Iran's Crises Unfolded  
IranCrises
 
Saturday 21 October 2017
جستجو
اقتصادی
مواضع و بیانیه
اجتماعی
سیاسی و نظامی
گفتگو - شنیداری/دیداری/ن.شتاری
برداشت و تحلیل
خبر و گزارش
صفحه نخست

علی ناظر

* گامی دیگر به سوی راست میانه  علی ناظر

* اعتصاب غذا و گفتگویی دوستانه  علی ناظر

* تعهد 92  علی ناظر

* مارگزیده  علی ناظر

* ارسال ترجمه متن « مردم آزاده جهان - فراخوان برای آزادسازی گروگانها»  علی ناظر

* رنگ شکست استراتژیک رژیم  علی ناظر

* استراتژی کلان و انتظار معجزه از مجاهدین  علی ناظر

* مدیریت محترم سایت پژواک  علی ناظر

* نبردی نابرابر  علی ناظر

* از چه می ترسند؟  علی ناظر

* ما همان جمع پراکنده   علی ناظر

* در ایران فردا  علی ناظر

* دیدگاه دوباره هک شد  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پاد زهر - اسلام سیاسی (4)  علی ناظر

* از کاوه چه خبر؟  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پاد زهر - اسلام سیاسی (3)  علی ناظر

* تلاش رذیلانه، محزون و غیر اصولی  علی ناظر

* نامه ای به خواننده  علی ناظر

* تیر هوایی در جنگ زرگری  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پادزهر – اسلام سیاسی (2)  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پادزهر – اسلام سیاسی (1)  علی ناظر

* در حاشیه «اشتباه محاسبه»– «انصاف»  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – معین عمل«بختک» (بخش پایانی)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – معین عمل «فرهنگ» (9)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – مدیریت تغییر (8)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – هزینه (7)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – ارباب بی مروت، و با مروت دنیا (6)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه - «اگر»های حاضر و غایب (5)  علی ناظر

* پس از 15 سال، از «فراکسیون اصلی» چه خبر؟  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – کاریسمای جنگ (4)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه - «ساده سازی، شبیه سازی» (3)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – تبیین، شکل و محتوا (2)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه - مفتی، مفتی (1)  علی ناظر

* فشنگ و موشک در راه خدا  علی ناظر

* انگار نه انگار  علی ناظر

* بدرود و تسلیت  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش اول-چهارم  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش چهارم - «اتهام»  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش سوم - «بحران عدم اعتماد»  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش دوم - «آسیب پذیری»  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش اول  علی ناظر

* جبهه وسیع - بخش 1 -4  علی ناظر

* اصولی کیست؟  علی ناظر

* ناتوانی اپوزیسیون: «راه حل پيشگيرانه يا دگرديسي»  علی ناظر

* سر و ته یک کرباس  علی ناظر

* زدند و ما چیزی نگفتیم  علی ناظر

* تهاجم  علی ناظر

* پیام روشن و نهفته موشک کاتیوشا  علی ناظر

* بدهکار  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، طرح اروپا (حاشیه 1)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، طرح اروپا (بخش چهارم)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، و طرح اروپا (پخش سوم)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف و طرح اروپا (بخش دوم)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، و طرح اروپا (بخش اول)  علی ناظر

* کمر غول  علی ناظر

* خبر خوب؟  علی ناظر

* رضا پهلوی و «نافرمانی مدنی»  علی ناظر

* حرمت قلم  علی ناظر

* والسلام؟  علی ناظر

* ناجی  علی ناظر

* «عجیب» و «غریب»  علی ناظر

* ارزیابی ناقص از سی سال مبارزه  علی ناظر

* سلام گرگ بی طمع نیست  علی ناظر

* «علی ناظر، مرز سرخ تو کجاست و چیست؟»  علی ناظر

* با خودمان جدی باشیم  علی ناظر

* چند خبر و چند نکته  علی ناظر

* جدا کردن «سر» از «بدنه»  علی ناظر

* مدل چهارم  علی ناظر

* سخنی با اساتید و صاحبان کرسی  علی ناظر

* «تروریستها» - بخش چهارم  علی ناظر

* «تروریستها» - بخش سوم  علی ناظر

* «تروریستها» - بخش دوم  علی ناظر

* «تروریست»ها (بخش اول)  علی ناظر

* زنده باد آزادی، زنده باد دموکراسی  علی ناظر

* آقای رئیس جمهور اوباما  علی ناظر

* مرز سرخ  علی ناظر

* نیم درصدی، خس و خاشاک، زردک و خرس ها  علی ناظر

* رکن چهارم در جبهه خلق  علی ناظر

* معضل میز  علی ناظر

* گردهمایی 18 ژوئن  علی ناظر

* فصلی تازه  علی ناظر

* آن صدای بی صدا  علی ناظر

* پوزه بند  علی ناظر

* این «پیروزی قضایی» نیست  علی ناظر

* سینه زنهای گورکَن  علی ناظر

* یاری رسانی برای پیشگیری از تکرار «سربرنیتسا»  علی ناظر

* اگر مالکی ککی در تنبان ندارد...  علی ناظر

* اگر مالکی ککی در تنبان ندارد...  علی ناظر

* نگاهی به پیام دکتر کریم قصیم  علی ناظر

* نگاهی به پیام دکتر کریم قصیم  علی ناظر

* پاسخ صلیب سرخ
به نامه 330 «انسان» «مستقل»
  علی ناظر

* بحران انقلابي ، فروپاشي، يا سرنگوني؟  علی ناظر

* آزادي بيان در فرهنگ رب النوعي  علی ناظر

* چشم انداز و نقش رسانه ها بر مبناي يک تحليل«گام بعدي»  علی ناظر

* مذهب ستیزی یا مذهب زدایی  علی ناظر

* تشدید بحران یا کنترل بحران؟  علی ناظر

* جنگی آزادیبخش برای صلحی پایدار  علی ناظر

* نظام ايدئولوژيک - تضاد تئوري و پراتيک  علی ناظر

* یک خبر مهم، یک برخورد سرد - (آذر 87)  علی ناظر

* تعيين تکليف حقوقي مجاهدين  علی ناظر



اشتباه محاسبه – کاریسمای جنگ (4)
[ علی ناظر]
[منبع: سایت بحران]


نکته
 
آنچه در این سلسله نوشتار مرور می کنید، در تأیید بر «تسلیم در برابر خشونت رژیم»، «بی رمق کردن کین انقلابی»، و خلاصه «رد ِ رد تئوری بقا» نیست. به نظر من، پدیده ای که «ماهیت» آن عوض شود، بناچار «ویژگیها»ی آن نیز عوض می شود. یکی از ویژگیهای جنبش انقلابی، «قهر انقلابی» جنبش  مردمی است، هر جنبشی در دنیای ستمدیدگان، بدون این ویژگی، مانند تفنگی است که فشنگ ندارد. مضاف بر این، هر نسلی، اسطوره هایی دارد. نسل بدون اسطوره، نسلی است «تهی»، نسلی است بی «هدف». در چنین نسلی، «افکار انقلابی»، «کینه انقلابی»، «شور انقلابی» مرده است، و چنین نسلی متّکی به بیگانگان است، و هرگز بر نمی خیزد، و این آنچیزی است که دشمن می خواهد. اما «کین و قهر و شور انقلابی» اگر بدون «شعور انقلابی» باشد، راهی بجز انحراف و سردر گمی نخواهد داشت. این سری نوشتار، بخاطر یک هدف نوشته می شود، که اصرار بورزد شعور را باید در کنار شور گذاشت، تا خلق ستمدیده بداند که چگونه باید قهر انقلابی خود را همچون گلوله ای بر سینه دشمن بنشاند. و دیگر هیچ.
 
در یک چنین نوشتار با یک چنین روندی، از داده ها، شاهد مثالها، و بازگویی تاریخ تنها به عنوان ابزار برای سهولت کلام استفاده می شود. به زبانی دیگر، «در مثل مناقشه نیست»، و منظور از شواهد تاریخی، شبیه و بدیل سازی نیست. در این نوشتار، سخن به روشنی و وضوح زده می شود، و نگارنده خود را محتاج به استفاده از زبان کنایه نمی بیند. آنچه را که فکر می کنم می گویم، و آنچه را که باور ندارم، حتی به کنایه هم نمی گویم.
 
در آینه تاریخ
 
با چند نقل قول از زوایا و باورهای متفاوت به «جنگ»، به این مبحث ادامه می دهیم:
 
منتظری (کیهان، 8 بهمن 62): « رزمندگان اسلام خود را برای دادن جواب آخر آماده کنند»
خامنه ای (اطلاعات، 18 مرداد 62): «همین قدر که ما زنده ایم و وضعیت خود را حفظ نموده، بزرگترین پیروزی محسوب می شود»
رفسنجانی (رادیو، 3 خرداد 63): « امروز امام در دیدار با جهادگران گفتند که اولین مساله ما جنگ است و هرکس بخواهد جنگ را از الویت بیندازد و مسائلی را مطرح کند که جنگ را تحت الشعاع قرار دهد، آن به عنوان توطئه حساب می شود و باید با آن مبارزه کرد» 
مسعود رجوی (مجاهد 191، 28 بهمن 62): خطاب به مردم ایران که از خمینی بپرسند «چرا و به چه دلیل و مطابق کدام اصل و سنت اسلامی یا ملی و مردمی، امنیت و مصون داشتن شهرها و مردم بی گناه را خوش نمی دارد؟»
مسعود رجوی (22 فروردین 64): پیام به مردم ایران «گسترش اعتراضات و تظاهرات ضد جنگ با شعار "مرگ بر خمینی" مبرمترین وظیفه میهنی و مردمی است»
خمینی پیش از مرگش: « از خداوند مي خواهم مرا در كنار شهداء جنگ تحميلي بپذيرد. ما در جنگ براي يك لحظه هم نادم و پشيمان نيستيم. راستي مگر فراموش كرده ايم كه ما براي اداي تكليف جنگيده ايم و نتيجه فرع آن بوده است.»
 
کاریسما
 
کمتر رهبر و مدیر صحنه ای است که به عمد اشتباه در محاسبه کرده باشد. کلیه رهبران سیاسی، چه بخاطر میهن پرستی، انقلابی گری، و حس مردم دوستی، و چه بخاطر خودخواهی، خود محوری و تحمیل هژمونی، دو ویژگی مشخص دارند. اول اینکه، در اکثر اوقات فکر می کنند که همه جوانب را در نظر داشته اند، و دوم اینکه، اکثرا با خیل بزرگی از هوادار احاطه شده، و تشویق ها و مرحبا گفتن های این خیل، باعث می شود که به نکته اول به اندازه کافی دقت نکنند.
 
کاریسما به عنوان یک پارامتر، در موارد بیشماری در تاریخ، توانسته باعث شکوفایی یک جنبش، یک رهبر و  یا راهبرد بشود، اما در عین حال، همین کاریسما، وقتی به مدت طولانی مورد استفاده آن رهبر، و یا اطرافیان او، قرار گرفته، به ضد خود تبدیل شده، و باعث افول پیشرفت هایی که رهبر را به اوج رسانده، می شود.
 
اتکاء به نفس
 
یکی از ویژگیهای کاریسما، تولید «اتکاء به نفس» است. مدیران عامل (CEO) در شرکتهای عظیم تولیدی، تجاری و مالی، این اتکاء به نفس را به زیر دستان خود انتقال داده و انتقاد، بازنگری و پویایی هر فصل از استراتژی «شرکت» را تشویق می کنند. اما برخی از آنان، چنین روشی را مضر دانسته، و «شرکت» را بصورت یک «فرقه» مدیریت می کنند. علاقمندان می توانند به مقالات تحقیقاتی پیرامون مدیریت (مثلا) شرکت انران (Enron) که به ورشکستگی و تحولات زیادی انجامید، مراجعه کنند.
آدلف هیتلر، نه تنها از کاریسمای بالایی در میان مردم آلمان و ارتش میلیونی خود برخوردار بود، بلکه تا مدتها رهبران اروپا مسحور این کاریسما شدند. در 2 سال اول جنگ جهانی دوم، کمتر پروژه ای بود که آدلف هیتلر به مورد اجرا بگذارد و موفق نشود. این پیروزی های پی در پی، نه تنها او را بعنوان رهبری شکست ناپذیر، استراتژیست نظامی، و سیاستمداری متبحر معرفی کرده بود، بلکه حتی در میان بسیاری از مردم عادی آلمان به مقام ربوبیت رسانده بود. «مگر می شود هیتلر اشتباه کند؟» سوالی بود که هر آلمانی آن را با خلوص نیت به زبان می آورد.
اطرافیان نزدیک هیتلر از این خود منزه بینی، خود بهتر بینی، و خود شایسته ترین بینی مستثنی نبودند. این باور تا به آن حد رشد کرده بود که مردم آلمان به سربازان، ورزشکاران، و هنرمندان نازی آلمانی با دیدی متفاوت نظاره می کردند. کتاب ها، اشعار، موسیقی و فیلم هایی که در این زمینه و در باره اینها تهیه می شد، همگی نشانی از این باور داشت. نشانی از اتکاء به نفس، که سرباز هیتلر، تا هیتلر هست، همیشه پیروز است. که راهی که هیتلر نشان میدهد همیشه پیروز است، که...
در عمل، این باور روز پس از روز، ماه پس از ماه، و سال پس از سال به اثبات می رسید. بخاطر رهبری هیتلر اروپای غربی به زانو در آمده بود. بخاطر کاریسما و توانمندی بسیج هیتلر، سخنان آتشین هیتلر، دیپلماسی موفق هیتلر، و... فاشیسم و نازیسم حرف آخر را می زدند، و آن حرف همیشه به کرسی می نشست.
 
کاریسما در شوروی
 
این خود باوری، و اتکاء به نفس در ژوئن 1941 به اوج خود رسید. هیتلر پروژه حمله به شوروی را طراحی و به ستاد مشترک نیروهای مسلح پیشنهاد کرد. ژنرال ها که در این ستاد هیتلر را احاطه کرده بودند، به دو دلیل، یکی پس از دیگری این پروژه را موفقیت آمیز ارزیابی کردند. دلیل اول، باور آنها به کاریسمای هیتلر و اینکه او هرگز اشتباه نمی کند. دلیل دوم، دیگر مسائل اجتماعی، سیاسی و نظامی از جمله نفرتی که بخشی از مردم اروپای شرقی از یهودیان در لهستان، و بلاروس داشتند. تبلیغاتی که ریشه در سالها (و قرنها) پیش از حمله داشت، به ژنرالها کمک کرد تا از این نفرت (محلی)، راه را برای پیشرفت خود هموار سازند. (در آینده، در نوشتاری جداگانه – «پیدایی اسرائیل»، به نقش آفرینی یهودیان در خاورمیانه مفصلا خواهم پرداخت).
جهت یادآوری اینکه دو سال پیش از این (1939)، در معاهده «عدم تجاوز»، استالین و هیتلر به توافق رسیده بودند که هیتلر به شوروی لشگرکشی نکند. گفته می شود که «بریا» (از نزدیکان استالین و کمیسر خلق در امور داخلی N.K.V.D ) امضای این معاهده  را تشویق کرده بودند.  پس از اشغال لهستان توسط قوای نازی، بخش شرقی لهستان به شوروی تعلق گرفت. شاید این یادآوری هم بیجا نباشد که معاهده صلح برست- لیتوفسک که توسط  لنین و تروتسکی در سال 1918 از روی ضرورت، به امضا رسید، به قدرتِ آلمان (جنگ جهانی اول) افزود و راه را برای تصرف اکراین هموار کرد. البته تفاوتهای بسیاری بین صلح 1918 و معاهده 1939 است.
محاسبه هیتلر برای حمله به شوروی و نادیده گرفتن معاهده «عدم تجاوز»، بر مبنای ارزیابی او از «بحران» داخلی شوروی بود.
اکثر اعضای کمیته مرکزی شوروی (کنگره هفدهم - 1934) در عرض چهار سال یا تیرباران و یا ناپدید شده بودند، از جمله اعضای دفتر سیاسی لنین، همچون بوخارین، کامنوف، زینوویف، و استراتژیست نظامی توخاچوسکی. اکثر ژنرالها و افسران ارشد در ارتش سرخ تصفیه شده بودند. این کاستی ها، در «بحران داخلی»، و بخصوص کارزار فنلاند خود را به روشنی به نمایش گذاشت.
در همان راستا و سیاستی که بریتانیا چکسلواکی را دو دستی به هیتلر هدیه کرده بود (29 سپتامبر 1938
آلمان، ایتالیا، بریتانیای کبیر و فرانسه موافقتنامه مونیخ را امضا کردند که جمهوری چکوسلواکی را وادار می کرد تا ایالت زودتن- شامل مواضع دفاعی نظامی چکوسلواکی- را به آلمان نازی واگذار کند.) ، استالین هم لهستان و عملا بلاروس را به هیتلر تقدیم کرد؛ به این امید که این «مماشات» بتواند به رشد اقتصادی شوروی کمک رسانده، و آمال «سوسیالیستی» استالین برآورده شود. روسیه تا پیش از حمله آلمان صد تُن آهن، 500 هزار تُن سنگ آهن، و چیزی کمتر از یک میلیون تُن روغن معدنی، به آلمان صادر کرده بود، که هیتلر در راستای کشتار در اروپای غربی بکار می گرفت.
"جنگ زمستان" و یا تسخیر فنلاند در 12 مارس 1940 توسط اتحاد جماهیر شوروی، توانمندی قوای نظامی شوروی را برای هیتلر معین کرد، و این یکی دیگر از دلایل حمله آلمان به شوروی بود. بخصوص پس از اشغال دانمارک و نروژ توسط آلمان در 9 ژوئن 1940.
 
استالین برای تقویت اردوگاه «سوسیالیسم»، حاضر شده بود نازیسم و فاشیسم (اسپانیا) را تغذیه کند، اما هیتلر در ژوئن 1941، او را با تکانی شدید از خواب غفلت بیدار کرد. مماشات استالین، از 1941 به بعد لطمات سنگینی به شوروی زد. می گویند وقتی استالین خبر حمله را شنید گفت: "هر چه لنین ساخت، از دست رفت". او به آمار کشتار شهروندان توجهی نداشت. شایان توجه اینکه خواب غفلت استالین نتیجه خودمحوری استالین، و تسلیم اطرافیان به کاریسمای استالین بود. شوروی قاعدتا از نقشه های هیتلر با خبر بود، چنانکه سفیر شوروی در آلمان (دکانوزوف) از فوریه 1941 به بعد در باره تدارکهای جنگی آلمان به مولوتوف کمیسر امور خارجه  گزارش می داد، پس چرا استالین از لشگرکشی هیتلر شوک می شود؟ آیا مولوتوف که در اتحاد با آلمان نقش آفرین بود، به استالین گزارش نمی کرد؟ این فرض قابل قبول نیست، چنانکه روزی که که گزارش رسید، استالین با تمسخر دکانوزوف، به مولوتوف می گوید «چنین به نظر می رسد که دادن اطلاعات نادرست اکنون به سطح سفیران رسیده است». و یا گزارش دیگری به مضمون زیر به استالین و بریا می رسد که «تمام تدارکات برای هجوم مسلحانه به اتحاد شوروی تکمیل شده و هر لحظه انتظار می رود که حمله صورت گیرد.» استالین با روشن ساختن این نکته که مرکولف و فیتین (رئیس جاسوسی خارجی پ. م) «کمونیست» نیستند و در نتیجه گزارشات آنها قابل اعتماد نمی تواند باشد، با دست خط خود نوشت: «رفیق مرکولف، می توانید منبع خود را در ستاد نیروی هوایی آلمان به... مارش بفرستید. این منبع نیست بلکه اطلاعات نادرست دادن است.» هشدار های پی در پی به دفتر مرکزی گسیل می شد. بریا در 21 ژوئن، گزارش گولیکف (رئیس رکن 2 نظامی) مبنی بر استقرار 170 لشکرآلمان در مرز غربی اتحاد شوروی را محکوم کرد و در یادداشتی برای استالین رئیس رکن2 را دروغگو نامید و به رهبری بار دیگر اقتدا کرد: «ژوزف ویساریانویچ، من و افرادم این پیشگویی خردمندانه شما را خوب بخاطر داریم که هیتلر در 1941 به ما حمله نخواهد کرد»، اما هیتلر پس از شکست مذاکرات در 25 نوامبر 1940 که شوروی خواهان خروج آلمان از فنلاند، امضای قرار داد دوجانبه بین بلغارستان و شوروی، و اختصاص یک مرکز نظامی برای نیروی دریایی و زمینی شوروی در نزدیکی آبراه های بسفر و داردانل شده بود، تصمیم نهایی خود را گرفته بود و آن را چند ماه بعد به مورد اجرا گذاشت.
بازخوانی این نکات از جهت درک و پرداختن بیش از حد به «کاریسما» در تحلیل اطلاعات و انتقادات سودمند است.
 
ارزیابی پروژه
 
به هر روی، پس از تصویب پروژه حمله به شوروی، ستاد فرماندهی نازی، شروع به ارزیابی کلیه مواردی که می توانست مانعی بر سر راه پیشرفت آنها بشود پرداخت. از جمله ازدحام جمعیت شهرها و کشورهایی که به اسارت گرفته می شوند، و یا تغذیه این شهروندان، و محاسبه روی آلترا ناسیونالیست های محلی که به دنبال هویت ملی خود، و اخراج خارجی ها، از جمله یهودیان، بودند. یکی از تصمیمات دهشتناک این بود که با عدم توزیع آذوغه نه تنها روحیه شهروندان را پایین بیاورند، بلکه از گرسنگی بعنوان عاملی بازدارنده استفاده شود. نفرت اشغالگران و همدستان محلی نازی ها، از کمونیستها و بولشویکهای یهودی (جهت یادآوری تعدادی از رهبران انقلاب اکتبر شوروی، یهودی بودند) تا به آن حد بود که مرگ و میر این شهروندان بر اثر گرسنگی، قابل پذیرش بود. بنا به اسناد، در این ارزیابی اولیه (پیش از شروع عملیات بارباروسا)، تخمین زده شده بود که حدود 30 میلیون شهروند از بیماری و گرسنگی کشته شوند.
روز موعود که رسید، ارتش آلمان نازی مسافت طولانی تا به سواحل رودخانه ولگا را به سرعت طی کرد (گویی که دشمنی در کار نیست). هیتلر و ژنرالهای ستاد فرماندهی غرق در شادی و افتخار شده بودند. باور به هیتلر بیشتر می شد. خود هیتلر آنچنان به خودباوری رسیده بود که برخی از ژنرالها را به هراس انداخته بود. این پیشرفت ادامه داشت تا آلمانی ها در پشت دیوار های استالینگراد متوقف شدند. پروژه اینگونه برنامه ریزی و طراحی شده بود که پیش از شروع زمستان به پایان برسد. واقعیت این بود که اهداف اولیه (رسیدن به سواحل ولگا، و تسخیر مینسک – پایتخت بلاروس)، همگی انجام شده بود، اما هیتلر برخلاف توصیه های ژنرالهایش، تصمیم به فتح استالینگراد و پیشرفت گرفت. پس از 70 سال از آن واقعه، بسیاری از محققین، و تاریخ شناسان، در یک بحث آکادمیک می پرسند، اروپای امروز در چه موقعیتی قرار داشت، اگر هیتلر آنروز به شوروی حمله نمی کرد و یا به تسخیر بلاروس قانع می شد.
زمستان سردی بود. درجه حرارت تا به آن حد پایین آمده بود که دست و پای سربازان یخ می زد. هیتلر که به موفقیت پروژه باور داشت، و به درستی فکر می کرد که به بلاروس خواهد رسید، در ارزیابی خود به البسه و لجستیک نیروهای در حال پیشرفت، در فصل سرما و برف و یخبندان نیاندیشیده بود.
روحیه سربازان به پایین ترین حد رسید. جاده های گلی مانعی شده بودند برای پیشرفت سریع. جنگ کلاسیک در استالینگراد به جنگ شهری، و خیابان به خیابان کشید. در زمانبندی «اشتباه محاسبه» شده بود. در حالیکه هیتلر خودخواهانه به سربازان آلمانی می گفت که سرباز یعنی فدایی برای وطنش. هیتلر بالاخره مجبور شد تا نزدیک به دوسوم قوای خود را در شوروی متمرکز کند. کوتاه سخن اینکه، ارتش شوروی از پشت وارد صحنه شده و لشگر نازی که در استالینگراد درگیر جنگ تن به تن بود را محاصره کردند. در این پروژه اگر به ارقام نجومی کشته شدن شهروندان غیر نظامی نپردازیم، فقط 90 هزار سرباز آلمانی به اسارت گرفته شدند.
 
پارامتر های مخفی
 
واقعیت این است که اگر سرمای سخت زمستان پاپیچ آلمان نازی نمی شد، احتمال سقوط استالینگراد بیشتر می شد. اما چنین نشد. پارامتر سرما (در بخش پیشین به پارامتر وزش باد در انداختن سیب اشاره شد)، بی توجهی استالین به هشدارهای پیاپی، و ورود آمریکا به صحنه عملیات (در اروپای غربی)، باعث شد تا پروژه ای را که تمامیت ستاد فرماندهی بر آن مهر تأیید زده بودند، سربازان آلمانی با جان و دل در بدترین شرایط برای موفقیتش می جنگیدند، و بهترین افسران و ژنرال ها این پروژه را مدیریت می کردند، با شکستی فاحش روبرو شود.
ستاد تبلیغات آلمان، در تمام طول این پروژه، حتی در دورانی که سپاه آلمان در استالینگراد محاصره شده بود، از حمایت بیدریغ مردم از هیتلر، از پیروزی های پی در پی در جبهه شوروی، و... گزارش های کاذب مخابره می کردند.
تا حدودی ستاد تبلیغات درست می گفت چرا که هنوز هیتلر کاریسمای خود را در میان مردم آلمان کاملا از دست نداده بود. هنوز در بخشهایی از جبهه شوروی پیروزی هایی به دست می آمد (هنوز سپاه آلمان تسلیم نشده بود)، اما ستاد فرماندهی می دانست که پروژه به آخرین نفس های خود رسیده است.
این شکست بخاطر این نبود که مدیران پروژه زیر و بم را محاسبه نکرده بودند. همانطور که گفته شد، آنها حتی تعداد شهروندانی که باید بر اثر گرسنگی کشته شوند را هم محاسبه کرده بودند. اما به این نکته توجه نداشتند که شوروی مانند فرانسه در دو قدمی آلمان نیست، و در نتیجه هم به لحاظ آب و هوا متفاوت است، هم به لحاظ لجستیکی دردسر آفرین. اگر پاریس سقوط می کرد تمام فرانسه سقوط می کرد، اما لزوما رسیدن به سواحل ولگا و تسخیر مینسک (پایتخت بلاروس)، سرباز گیری در قفقازستان، و گرجستان و تاشکند و مغولستان و... را متوقف نمی کرد. هماهنگی بین آلمان و ژاپن وجود نداشت. اگر ژاپن به مرزهای شرقی شوروی حمله می کرد، نیمی از توانمندی نظامی شوروی خرج آن جبهه می شد. اما هیتلر پیش از ورود به پروژه، از ژاپن نخواست که در این پروژه نقش آفرینی کند.
ارتس سرخ با نیروگیری از مناطق مختلف اتحاد شوروی، توانسته بود بر فشارهای لجستیکی آلمان بیفزاید. اشتباه محاسبه هیتلر در عدم شناخت از موقعیت جغرافیایی شوروی، درک صحیح نداشتن از لجاجت ارتش سرخ، و البته کمک رسانی بریتانیا از طرق ایران، هندوستان و افغانستان به ارتش سرخ، پارامترهای دیگر بودند.
 
کاریسما، و جنگ ایران-عراق
 
کمتر کسی است که با این زاویه دید خمینی در باره جنگ آشنا نباشد - «جنگ موهبت الهی» است.
کاریسما، خودستایی و باور به خود ِ هیتلر تا به آنجا پیش رفت که در میان سربازان خط مقدم جبهه، انبوهی از نوجوانان دیده می شدند. گویی تاریخ در ایران تکرار می شد. در 9 آبان 61 خمینی فتوا می دهد «تا موقعی که جبهه ها نیاز به نیرو دارد رفتن به جبهه واجب است و اجازه والدین شرط نیست» (رورنامه ج.ا). در آنزمان شایع شده بود که کودکان و نوجوانان مستقیما از مدرسه به جبهه برده می شوند. آنچه که واقعیت دارد نقش آفرینی نوجوانان (و کودکان) در جبهه بود. تاریخ بارها شاهد بوده که کورهء جنگ های فرسایشی از هیزم بدن شهروندان گرم شده است، تا رهبران «کاریسماتیک» مذهبی و «آلترا ملی» را خوش آید.
کاریسمای خمینی اما یک شبه بوجود نیامد. از 15 خرداد 1342 شکل گرفت. موضعگیری های وی در قبال شاه، اسرائیل، کاپیتولاسیون، و.... تا برسد به نشستن وی در زیر درخت سیب، و بعد از انقلاب، او را «امام» خواندن، او را در «ماه» دیدن، او را «پدر» خواندن، به دیدار او پیش از و پس از انقلاب رفتن، از او جواز تأیید درخواست کردن، و... همه و همه ی اینها، کاریسمای کاذبی از او در اذهان بوجود آورد، تا به آنجا که همهء گوش ها کر شده و همهء چشم ها کور و همهء اذهان بسته شد. تا آنجا که کسی به مرتجع بودن و جنایت پیشگی او پی نبرد، و اگر برد، زبان در قفا نگاه داشت و ساکت ماند. کسی سخنان او را به درستی تحلیل نکرد، آن بخشهایی که به نفع بود پرچم شد، و آنچه که اصولی و اشتباه بود، به زیر فرش جارو شد. آنقدر سکوت شد، و آنقدر به این کاریسما دمیده شد، که در خرداد 1360، نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان. دیگر دیر شده بود که اذهان فرهیخته شوند، که «امت همیشه در صحنه» از کور ذهنی خارج شود. این کور ذهنی را خیلی ها تقویت و تولید کردند. خیلی ها. و چه بهای سنگینی پرداخته شد.
 
 بخشی از سازمان چریکهای فدائی خلق، و قلیلی از روشنفکران و متفکرین و فعالین سیاسی از همان روزهای اول، که محو این «رهبر کاریسماتیک» نشده بودند، هشدار دادند، اما کسی به آن توجه نکرد. خمینی آنها را نیم درصدی خواند، و همه به انتقادات و هشدارهای آنها خرده گرفتند و آنها را سرزنش کردند. و هنگامی که شورش علیه جنایات خمینی همه گیر شد، و شعار دقیق «مرگ بر خمینی» در مهر 60 به صحنه آورده شد، دیگر کارکرد لازم در تهییج و برانگیختن همگان را نداشت. موتور کوچکی که در 57 روشن شده بود و می بایست موتور بزرگتر را به راه بیندازد، از انرژی افتاده بود. موتور بزرگ سال 60 در همان استارت اول ضربه دید، چرا که در طول 3 سال پیش از خرداد 60، آنقدر کار فرهنگی برای انحراف اذهان و تحمیق افکار انجام شده بود، آنقدر به خمینی «پدر» گفته شده بود، از فتاوی او حمایت شده بود، آنقدر به او بت شکن گفته شده بود که جنگ ایران-عراق که می توانست عمری کوتاه داشته باشد، عمری 8 ساله یافت. کاریسمای خمینی یک شبه بوجود نیامد.
«جام زهر»ی که خمینی، با پذیرفتن قطعنامه 598، خورد، در اصل نقطه پایانی بر «کاریسما»ی خمینی بود، و او بر سر قبر کاریسمایش چنین سوگواری کرد «خوشا به حال شما ملت! خوشا به حال شما زنان و مردان!.... و بدا به حال من که هنوز مانده ام و جام زهر و قبول قطعنامه را سر کشیده ام، و در برابر عظمت و فداکاری این ملت بزرگ احساس شرمساری می کنم...» او منتقدین جنگ ویرانگر را چنین نفرین کرد «بدا به حال آنهایی که از کنار این معرکهء بزرگ جنگ و شهادت و امتحان عظیم الهی تا به حال ساکت و بی تفاوت و یا انتقاد کننده و پرخاشگر گذشتند!» («صحیفه امام» ج21، ص93).
 
هیتلر با گلوله ای خود را از خشم «ملت» خلاص کرد، خمینی اما «جام زهر» نوشید، و مُرد. هم هیتلر و هم خمینی با کاریسمای مسحورکننده خود، میلیون ها نفر را به کوره جنگ ریختند. اما نه هیتلر و نه خمینی نتوانستند به اهداف جنگ طلبانه خود برسند. هم هیتلر و هم خمینی با «اشتباه محاسبه» از آنچه عینیت دارد، و باور به آنچه فقط در ذهن آنها عینیت یافته، اما واقعیت ندارد، صفحات سیاهی از تاریخ را به خود اختصاص دادند.
خمینی کشتار «جنگ» 8 ساله را با کشتار تابستان 67 به نقطه اوج خود رساند.
خمینی برای انحراف اذهان، و البته در راستای توسعه نفوذ جمهوری اسلامی در خاورمیانه، در آخرین روزهای بحبوحه کشتار 67، دمی تازه به خط صدور بحران و «جنگ، موهبت الهی»، چنین می دمد «باید مردم دست به دست هم بدهند و عرفات را از جمع خودشان خارج کنند، تا خودشان بتوانند کاری را انجام بدهند و تا آن وقتی که یک نفر یهودی در آنجا هست باید بایستند و کار را تمام کنند همانطور که ما کردیم...» («صحیفه امام» ج21، ص192).
پیش از این به ستاد تبلیغات هیتلر اشاره ای داشتیم که چگونه در اوج شکست در روسیه (شوروی)، از پیروزی دم می زد، و با دروغ و جّو سازی، مردم خسته از جنگ را به جلو هُل می داد. جمهوری اسلامی که تا چندی پیش، برای پیشبرد اهداف جنگی، از اسرائیل اسلحه می گرفت، و با آمریکا کیک می خورد و کلت می گرفت، پس از جام زهر خوردن، پرچم ضد صهیونیستی را دوباره علم می کند، و دوباره به تحمیق می پردازد. «فاشیست ها تنازع بقاء و انتخاب اصلح را، توجیه تئوریک غارتگریها و کشتارها و سلطه جویی هایشان کرده اند و می کنند» (تبیین، ج4، ص45).
 
فروغ جاویدان
 
«یکی از دلایل اصلی شکست بسیاری از احزاب از مشروطه به اینطرف عدم درک خصوصیات ویژه یعنی همان شرایط و مراحل درون جوش خاص جامعه می باشد» (تبیین، ج4، ص47).

با احترام به جانباختگان سلحشوری که در عملیات فروغ جاویدان جان خود را فدای ایران کردند، به بازنگری بخشی از این پروژه می پردازم. در اینجا پیشنهاد می کنم که علاقمندان به دو جلد کتابی که در دهمین سالگرد عملیات فروغ جاویدان منتشر شده (1377) مراجعه کنند تا با بخشی از واقعیات و فدا و ایثار آن افسران آشنا شوند.
 
بنا به شنیده هایم، این پروژه قرار نبود در تابستان 67 عملیاتی شود. بلکه پس از پیروزی درخشانی که در عملیات چلچراغ (مهران) به دست آمده بود، یکانهای ارتش خود را برای مهر 67 آماده می کردند، و برنامه ریزی پروژه برای آن ماه زمانبندی می شد. پس از پذیرش قطعنامه 598، و نوشیدن جام زهر، و اطمینان از بسته شدن مرز ها بین عراق و ایران، ارتش آزادیبخش ملی بر سر دو راهی قرار گرفت - تعویق عملیات نظامی تا فرصتی دیگر و پذیرفتن این گمانه زنی که عملیات نظامی این ارتش وابسته به جنگ ایران-عراق بوده است؛ و یا وارد شدن به عملیاتی «عاشوراگونه».
 
آقای رجوی در اول مرداد 1367، پروژه پیش روی را چنین بررسی می کند:
«تصمیم گرفتن برای چنین عملیاتی، البته کار سهل و ساده یی نبود. زیرا که می باید تمام دار و ندار را در طبق اخلاص نهاد و به خلق قهرمان ایران تقدیم کرد.» او ادامه می دهد «فقط یک جمله می گویم و در می گذرم. نه خطاب به شما، خطاب به خدا، و خطاب به خلق و تاریخ، که بارخدایا، شاهد باش، شاهد باش که تمامی سرمایه مان را که محصول ربع قرن رزم و رنج مستمر هست، تقدیم تو و خلقت کردیم. انک انت السمیع العلیم».
در همین چند جمله، داستانی طولانی پیرامون مدیریت پروژه نهفته است. در این جملات مشخص است که آقای رجوی خود «احتمال» پیروزی را پایین می دانست، اما بنا به امر به وظیفه اقدام به چنین عملیاتی می کند.
 
در شهریور 1381، طی سلسله نوشتاری «مجاهدین امر به وظیفه، امر به نتیجه بخش 1-8»  به بخشی از این مقوله پرداخته ام، و از آن نکات می گذرم و فقط از زاویه و مبحث «مدیریت پروزه» و «اشتباه محاسبه» به آن می پردازم.
 
مدیریت پروژه روی پارامترهای «ایدئولوژیک» و حرکت «عاشوراگونه» نمی تواند برنامه ریزی کند. دلیل آنهم مشخص است. یک کار و پروژه «مادی» تنها با ابزار و پارامتر های «مادی» قابل ارزشیابی و برنامه ریزی هستند. حرکت «عاشوراگونه» یک پارامتر «ذهنی» و نه «کمّی» است. ساده تر اینکه، زیبایی آسمان در زمستان، از سرد بودن اتاق نمی کاهد، هرچند اگر آسمان در زمستان از هر آسمانی در تابستان زیباتر باشد. زیبایی نمی تواند سردی اتاق (مقوله کمّی) را پاسخگو بشود.
بنابراین، باید پروژه «عملیات فروغ جاویدان» را تنها از زاویه «مادی» بررسی کرد، و به بررسی اشتباه محاسبه در «مدیریت پروژه» پرداخت، وگرنه چه کسی نمی داند که جای آن عزیزان در تاریخ ایران همیشه ثبت است، و احترام آنها همیشه در قلب جاری است. در شهریور 1370، به همین مناسبت، خانم مریم رجوی می گویند «از نظر عقیدتی فروغ جاویدان بزرگترین و عالیترین نمود فدا و صداقت مجاهدین در تک تک کلمات حقه شان بود».
 
این پروژه، بنا به شنیده هایم، در عرض 5 روز برنامه ریزی شد. به نظر من، مدیران پروژه خیلی بیشتر از 5 روز روی پروژه کار کرده بودند، و این شنیده نمی تواند دقیق باشد. واقعیت این است که عراق و رژیم در حال مذاکره بودند، و رژیم در حال بررسی قبول «آتش بس» (که بعدا به قطعنامه 598 معروف شد) بود. اگر آتش بس عملی می شد، بدون شک، یکی از بازتاب های آن، بسته شدن مرز ها، پایان یافتن عملیات نظامی، و البته قفل شدن ارتش آزادیبخش درداخل مرز های عراق بود.
از آنجاییکه عملیات می بایست در حداکثر سرعت به نتیجه برسد، تصمیم بر این گرفته شده بود که سلاح سنگین نبرند، از بردن توپهای 130، و دیگر سلاح های سنگین و ادوات زرهی که در اختیار داشتند، تا حد امکان خودداری شد، چرا که باید با سرعت از شهری به شهر دیگری می رسیدند. همچنین تصمیم گرفته شده بود که پس از تسخیر هر شهر، برای حفاظت از پشت جبهه، امنیت و انتظامات شهر، برای جلوگیری از هرج و مرج، و ... تعداد قلیلی (شاید 100-150 نفر) از افسران در هر شهر بمانند، و بقیه ارتش خستگی ناپذیر به سوی شهر دیگر بروند. می خواستند که دشمن را تا حد امکان غافلگیر کرده، و تا حد زیاد، شهرها را از عوامل نظامی رژیم پاکسازی کنند. مسیر پاتاق و کرند، و حتی اسلام آباد تا حدود زیادی بنا به این طرح طی شد. بنا به گزارشات رژیم، ارتش آزادیبخش به 30 کیلومتری کرمانشاه رسیده بود.
در اینجا چند نکته شایان توجه است که توجه به آنها پیش از شروع عملیات ضروری می بود. از جمله:
  • رژیم هر چند جانی و مرتجع، اما تجربه جنگی 8 ساله داشت.
  • خمینی هنوز زنده بود و برای خیلی از عاملین و پرسنل نظامی و غیر نظامی اما وابسته، هنوز «امام» بود، و فتوای وی قابل اغماز نبود.
  • فراتر اینکه رژیم از شعار هشدار دهنده «امروز مهران، فردا تهران» تحلیل و درک کامل داشت.
  • در جبهه جنوب، وضع رژیم وخیم شده بود. رژیم به لحاظ نظامی، احساس خطر می کرد، و خود را برای عملیاتی سرنوشت ساز آماده می کرد.
 به هر روی، گیجی دشمن، سرعت حرکت ارتش آزادیبخش با سلاح های سبک و نیمه سنگین (ولی حداقل) باعث شد که این ارتش آزادیبخش نسبتا کوچک، از اسلام آباد هم بگذرد. آنهایی که با الفبای استراتژی و طرح های برنامه ریزی شده در اتاقهای جنگ آشنا هستند، می دانند که آنچه در فروغ انجام شد، یک عملیات بر مبنای طرح های پیچیده و «محاسبه» شده نظامی نبود. فشردگی بین ستون ها، نبود هماهنگی بین یکانهای از هم دور افتاده (عدم دینامیزم و بنا به خطی که از روز اول اعلام شده بود عمل کردن) ووو، این عملیات پرمخاطره نظامی را از هویت «عملیات کلاسیک» نظامی خارج کرده بود، و بیشتر به «هرچه بادا باد، اما جانم فدای ایران» تبدیل کرده بود.
آقای منوچهر هزارخانی در همین رابطه می نویسند (معنای سیاسی فروغ جاویدان – شورا، شماره 43 و 44 مرداد و شهریور 67) «اجرای عملیات می بایست تابع الزامهای سیاسی باشد، نه تایع ملاحظات نظامی... این عملیات، از آنجاییکه "عملیات نظامی" به معنای فنی کلمه نبود، دیگر نمی توانست مثل عملیات گذشته ارتش آزادیبخش هدف "نظامی" داشته باشد... هدف این عملیات فقط می توانست هدف نهایی ارتش آزادیبخش، یعنی سرنگون کردن رژیم باشد، چه به پیروزی برسد و چه نرسد...»
این گفته آقای هزارخانی حاکی از وجود چند نکته است.
  • اگر عملیات نمی توانست هدف نظامی داشته باشد، چگونه می توانست هدف نهایی ارتش – سرنگونی - را تحقق ببخشد؟
  • اگر پیروز شدن یا نشدن یک نتیجه، تولید و بازده داشته باشد، ورود به پروژه نمی تواند آن باشد که در آغاز پروژه بیان شده است.
بار دیگر لازم است که یک نکته اساسی را تکرار کنم. منظور من در این نوشتار «مچ گیری» و یا «گاف» پیدا کردن نیست. هدف، تعریف و نحوه برنامه ریزی پروژه و به حداقل رساندن اشتباه در محاسبات آتی است.
بنابراین، ایشان درست می گویند که هدف نظامی نبوده، بلکه سیاسی بوده است. هدف سیاسی هم نمی تواند هیچ معنایی داشته باشد بجز اینکه، مدیر پروژه می دانست که عملیات دومی (فروغ 2) در کار نخواهد بود، نه آنروز، نه ماه بعد، و نه هرگز. اگر این فرض درست باشد، دوباره به مبحث «هزینه پروژه» باز می گردیم. تا چه حد، می توان برای یک پروژه «هزینه» کرد؟
به کرند بازگردیم. پیش از این نوشتم که مدیریت هر پروژه، نه تنها برای حرکت به جلو «زمانبندی» دارد، بلکه برای حرکت به عقب هم باید برنامه ریزی داشته باشد. متاسفانه چنین نبود. قرار این رفقا بر این نبود که بازگردند. قرار بر این بود که بروند، «تا آتش برافروزند» – یا مرگ یا آزادی.
اما، می دانیم که واقعیت امر چیز دیگری را بر آنها دیکته کرد. سختی در صحنه، این واقعیت را برجسته کرد که «نیت خوب» داشتن، لزوما «دستاورد خوب» نخواهد داشت.
 
 دشمن با سرعتی چند روزه نیروی خود را که قرار بود به جنوب (جهت ادامه جنگ با عراق) گسیل کند، به غرب گسیل کرد (نقشه عملیات بالا). تیپ 12 قائم و 32 انصار و لشگر بدر پارامترهایی بودند که «محاسبه پروژه» را با مانع روبرو کردند. چنین محاسبه شده بود که ارتش و سپاه سرشان به جبهه جنوب گرم است، و تا کرمانشاه ارتشی بر سر راه رزمندگان وجود ندارد که بخواهد سرعت گیر شده و از رسیدن سریع آنها به کرمانشاه جلوگیری کند.
به بخشی از نقل قول محسن رضایی در این باره توجه کنیم:
«چون احساس کردیم که مسئله اساسی است و از طرفی نگران خرمشهر هم بودیم، چون احتمال داشت این نوعی عملیات فریب باشد و هدف اصلی ارتش عراق استان خوزستان و خرمشهر است، لذا برادر رحیم صفوی را در جنوب گذاشتیم و همراه با برادر محمد کوثری فرمانده لشکر 27 حضرت رسول (ص) و برادر علی فضلی، فرمانده لشکر 10 سید الشهدا با بالگرد شنوک خود را از دزفول به اسلام آباد رساندیم و متوجه شدیم که منافقین اسلام آباد را هم پشت سر گذاشته‌اند و در 30 کیلومتری کرمانشاه و در پشت ارتفاعات چهارزبر هستند.
در واقع اگر منافقین از آنجا عبور می‌کردند کرمانشاه حتما سقوط می‌کرد و تصرف کرمانشاه وضعیت غیر قابل کنترلی را به وجود می‌آورد چرا که در آنجا علاوه بر چند پادگان نظامی با امکانات کامل انبارهای مهمات زیادی قرار داشت.
از جمله عنایات خداوند این بود که تیپ 12 قائم (عج) از استان سمنان که به آنها دستور داده بودند به سمت خرمشهر بروند درست در پایان همین ارتفاعات چار زبر مستقر بودند و به طور تصادفی با منافقین رو به رو و موجب توقف اولیه منافقین در آنجا می‌شود بلافاصله تیپ 32 انصار که به منطقه درگیری نزدیک بود وارد عملیات شد و حتی واحدهایی از مجاهدین عراقی لشکر بدر که پشت ارتفاعات چهار زیر پادگان استقراری داشتند، با منافقین درگیر شدند.» (جام جم، 14 مرداد 1391 - http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100819037019 )
 
سرعت پیشرفت بسیار کم شده بود. رزمندگان به علت ناتوانی زرهی، نمی توانستند دشمن را پس زده و به کرمانشاه برسند. از زمین و هوا مورد حمله قرار گرفته بودند. شنیده ام که اگر به کرمانشاه می رسیدند، پشتیبانانی که در پایگاه شکاری همدان داشتند، به یاری آنها می آمدند، اما نمی توانستند در چارزبر روی این پارامتر حساب کنند.
مدیریت پروژه چاره ای نداشت مگر اینکه یا به این عملیات «عاشوراگونه» ادامه بدهد، و یا اینکه با سرعت به پشت مرزها عقب نشینی کند. به نظر من، رهبران با شجاعتی انقلابی، راهکار دوم را انتخاب کردند. اما هنگام بازگشت، دشمن جری تر شده بود، سازمانیافته تر شده بود، از گیجی درآمده بود، و متوجه شده بود که بود و نبود کلیت نظام به این عملیات بستگی دارد، و با پیروزی در این عملیات می تواند بی آبرویی منجر از پذیرش 598 را بگونه ای جبران کند. بنابراین، از هوا و زمین بر سر رزمندگان ارتش آزادیبخش و شهروندان غیر نظامی گلوله و بمب ریختند. برخی از رزمندگان ارتش آزادیبخش، با وجود اینکه دستور بازگشت ابلاغ شده بود، اما به علت دریافت نکردن مستقیم این ابلاغیه، از بازگشت خودداری کردند.
 
پیشتر نوشتم که پیروزی هر گام، مشروط به موفقیت گامهای پیش از آن است. در برنامه ریزی پروژه، بسیاری از پارامتر ها تنها زمانی بکار گرفته می شوند که در مرحله مشخص آماده بهره گیری باشد.
بنا به گزارشات رژیم و تأیید مجاهدین بخشی از پروژه پس از فتح تهران، دستگیری خمینی و ورود به عملیاتی بود که در (نمودار 2) آمده است.
 
 
نمودار2
 
برای عملی کردن طرح (نمودار 2 – فتح تهران) چند نکته حائز اهمیت است. این مراکز چگونه، با دادن چه هزینه، و در کدام فاز از ورود به تهران باید عملی شود. می دانیم که مسئولیت این سری عملیات به تیپ ویژه ای ابلاغ شده بود. حال اگر مسئولین این تیپ در مسیر راه جان می باختند، خمینی را چه کسی می بایست دستگیر کند. شاید فرض بر این گذاشته شود که «نیروهای مردمی» خود خمینی را به زیر خواهند کشید (احتمال بوقوع پیوستن این فرض چند درصد محاسبه می شود). چه می شد اگر چنین نمی شد؟ یکسال بعد از عملیات فروغ، مرگ خمینی را شاهد بودیم، و دیدیم که جمعیتی قابل توجه در این مراسم شرکت کردند. حال با توجه به این نکته، فرض بگیریم در هنگام ورود ارتش آزادیبخش به تهران، بخشی از این جمعیت برای دفاع از خمینی، مسلحانه ایستادگی می کردند (همانطور که در اسلام آباد برخی از مدیران ادارات وابسته – استاندار و ... به مصاف با مبارزین برخاستند و سرعت پیشرفت را کُند کردند) و «جنگ داخلی» کلید می خورد. در چنین حالت مفروضی، درگیری مسلحانه بین دو بخش از شهروندان غیر نظامی (و نه مبارزین و پاسداران) رخ می داد، در چنین سناریویی ، چه کسی خمینی را دستگیر می کرد. لازم به تأکید است که نکته در اینجا از دماغ کسی خون نیاید، و خلاصه چگونگی و مکانیزم کار نیست، بلکه، تأکید بر ریز شدن روی پارامترها، زمانبندی ها، احتمالات، و... پیش از آغاز پروژه است. طبیعتا، صحت تابلو ها، طرح ها، و پروژه ها در عمل تعیین می شود، اما با محاسبه واقعی (رئال) می توان از هزینه (جانباختن و تلفات در میان مبارزین و شهروندان) کم کرد.
 
به هر روی، پیش از رسیدن به تهران، رزمندگان می بایست اول از «کرند» و اسلام آباد و کرمانشاه و همدان و ... می گذشتند. بنا به گزارشات خود مجاهدین، کرند به تسخیر نیروهای ارتش آزادی در میاید. همیاری مردمی شایان تأمل بود، بخشی از شهروندان درخواست مسلح شدن می کردند. برخی می خواستند همراه مبارزین به سوی مقصد بعدی راه بیفتند (کدام نفوذی بودند و کدام شهروند بیزار از رژیم، در آن موقعیت قابل تفکیک نبود). شورای شهری تشکیل شد؛ گروهی از پرسنل ارتش آزادیبخش در شهر ماند، و بقیه به راه خود بسوی اسلام آباد ادامه دادند.  در اینجا، مشاهده می شود که «مدیریت پروژه»، تسلیح شهروندان، آموزش آنها و یارگیری از شهروندان را در برنامه ریزی خود منظور نکرده بود. دلیل آن بر کسی پوشیده نیست. به این موارد در نمودار زیر اشاره شده است.
فراتر اینکه، در هنگام بازگشت، دشمن با حملات پی در پی هوایی، کرند و ساکنین غیر نظامی را به «زیر آتش سنگین» گرفته بود، و (بنا به گزارشات مجاهدین) رژیم «3 روز متوالی با بمباران پیوستهء نیروی هوایی و حمله های هلیکوپترهای توپدار و رگبار کاتیوشا به انتقام کشیدن از مردم کرند پرداخت» تا بالاخره «تا آخرین ساعات پنجشنبه 6 مرداد که ارتش آزادیبخش رأسا به تخلیه شهر اقدام نمود». نکاتی در باره عملیات فروغ جاویدان در  (نمودار3 – کرند تا اسلام آباد) منظور شده است.
 
نمودار3
 
 
چنانکه در گزارش عملیاتی مشاهده می شود، رزمندگان خلق با دو مشکل اساسی روبرو بودند. اول بمباران بی وقفه شهروندان توسط دشمن. دوم نحوه یارگیری از خلق ستمدیده (حین عملیات) و در نتیجه آموزش نظامی و انتقال انضباط (انقلابی) عملیاتی به کادر نوپا، در مدت زمانی کوتاه (سرعت عملیات در رأس اولویت ها بود).
همانطور که در گزارش فوق مشاهده می شود، افسران ارتش آزادی، اسراء را (با یک ببخشید از سوی اسیر) آزاد می کنند (برخی از اسراء به دشمن می پیوندند، و برخی دیگر از اسرای آزاد شده، که می خواستند از صحنه فرار کنند، توسط سپاه مجبور به بازگشت به صحنه شده، و باعث کشتار رزمندگان می شوند). در عین حال، در گزارشات می خوانیم که رزمندگان، پس از 3 روز تصمیم می گیرند که از شهر خارج شوند. ماندگاری آنها در کرند دو مشکل اساسی ایجاد می کرد، اول اینکه می توانست تلفات شهروندان غیر نظامی را بالا ببرد، و دوم اینکه از سرعت یکانهای عملیاتی می کاست. در شروع عملیات هدف رسیدن به چهار زبر و بالاخره کرمانشاه در اسرع وقت بود، حال آنکه در هنگام بازگشت، هدف رسیدن به پشت مرزها بود. در هر دو مورد، وجود شهروندان غیر نظامی سد و مانعی واقعی در پیشبرد دینامیزم عملیات و حرکت شده بود.
 
اشتباه محاسبه
 
با توجه به نکات بالا، اشتباه محاسبه می تواند در زمانبندی حرکت یکانها، و یا در شناخت از درجه حمایت مردمی، و یا شناخت از خشونت و بیرحمی رژیم علیه مردم (شهر)، و یا مجموعه ای از این سه پارامتر و چند پارامتر دیگر مانند گسیل نیروهای رژیم از جبهه جنوب به غرب، دیده شود.
شدت بمباران شاید برای یک مبارز خلق که آمادگی برای «عملیات عاشوراگونه» دارد، تهدید ارزیابی نشود، اما برای شهروند غیر نظامی در شهرها، (کرند) با جمعیت نسبتا پایین همچون بلایی بود که بر سرشان نازل می شد.  طبیعتا و در صورت رسیدن رزمندگان به کرمانشاه، خشونت رژیم، حدّت و شدت بمباران در آن شهر به مراتب شدت می یافت، و با توجه به جمعیت بالای آن شهر، تلفات غیرنظامی به مراتب بیشتر از کرند می شد. هرچه رزمندگان به مرز تهران نزدیکتر می شدند این ضریب تلفات غیر نظامیان را باید چندین برابر بیشتر محاسبه کرد. محاسبه در اینجا، فقط بررسی درصد رسیدن از یک شهر به شهر دیگر نیست، محاسبه در اینجا از همان جنس است که افسران ارتش آلمان پیش از حرکت به شوروی انجام دادند (کشتار و کشته شدن میلیونی شهروندان غیر نظامی). آیا افسران ارتش آزادی حاضر بودند که مردم بی دفاع کرند زیر بمباران 3 روزه رژیم کشته شوند (همانطور که ارتش آلمان حاضر به قتلعام 30 میلیون شهروند شده بود)؟ پاسخ رزمندگان طبیعتا، منفی بود. بی شک، یکی از دلایل خروج از کرند هم همین بود. نکته دیگر باید در ارتباط با پارامتر «شهروند»، در نظر گرفته شود، کوچ مردم پس از شروع عملیات است. هرچه عملیات در شهر متمرکز تر شود، تعداد کوچ کنندگان بیشتر شده، و در نتیجه به پارامتر «زمان» برای سرنگونی افزوده می شود.
با توجه به این داده ها، پروژه فروغ جاویدان، برخلاف خیلی ها که باور دارند در چهارزبر با شکست روبرو شد، و اگر به کرمانشاه می رسیدند، ورق بر می گشت، به نظر من، این پروژه پیش از رسیدن به کرند، در ستاد عملیاتی و در اتاق جنگ، شکست خورده بود، چرا که «پروژه نظامی» هدف «سیاسی» داشت و نه هدف نظامی. بقول آقای هزارخانی این عملیات پیروی «الزامهای سیاسی» بود و بایستی انجام می شد، « چه به پیروزی برسد و چه نرسد ». به همین خاطر و از آنجا که هدف غایی نظامی نبود، رزمندگان و رهبران ارتش آزادی حاضر به کشتار هم میهنان خود نشدند (نه اسرا را قلع و قمع کردند، و نه در پشت شهروندان غیر نظامی سنگر گرفتند).  مدیریت پروژه این پارامتر (واقعی و بسیار حساس) را در برنامه ریزی خود محسوب نکرده بود. سوالی که به مبحث کنونی و سخنان آقای رجوی پیرامون مدل لیبی و پرواز ممنوع و... بر می گردد این است که با «برپا» دادن جوانان، آیا اینبار این پارامتر را در نظر گرفته، و حاضر به پرداخت این هزینه است؟ و آیا بر این واقعیت واقف هستند که شروع جنگ آسان است، اما تمام کردن آن است که با مشکل روبرو می شود. فرسایشی شدن جنگ، فقط یک پارامتر است.
 
عملیات چلچراغ (مهران)
 
تأثیرات منفی کمرنگ بودن «الزامهای نظامی» در عملیات فروغ جاویدان را مرور کردیم. عملیان چلچراغ که پیش از فروغ جاویدان برنامه ریزی شده بود، و پیروزمندانه و با حداقل تلفات جنگی، به مورد اجرا گذاشته شده بود، دارای دو ویژگی بارز بود، که این دو ویژگی باعث موفقیت چشمگیر آن شد.
اول اینکه برای اجرای عملیات، ارتش آزادیبخش طرح ها، برنامه ریزی ها، و محاسبات ریز نظامی انجام داده بود. ارتش می دانست که چگونه وارد صحنه شود، چه بکند، و با چه زمانبندی و از چه مسیری خارج شود. دیگر اینکه، مهران در چند قدمی مرز بود. ارتباطات آسان تر بود، مدیریت ترابری و لجستیک سهل تر بود، و حجم «هدف» به مراتب کوچکتر از «هدف» عملیات فروغ جاویدان بود (در چلچراغ مهران باید فتح می شد، و در فروغ، تهران). همانطور که در بالا به جنگ جهانی دوم اشاره شد، برای ارتش آلمان، تصرف خاک فرانسه و بلژیک، در مقایسه با عملیات علیه خاک شوروی بسیار ساده تر بود. نیروهایش تازه نفس تر بودند، دشمن تجربه کافی از توانمندی و طراحی های آلمانی ها نداشت، ارتش آلمان نمی خواست در چند جبهه بجنگد، و...
نمودار زیر رویدادهای نظامی در مقطع عملیات چلچراغ را ترسیم می کند. در اوائل سال 1367، رژیم درگیر جبهه جنوب بود و در چندین محور از عراق شکست خورده بود، با آمریکا در خلیج فارس، درگیری دریایی داشت. حال اینکه، در مرداد 1367، و پیش از شروع عملیات فروغ جاویدان، نیروهای عراقی و نیروهای آمریکا، به قطعنامه 598 پایبند شده و خواهان درگیری نبودند.  خاطره گویی محسن رضایی بر این نکته تأکید دارد که رژیم می توانست با دغدغه کمتر نیروی اعزامی به مناطق جنوب را به سوی چهارزبر گسیل کند.
 
 
نمودار4
 
تفاوت اساسی بین دو عملیات چلچراغ و فروغ، درک صحیح از پروژه، و «مکانیسم» آن است. بنا به گزارشات مجاهدین، در مهران حدود 2 میلیارد غنیمت جنگی در ازای کشته شدن 68 رزمنده، و در فروغ حداقل 1304 رزمنده جانباختند، و 1100 نفر مجروح شدند. آیا این مقایسه «کمّی» دستاوردهای «کیفی» را به درستی ارزیابی می کند، نکته ای است که جای تعمق دارد، و همانطور که در بخش سوم برجسته شد، به این بستگی دارد که با چه «زاویه دید»ی به مقوله نگاه می نگریم.
همین گزارشات، خبر از انتقامجویی رژیم از شهروندان غیر نظامی می دهد. مجاهدین گزارش دادند که حدود 30 هزار نفر از شهروندان بازداشت شدند. در کرمانشاه، هزاران نفر در 4 پادگان بازداشت شده بودند، و پاسداران به روی معترضین آتش می گشودند. نکته مورد نظر من در اینجا این نیست که بگویم آن عملیات خوب و دیگری بد است و یا این می بایست بشود و آن نمی بایست بشود، نکته مورد نظر، «مدیریت پروژه» و بررسی پارامترها، هزینه ها، و احتمال موفقیت در هر گام، پیش از ورود به پروژه است؛ و تأکید بر این واقعیت که پیش از بررسی کامل، و تبیین سوژه، نباید برای هرچه که «رهبری» می گوید، هورا کشید.
هدف من از برجسته کردن تفاوت بین این دو عملیات، (نمودار 4 – تحلیل رویداد های عملیاتی )، این است که تأکید داشته باشم گام دوم همیشه مشروط به گام اول، و همیشه در هماهنگی با دیگر پارامترهای همسو است. درک مکانیزم روابط مستقیم و مشروط یکی از مهمترین مقولات در «مدیریت پروژه» هستند.
بنابراین، در هر پروژه ای، مدیر مسئول باید به «اگر»ها بپردازد. هر «اگر» (موقعیت مشروط و محتمل) وزن، ارزش، هزینه و توان ویژه خود را دارد. هر پروژه ای بدون در نظر گرفتن «هزینه»، ارزش، و درصد احتمال موفقیت در زمانبندی از پیش تعیین شده، محکوم به شکست است.
 
شکست در جنگ
 
اگر تاریخ جنگهای کلاسیک را مطالعه کنیم، می بینیم که بسیاری از جنگها، در مقاطعی با شکستهای کمر شکن و تاریخ ساز روبرو شده اند. پیاده کردن نیروهای متفقین در دانکرک (4 ژوئن 1940) یکی از این نمونه ها است. 10 روز بعد پاریس سقوط کرد. جنگ اُحد در صدر اسلام، مصاف حسین بن علی با یزید، توقف سپاه ایران در مقابل اندک سپاه اسپارت ها در تنگه ترموپیل (480 قبل از میلاد)، و البته آنچه در عراق در عرض 10 سال اخیر رخ داد، و توانست موقعیت اشرف بعنوان «کانون استراتژیک...» را بازتعریف کند، همه حکایت از این دارد که با هر متد و برنامه ریاضی، عقیدتی و یا کامپیوتری، یک «پروژه سیاسی» و یا یک «پروژه نظامی» برنامه ریزی شود، احتمال و امکان شکست آن پروژه همیشه هست. این یک واقعیت است.
اما، هدف از مدیریت پروژه، با توجه به کلیه پارامترهای پیش رو، به حداقل رساندن «هزینه» (در صد شکست)، و بالا بردن «برداشت» (در صد پیروزی) است. آنچه در این سلسله نوشتار بررسی شده، تلاشی است برای یادآوری آن تهدیدات که می توانند «هزینه» را افزایش دهند.
 
«اصول» و تغییر دوران
 
آقای رجوی در «تحلیل وضعیت رژیم پس از سه سرگی و موقعیت مقاومت» به کارنامه ضد جنگ شورای ملی مقاومت چنین اشاره می کنند «ما می گفتیم صلح در دسترس است، این جنگ مال ملت ایران نیست. اما خمینی می باید یک میلیون نفر را به تنور جنگ می ریخت، دو میلیون نفر را هم معلول و مجروح می کرد، یک هزار میلیارد دلار از اموال مردم ایران و 50 شهر را به نابودی می کشاند تا بر سر قدرت بماند. به فعالیتهای صلح شورای ملی مقاومت از سال 61 تا 67 نگاه کنید. در داخل ایران مستمرا فعالیت داشتیم، فعالیتهایی مثل هفته صلح که با تقدیم شهیدان و اسیران بسیار همراه بودند و بهایی سنگین می طلبیدند.» (آبان 76، ص40)
 
دوباره به سوال اول باز می گردیم «اگر رژیم پای جنگ بیاید...» آیا رژیم سرنگونی می شود؟ پاسخ می تواند مثبت یا منفی باشد، اما اگر فرض بگیریم که مثبت است (رژیم سرنگون می شود)، به این سوال باید بپردازیم که با چه هزینه ای (اقتصادی، انسانی، ....)؟ این «هزینه» در «محاسبات» چگونه ارزشگذاری می شود؟ مثلا یک تانک در ازای جان یک شهروند؟ 5000 کشته غیر نظامی در ازای تسخیر یک شهر؟ وابستگی نظامی و اقتصادی به «از ما بهتران» در ازای...«سرنگونی»؟ و یا... آلترناتیو تمام اینها - «کس نخارد پشت من» در ازای «تشکیل جبهه وسیع» خلق؟ به این نکته بعدا می پردازیم.
 
مُدل لیبی و سوریه
 
مختصرا به گوشه ای از شواهد در تاریخ جنگ اشاره شد. پرداختن به آنچه در لیبی و سوریه می گذرد را می سپارم به تحلیل شخصی از داده هایی که هر روزه می بینیم. قذافی رفت، اما جانشین آن چه شد (منظور از جانشین، سیستم است)؟ بدون شک، بشار اسد هم می رود، اما آنچه بر جایش می نشیند چه خواهد بود؟ از سیستم های سیاسی بگذریم، بر سر کشور لیبی و سوریه چه آمده است؟ بر سر زیر ساختارهای این دو کشور چه آمده است؟ این جنگ، به نفع چه کسی تمام شد؟ شاید بگوییم که با کمی صبر انقلابی تمام کمبود و کاستی ها جبران خواهد شد. به آنچه در مصر رخ داد دقت کنیم. رئیس جمهور قبلی رفت، قانون اساسی پیشین رفت، آنچه که آمد و می آید، بدون شک بسا بدتر از آن خواهد شد، که بوده است. پیش از این (24 بهمن 1389) در نوشتاری «پیام اسلامی» به آنچه در خاورمیانه رخ داده و خواهد داد، پرداخته ام، و از تکرار آن می گذرم.
تأکید من بر این نکته نیست که نباید رژیم ها را سرنگون کرد، نکته بر سر نحوه و روش و «مُدل» سرنگونی است. تأکید بر استقلال سرنگونی طلبان است. حس و خواست میهن پرستی که در وجود یک نیروی انقلابی و رادیکال میهنی است، در خون سربازان ارتش بیگانه در حرکت نیست. سربازان ارتش بیگانه مزدورانی هستند که برای انجام پروژه ای استخدام شده اند، و برای کاستن مخارج (مالی، نظامی و سیاسی)، این پروژه باید در حداقل طول زمان به پایان برسد؛ حتی اگر لازم باشد که تمام کشور و مردمش با خاک یکسان شوند. این معنای ساده مُدل لیبی و سوریه است.
خانم رجوی اخیرا (17 آذر 91) سخنان آقای رجوی (5 آبان 91) را چنین باز می کنند «بله، یگانه راه حل مسأله ایران، تغییر رژیم به دست مردم ایران و مقاومت سازمانیافته آن است. تحریم های بین المللی گام مثبتی است. اما هنگامی میتواند مؤثر باشد که غرب سیاست خود نسبت به مقاومت مردم ایران را تغییر دهد. سیاستی که تاکنون بوده، باید با سیاست جدیدی جایگزین شود که متضمن تغییر رژیم در ایران باشد.
این امر در خدمت مصالح مردم ایران و ضروری برای صلح و امنیت تمام جهان است.
از دولت فرانسه که نقش پیشتازی برای شناسایی اپوزیسیون سوریه داشته است، انتظار میرود که سیاست جدیدی در سطح اتحادیه اروپا داشته باشد.» شایان توجه اینکه بنا به گزارشات «نيروهای ويژه فرانسوی به همراه نيروهای کشورهای ديگر آماده مداخله نظامی در سوريه هستند». ساده اینکه، «خط قرمز» در کجا رسم می شود؟
 
شاید در ارتباط با این جمله آقای رجوی « وقتی می گوییم جنگ، خوب، یعنی پرواز ممنوع... یعنی آنچیزی که سر قذافی دیدیم.»؛ این نکته را که 33 سال پیش گفته اند باید یادآور شد «خیلی وقت ها در یک چهارچوب مشخص و بر مسائل مشخص، یک تئوری یا یک سری قوانین و مبادی، درست در می آید؛ در اینجا ذهن ساده تمایل دارد از طریق ساده سازی و شبیه سازی، این قوانین را به هر جای دیگر تعمیم دهد. ولی آیا درست درآمدن یک قانون در یک جا – یا چند جا – به معنی آن است که به طور عام نیز قابل تعمیم است؟ این کاری است که دائما در تاریخ علم با آن مواجه بوده ایم.» (تبیین، ج12، ص26).
 
در پایان این فصل، به سوال آقای رجوی باز می گردم. «اگر»... «رژیم پای جنگ بیاید...». این یک سوال فرضی اما مهم است، و همانطور که پیش از این اشاره کردم در تعجبم که چرا کسی به آن نپرداخته، حتی اعضای محترم شورا. سکوت آنها در تحلیل این قبیل سوال های کلیدی، که بود و نبود ایران را تعیین می کند، می تواند چند علت داشته باشد. یا سخنان آقای رجوی را جدی نگرفته اند، یا جدی گرفته و در باره آن،پشت درب های بسته، بسیار بحث کرده اند، اما خلق را لایق نمی دانند که با نظرات (موافق یا مخالف) خود آشنا کنند، و یا سر قلم هایشان شکسته شده است، و یا سخن و تحلیل آقای رجوی در مراسم عید قربان را کافی می دانند؛ و یا به این نتیجه رسیده اند که فقط «خدایگان» می دانند، و اکثر خلائق نادانند - «والله اعلم بما ینزل... اکثرهُم لایعلمون». به هر جهت سکوت آنها غم انگیز، و تبیین نکردن سوالهای آقای رجوی، از سوی اعضای شورا (غیر مجاهد) بسیار هشدار دهنده است.
تا به آنجایی که به من بعنوان یک «شهروند» بر می گردد، در چهار بخش پیشین سعی نمودم با کالبد شکافی جنگ، به این «اگر» پاسخی در حد سوادم بدهم. بدون شک، در آنچه نوشته ام، اشتباه بسیار است، ناگفته بسیار دارد، و ممکن است که در مواردی ویژگی شخصی من بر بیان واقعیت غلبه کرده، و واقعیت را آنگونه که باید می نوشتم، ننوشته ام.

از «جنگ»، و مقوله نظامی بگذریم.
در فصل بعدی به سوال های دیگر آقای رجوی و مباحث «سیاسی» می پردازیم.
علی ناظر
18 آذر 1391
ادامه دارد...
http://www.irancrises.net
به عنوان حُسن ختام، صفحاتی چند از کتابی بقلم برتراند راسل (فیلسوف و فعال ضد جنگ ویتنام) «جنایات جنگ در ویتنام (ترجمه ایرج مهدویان  1347) » را مرور می کنیم.
 
 







[Posted comments0]

No press releases currently available



Iran's Crises  1998 - 2007   ©