Iran's Crises Unfolded  
IranCrises
 
Saturday 16 December 2017
جستجو
اقتصادی
مواضع و بیانیه
اجتماعی
سیاسی و نظامی
گفتگو - شنیداری/دیداری/ن.شتاری
برداشت و تحلیل
خبر و گزارش
صفحه نخست

علی ناظر

* گامی دیگر به سوی راست میانه  علی ناظر

* اعتصاب غذا و گفتگویی دوستانه  علی ناظر

* تعهد 92  علی ناظر

* مارگزیده  علی ناظر

* ارسال ترجمه متن « مردم آزاده جهان - فراخوان برای آزادسازی گروگانها»  علی ناظر

* رنگ شکست استراتژیک رژیم  علی ناظر

* استراتژی کلان و انتظار معجزه از مجاهدین  علی ناظر

* مدیریت محترم سایت پژواک  علی ناظر

* نبردی نابرابر  علی ناظر

* از چه می ترسند؟  علی ناظر

* ما همان جمع پراکنده   علی ناظر

* در ایران فردا  علی ناظر

* دیدگاه دوباره هک شد  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پاد زهر - اسلام سیاسی (4)  علی ناظر

* از کاوه چه خبر؟  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پاد زهر - اسلام سیاسی (3)  علی ناظر

* تلاش رذیلانه، محزون و غیر اصولی  علی ناظر

* نامه ای به خواننده  علی ناظر

* تیر هوایی در جنگ زرگری  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پادزهر – اسلام سیاسی (2)  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پادزهر – اسلام سیاسی (1)  علی ناظر

* در حاشیه «اشتباه محاسبه»– «انصاف»  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – معین عمل«بختک» (بخش پایانی)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – معین عمل «فرهنگ» (9)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – مدیریت تغییر (8)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – هزینه (7)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – ارباب بی مروت، و با مروت دنیا (6)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه - «اگر»های حاضر و غایب (5)  علی ناظر

* پس از 15 سال، از «فراکسیون اصلی» چه خبر؟  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – کاریسمای جنگ (4)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه - «ساده سازی، شبیه سازی» (3)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – تبیین، شکل و محتوا (2)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه - مفتی، مفتی (1)  علی ناظر

* فشنگ و موشک در راه خدا  علی ناظر

* انگار نه انگار  علی ناظر

* بدرود و تسلیت  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش اول-چهارم  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش چهارم - «اتهام»  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش سوم - «بحران عدم اعتماد»  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش دوم - «آسیب پذیری»  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش اول  علی ناظر

* جبهه وسیع - بخش 1 -4  علی ناظر

* اصولی کیست؟  علی ناظر

* ناتوانی اپوزیسیون: «راه حل پيشگيرانه يا دگرديسي»  علی ناظر

* سر و ته یک کرباس  علی ناظر

* زدند و ما چیزی نگفتیم  علی ناظر

* تهاجم  علی ناظر

* پیام روشن و نهفته موشک کاتیوشا  علی ناظر

* بدهکار  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، طرح اروپا (حاشیه 1)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، طرح اروپا (بخش چهارم)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، و طرح اروپا (پخش سوم)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف و طرح اروپا (بخش دوم)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، و طرح اروپا (بخش اول)  علی ناظر

* کمر غول  علی ناظر

* خبر خوب؟  علی ناظر

* رضا پهلوی و «نافرمانی مدنی»  علی ناظر

* حرمت قلم  علی ناظر

* والسلام؟  علی ناظر

* ناجی  علی ناظر

* «عجیب» و «غریب»  علی ناظر

* ارزیابی ناقص از سی سال مبارزه  علی ناظر

* سلام گرگ بی طمع نیست  علی ناظر

* «علی ناظر، مرز سرخ تو کجاست و چیست؟»  علی ناظر

* با خودمان جدی باشیم  علی ناظر

* چند خبر و چند نکته  علی ناظر

* جدا کردن «سر» از «بدنه»  علی ناظر

* مدل چهارم  علی ناظر

* سخنی با اساتید و صاحبان کرسی  علی ناظر

* «تروریستها» - بخش چهارم  علی ناظر

* «تروریستها» - بخش سوم  علی ناظر

* «تروریستها» - بخش دوم  علی ناظر

* «تروریست»ها (بخش اول)  علی ناظر

* زنده باد آزادی، زنده باد دموکراسی  علی ناظر

* آقای رئیس جمهور اوباما  علی ناظر

* مرز سرخ  علی ناظر

* نیم درصدی، خس و خاشاک، زردک و خرس ها  علی ناظر

* رکن چهارم در جبهه خلق  علی ناظر

* معضل میز  علی ناظر

* گردهمایی 18 ژوئن  علی ناظر

* فصلی تازه  علی ناظر

* آن صدای بی صدا  علی ناظر

* پوزه بند  علی ناظر

* این «پیروزی قضایی» نیست  علی ناظر

* سینه زنهای گورکَن  علی ناظر

* یاری رسانی برای پیشگیری از تکرار «سربرنیتسا»  علی ناظر

* اگر مالکی ککی در تنبان ندارد...  علی ناظر

* اگر مالکی ککی در تنبان ندارد...  علی ناظر

* نگاهی به پیام دکتر کریم قصیم  علی ناظر

* نگاهی به پیام دکتر کریم قصیم  علی ناظر

* پاسخ صلیب سرخ
به نامه 330 «انسان» «مستقل»
  علی ناظر

* بحران انقلابي ، فروپاشي، يا سرنگوني؟  علی ناظر

* آزادي بيان در فرهنگ رب النوعي  علی ناظر

* چشم انداز و نقش رسانه ها بر مبناي يک تحليل«گام بعدي»  علی ناظر

* مذهب ستیزی یا مذهب زدایی  علی ناظر

* تشدید بحران یا کنترل بحران؟  علی ناظر

* جنگی آزادیبخش برای صلحی پایدار  علی ناظر

* نظام ايدئولوژيک - تضاد تئوري و پراتيک  علی ناظر

* یک خبر مهم، یک برخورد سرد - (آذر 87)  علی ناظر

* تعيين تکليف حقوقي مجاهدين  علی ناظر



اشتباه محاسبه – هزینه (7)
[ علی ناظر]
[منبع: سایت بحران]


فصل دوم – بخش سوم
 
نکته
نوشتار زیر بررسی پژوهش هایی است که پیرامون «هزینه» جنگ انجام شده است. بنابراین، در این نوشتار حاضر، مقصود تعیین طرف مقصر و یا سمت و سو با یکی از طرفین جنگ نیست. بلکه بیان واقعیات آنگونه که به ثبت در تاریخ رسیده است، می باشد. در برخی از جنگ ها، فقط یکی از طرفین مقصر بوده و طرف دیگر قربانی، و در نمونه دیگر، هر دو طرف مقصر بوده اند. در عین حال، یک نکته در تمام این نمونه ها و پژوهش ها مشترک است، و اینکه، مردم و شهروندان غیر نظامی، قربانی اصلی جنگ بوده اند.
نکته دیگر اینکه، شاید خواننده این سطور بپرسند «مگر جنگی می خواهد رخ بدهد؟ شواهد امر حاکی از آن است که جنگی در کار نخواهد بود، پس چرا نگارنده روی جنگ تا به این اندازه متمرکز شده است؟» به این نکته در بخش اول، فصل یک پرداخته ام.
به نظر من، مهم نیست که جنگ رخ می دهد یا نه، مهم نحوه «محاسبه» و دوری گزیدن از «اشتباه محاسبه» است. در این راستا و برای این هدف، باید شناخت کامل از داده ها، روش ها و راهبرد ها داشت. برای حمایت از یک «خط»، چه در له یا علیه «جنگ» باید دانست، و از واقعیات آنگونه که هستند در حد ممکن واقف بود.
در چندین ماه گذشته، اگر به رسانه های مختلف توجه کنیم می بینیم که برخی فعالین سیاسی از آنچه در سوریه رخ می دهد حمایت می کنند، و برخی دیگر علیه آن موضع می گیرند. به نظر من، برای حمایت و یا رد یک «جنگ»، درک صحیح، ملموس و عریان از آنچه در یک «جنگ» رخ می دهد یک «بایست» است.
هرچند دوستانی که در عملیات مهران و یا فروغ جاویدان شرکت داشته و «جنگ» را از نزدیک دیده اند، و طبیعتا می توانند درک بهتری از تبعات «جنگ» داشته باشند، اما درک آنها بسیار محدود و سطحی است، چرا که دانش آنها از مشاهداتشان به چند عملیات «کوچک» و برای یک مدت زمان کوتاه، محدود می شود. اکثر خوانندگان و نشل جوان که در این دو عملیات شرکت نداشته، و تجربه شان از جنگ 8 ساله فقط به نقل قول محدود می شود، در مراتبی بسیار بالاتر، نمی توانند درک صحیحی از جنگ داشته باشند. حتی پژوهشگران (مثلا من) که دانش خود را از طریق مطالعه و بررسی کسب کرده اند، نمی توانند درک صحیح و ملموس از آسیب ها و صدمات جنگ داشته باشند چرا که دانش آنها تنها از طریق داده ها و آمار و مقایسه تجارب دیگران شکل گرفته است.
دقیقا به همین خاطر است که به نوشتن این سطور پرداخته ام. به نظر من باید بدانیم چرا از «جنگ» دفاع می کنیم. آیا به تمام جوانب آن توجه کرده ایم؟ آیا حمایت ما از جنگ تنها یک عکس العمل سیاسی نیست؟ آیا نفرت از دشمن، ما را از قضاوت صحیح در برخورد با دشمن، و بهایی که «خلق» باید بپردازد، باز نداشته است؟ هزینه و مخارج جنگ چقدر است؟ چه کسی مخارج جنگ را تأمین خواهد کرد؟ آیا «ما» که از جنگ حمایت می کنیم، توان مالی پرداخت تمام صورتحساب های «جنگ» را داریم؟ برای کسب مخارج چه چیزی را به گرو می گذاریم، آبروی خود را، موجودیت یک ملت را، استقلال یک کشو را، چه چیزی به گرو گذاشته می شود تا مخارج ابتیاع ادوات جنگی را تأمین کنیم؟
برای من، که سالها است در این باره تحقیق (آکادمیک) می کنم، پاسخ به تک تک این سوالها بسیار مشکل است. در مواردی خود را عاجز از پاسخ به بیش از یک یا دو سوال می بینم. خوب است که از خود بپرسیم که به چند سوال می توانیم پاسخ معقول بدهیم.
این «عجز» در پاسخ می تواند ریشه در «اندیشه حاکم» بر من داشته باشد. می تواند به این خاطر باشد که نمی توانم «مرگ یک ملت»  و یا «نابودی یک سرزمین» را با اهرم «ایدئولوژی» حل کنم. شاید بخاطر این است که سالها در زیر تازیانه شکنجه گر نبوده ام، و با پوست و گوشت خود شقاوت رژیم را حس نکرده ام، و در انفرادی ها با خود عهد نکرده ام که به هر بهایی این رژیم را ساقط می کنم.
شاید اگر من بجای آن دختران و پسران جوانی که کروبی از آنها در نامه 7 مرداد 88 به رفسنجانی یاد می کند، بودم، با کلام و اندیشه دیگری به «جنگ» می پرداختم. کروبی می نویسد «عداه ای از افراد بازداشت شده مطرح نموده اند که برخی افراد با دختران بازداشتی با شدتی تجاوز نموده اند که منجر به ایجاد جراحات و پارگی در سیستم تناسلی آنان گردیده است. از سوی دیگر افرادی به پسرهای جوان زندانی با حالتی وحشیانه تجاوز کرده اند به طوری که برخی دچار افسردگی و مشکلات جدی روحی و جسمی گردیده اند و در کنج خانه های خود خزیده اند»
آیا اینگونه اعمال، نباید در انسان چنان نفرتی ایجاد کند که بخواهد این جانوران وحشی را از هم بدرد، و ایران را از وجود آلوده و وحشی آنها رها سازد؟ شاید اگر بجای آن گل های پرپر شده بودم می خواستم تمام ایران با خاک و به همراه این جانوران یکسان شود، تا دوباره هزاران لاله، و هزاران گلسرخی بروید.
شاید هم اگر همان شرایط را از سر می گذراندم، باز هم پاسخ من این بود که نمی توان یک ملت و سرزمینی را به ویرانی کشاند چون در انفرادی با خود آن عهد را کرده بودم، و یا حس «انتقامجویی» در من آنقدر قوی است که حاضرم وطن را فدای آن «انتقام» کنم.
نمی دانم. اعتراف می کنم که نمی دانم.
هرگز هم نمی توانم بجای هزاران هزار ستمدیده به بند کشیده، و میلیون ها خانواده آنها، و یا کودکان خیابانی و دختران تن فروش، و میلیون ها ستمدیده دیگر نظر بدهم. اما می دانم که این خلق قهرمان و ستمدیده مستحق سرنوشت بهتری است، و می دانم که «جنگ» نه تنها کشور را ویران می کند، بلکه به «روح و روان» مردم هم آسیب می رساند، و ترومایی که ایجاد می کند تا دهه ها از روح و روان خسته یک ملت بیرون نمی رود.

بارها نوشته ام و دوباره تکرار می کنم، من مخالف «جنگ کلاسیک» هستم (به همین خاطر و درحد قد و قواره و فهم خودم، تشکیل ارتش آزادیبخش ملی ایران را راهبرد درستی تشخیص نمی دادم). به باور من، این رژیم به زبان خوش نمی رود، مگر «معجزه ای بشود». در عین حال، دخالت ندادن «خلق» در تغییر نظام، بازده ای «دموکراتیک» نخواهد داشت حتی اگر رهبری این «تغییر» به عهده یک نیروی رادیکال و انقلابی باشد. در تغییری که مردم شرکت فعال و مداخله گر نداشته باشند، آن تغییر ماهیت دموکراتیک نمی تواند داشته باشد، و نتیجه به انحراف کشیده می شود. با توجه به این نکات است که همیشه بر این باور بوده ام که این نظام را از طریق «تلفیق مبارزات گسترده اجتماعی زیر چتر حفاظتی نیروهای رادیکال مسلح» می توان سرنگون کرد و لاغیر. هر راهبرد دیگری شکست خواهد خورد و اهداف عالیه آن به انحراف کشیده خواهد شد. تنها از این طریق است که هزینه پایین خواهد آمد، نتیجه به نفع خلق تمام خواهد شد، تغییر وابسته به نیروی خارجی و استثمارکننده نخواهد بود، و استقلال و آزادی تضمین می شود.
 
آدمیرال اس.بی. لوس (نیروی دریایی آمریکا) در «منافع جنگ» (The Benefits of War) با استفاده از یک ضرب المثل قدیمی می گوید «جنگ عارضه و بیماری است که بر سر یک ملت می آید، بیماری هرچند در هنگام وقوع دردآور و بد است، اما پس از ترک کردن بدن بیمار، نتیجه ای تنزیه و پاک کننده دارد... جنگ که همیشه زجر و حرمان به همراه دارد همیشه باعث هشیاری و تعقل جامعه می شود... آدم با این زجر کشیدن ها است که رشد می کند و بهتر می شود... بسیاری از آثار بسیار زیبا و پربها در هنر، نقاشی، موسقی و شعر و ادبیات، سرچشمه در جنگ دارد... بنابراین طبیعت و (خدا) جنگ را نه برای تنبیه مردم، که برای شکل سازی کاراکتر یک ملت، و شکل سازی سرنوشت یک ملت، و توسعه تمدن فرستاده است...».
در پژوهشی دیگر « the Law of War Obeying Orders: Atrocity, Military Discipline, and "گوش به فرمان"» (ژورنال حقوق – کالیفرنیا- 1998)، که به مقوله «اخلاق در جنگ، و جنگ اخلاقی» می پردازد، «مارک جی اوزیل» این نکته را یادآوری می کند که «اولین کاری که مدیران با یک سرباز می کنند این است که به او بقبولانند که جانش ارزش ندارد (بخاطر همسنگر، عقیده، وطن،.... - «جانم فدای ایران»). وقتی سرباز به این تفهیم رسید و این باور بر او مستولی و ملکه شد و دیگر برای جان خود ارزشی قائل نشد، و تنها در آنحالت است که می تواند برای جان سرباز دشمن هم ارزشی قائل نشده و جان او را بگیرد». به نظر من، این بالاترین «هزینه» ای است که یک «سرباز» می دهد.
 
مخارج و هزینه جنگ را می توان با بکار گرفتن فورمولهای پیچیده ریاضی و علم آمار تا حدود نزدیک به یقینی تخمین زد. اما برای چنین برآوردی داده های واقعی لازم است. پروژه جنگ و نحوه آغاز و حرکت و نقشه راه جنگ باید مشخص باشد تا مدیران پروژه بتوانند به حداقل «محاسبه» های لازم دست یابند.
در عین حال، می توان با مطالعه پروژه هایی که به پایان رسیده اند و یا هماکنون «عملیاتی» شده اند،  هزینه جنگ را بررسی و پیش بینی کرد. بدین منظور من به تعدادی از پژوهشی های آکادمیک (و خیلی کم سیاسی) مراجعه کرده و آنچه که در زیر می آید، دست رنج محققین و پژوهشگرانی است که نتایج کار خود را منتشر کرده اند. ساده اینکه، بسیاری از مطالب در این بخش، را از روی دست آنها کپی کرده ام (البته این بخشی از هر کار تحقیقاتی است)، بنابراین، این بخش را مدیون زحمات آنها می دانم. ناگفته روشن است که به پژوهش هایی که در داخل ایران هم شده مراجعه کرده، و از نتایج کار وابستگان به مؤسسات پژوهشی رژیم هم بهره جسته ام. هدف در اینجا برجسته کردن یک نکته است، چگونه می توان از «اشتباه محاسبه» در تخمین هزینه جنگ دوری جست.
نوشتار حاضر می تواند برای آنهایی که به دنبال داده ها و جمع بندی ها و درگیری های سیاسی خلص در یک پژوهش هستند، کسل کننده باشد، چرا که در اینجا، بیشتر به «آمار» و نتیجه گیریهای «آکادمیک» پرداخته شده است.
 
نمونه
 
پژوهشگران «درگیری» را از چند زاویه مورد بررسی قرار می دهند.
  • درگیری اپوزیسیون با دولت حاکم.
  • درگیری یک کشور با کشور همسایه.
  • درگیری چند کشور (فرامنطقه ای- منظور گسیل ارتش از خارج از منطقه برای یاری رسانی به کشور، و یا مداخله در درگیری است) با یک کشور.
  • درگیری گروه های اپوزیسیون (با حمایت کشور همسایه و یا فرامنطقه ای) با دولت حاکم.
لازم به توضیح است که در بیشتر پژوهش ها، «درگیری» به برخوردی مسلحانه گفته می شود که کمتر از 1000 نفر تلفات داشته باشد.
بنا به تحقیقی که در دانشگاه اوپسالا (سوئد) انجام شده، از جنگ جهانی دوم تا 2006، 232 درگیری مسلحانه و جنگ در 148 نقطه جهان، و از این تعداد 122 درگیری/جنگ در 80 منطقه، پس از پایان یافتن «جنگ سرد» رخ داده است. فقط در سال 2006، 32 درگیری در 23 منطقه وجود داشته است. از این 32 درگیری، 11 تا بیش از ده سال طول کشیده اند. در بقیه نمونه ها، زد وخورد پس از مدتی آتش بس، دوباره آغاز شده است.
در سال 2005 و همچنین در 2006، فقط 5 درگیری بعنوان «جنگ» رده بندی شده اند چرا که بیش از 1000 نفر در درگیری کشته شده اند. سال 2006، عراق شاهد بیشترین تلفات بود، و در رده های بعدی جنگ افغانستان، سریلانکا، چاد، و سودان (دارفور) قرار دارند. بنا به این تحقیق، 5 درگیری شامل درگیری بین دولت افغانستان و طالبان، دولت عراق و شورشیان، آمریکا و القاعده، دولت هندوستان و شورای سوسیال ملی نگالند، و جنگ دولت سومالی با شورای عالی اسلامی سومالی بعنوان جنگ فرامنطقه ای رده بندی شده است. این پژوهش درگیری پژاک و جندالله با دولت جمهوری اسلامی در سال 2005 را محدود و کوچک ارزیابی کرده است.
«آندرو چادویک» در پژوهشی که در ژورنال جنگهای کوچک منتشر شده است (2006)، به گوشه هایی از جنگ 34 روزه لبنان که حزب الله و اسرائیل یکدیگر را به زیر آتش و آهن گرفتند، می پردازد.
چادویک می نویسد که بنا به «محاسبه» اولمرت نخست وزیر وقت اسرائیل، حملات هوایی می توانست اسرائیل را برای همیشه از شر حزب الله خلاص کند، اما طولی نکشید که این «نقشه» با مشکل روبرو شد، و اسرائیل خود را در جنگی تن به تن و خیابانی درگیر کرد. اندرو چادویک در بخشی که آنارشی بعد از درگیری های 1975 را بررسی می کند، به سوء استفاده سپاه پاسداران برای نفوذ به لبنان در 1982 اشاره دارد. بنا به «رابرت بائر» در «شیطانی که می شناسیم» صفحه 96، (2008)، پاسداران در 1982، دو هدف را دنبال می کردند، جنگ با اسرائیل که لبنان را اشغال کرده بود، و صدور «خط فکری و ایده ئال»، و یا به زبانی ساده تر، «صدور انقلاب». برای هدف اول، پاسداران به آموزش گروه هایی پرداختند که به مرور زمان به «حزب الله» معروف شدند، و برای دستیابی به هدف دوم، «رژیم ایران» از طریق حزب الله عقاید و آرمانهای خود را در میان شهروندان تبلیغ می کرد.
در اینجا با اشاره به یک نکته از مقوله سیاسی لبنان می گذرم. هرگونه «صلح»، «آتش بس» و یا ترک مخاصمه به هر شکلی، بین لبنان (حزب الله) و اسرائیل، را باید بمثابه «صلح» بین رژیم اسلامی و رژیم «صهیونیستی» اسرائیل ارزیابی کرد. به همین نسبت هرگونه تخاصم و جنگ و خونریزی در لبنان هم بخاطر این دو، و جنگی نیابتی بین این دو است. به زبانی روشن، رژیم اسلامی و اسرائیل دائما در حال گفت و شنود و مذاکره و زد و بند هستند.
دیده بان حقوق بشر، اسرائیل را بخاطر کشتاری که در این 34 روز انجام داد به زیر سوال می برد. در گزارش 249 صفحه ای خود «چرا کشته شدند» (2007)، این نهاد حقوق بشری به کشته شدن 510 شهروند غیر نظامی و 51 رزمنده مسلح اشاره می کند. بنا به این گزارش، 300 نفر از کشته شدگان زن و کودک بوده اند.
 
تخمین
 
بنا به پژوهشی دیگر که «آدام رابرتز» در سال 2010 (ژورنال بقاء، ژوئن-ژوئیه 2010، ج52، ش3،صص115-136) انجام داده، به دلایل دشواری در اعلام دقیق آمار تلفات غیرنظامی اشاره می کند. رابرتز «مصدومین» شهروندان غیر نظامی را در این کاتاگوری ها خلاصه می کند:
  • مجموع تلفات منتج از آتش مستقیم جنگ
  • مجموع مجروحین منتج از آتش مستقیم جنگ
  • تلفات در حین و یا بعد از وقوع جنگ، منتج از اثرات غیر مستقیم جنگ
  • تلفات منتج از کشتار دولت حاکم بر مردم خود (در رابطه با جنگ)
  • قربانیان تجاوز جنسی، و دیگر خشونت های جنسی (در رابطه با جنگ)
  • تلفات منتج از تبعید و مهاجرت در رابطه مستقیم با جنگ
  • تلفات در رابطه با جنگ، حتی پس از پایان جنگ (معلولین، آسیب دیدگان بخاطر امور بهزیستی و بهداشتی) که سالها پس از جنگ جان می سپارند.
وی به آمار سقط جنین، مرگ مادر هنگام زایمان، و... اشاره نداشت9 است.
 
آن پنکث (Anne Penketh) سردبیر دیپلماتیک روزنامه ایندپندنت در اوت 2005 می نویسد، پس از آنکه 237062 نفر در اثر انفجار بمب اتمی در هیروشیما کشته شدند، دوباره مسابقه تسلیحات اتمی در حال شکل گیری است. از آن زمان آمریکا سالیانه 27 میلیارد دلار خرج تحقیقات بر تسلیحات اتمی می کند، و تعداد 6390 کلاه اتمی سوار شده دارد. همین گزارش ادعا می کند که اسرائیل 200 بمب اتمی دارد، حال آنکه هیچکدام از کشورهای عربی حتی یک بمب اتمی هم ندارند. وی سپس به آسیبهای جنگ اتمی می پردازد.
 
قتل کودکان
 
بنا به آمار غیر رسمی
تلفات در میان شهروندان غیر نظامی
  • در آغاز قرن بیستم 5%،
  • جنگ جهانی اول، 15%
  • جنگ جهانی دوم، 65%،
  • در سالهای 90 میلادی، 75%،
  • و امروز تعداد تلفات به رقم دهشتناک 90% رسیده که اکثریت آن را زنان و کودکان تشکیل می دهند.
 
بنا به پژوهشی که در ژورنال پزشکی نئوانگلند (The New England Journal of Medicine) در آوریل 2009 منتشر شده است، جنگی که در عراق ادامه دارد، بهداشت کل جهان را هم به خطر انداخته، و نتیجتا باعث مرگ کودکان و شهروندان غیر نظامی، افزونی کودکان بی سرپرست و یتیم، و ترومای جنگی شده است. بنا به این تحقیق، تعداد تلفات در عرض 5 سال، (از 2003 تا 2008) 91،358 شهروند بوده است. این آمار تعداد 10027 کشته در درگیریهای فلوجه  و در شروع جنگ، و 20850 کشته که توسط مرده شویخانه ها و بیمارستان ها گزارش شده اند را به حساب نیاورده است.
در سال 2008، تعداد کودکانی که بر اثر شکنجه، اعدام و تک تیر به قتل رسیده اند 416 نفر بوده، در همین زمان، 340 کودک در عملیات انتحاری شرکت داشته اند، 596 کودک در اثر انفجار بمب های کنار خیابان و یا خمپاره انداز ها به قتل رسیده اند، و 412 بچه بر اثر بمباران جت های جنگی به قتل رسیده اند.
شایان توجه اینکه، در آماری که مرور شد، تعداد شهروندان بزرگسال و یا زنان قید نشده است. البته پژوهش به تمام جوانب پرداخته و آمار کامل بصورت جدول منتشر شده است. آماری که در این پژوهش آمده سرسام آور، دهشتناک و حزن آلود است. بطور مثال، 19706 نفر از 60481 شهروندی که کشته شده اند (33%)، بر اثر شکنجه بوده است (قربانی به گروگان گرفته شده و پس از شکنجه به قتل رسیده است). 17 درصد از کشته شدگان غیر نظامی بخاطر حملات هوایی بوده است. در میان مردانی که کشته شده اند، آمار تکان دهنده است. 91% بر اثر گلوله، 95% بر اثر اعدام، و 97% اعدام پس از شکنجه بوده است.
 
سربازان
بنا به تحقیق دیگری در همین ژورنال، 20% از کل ارتش آمریکا (حدودا 300000 پرسنل) دچار ترومای مغزی شده اند، که اکثرا مورد توجه پزشکان ارتش آمریکا قرار نگرفته اند. گفته شده است که جراحت سر که منجر به بیهوشی کمتر 30 دقیقه و فراموشی زودگذر (30 دقیقه) بشود، در رده بیماری لازم العلاج قرار نمی گیرد.
آمار و شواهد تاریخی گواهی می دهد که هر چه «جنگ» فرسایشی تر و طولانی تر بشود، و احتیاج به نیرو در جبهه بالاتر برود، سن سربازان پایین تر می آید. این واقعیت در جنگ جهانی دوم مشاهده شد، رژیم اسلامی از همان اول جنگ 8 ساله با عراق کودکان را به جبهه می فرستاد، و عراق هم پس از آغاز عملیات «کربلای 5» توسط رژیم اسلامی، طی فراخوان هایی کودکان 14 تا 18 ساله را به جبهه فراخواند.
هماکنون هم اگر به جنگ های داخلی در آفریقا، و یا جنگهای داخلی در کشورهای عربی موسوم به «بهار عربی» دقت شود، کودکان و نوجوانان به گرفتن اسلحه و شرکت در عملیات تشویق می شوند. جالب اینکه، هیچکدام از نهادهای مدافع حقوق بشر علیه این روش از «سربازگیری» اعتراض نمی کنند.
 
زنان
 
در دهه 90 (میلادی) از هر ده نفر که در جنگ کشته شده اند، نُه نفر آن شهروند غیر نظامی بوده اند.
در پژوهشی که پروفسور پاتریشیا هینز کرده، به این نتیجه رسیده که بمب و گلوله در جنگ، زن و مرد را به یک نسبت مورد اصابت قرار می دهد، اما تأثیرات جانبی که جنگ بر زنان دارد، غیر قابل تصور است. بنا به این پژوهش، در سالهای 90 که آمریکا مراکز صنعتی، شیمیایی، و زیر ساختاری خارج از شهرهای عراق را بمب باران می کرد، 75% از 80000 تن بمبی که به حومه شهر ها ریخته شد نه تنها به اهداف (صنعتی) اصابت نکردند، بلکه  به بیمارستانها، اورژانس ها، وزارت بهداشت، اصابت کرده و آنها را ویران کرده، و یا باعث شده فاضلاب به سیستم آبرسانی وارد شود.
بنا به پژوهش میدک (2002) و هاسکین (2000) بین 50% - 70% از عراقی ها که کشته شده اند، 13000 نفر مستقیما بخاطر آتش آمریکا و ائتلاف بوده، و 70000 نفر بخاطر ویرانی وسائل و امکانات پزشکی-بهداشتی-بهزیستی (از جمله آلوده شدن آب و نبود برق) بوده است.
پژوهش گارفیلد و نیوگات (2000) به تجاوز به زنان مسلمان در سطحی نجومی، در جنگ یوگسلاوی، و زنان توتسی در جنگ رواندا اشاره دارد. بنا به تحقیقات موسکا و اولاسدوفیر (2002) زنان کوسو کشته شدن با گلوله را «مرگ تمیز» می نامیدند. تأثیرات جانبی جنگ از دید این زنان چنین نقل شده است «خانواده و خانه و محله نابود می شود؛ مورد تجاوز سربازان دشمن قرار می گیری؛ و سپس تو را برای شرمسار کردن همسرت در شهر می چرخانند». محققین بر این باورند که تأثیرات فجیع جنگ بر زنانی که اینچنین مورد تهاجم دشمن قرار گرفته اند، به مدت سالیان درازی تروماتیک بوده و تأثیرات جانبی این تروما، بر جامعه بسیار فجیع تر است.
گارفیلد و نیوگات (1991) معتقد هستند اکثر تحقیقات که توسط وزارتخانه جنگ انجام می شود تنها یک هدف دارند. هدف این پژوهش ها در راستای انتقال تجربه برای جنگ های بعدی است. اکثرا به مسائلی همچون کمبود مواد عذایی، نبود کلینیک و بهداری و یا مثلا واکسنیزه کردن شهروندان، در این پژوهش های نظامی، نپرداخته و در نتیجه تعداد زخمی ها، و کشته ها را تنها اگر مورد اصابت گلوله قرار گرفته باشند در آمار محسوب می کنند.
«تول و همکاران» (1993)، و «ایبان» (2002) در پژوهش خود که متمرکز بر جنگ های رواندا، سودان، لیبریا، چچین، و عراق است، با اشاره به آمار، خاطر نشان می کنند که مداوا و دیگر امکانات سیستم پزشکی و بهیاری بجای شهروندان به سربازان و نظامی ها کانالیزه شده، و در نتیجه شهر ها در مضیقه قرار گرفته و آمار تلفات غیر نظامی ها بالا می رود.
 
بنا به پژوهش هایی که نگارنده این سطور مطالعه کرده، در تمام جنگ ها، زنان و دختران قربانیان ردیف اول بوده اند. آمار آنقدر سرسام آور است که پژوهشگران را به تعجب واداشته است. بنا به پژوهش «رنه» (1999) تعداد کشته شدگان غیر نظامی از 60-67 درصد در جنگ جهانی دوم، به 90% در دهه 90 (میلادی) رسیده است. بنا به تحقیق «رضا و همکاران» (2001) فقط در سال 1990، 211000 زن و دختر در رابطه با جنگ کشته شده اند. بنا به پژوهش «موری» (2002)، بیش از 2 تا 13 برابر این رقم زخمی شده اند.
در رواندا سال 1994، در عرض سه ماه، بیش از یک میلیون نفر کشته شدند که 40 تا 45 درصد آن زن بودند. مضاف بر این و بنا به گزارش عفو بین الملل – آمریکا (1997) در این مدت نزدیک به 500000 زن و دختر تجاوز شده و مورد شکنجه جنسی قرار گرفته اند.
«کونتا» (2003) می گوید که اگر در سال 1991، 6.5 درصد موشک و سلاحهای هوشمند بکار گرفته شد، در 2003 این رقم به 68 درصد رسید. به زبانی دیگر اصابت موشک و آتش می بایست دقیق تر باشد. اما نسبت تلفات شهروند به نظامی، در جنگ 2003 دو برابر سال 1991 بوده است.

رسانه ها مقصرند
 
بنا به گزارش سازمان «نجات کودکان – آمریکا» (2002)، اکثر زنان در کشورهای آنگولا، بوسنی، کوسو، موزامبیک و سومالی، بیوه جنگی هستند. در 58500 خانوار در رواندا، دختران سرپرست خانواده شده اند.
«هجیز» در پژوهش (2003) نتیجه می گیرد که با قهرمان سازی و اسطوره سازی های جنگی، توانسته  اند «ضرورت فجایع و قربانی گرفتن در جنگ را محکمه پسند کنند». کریس هجیز بخشی از تقصیر را متوجه «رسانه ها» می کند که جنگ را از راه دور گزارش می کنند. گزارش ها آنگونه تهیه می شود که هیجان آور باشد گویی که گزارش یک مسابقه ورزشی است، قهرمان می سازند و غرور و عرق ملی را دامن می زنند تا «احساسات جنگی» کم نشود. و مهمتر از همه، از کشته شدن ها، تجاوز ها، خون غیر نظامی هایی که ریخته می شود و از ویرانی ها گزارش نمی کنند، و اگر هم می کنند آنگونه است که مورد پذیرش کاربران باشد، و یا در راستای پیشبرد اهداف سیاسی دولتهای متبوع بکار گرفته شود.
شاید سوزان سونتاگ (2003) درست می گوید که «همه به این باور رسیده اند که جنگ لغزشی است که متوقف نمی شود، و صلح خواستی است که بدست نمی آید».
 
پارامتر های جانبی در محاسبه
 
در بخش دوم (فصل دوم) به تأثیرات زلزله و سیل در تنظیم و طراحی «نقشه راه» و ورود به «جنگ» اشاره ای داشتم. یکی از اثراتی که زلزله و سیل در جامعه ای که می خواهد وارد جنگ بشود، و یا در بحبوحه جنگ است، ایجاد بیکاری، بی خانمانی، فقر ممتد، و البته آسیب های روانی است.
بنا به پژوهش ECONOMIC EFFECTS OF NATURAL DISASTERS AND ARMED CIVIL CONFLICT («تأثیرات فاجعه طبیعی و اقتصادی بر درگیری های داخلی و شهری»، د. برگولت و همکاران 2010)، در بحبوحه جنگ، اگر این آسیبهای طبیعی رخ دهد، و شهروندان به فقر و تنگدستی غیر قابل جبران کشانده شوند، آنارشی و ستیزه جویی «نامنظم» و «نافرمانی خشونت بار» توسط این شهروندان شکل می گیرد که به آسیبهایی که مستقیما جنگ به ارمغان می آورد، می افزاید. گروگانگیری، اخاذی، باجگیری، تجاوز، دختر و کودک فروشی، و بسیاری دیگر از آسیبهای اجتماعی، نتایج فاجعه طبیعی در محیطی جنگ زده و آسیب دیده است. بهترین نمونه ایران است.
  
اشتباه محاسبه – هزینه
 
رویترز در گزارشی کوتاه (ژوئن 2011) با اشاره به هزینه انسانی 224000 تا 258000 تلفات جنگی عراق که 125000 نفر آن غیر نظامی بودند، می گوید تعداد بیشتری از این ارقام بخاطر دلایل جانبی منتج از جنگ (آب آلوده، کمبود بهداشت و دارو ....) کشته شده اند. در این ارقام، تلفات منجر از 365000 مجروح، و 7.8 میلیون مهاجر جنگی محسوب نشده اند.
گزارشگر در تخمینی می نویسد که القاعده برای عملیات 11 سپتامبر 2001، حدودا 400 تا 500 هزار دلار هزینه کرده بود، که منجر به قتل 2995 نفر شد، و خسارتی حدود 50 تا 100 میلیارد دلار به بار آورد. اما پس لرزه این «جنگ»، سه جنگ دیگر بود و در نتیجه رقم 50 تا 100 میلیارد دلار خسارت «اشتباه» است، چرا که خسارت خیلی بیشتر از این رقم بوده است. از 11 سپتامبر تاکنون برای هر نفری که در آن روز به قتل رسیده، 73 نفر دیگر هم به قتل رسیده اند.
در این رابطه پرسیده می شود که دستاورد چه بوده است؟ در پاسخ، و به لحاظ استراتژیک، اوسامه بن لادن و صدام حسین از صحنه خارج شده اند، و آمریکا دیگر مورد حمله قرار نگرفته است، اما ثبات افغانستان و عراق در چشم انداز نیست، و مهمتر اینکه رژیم اسلامی ایران و طالبان توانسته اند نفوذ خود را در منطقه افزایش دهند.
از پروفسور ژزف استیگلیز (برنده جایزه نوبل) در واشنگتن پست (سپتامبر 2010) نقل قول می شود که در آغاز جنگ،(سال 2003)، محاسبه هزینه حدود 50 تا 60 میلیارد دلار برآورد شده بود (و تا سال 2011 در حدود 802 میلیارد دلار تخمین زده شده بود)، اما امروز که آمریکا می خواهد جنگ در عراق را به پایان برساند، این هزینه به رقم نجومی 3 تریلیون (3000 میلیارد) دلار رسیده است. شایان تأمل اینکه این رقم شامل نگاهداری و بهیاری معلولین جنگ، تشخیص بیماری، اعاده خسارت سربازان جنگ، و ... نیست.
با اشاره به مخارج جنگ و هزینه های جانبی جنگ در افغانستان، در این گزارش آمده است که ورود آمریکا به عراق در سال 2003، باعث شد که مخارج و هزینه ای که می بایست متوجه عملیات در افغانستان بشود، به سوی عراق کانالیزه شد و پشتیبانی لازم در افغانستان از الویت افتاد (بجای 20 میلیارد کمک هزینه در 2002، این رقم به 14.7 میلیارد دلار در 2003 کاهش یافت). در همان دوران مبلغ 53 میلیارد دلار به جبهه عراق واریز شد. در سالهای 2004، 2005 و 2006، هزینه جنگ در عراق 4 برابر هزینه افغانستان بود. نتیجه اینکه، عملیاتی که می توانست در 2003 از پیشروی و بازسازی طالبان جلوگیری کند، بخاطر «اشتباه محاسبه» و ورود به جنگ در عراق، هماکنون (2010 تاریخ پژوهش) با هزینه بالاتر هم ممکن نیست.
قیمت نفت پیش از اشغال عراق، 25 دلار بود، حال آنکه این رقم در سال 2008 به هر بشکه 145 دلار رسید. در کنار این اثرات سوء اقتصادی، فدرال های آمریکا که در 2003 نزدیک به 6.4 تریلیون بدهی داشتند، در سال 2008 بدهی آنها به رقم نجومی 10 تریلیون دلار رسیده است. پژوهشگر نتیجه می گیرد که این جنگی است که با قرض و بدهی اداره می شود.
شاید لازم به یادآوری باشد که این جنگ را هرچند جمهوریخواهان آغاز کردند، اما دموکراتها آن را تنها بخاطر اشتباه محاسبه ها مورد انتقاد قرار می دهند. باراک اوباما در 17 اوت 2009، جنگ افغانستان را یک «جنگ ضروری» نامید.
 
خنجر از پشت می زند
 
در بخش پیشین به گذشته «دوستان مردم عراق»، بی مروتی «ارباب بی مروت»، و اینکه چگونه این «دوستان» خنجر از پشت می زنند و دست یاران خود را در پوست گردو می گذارند، و نظر خود را عوض کرده و تا می توانند بدقولی می کنند، اشاره ای شد.
این تغییر نظر و استراتژی، همیشه و لزوما بخاطر «بی مروتی» نیست، گاهی از مواقع به خاطر واقعیات روی میز است. باید بخاطر داشته باشیم که برای آمریکایی، «منافع ملی آمریکا» الویت دارد و دیگر هیچ. به همین خاطر اگر «منافع ملی آمریکا» حکم کند، سیاستمدار آمریکایی (عقاب و کبوتر هم ندارد) نه تنها بدقولی می کند، نه تنها خنجر از پشت می زند، بلکه تمام راهی را که رفته باز می گردد و راه را از طریق دیگر ادامه می دهد، تا «منافع ملی آمریکا» را تضمین کند.
شاید بهترین نمونه تغییر استراتژی آمریکا در ارتباط با سومالی، پس از رویداد اکتبر 1993 باشد. بنا به گزارش تحقیقی دانشگاه ملی دفاع (2003) «وقتی که تاکتیک و استراتژی برخورد می کنند» (When Tactics and Strategy Collide) دلیل نابه هنگام تغییر استراتژی در سومالی به خاطر چند عامل بود. در اکتبر 1993 این سوال آکادمیک مطرح شد که این استراتژی چه «نفعی» دارد؟ استراتژیست ها پاسخ به این سوال را در برخورد افکار عمومی با «استراتژی» می جویند. بنا به تعریفی که در این پژوهش شده، افکار عمومی وقتی به مساله ای توجه می کند که حالت اورژانس داشته باشد. اورژانس بنا به شرایط مختلف، درجه اهمیت بالا یا پایین پیدا می کند. بطور مثال، درجه اهمیت برخورد با تروریسم از درجه بالا برخوردار بود. بنابراین برخورد با تروریسم «اورژانس» است.
 
در سال های 1992، بخاطر جنگ داخلی، موقعیت مردم عادی در سومالی بسیار تأسف آور شده بود. مواد غذایی که برای تغذیه مردم به سومالی ارسال می شد توسط سرکردگان دستجات جنگجو و شورشی ضبط شده و غیر نظامی ها تغذیه نمی شدند. در نتیجه بیماری های منجر از سوء تغذیه و قحطی در حال رشد بود. صلیب سرخ و حلال احمر ابراز عجز در رساندن مواد غذایی به مردم عادی، و حل این مشکل می کردند. اخبار قحطی از طریق واشنگتن پست و نیویورک تایمز و سی ان ان به مردم آمریکا گزارش می شد و این اخبار به مرور زمان توجه افکار عمومی را جلب می کرد. اتحادیه آفریقا، کشورهای اتحادیه عرب، و دیگر سازمانهای غیر دولتی به دولت بوش فشار می آوردند که عکس العملی نشان دهد. بالاخره بوش دستور آذوغه رسانی از طریق پل هوایی را صادر کرد. مضاف بر آن، در پائیز 1992 به شورای امنیت ملل متحد پیشنهاد کرد که با ورود پرسنل نظامی آمریکا به سومالی، برای گشودن راه برای صلیب سرخ و دیگر مددکاران غیر دولتی، موافقت کند. در 3 دسامبر این پیشنهاد به تصویب رسید و 6 روز بعد اولین کماندوها وارد سومالی شدند تا به اسکان نیروهای صلح ملل متحد هم یاری برسانند.
25600 نظامی آمریکا به کشور وارد شدند، و در عرض 5 ماه اول، 8 پرسنل به قتل رسیدند. پنتاگون مخارج این پروژه در سال 1993 را 760 میلیون دلار، و تضمین مخارج برای تثبیت نیروهای ملل متحد را یک و نیم میلیارد دلار برآورد کرده بود. نیروهای آمریکا در تابستان 1993 به 4500 تقلیل یافت که اکثرا کارکرد لجستیکی داشتند. اما به مرور زمان کارکرد کماندو ها از انجام پروژه ای «بشر دوستانه» (که افکار عمومی آمریکا آن را اورژانس تشخیص داده بودند) به پروژه و عملیات نظامی و دستگیری و پیگرد سرکردگان شورشیان، جنگجویان و یاغیان تغییر ماهیت داد.
در اکتبر 1993، 100 کماندو وابسته به رنجرز و دلتا، برای دستگیری دو تن از معاونین محمد فرح ایدید، در مرکز مگادیشیو (پایتخت سوالی) پیاده شدند. قرار بود که این عملیات یک ساعت طول بکشد، اما وقتی هزاران شورشی مسلح سومالیایی بر سر آنها ریختند، عملیات 24 ساعت طول کشید، و با کشته شدن 18 کماندوی آمریکایی، و مجروح شدن 70 پرسنل، و شکست پروژه در رسیدن به اهدافش به پایان رسید.
افکار عمومی که انتظار داشتند ورود آمریکا به سومالی فقط بشر دوستانه باشد، پس از با خبر شدن از آنچه در 13 اکتبر رخ داد، اورژانس ورود به فازی پر مخاطره را حائز اهمیت تشخیص ندادند. آمریکا در بهار 1994 نیروهای خود را از سومالی خارج کرد، و استراتژی کاملا تغییر کرد.
استراتژیست ها معتقدند که «هزینه» برای رسیدن به «منفعت ملی» شامل نفرات، تلفات، مجروحین، زمان، پول، امکانات، ادوات، دیپلماسی، کمکهای اقتصادی، و آبروی سیاسی می شود. به زبانی دیگر، هر چه «منفعت ملی» بالاتر باشد، افکار عمومی حاضر به پرداخت «هزینه» بیشتر است، و هرچه «منفعت ملی» در انجام یک پروژه پایین بیاید، افکار عمومی درجه اهمیت کمتری برای «هزینه» قائل می شوند. افکار عمومی آمریکا با ورود بیش از 25000 پرسنل نظامی به سومالی در راستای پروژه ای «بشر دوستانه» آمادگی نشان داد تا به آن حد که 8 پرسنل در سومالی کشته شود، اما به این «هزینه» اعتراض نکند. اما وقتی «هزینه» بالا رفت و دستاورد، بنا به نظر و برآورد افکار عمومی پایین آمد، کاخ سفید مجبور به تغییر استراتژی شد.
قابل تأمل اینکه، در بسیاری از پروژه های پیش از سومالی، تعداد تلفات، و یا مخارج جنگ و عملیات خیلی بیشتر از آنچه در سومالی رخ داد، بود، و کاخ سفید هم استراتژی خود را تغییر نداده بود. بنا به پژوهش حاضر تنها دلیل تأثیر «افکار عمومی» است، مخصوصا وقتی که تاکتیک و مشکلات انجام تاکتیک، هزینه ای بالاتر از برآورد اولیه داشته باشد.
با توجه به این نکته، می توان پرسید که درجه اهمیت «حمله نظامی به ایران در افکار عمومی آمریکا چه حد است؟» برای ورود به پروژه افغانستان درجه اهمیت بالا بود و کسی اعتراض نکرد، در مورد عراق، چندین میلیون نفر در اعتراض به شروع جنگ به خیابان ها ریختند، در مورد لیبی، آمریکا از پیاده کردن نیرو خودداری کرد، در مورد سوریه فقط به «به رسمیت شناختن» اپوزیسیون اکتفا کرد، این روند چیزی نیست به جز توجه کردن به فاکتور و پارامتر «افکار عمومی». حال، اگر ایران اتمی بشود، آیا این درجه اهمیت تا به آن حد بالا می رود که «افکار عمومی» حاضر به پرداخته «هزینه» لازم بشود؟
 
سوال اصلی
 
حال به سوال اصلی که آقای رجوی در 5 آبان 1391 مطرح کرده اند، باز می گردیم، که اگر رژیم پای جنگ بیاید (مُدل لیبی)؟
پیش از این نوشته بودم که این سوال درست مطرح نشده است. مهم نیست که رژیم پای جنگ می آید یا نه. سوال به نظر من اینگونه باید مطرح شود که اگر بیاید، نیروی رادیکال سرنگونی طلب چه باید بکند؟
همانطور که مشاهده شد، حمایت از چنین پروژه ای نه تنها هزینه های بالای انسانی و زیر ساختاری دارد، بلکه به لحاظ سیاسی و استراتژیک، چنانکه در نمونه سومالی، عراق و افغانستان می بینیم، می تواند نا متعیّن بوده، و آمریکا و شرکاء میدان و پروژه را نیم کاره ترک کرده و «جاخالی» بدهند.
بطور مثال اگر به پیام چند روز پیش دیوید کامرون (دسامبر 2012) دقت کنیم، می بینیم که در این پیام «نوروزی» صحبتی از سوریه نمی شود، پیش از این و در عرض چند هفته گذشته هم، آن شور و فتور در میان فرانسه و بریتانیا که آتش بیار معرکه بودند، فروکش کرده است، و گویی بیشتر به دنبال راه حلی مسالمت آمیز هستند. به زبانی دیگر، استراتژی به دلایل مختلف تغییر می کند، و «مبارز» و یا «شورشی» که تا دیروز حلوا حلوا می شد، در وسط میدان جنگ به امید خود رها شده، و مخیر می شود که بین تنها جنگیدن و شکست مفتضحانه خوردن، و یا مذاکره با دشمن جنایتکار یکی را انتخاب کند.
 
کس نخارد پشت من
 
واقعیت این است که اگر می خواهیم روی پای خود بایستیم، و به «بیگانه» وابسته نشویم، و آبروی سیاسی و عقیدتی خود را در گرو وعده های زر داران و زورمداران نگذاریم، چاره ای نداریم به جز اتکاء به خود، به خلق خود و به آرمان خود. بجز این، تمام شهید و جانباخته که تاکنون تقدیم شده به آمار «تلفات» می پیوندد. تمام آن شکنجه ها، آن دردها و آن دوری و تبعید ها از حرمت خود دور شده، و به «اشتباه محاسبه» بدل می شوند.
 
من بر این باورم که این رژیم می رود. به دست فرزندان خلق ساقط می شود، و مام وطن آغوش خود را به روی این فرزندان باز خواهد کرد تا آنها را با احترامی که زیبنده آنها است در آغوش بفشرد. تنها اگر «حرمت» نقش آفرینی خلق در تغییر بجا آورده شود. هیچکس محترم تر از «ملت شریف ایران» نیست.
 
استحاله پذیری
 
در فصل بعدی به سوال بعدی آقای رجوی که در 5 آبان 1391 مطرح کرده اند، می پردازیم
علی ناظر
12 دی1391







[Posted comments0]

No press releases currently available



Iran's Crises  1998 - 2007   ©