلاعیه مورد هجوم قرار می دهند، و خمینی آن اراذل را امت اسلام، و مردم خشمگین می نامید، دیگر نمی توان گفت که «موضعگیری و عمل افراد را به پای رهبر نباید نوشت»، و یا «شاه خوب بود، اطرافیانش بد بودند». در اینجا ما با یک مشکل ریشه دار فرهنگی روبرو هستیم. در این فرهنگ (سیاسی)، همه چیز «خطی» است. طبیعتا و مبرهن است که خمینی نمی گفت که بروید و فلان دختر و یا پسر هوادار مجاهد را در فلان خیابان بزنید. او اصلا روحش هم از وجود «گوهر ادب آواز» آگاه نبود. اما، او خط می داد که سرکوب دگراندیش به لحاظ اسلامی صحیح است. از هواداران خود پوزش می خواست که چرا از روز اول کمتر کشته و کمتر سرکوب کرده است. همین پوزش خواستن، برای آن هوادار «تحمیق شده»، بمثابه یک «خط»، کافی بود تا بخود اجازه دهد که بر صورت زنان اسید بپاشد. به دختران اسیر شده در زندانها تجاوز کند.
 
می توان گفت که هر کس، هر حرفی بزند مسئولش خودش است، و نباید گناه هوادار بیخرد را پای مسئولین نوشت. مگر می شود با چنین منطق درستی، برخوردی به جز تأیید داشت؟
 
این پاسخ و یا هر پاسخ مشابه آن، هرچند منطقی است، اما به ریشه نمی پردازد. این یک پاسخ سیاسی برای پاک کردن صورت مساله است. صورت مساله در این جمله از قران که آقای رجوی هم به آن باور دارند، چنین خلاصه می شود «واضربوا منهم کل بنان» (بخشی از آیه 12، سوره انفال - برای تعریف کامل این آیه به کتاب شناخت ص61 مراجعه شود). این به زبان ساده یعنی چه؟ ایجاد هراس در دل کافران و زدن گردنها و سرانگشتان (سیاسی) که از آستین ها بیرون زده است. دقت داشته باشیم که تأکید این آیه «کافر» و عناصر وابسته به جبهه ضد خلق است.
 
همانطور که در بخش (8) نوشتم، در اینکه ما در یک جنگ سیاسی هستیم شکی نیست. در اینکه باید در این جنگ تا می توانیم سنگر های دشمن را تخریب کرده و در حد ممکن زمین بیشتری را برای مانور خود بدست بیاوریم هم شکی نیست. در اینکه در این جنگ از دماغ یک عده «بی گناه» هم خون خواهد آمد شکی نیست، اما در کنار همه و همه اینها، و در کنار ده ها رهنمود مشابه دیگر که در قران آمده، این آیه هم آمده که «ن والقلم مایسطرون». آنها که قران بلدند (نه مثل من که فرق الله و  ابلیس را نمی دانم) می دانند که جمله اول قران («واضربوا منهم کل بنان») یک رهنمود است، حال آنکه جمله دوم («ن والقلم مایسطرون») یک «سوگند» است. سوگندی که خود «الله» به آن تکیه می کند. اگر درست فهمیده باشم، در اینجا احترام به قلم و آنچه نوشته شده است، جایگاه بسی والاتری نسبت به «جنگ سیاسی» دارد. و یا به زبان معمول خودمان، «هدف وسیله را توجیه نمی کند».
 
هم عناصر علنی و هم عناصر مخفی رژیم، که در لباس میش، از ابزار ها و رسانه ها سوء استفاده می کنند، را نمی توان به این نکات دموکرات منشانه ارجاع داد، چرا که آنها نمی توانند آزادی را درک کرده و آن را بفهمند. آنها در «ولایت ذوب شده اند». اما به نظر من تفاوت فاحش و غیر قابل انکاری بین مجاهدین و رژیم است. به همین خاطر، از مجاهدین می پرسم چرا چهل واندی سال کار سیاسی و اینهمه فدا و ایثار، اینهمه جانباخته در راه خدا و خلق قهرمان ایران، آن «انقلاب ایدئولوژیک» و «انقلاب مریم» و.... آنهمه سخنرانی های آقای مهدی ابریشمچی و ... تفسیر مسعود رجوی از سوره محمد و.... تبیین سردار موسی خیابانی از عاشورا و... هنوز که هنوز است، هیچکدام و هیچکدام نتوانسته به اعضا و هواداران آموزش های پایه برای احترام به «حق بیان»، و احترام به «حیثیت انسان» بدهد؟ چرا یک پژوهشگر نمی تواند تحلیل خود از یک واقعه و یا یک تئوری و یا تاکتیک و استراتژی را بدون ترس و هراس از «برچسب» ادا کند؟ چرا این سازمان که رژیم را چنین هراسان کرده و مجبورش کرده که دائما وزارت اطلاعات خود را گسترش دهد، نمی تواند (توان ایدئولوژیک ندارد) کادر و حاشیه خود را پس از چهل واندی سال آنطور تربیت کند که بتوانند سره را از ناسره تشخیص دهند؟
به خلط مبحث اجازه ندهیم که ذهن ما را منحرف کند. در اینجا، صحبت از «من» و «شخصی» کردن موضوع نیست، صحبت از یک «فرهنگ» است. صحبت از یک «اندیشه حاکم» بر یک روند دموکراتیک برای سرنگونی یک نظام سراپا جهل و جنایت است. فراتر از «علی ناظر» و یا توهین های شخصی است. سوالی که می کنم به ریشه می پردازد. چرا یک سازمان انقلابی نمی تواند «انقلاب ایدئولوژیک» از آن جنسی بکند که بتواند این فرهنگ را از خود بزداید؟ با وجود اینکه آقای مهدی ابریشمچی در مقایسه مجاهدین با رژیم، می گوید «اندیشه ی ما و سازمان ما و نسل ما، یک نظام و اندیشه ی رو به رشد است. رو به آینده است و رو به حیات و رو به زندگی است. رو به آبادانی و آزادی است.»؟ (سخنرانی مهدی ابریشمچی، در باره انقلاب ایدئولوژیک، 11 خردا تا 26 تیر 64، نوشتاری ص19)؛ اما متاسفانه سیستماتیک شدن این «مشکل عظیم» نادیده گرفته شده، و پروژه ای در دستور کار قرار نمی گیرد، هر چند که به مفهوم آیه 11، سوره رعد، کاملا آشنا هستند «خداوند وضع هیچ ملتی را تغییر نمی دهد مگر آنکه خود وضع خویش را عوض کنند»؟  (کتاب شناخت، ص56). انس گرفتن با فرهنگ مترقی انجام پذیر نیست مگر اینکه آموزش متوجه درون افراد باشد «تعلیمات باید بر اساس خصوصیات درونی افراد پیاده شود، باید بدوستمان کمک کنیم تا خود را تغییر دهد. لبه تیز آموزش باید متوجه تغییر درون افراد باشد نه آنکه تغییرات صوری در روابط بیرونی آنها ایجاد کند» (کتاب شناخت، ص44).
 
در پس امروز، بود فردایی
 
فرهنگ و اندیشه حاکم بر امروز ما، روند برخورد ما با آزادی و دموکراسی در آینده را تعیین می کند.
 
همه چیز به همین امروز، و به «سرنگونی» منتهی نمی شود. سرنگونی فقط یک ایستگاه است برای رسیدن به جامعه ای بی طبقه (بقول مجاهدین توحیدی). اما چگونه می شود از این ایستگاه گذشت، و به «هدف غایی» رسید، وقتی که «اندیشه حاکم» بر ما تا به این حد «دون» است، و رهبران هم برای زدودن آن علاقه ای نشان نمی دهند؟ مگر نه آنکه گذشته چراغ راه آینده است؟ به تحلیل مجاهدین از گذشته خود توجه کنیم.
«قسمت اعظم انرژی سازمان، به "عمل" (آن هم عمل نظامی) اختصاص یافت و در مقابل، بکار "تئوریک" و "آموزش تعلیمات و دستاوردها" کم بها داده شد. در حالیکه این هر دو تواما و در یک رابطه تنگاتنگ و ارگانیک با یکدیگر مفهوم پیدا می کنند.» (جزوه آموزشی شماره3 مجاهدین، آموزش و تشریح اطلاعیه تعیین مواضع....، تیر 1358، ص49).
 
برای هر عقل سلیمی مثل روز روشن و مشخص است که نباید برچسب زنی یک هوادار را به بدنه و مسئولین یک سازمان وصل کرد، اینکه از بدیهیات است. اما انتظار می رود که بعد از 33 سال مبارزه وقفه ناپذیر سازمان با «مادر ارتجاع»، با «ام الفساد»، چهل و هشت سال مبارزه «ضد امپریالیستی»، «30 هزار شهید»، «120 هزار زندانی سیاسی»، و «انقلاب مریم» توانسته باشد فرهنگ حاکم بر هر هواداری را تغییر داده باشد. نگاه و تحلیل افراد از مسائل و برخورد با دگر اندیشان رشد کرده باشد. آیا چنین است؟
اگر «اندیشه حاکم» در این مدت رشد نکرده باشد، تقصیر از «رهبران» است. رهبر را در گیومه نوشتم، بگذارید صریح تر، و شفاف تر عرض کنم. مقصر همه رهبران سیاسی، از جمله آقای مسعود رجوی، خانم مریم رجوی، اعضای شورای ملی مقاومت، و رهبران سیاسی دیگر احزاب سیاسی هستند. حتی اگر مانند خمینی «خط» ندهند و فقط سکوت بکنند، باز هم «مقصر» هستند.
آقای رجوی در 1364 می گویند «اگر مجاهدین صحبت از رهبر می کنند، اول او را به دادگاه می فرستند. به دادگاهی با شرکت همه ی مردم. هم من را و هم مریم را. پس شما هم تعارف نکنید، دادگاهتان را تشکیل دهید. باید بالاخره تحقیق شود، اگر داستان همان داستان است که خمینی و ضدانقلاب مغلوب و چپ نمایان می گویند، چقدر خوب که دست ما رو شد. در این صورت باید مردم ایران از شرّمان خلاص شوند، و هرچه زودتر بهتر.....وسط بازی، میانه بازی، یکی به نعل و یکی به میخ و اینطرف و آنطرف شدن نداریم. توجه کنید که مسئله شوخی نیست. اطلاعیه ی شورای مرکزی سازمان مجاهدین را شنیدید....» (مسعود رجوی در مراسم ازدواج، نقل از سخنرانی مهدی ابریشمچی، در باره انقلاب ایدئولوژیک، 11 خرداد تا 26 تیر 64، نوشتاری صص106-105). در میان  اسامی 575 نفر که اطلاعیه شورای مرکزی سازمان مجاهدین را امضاء کردند (و بقولی مسعود رجوی را به دادگاه خود برده و تبرئه اش کردند) امضای مسعود خدابنده هم دیده می شود (اطلاعیه شورای مرکزی سازمان مجاهدین ، ص29).
27 سال پیش که این سخنرانی را گوش کردم، من هم آقای رجوی را به دادگاه بردم، و تا توانستم او را بالا و پایین کردم. به گذشته اش نگاه کردم، به سخنانش در امجدیه دقت کردم، به خطی که پس از خرداد 1360 پیشنهاد کرد ریز شدم، روی جانباختن سردار موسی خیابانی و یارانش تأمل کردم، و «انقلاب ایدئولوژیک» آنها را ارزیابی کردم. شدم دادستان، و «مسعود و مریم» را محاکمه کردم. شدم وکیل مدافع و از او دفاع کردم، و بالاخره شدم قاضی و خواستم حکم صادر کنم. اما ممکن نشد، چرا که این «دادگاه» فرمایشی بود و بسیار زود هنگام.
 
چگونه می شود رهبر یک سازمانی که ادعا دارد و می خواهد رهبر یک جنبش بشود را پیش از «عمل» «قضاوت» کرد؟ در یک «فرهنگ» ناپخته که بر «شور انقلابی» و نه «شعور انقلابی» سوار است، شاید بتوان مانند مسعود خدابنده ها امضای خود را پای هر گفته و اطلاعیه و بیانیه و حرکتی گذاشت، و بعد از مدتی هم به وزارت اطلاعات رژیم ملحق شد. می توان سینه زنان گل و لای بر سر و روی مالاند و کاسه داغتر از آش شد، و آنچنان «انقلاب درونی» کرد که فرشتگان هم به گردش نرسند. اما اگر بر این حرف آقای رجوی تکیه بدهیم که «مسئله شوخی نیست»، که بقول ایشان منظور « وسط بازی، میانه بازی، یکی به نعل و یکی به میخ و اینطرف و آنطرف شدن» نیست؛ آنوقت است که باید آقای رجوی را دائما، و بر سر هر بزنگاهی، و بر سر هر پیچی، و بخاطر هر تصمیمی (تاکتیک و یا استراتژیک) به «دادگاه» برد، و برای هر حرکت و سخنی حکم صادر کرد. او را بخاطر یک تصمیم تبرئه کرد، و اگر لازم بود، بخاطر تصمیم دیگری مقصر شناخت. هیچ پدیده ای، حتی معصومیت کودکان، دائمی نیست، چه برسد به کارکرد یک رهبر سیاسی.
تا به این لحظه حکم من در باره اعضای مجاهدین این است که آنها فرزند خلق هستند و برای آزادی ایران تلاش می کنند. «اینجاست که گفتار علی علیه السلام تداعی می شود، آنجا که می گوید: و گردنم (ذمّه ام)در گرو حرفی است که میزنم، و خود ضامن اجرای آن هستم "ذمی بما اقول رهینه و انابه زعیم"» (جزوه آموزشی شماره3 مجاهدین، آموزش و تشریح اطلاعیه تعیین مواضع....، تیر 1358، ص77). در این دوران حاضر، به راستی، آن «حرف» که آقای رجوی باید «ضامن» آن باشند و گردنشان در گرو آن «حرف» باشد، چیست؟ دقت کنیم «آزادی برای ما، قبل از هرچیز یک آرمان و یک عقیده است... این یک آرمان خواهی رمانتیک نیست، بلکه یک واقعیت سرسخت مبارزاتی است. یک پدیده ملموس و قابل تجربه اجتماعی است... بله، عشق به آزادی، راز درونی این مقاومت است، و من امروز آمده ام که این راز را برای شما باز گو کنم....» (مریم رجوی، سخنرانی در دورتموند آلمان، 26 خرداد 1374، جزوه نوشتاری، ص11).
آری به نظر من، گردن تک تک اعضای محترم شورای ملی مقاومت ایران، و تمام رهبران سیاسی چپ و راست و میانه در گرو این «حرف» است، و باید «ضامن» این سخنان باشند، و بدون تعارف عرض می کنم که متعهد به عملی شدن آن هستند، و تاریخ آنها را قضاوت خواهد کرد. هر روز و با هر حرکتی که می کنند، به «دادگاه» برده می شوند و در دادگاه «اذهان و افکار عمومی» مؤاخذه شده و برای هر عمل آنها، و یا برای هر سکوتی که می کنند، و یا برای هر «خطی» که می دهند، هر «مصوبه» و بیانیه ای را امضا می کنند و یا حتی در برابر آن سکوت می کنند، حکم صادر می شود. چنانکه، برای خمینی حکم صادر کردند. او را در ماه می دیدند، اما پس از صدور حکم، ندای حق طلبانه و تاریخی «مرگ بر خمینی» که بر موجی از خون جانباختگان مجاهدین خلق سوار بود، طنین افکن شد، و چهره کریه و واقعی خمینی بر ملا شد. دادگاه «افکار عمومی» دائما برپاست، و باید از آن هراس داشت، و به احکام آن احترام گذاشت.
 
با بیان یک واقعیت به این بخش پایان می دهم.
ما درگیر یک مبارزه طولانی فرهنگی هستیم. در این مبارزه می توان شکست خورد و یا پیروز شد، اما نمی توان به آن پایان داد. ما فعالین سیاسی از مردمی ستمدیده، استبداد زده، با فرهنگ (سیاسی- مبارزاتی) فقیر برخاسته ایم. بسیاری از فعالین سیاسی بر این باور هستند که نثار «خون» پاسخ همه درد ها است. به نظر من چنین نیست. «خون»، «فدا» و «ایثار» مهم هستند، اما فقط یک پارامترند.
«.... هرگونه مبارزه اجتماعی، که خواسته مترقی و آزادی خواهانه داشته باشد، در حد خود قابل احترام و تأیید است. این مطلب یادآور کلام گویای امام حسین (ع) است که میگویند: "اد لم یکن لکم دین و کنتم لاتخافون المعاد، فکونوا اخرارا فی دنیا کم": "اگر دین ندارید و به غایت و قیامت معتقد نیستید (یعنی بر مبنای یک جهان بینی و مکتب عمل نمی کنید)، پس لااقل در دنیا آزاده باشید.» (جزوه آموزشی شماره3 مجاهدین، آموزش و تشریح اطلاعیه تعیین مواضع....، تیر 1358، ص18).
دقت کنیم. اگر راه «حسین بن علی» برای بسیاری از شیعیان رهنمود شده است، خون حسین نیست، بلکه، بنا به گفته بسیاری از اسلام شناسان شیعی، پیام خون او و «اندیشه حاکم» بر حرکتی است که حسین پیموده است - «اگر دین ندارید، آزاده باشید»، «الموت اولی من رکوب العار»، و «هیهات مناالذله». آیا به راستی، منظور او از «ذلت»، همان ظلم پذیری، و ستم پذیری نیست؟ و آیا این شامل مسلمان و غیر مسلمان نمی شود؟ آیا این همان پیامی نیست که پدرش می داد «و انی الصابر علی السیوف و لا اصبر علی الاغلال» – من بر شمشیرها صبورم، و بر زنجیرها صبر نکنم»؟ (کتاب علی – علی شریعتی، ص 236).
اگر آری، آیا مبارزه با این «فرهنگ» و «اندیشه حاکم» که سیستماتیک بر افراد ظلم و اجحاف می کند، نباید در دستور کار هر نیروی انقلابی قرار بگیرد؟ آیا تمام دلیل و خواست برای سرنگونی، حذف این فرهنگ ظلم پرور نیست؟
حال، سوالی که در بخش (8) کردم، دوباره مطرح می کنم «چرا عمر رژیم طولانی شده است؟»
 
معین عمل «فرهنگ» را در اینجا نیمه کاره رها می کنیم، و فقط به این بسنده می کنم که یکی از عواملی که پایه های رژیم را به لرزه درآورده، پرهیز مردم از فرهنگ و اندیشه حاکم بر رژیم اسلامی است. به نظر من، «معین عمل» فرهنگ برای سرنگونی باید مثبت ارزیابی شود.
در بخش بعدی به معین عمل های دیگر خواهیم پرداخت،  تا برسیم به این سوال آقای رجوی (5 آبان 1391) «اگر این رژیم سرنگون بشود چه مسیری را طی کرده، در چه نقشه مسیری چنین چیزی محقق شده»
علی ناظر
1 بهمن 1391







[Posted comments0]

No press releases currently available



Iran's Crises  1998 - 2007   ©