Iran's Crises Unfolded  
IranCrises
 
Saturday 21 October 2017
جستجو
اقتصادی
مواضع و بیانیه
اجتماعی
سیاسی و نظامی
گفتگو - شنیداری/دیداری/ن.شتاری
برداشت و تحلیل
خبر و گزارش
صفحه نخست

علی ناظر

* گامی دیگر به سوی راست میانه  علی ناظر

* اعتصاب غذا و گفتگویی دوستانه  علی ناظر

* تعهد 92  علی ناظر

* مارگزیده  علی ناظر

* ارسال ترجمه متن « مردم آزاده جهان - فراخوان برای آزادسازی گروگانها»  علی ناظر

* رنگ شکست استراتژیک رژیم  علی ناظر

* استراتژی کلان و انتظار معجزه از مجاهدین  علی ناظر

* مدیریت محترم سایت پژواک  علی ناظر

* نبردی نابرابر  علی ناظر

* از چه می ترسند؟  علی ناظر

* ما همان جمع پراکنده   علی ناظر

* در ایران فردا  علی ناظر

* دیدگاه دوباره هک شد  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پاد زهر - اسلام سیاسی (4)  علی ناظر

* از کاوه چه خبر؟  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پاد زهر - اسلام سیاسی (3)  علی ناظر

* تلاش رذیلانه، محزون و غیر اصولی  علی ناظر

* نامه ای به خواننده  علی ناظر

* تیر هوایی در جنگ زرگری  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پادزهر – اسلام سیاسی (2)  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پادزهر – اسلام سیاسی (1)  علی ناظر

* در حاشیه «اشتباه محاسبه»– «انصاف»  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – معین عمل«بختک» (بخش پایانی)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – معین عمل «فرهنگ» (9)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – مدیریت تغییر (8)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – هزینه (7)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – ارباب بی مروت، و با مروت دنیا (6)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه - «اگر»های حاضر و غایب (5)  علی ناظر

* پس از 15 سال، از «فراکسیون اصلی» چه خبر؟  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – کاریسمای جنگ (4)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه - «ساده سازی، شبیه سازی» (3)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – تبیین، شکل و محتوا (2)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه - مفتی، مفتی (1)  علی ناظر

* فشنگ و موشک در راه خدا  علی ناظر

* انگار نه انگار  علی ناظر

* بدرود و تسلیت  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش اول-چهارم  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش چهارم - «اتهام»  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش سوم - «بحران عدم اعتماد»  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش دوم - «آسیب پذیری»  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش اول  علی ناظر

* جبهه وسیع - بخش 1 -4  علی ناظر

* اصولی کیست؟  علی ناظر

* ناتوانی اپوزیسیون: «راه حل پيشگيرانه يا دگرديسي»  علی ناظر

* سر و ته یک کرباس  علی ناظر

* زدند و ما چیزی نگفتیم  علی ناظر

* تهاجم  علی ناظر

* پیام روشن و نهفته موشک کاتیوشا  علی ناظر

* بدهکار  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، طرح اروپا (حاشیه 1)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، طرح اروپا (بخش چهارم)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، و طرح اروپا (پخش سوم)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف و طرح اروپا (بخش دوم)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، و طرح اروپا (بخش اول)  علی ناظر

* کمر غول  علی ناظر

* خبر خوب؟  علی ناظر

* رضا پهلوی و «نافرمانی مدنی»  علی ناظر

* حرمت قلم  علی ناظر

* والسلام؟  علی ناظر

* ناجی  علی ناظر

* «عجیب» و «غریب»  علی ناظر

* ارزیابی ناقص از سی سال مبارزه  علی ناظر

* سلام گرگ بی طمع نیست  علی ناظر

* «علی ناظر، مرز سرخ تو کجاست و چیست؟»  علی ناظر

* با خودمان جدی باشیم  علی ناظر

* چند خبر و چند نکته  علی ناظر

* جدا کردن «سر» از «بدنه»  علی ناظر

* مدل چهارم  علی ناظر

* سخنی با اساتید و صاحبان کرسی  علی ناظر

* «تروریستها» - بخش چهارم  علی ناظر

* «تروریستها» - بخش سوم  علی ناظر

* «تروریستها» - بخش دوم  علی ناظر

* «تروریست»ها (بخش اول)  علی ناظر

* زنده باد آزادی، زنده باد دموکراسی  علی ناظر

* آقای رئیس جمهور اوباما  علی ناظر

* مرز سرخ  علی ناظر

* نیم درصدی، خس و خاشاک، زردک و خرس ها  علی ناظر

* رکن چهارم در جبهه خلق  علی ناظر

* معضل میز  علی ناظر

* گردهمایی 18 ژوئن  علی ناظر

* فصلی تازه  علی ناظر

* آن صدای بی صدا  علی ناظر

* پوزه بند  علی ناظر

* این «پیروزی قضایی» نیست  علی ناظر

* سینه زنهای گورکَن  علی ناظر

* یاری رسانی برای پیشگیری از تکرار «سربرنیتسا»  علی ناظر

* اگر مالکی ککی در تنبان ندارد...  علی ناظر

* اگر مالکی ککی در تنبان ندارد...  علی ناظر

* نگاهی به پیام دکتر کریم قصیم  علی ناظر

* نگاهی به پیام دکتر کریم قصیم  علی ناظر

* پاسخ صلیب سرخ
به نامه 330 «انسان» «مستقل»
  علی ناظر

* بحران انقلابي ، فروپاشي، يا سرنگوني؟  علی ناظر

* آزادي بيان در فرهنگ رب النوعي  علی ناظر

* چشم انداز و نقش رسانه ها بر مبناي يک تحليل«گام بعدي»  علی ناظر

* مذهب ستیزی یا مذهب زدایی  علی ناظر

* تشدید بحران یا کنترل بحران؟  علی ناظر

* جنگی آزادیبخش برای صلحی پایدار  علی ناظر

* نظام ايدئولوژيک - تضاد تئوري و پراتيک  علی ناظر

* یک خبر مهم، یک برخورد سرد - (آذر 87)  علی ناظر

* تعيين تکليف حقوقي مجاهدين  علی ناظر



اشتباه محاسبه - «ساده سازی، شبیه سازی» (3)
[ علی ناظر]
[منبع: سایت بحران]


 ستون نظر دهید، جهت دریافت و انعکاس نظرات کاربران فعال است.
آقای مسعود رجوی می گویند(تبیین ج4،ص4) «برای شناخت هر شئی می بایستی روابط یا قانونمندیهایی که در واقع ماهیت این شئی را تشکیل می دهد، بشناسیم». ایشان ادامه می دهند «اگر کسی به این موضوع توجه نکند (یعنی اینکه هر فاز تکاملی قانونمندیهای خاص خود را داراست) و بدون توجه به محدوده ها، قانونمندیها را تعمیم بدهد، به چه مشکلاتی دچار می شود. یعنی در واقع به یک سری ساده سازیها، و یا شبیه سازیهای معمولی می پردازد...» (ص5)
ایشان  تأکید می کنند «اصولا موقعی که صحبت از شناخت می کنیم به معنی در آوردن نظم و قانونمندی اشیاء و به عبارت دیگر شناختن روابط ضروری ناشی از ماهیت شئی می باشد؛ یعنی شئی بر اساس ماهیت، طینت و سرشت خودش چه روابطی را بروز می دهد.... شناخت ابعاد، جنبه ها و عناصر مختلف یک شئی، از نظر علمی، تجزیه نامیده می شود. بعد از تجزیه، نوبت ترکیب خواهد رسید که ما پدیده را بعنوان یک کل بهم پیوسته و یک تمامیت واحد مطالعه می کنیم و در آن هنگام در کلیتش درکش خواهیم کرد»(ص8)
از این رهنمود سود جسته و از این زاویه به سوال اول آقای رجوی آیا رژیم سرنگون می شود «اگر رژیم پای جنگ بیاید...»؟ می پردازیم.
در رابطه با پاسخ مثبت ایشان و یارانشان (5 آبان 1391)، به نکاتی در بخش اول و دوم این سلسله نوشتار، اشاره کردم. (پیشنهاد می کنم که آن سخنان مورد توجه خاص قرار بگیرد - لینک شنیداری).
بنابراین، ضرورت اول دوری گزیدن از «شبیه سازیهای معمولی» است. ضرورت دوم، شناخت صحیح از «روابط»، شناخت صحیح از «ماهیت» (ویژگی های درون ساختاری)، شناخت صحیح از «ابعاد»، و شناخت صحیح از «عناصر» تشکیل دهنده آن شئی، پدیده، و یا سوژه («جنگ») است. همانطور که آقای رجوی گفته اند، برای درک این ویژگیها در عالم مادیات، باید از ابزار «مادی» (علم) بهره جست. و چه علم و ابزاری سودمندتر از «ریاضیات».
 
مباحث ریاضی
 
پیش از شروع، لازم می دانم که بخاطر نحوه نوشتارم پوزش بخواهم. بعنوان یک «معلم» عادت کرده ام که برخی از موارد که «اظهر من الشمس» هستند، (هر کس که چند کلاس ریاضی درس خوانده، با این مباحث ریاضی آشنا است)، را «معلم وار» بازگو کنم. می بخشید.
 
احتمالات
 
اکثرا با مبحث «احتمالات» آشنا هستیم. اگر یک سکه در دست داشته باشیم و آن را به هوا بیندازیم، احتمال اینکه «شیر» یا «خط» بیاید مساوی و برابر با 50%(درصد) است. حال، اگر یک تاس بازی را به هوا بیندازیم، از آنجا که «ابعاد» آن بیشتر شده، احتمال پایین آمدن تاس بر روی هرکدام از اعداد (1 تا 6) مساوی و حدودا برابر با 16.666درصد است. و به همین ترتیب، اگر یک شئی که 1000 «بُعد» دارد را به هوا بیندازیم، امکان افتادن بر بُعد مورد نظر ما یک به هزار است، یعنی یک دهم درصد. خلاصه اینکه، هرچه ابعاد بیشتر شوند، و هر چه پیچیدگی بیشتر شود، درصد رسیدن ما به خواستمان (احتمال رخ دادن) کمتر می شود، مگر اینکه پارامترهای دیگری را هم وارد این «دستگاه و معادله» بکنیم. مثلا تاس ما «تقلبی» باشد و طرف «6» آن طوری درست شده باشد که همیشه روی 6 بنشیند، به این پارامتر در دنیای سیاست می گویند «زد و بند»، «پشت پرده معامله کردن»، و یا «نتیجه مذاکرات طولانی»، و... که فعلا به این بخش نمی پردازیم، اما آن را هم از نظر دور نگاه نمی داریم.
 
ریاضیات و منطق چند ارزشی
تا مدت ها، مسائل چنین تحلیل و ارزش گذاری می شد که پدیده و سوژه یا «وجود دارد» و یا «وجود ندارد». یا «درست» است و یا «غلط». بودن در برابر نبودن. اهریمن در برابر اهورا. زشت در برابر زیبا. کوتاه در برابر بلند، و سیاه در برابر سفید. ساده تر اینکه صفر در برابر یک (0 یا 1). به این نگاه (لوژیک) باینری و یا سیستم دو ارزشی می گویند. در مقابل این سیستم ارزش گذاری، سیستم 3 ارزشی قرار گرفت. به این شکل که بین 0 و 1، عدد نیم (0.5) هم وجود دارد. بین دانستن و ندانستن، «مطمئن نیستم» هم می تواند پاسخ باشد. و خلاصه بین سیاه و سفید رنگ خاکستری هم وجود دارد. بالاخره، در مقابل این دو سیستم ارزشگذاری، سیستم چند ارزشی قرار گرفت. بین 0 و 1، هزاران هزار عدد می تواند وجود داشته باشد. مثلا 0.00001 و 0.00002 و یا 0.9 و 0.9999999 و الی نهایه. هرچه عدد به 0 نزدیکتر باشد، از 1 دورتر است، و هر چه به 1 نزدیک بشود، از 0 دور می شود. شایان توجه اینکه، این عدد فرضی هر چه و تا به هر اندازه به 0 نزدیک بشود، هرگز 0 نمی شود. و یا هرچه به 1 نزدیک بشود 1 نیست. اعداد در این سیستم (مانند دو سیستم فوق الذکر دیگر) جایگاه و تعریف خودشان را دارند. نمی توان (1) را و (0.9999999) را یکی دانست (مگر به قرار دادهای لازم دیگری تن بدهیم. مثلا بگوییم اگر تعداد 9 بعد از ممیز بیشتر از 4 رقم شد، آن 9 ها را نادیده گرفته و تمام عدد را 1 فرض می گیریم. البته توجه داشته باشیم که در اینجا طبق یک قرار داد و یک فرض، عدد مثلا 0.9999 ما به 1 تبدیل شده؛ در اصل این عدد هنوز هم 1 نیست.) ساده تر اینکه بین سیاه و سفید، هزاران «سایه» از خاکستری وجود دارد. خاکستری که خیلی به سیاهی می زند چون خیلی نزدیک به سیاه است، و خاکستری که خیلی روشن است، چون نزدیک سفید است. با این وجود، نمی توان نه آن خاکستری را سیاه نامید و نه این خاکستری را سفید. همانطور که نمی توان سیاه را سفید و سفید را سیاه خواند.
 
متاسفانه در مبحث سیاست، و در عالم سیاست بازی، این حداقل ها (که در مواردی حداکثرها را تعریف می کنند) مورد توجه قرار نمی گیرند. سخنوران، رهبران، سّیاس ها، و تحمیق کنندگان همیشه سعی بر این دارند که مخاطبین خود را در برابر دو انتخاب «عام» قرار بدهند. انتخاب بین سیاه و سفید. بین حق و باطل. طبیعتا، انسان همیشه مجبور است بین حق و باطل یکی را انتخاب کند، و آنچه را که (به معنی واقعی) سیاه نیست سیاه بخواند. اما تنها به شرطی که «جّو حاکم» بر او مستولی شود و همچون «بختکی» بر او حاکم شود، و در نتیجه نسبی بودن این تعاریف را در نظر نگیرد. مثلا، آنچه که 500 سال پیش «حق» بود، امروز لزوما «حق» نیست و در برخی از مواقع باید «باطل» ارزشگذاری شود، اما هنوز و بخاطر «جّو حاکم» باز هم باطل را «حق» بخواند (نگاه ارتجاعی).
ساده اینکه، تعریف ها، و روش ارزشگذاری می تواند نسبت به پارامتر زمان متغیّر بشود. آنچیز که دیروز «ارزش» بود، امروز نیست. آنچیز که دیروز 1 بود امروز 0 است. کره زمین که در روزگاری مسطح و دو بُعدی انگاشته می شد، امروز کروی است، و آن «دانش»، آن «حتمیت» ارزش خود را از دست داده است. ریاضی دانانی مانند کوپرنیک و گالیله، جان خود را در این راه بخطر انداختند. گفته می شود گالیله در حالی که انجیل در دست داشت و به زانو در آمده بود، در «انزجار نامه»ای گفت «در هفتادمین سال زندگی در مقابل شما به زانو درآمده ام و در حالی که کتاب مقدس را پیش چشم دارم و با دستهای خود لمس می کنم توبه می کنم و ادعای خالی از حقیقت حرکت زمین را انکار می کنم و آنرا منفور و مطرود می نمایم». از آنروز تاکنون، بسیاری مجبور شده اند که در برابر زور و زر، و یا «اندیشه حاکم» به زانو درآیند و از گفتن حقیقت ابراز انزجار  کنند. بگذریم.
 
برخی از سیاسیون و رهبران، مخالف بحث فوق هستند، و آن را جدلی برای انحراف اذهان تعریف می کنند. آنها می خواهند مساله روی میز و آنچه امروز مساله است را حل کنند و دقیقا به همین خاطر مخاطبین را به سوی انتخاب «عجولانه» سوق داده و از آنها می خواهند تا رنگ خاکستری را نادیده گرفته و از سیستم چند ارزشی به سیستم دو ارزشی بسنده کنند.
در این «تعجیل»، حق ها و باطل ها نادیده گرفته می شوند (شایان توجه اینکه تفاوت بسیاری بین «مرحله سوزی» و «تعجیل» است). در سیستم خشک و انعطاف ناپذیر دو ارزشی، هر پدیده ای که فاصله (زاویه)ای با 0 داشته باشد، 1 قلمداد می شود و یا بالعکس هر پدیده ای که با 1 فاصله داشته باشد، 0 خوانده می شود. در عالم سیاست دیده و خوانده ایم که چگونه انقلابیونی که با رهبری زاویه داشته اند، مزدور و جیره خوار و خائن نامیده شده اند، و یا اپورتونیستهایی که برای حفظ منافع خود از 0 فاصله کمی گرفته اند، با پایکوبی و سرنا به جبهه 1 خوش آمد گفته شده اند. مثال های تاریخی فراوانی در شوروی، چین، ایران و ... بسیار است.
 
زاویه دید
 
حال به نمودار زیر توجه کنیم.
آنچه می بینیم یک شئی چند بُعدی است، که از «سطوح» و «زوایا» و «اضلاع» تشکیل شده است (فعلا به حجم، فونکسیون، و... نمی پردازیم). به ما گفته شده که از یک روزنه بسیار کوچک، با نوری کم که بر این شئی تابیده، آن شئی را بررسی کنیم.
 

اگر از زاویه P1 نگاه کنیم، فقط همان سطحی را می بینیم  که در مقابل ما قرار دارد، بنابراین آن شئی را یک «مربع» تعریف می کنیم. چهار ضلع برابر، 4 زاویه برابر، و مساحتی به اندازه ضریب دو ضلع. اما با تمام دقتی که در تعریف آنچه که دیده ایم، نشان داده ایم، نمی توانستیم بدانیم که از چند واقعیت آگاه نبوده ایم.

آن روزنه نمی گذاشت که آگاه بشویم. نمی دانستیم که این مربع بخشی از یک پدیده پیچیده است. پدیده ای که «حجم» دارد. که می تواند دارای محتوایی چند بُعدی باشد. نگاه محدود ما به آنچه می دیدیم، به ما «شناخت» محدود داده بود. و این شناخت نمی گذارد که ما از پدیده پیش روی، «تبیین» درستی داشته باشیم. بتوانیم آن پدیده را «روشن و واضح» بیان کنیم. حال اگر زاویه دید ما از جایگاه و زاویه P2 باشد، و در اینحالت فقط به یک نقطه (گوشه) نگاه کنیم، برداشت ما از آنچه که می بینیم، فقط یک «نقطه» است. نه سطح A, B,C را می بینیم، و نه اینکه می دانیم با یک شئی چند بُعدی روبرو هستیم.
 
 نکته دیگر اینکه، ناظران، تحلیلگران، تفسیر کنندگان که در جایگاه P1، و P2 قرار دارند، هر دو فکر می کنند که تعریف درستی از پدیده پیش روی خود دارند. یکی این پدیده را نقطه، یعنی پدیده ای که بُعد (طول، پهنا و ارتفاع) ندارد، تعریف می کند. دیگری آن را یک مربع می بیند (دو بُعدی که مسطح است، چهار ضلع برابر دارد، و چهار زاویه برابر دارد). اینها البته در صورتی است که نوری بر آن پدیده (سوژه) تابیده شده باشد و امکان رؤیت وجود داشته باشد. یکی از پارامترهای اساسی در تبیین پدیده، نوری است که می تابد، وگرنه دستها را بالا برده و اذعان کنیم که «والله اعلم بما ینزل» چرا که «اکثر هُم لایعلمون» ("خدا آگاهترین است"... و "اکثریت نمی فهمند، آگاهی، دانش، شعور و شناخت ندارند که قضیه چه بود؟" تبیین ج4،ص22) اما نه این و نه آن، تحلیل درستی از پدیده ندارند. این تحلیل نادرست نه بخاطر این است که شعور و فهم و دانش لازم را ندارند، بلکه به این خاطر که «روزنه» کوچک است. زاویه دید به اندازه لازم و کافی باز نیست، و نوری بر پدیده نمی تابد.
برای گریز از این مشکل، از این عدم آگاهی، برای اینکه فقط «خدایگان» ندانند و فقط «خدایان» آگاهترین نباشند، باید آن روزنه را تا حد امکان بازتر کنیم، تا زاویه دید ما به شئی، پدیده، سوژه مورد نظر (در اینجا «جنگ»)، بر مبنای داده ها و فاکتها باشد، و در نتیجه بتوانیم بر مبنای «شناخت» از «ماهیت» (ویژگیهای) پدیده، بگوییم که آیا «اگر رژیم پای جنگ بیاید...» رژیم سرنگون می شود، یا نه؟ و اگر شد، با چه «هزینه»ای؟
 
ساختار شناسی
 
هر پدیده پیچیده ای، دارای عناصر تشکیل دهنده ای است. هرچه پدیده پیچیده تر باشد، این عناصر به نوبه خود پیچیده تر می شوند.
 
 
بطور مثال، به ما امکان داده شده تا از روزنه ای به پدیده ای پیچیده، متشکل از 4 عنصر a,b,c,d نگاه کنیم. به این پدیده اگر بگونه ای بنگریم که فقط عنصر K که جزئی از عنصر m که جزئی از عنصر d است، را ببینیم، ولی ندانیم که در عنصر m، عناصر دیگری هم بجز k وجود دارد ، و ندانیم که عنصر d خود عنصری است که در رابطه تنگاتنگ با عنصر a است، و ندانیم که این عنصر در رابطه وابسته به دو عنصر b,c است (به زبانی، اگر آن دو عنصر نباشند، این عنصر a هم وجود نخواهد داشت، و اگر a وجود نداشته باشد، رابطه بین a و d وجود نخواهد داشت، و اصولا عنصر d تنها عنصر در آن پدیده خواهد بود)، در چنین حالتی که درصد آگاهی ما، از درصد ناآگاهی ما بسیار کمتر است، تحلیل از عنصر k و ارزشگذاری برای این عنصر، نه تنها گمراه کننده است، بلکه به «تبیین» هم کمکی نکرده است.
برای ارزشگذاری صحیح از «نقش آفرینی» عنصر k، نه تنها باید بدانیم که چه عناصری مداخله گر هستند (مثلا  a,b,c) بلکه باید از درجه مداخله گری (وزن، کارآمدی، هژمونی پذیری) آن عناصر هم آگاه باشیم.
این تعریف آقای رجوی را بخود یادآوری کنیم «شناختن روابط ضروری ناشی از ماهیت شئی می باشد؛ یعنی شئی بر اساس ماهیت، طینت و سرشت خودش چه روابطی را بروز می دهد». به زبانی دیگر، عناصر a,b,c می توانند ماهیت، طینت و سرشت عنصر d را تعریف کنند، و اگر از «طینت» d آگاه نباشیم، چگونه می توانیم k را ارزیابی کنیم؟
به نظر من، «ماهیت» واژه هایی که بکار می بریم، گاهی از اوقات بر هرچیز دیگری ارجحیت دارد. شاید به همین خاطر است که می گویند «حرمت کلمه را باید نگاه داشت». بنابراین، اگر می خواهیم موقعیت یک پدیده (مثلا ایران) را تعریف کنیم، چاره ای نداریم بجز پرداختن به عناصر تشکیل دهنده «موقعیت».
 
بحران
 
برای لحظه ای، به تعریف «بحران» (crisis) توجه کنیم. بحران به حالتی گفته می شود که سیستم موجود بخاطر شرایط و تأثیر پارامترهایی (درونی و یا بیرونی)، دچار بی ثباتی شده باشد. بحران از ویژگی مشخصی برخوردار است که می تواند ساختار و فونکسیون سیستم را دجار تزلزل کند. هر چه شدت بحران بالاتر برود، ساختار و فونکسیون سیستم بیشتر آسیب می بیند. در اینجا به دو واژه اشاره شد. اول، «ویژگی بحران» و دوم، «آسیب» در سیستم.
 
ارزشگذاری نادرست از این دو «واژه»، می تواند تحلیل ما از فونکسیون سیستم و فونکسیون بحران را دچار خطا کند. بحرانی که ارزش آن (1) نباشد لزوما نمی تواند سیستم را دچار آسیبی کند که ارزش آن 1 است. به همچنین، از بحرانی که ارزش آن نزدیک به 0 است، نباید انتظار تأثیر گذاری بر روی سیستم تاحد 1 داشت. در همین چارچوب، به مقولاتی چون «بحران انقلابی» برمی خوریم.
 
آنچه پیش از این (بهمن 1381) در «بحران انقلابی، فروپاشی، یا سرنگونی» تعریف کرده بودم، را کاملا تکرار نمی کنم، به همین نکته بسنده می کنم که بنا به تعریف رفیق ارجمند مهدی سامع، ایران در سال 1381 در بحران انقلابی بود، و هنوز هم بعد از 10 سال در «بحران انقلابی» است.
 
استفاده از ترم «بحران انقلابی» زمانی صادق است که پایینی ها کلیت نظام (سیاسی، اقتصادی، و فرهنگی) را نخواهند، و بالایی هم توان باز تعریف نظام برای پایین آوردن سطح خواستهای پایینی ها را نداشته باشند. در اینجا، جامعه به لحاظ ذهنی به آن درجه از رشد رسیده که می داند باید علیه فرهنگ موجود انقلاب کرد، و می داند جایگزین آن چه باید باشد. به همین شکل علیه نظام سیاسی و نظام اقتصادی حاکم، خیز برداشته و آلترناتیو برایش روشن است. خلاصه اینکه، می داند چه نمی خواهد، و می داند که چه می خواهد.
به نظر من در کشورهایی مانند ایران و دیگر کشورهایی که تحت ستم فرهنگی، سیاسی و اقتصادی بوده اند و نتوانسته اند آگاهانه رشد کنند، «بحران انقلابی» معنایی ندارد، و اگر به تعاریف فوق توجه کنیم، چون 0.7896 خیلی نزدیک به 1 است، نمی توان آن را 1 نامید. ساده اینکه، چون مردم از این رژیم متنفرند و خواهان سرنگونی هستند، لزوما نمی توان جنبش مردم را «انقلابی» نامید، و یا اصرار داشت که جامعه درگیر «بحران انقلابی» است.
از سوی دیگر ، دولت و نظام حاکم می تواند دچار بحران درونی بشود. «بحران» درون جوش است. در این حالت، خواست های بخشی از حکومت به وسیله بخش دیگری از حکومت نادیده گرفته شده، و نزاع درونی به شدتی می رسد که کنترل آن در توان هیچ کدام از دو بخش نیست. در این حالت «بحران فروپاشی» نظام شکل می گیرد. ادامه بحران، به فروپاشی نظام می انجامد. مانند سیبی که از درون پوسیده شده باشد، منتظر وزش بادی است تا از درخت بیفتد. البته نقش عنصر خارجی (مردم) در تشدید بحران مؤثر است، اما عامل اصلی، همان عناصر درون نظامی هستند که شدت بحران را بالا برده و فروپاشی آن را امکان پذیر می کنند. اگر این عناصر بتوانند بحران درونی را مهار کنند، ارزش بحران فروپاشی از 1 به 0 متمایل می شود، و بالعکس.
به همین خاطر، شرکت مردم در اعتراضات ضد دولتی، و بالا بردن خواست هایشان می تواند بحران را شدت بخشیده، و فروپاشی را تسریع کند. اما سیب پوسیده را نه کسی می تواند بخورد، و نه می تواند بفروشد. بحران فروپاشی باعث ترکش ها و تشنج هایی تا به حد آنارشیسم می شود.  در چنین حالتی است که نیروهای مخالف حکومت و نظام بایست، از ضعف حکومت بهره جسته، و با ساماندهی و سازماندهی مردم، خواست های آنها را سمت و سو داده و راهکاری برای چیدن سیب (میوه) پیش از اضمحلال (رشد آنارشیسم) ارائه دهند. در چنین حالتی است که ماهیت بحران فروپاشی به بحران سرنگونی تغییر می کند.
 
دستور کار در دوران بحران سرنگونی برانداختن حکومت و جایگزین کردن آن با حکومتی مردمی است. در این دوران هدف مردم و یا هدف سرنگونی طلبان «انقلاب» در نظام اقتصادی و فرهنگی نیست. تنها تغییر نظام سیاسی مورد توجه مردم و سازماندهندگان قرار دارد.
 
شرط لازم
 
هرچند سیب پوسیده است، و هرچند به وزش نسیمی وابسته است، اما بین مسیر «وزش نسیم»، «حجم سیب»، و البته «سرعت نسیم» روابط شایان توجه و غیر قابل انکاری وجود دارد. ساده اینکه، اگر نسیمی به وزد، اما سیب مستقیما در مسیر آن نباشد، و یا سرعت و شدت نسیم کم باشد، و یا اگر باغبانی در اطراف آن درخت سیب حصاری کشیده باشد، وزش نسیم مثمر ثمر نخواهد بود. شرط لازم، ارزش گذاری و محاسبه تک تک این پارامترها، و بکارگیری ابزار (علم) درست برای پیشبرد یک طرح و پروژه است.
 
مدیریت پروژه
 
مدیریت پروژه یکی از مباحث ریاضیات است که دائما رو به توسعه و بازبینی است.
فرض بگیریم که می خواهیم از یک شهر به شهر دیگری سفر کنیم. اولین سوال در ذهن، وسیله ترابری است. دومین سوال ظرفیت این وسیله است (دو نفره، سه نفره، اتوبوس، هواپیما،...)، و اگر همینطور ادامه بدهیم سوالات دیگری را هم باید پاسخ بدهیم، مثلا این وسیله به اندازه کافی انرژی دارد (بنزین دارد)، و یا چرخ های آن باد دارد، و...
اینها سوالات ساده ای است که پس از تصمیم گیری برای «سفر» باید پاسخ داده شود. پیش از این تصمیم گیری، اول باید به این سوال چند بُعدی پاسخ بدهیم که به کجا می رویم، چرا می رویم، چگونه می رویم، با چه کسی می رویم، و بالاخره کی می خواهیم برویم، و قرار است که کی برسیم. ساده اینکه، مدیریت پروژه با استخاره و فال حافظ امکان پذیر نیست.
 
هرکدام از این پاسخ ها در ارزش گذاری گام فعلی، و پرداخت هزینه برای رسیدن به گام بعدی را تعریف می کند. مثلا، اگر در زمستان بخواهیم با ماشین کوچکی از گردنه ای گذر کنیم، با این سوال روبرو می شویم که آیا موتور این ماشین کشش چنین پروژه ای را دارد؟ آیا برای چرخها، زنجیر ضد یخ داریم، و... مهمتر از همه اینها، آیا تجربه رانندگی بر روی جاده یخ زده، در گردنه پر پیچ و خم و شیب بسیار تند را داریم؟ و اگر به همه این سوالها پاسخ مثبت دادیم، چند سوال دیگر را هم باید پاسخ بدهیم، آیا توانمندی مالی (مستقل و بدون قرض گرفتن) برای پرداخت هزینه این سفر را داریم، می توانیم بنزین و آذوغه راه را ابتیاع کنیم؟ و عاقبت، آیا این سفر در این مقطع از زمان آنقدر مهم است که جان خود و سرنشینان را به خطر بیندازیم؟ آیا تصادف در سفر قبلی (سال گذشته) بخاطر ندانم کاریهای راننده بود، یا مشکلات فنی ماشین، و یا جاده پر از چاله چوله بود، و یا راننده روبرویی بد رانندگی می کرد، و یا....؟
 
این سوال ها و پاسخ ها به یک مقوله راه می برند، مدیریت پروژه. ریاضی دانان، سیستم آنالیست ها، استراتژیست ها و مدیران، پس از عمری زحمت و مطالعات علمی توانسته اند سیستم ها و فورمولهایی را ابداع کنند تا دیگران بتوانند راهکاری برای عملی کردن یک پروژه با «حداکثر نفع» و «حداقل هزینه» را پیشنهاد کنند.
 
شبکه تصمیم گیری
 
حال شبکه زیر را در نظر بگیریم:
 
 
در (نمودار بالا) بین هر دو نقطه (آکتیویته) عددی نوشته شده است. این عدد می تواند هزینه حرکت از یک نقطه به نقطه بعدی باشد. «هزینه» می تواند طول زمان باشد، می تواند تعداد نفری باشد که برای رسیدن از یک نقطه به نقطه دیگر لازم است، تعداد کارگران برای بنای یک ساختمان باشد. می تواند تعداد «شهدا» باشد. تعداد تانک باشد، تعداد مین بر سر راه باشد، و امثالهم.
با توجه به این نکته، اگر بخواهیم از بالاترین نقطه به پائین ترین آکتیویته برسیم، دو انتخاب (هزینه) پیش روی ما قرار می گیرد. پیمودن مسیر 1+3+1=5 و یا مسیر 1+2+4+1=8 . 5 یا 8 مجموع هزینه (کیلو پرتقال، شهید، نفربر، لیتر بنزین، و یا دلار) برای به پایان رساندن یک پروژه را تعیین می کند. هرکدام را انتخاب کنیم، به آخر مسیر می رسیم، اما با تفاوت «هزینه»، یکی با «حداقل هزینه» و دیگری با «حدامثر هزینه».
 
ما نمی توانیم با در دست داشتن چنین امکانات علمی، ادعا کنیم که نمی دانیم، یا نمی توانیم هزینه را تخمین بزنیم.  نمی توانیم  بگوییم که نمی دانیم این پروژه چند روز طول می کشد. توجه داشته باشیم که مدیریت پروژه تا حد زیادی بر مبنای علم احتمالات در ریاضی تکیه دارد. به زبان دیگر، هر حرکت را با احتمال انجام پذیری و یا احتمال انجام نیافتن بررسی می کند. مثلا 10% احتمال موفقیت دارد. و یا 20% احتمال شکست دارد. بنابراین، مدیر پروژه، نه تنها هزینه ها را محاسبه می کند، بلکه محاسبه می کند که چند درصد احتمال موفقیت رسیدن به فلان نقطه وجود دارد. شاید بجا باشد که تأکید کنم که در این مبحث بخصوص، مدیر پروژه به «امکان» موفقیت/شکست پروژه تکیه ندارد، بلکه به «احتمال» موفقیت و یا شکست پروژه می پردازد. در مبحث ریاضیات، تفاوت فاحشی بین دو مبحث «امکان» و «احتمال» وجود دارد. بطور مثال، «امکان» حرکت از یک پایگاه نظامی در عراق، و طی کردن مسیر و رسیدن به تهران، 50% است. اما «احتمال» رسیدن به تهران می تواند خیلی کمتر و یا تا حدودی بیشتر بشود، که بستگی به صحت/اشتباه محاسبه مدیر پروژه دارد.
 
بطور مثال، آغازین روزهای «جنبش سبز» را در نظر بگیریم. مدیر پروژه نحوه تهییج مردم و آوردن آنها به خیایان ها را مورد توجه قرار داده بود، اما هزینه و «مکانیسم» دفاع از تظاهرات کنندگانی که مورد هجوم دشمن قرار گرفته بودند، را در نظر نگرفته بود، و اگر هم در نظر گرفته بود، با اشتباه محاسبه بالا، «احتمال» ورود خشونت آمیز دشمن به صحنه را پایین محاسبه کرده بود، و یا «احتمال» موفقیت شعار «نترسید، نترسید» را بالا محاسبه کرده بود. و یا.... به این مبحث جداگانه می پردازیم.
 
پارامتر تکمیلی
 
بدون شک هر تخمینی می تواند درصدی از نادرستی، «اشتباه محاسبه» داشته باشد. بدین منظور و برای دوری گزیدن از بالا بردن «اشتباه محاسبه»، سه تخمین زده می شود. «خوشبینانه»، «بدبینانه» و «معقول». بطور مثال بدبینانه ترین تخمین هزینه برای رسیدن به مقصدی، 10 است، ولی اگر همه چیز بر وفق مراد حل شود، این هزینه به 4 می رسد. در عین حال، اگر تمام جوانب را در نظر بگیریم، و به نتیجه ای «معقول» برسیم، هزینه رسیدن به مقصد 7 و یا مثلا 5 است. این تخمین زدن ها با محاسبه های دقیق ریاضی انجام می شود، و بر مبنای برداشت های «ذهنی» از یک پروژه «عینی» نمی تواند باشد. نمی توان گفت که فلان مقدار گلوله و مهمات فردا تحویل داده می شود، وقتی که تخمین بدبینانه به ما رقم 11 روز داده و محاسبه «معقول» آن را 9 روز محاسبه کرده است. «انرژی انقلابی» می تواند این مهمات را با تفاوت چند روز زودتر به مقصد برساند، اما در پروژه «جنگ» حتی 1 روز هم مهم است، چه برسد به چند روز. فراموش نکنیم که در عالم واقعیات، صحبت از «درس ریاضی» و آکادمیک نیست، وارد مسائل عریان واقعی شده، و در باره جان رزمنده و تسخیر سنگر، پیشرفت نظامی، و یا مهمات برای دفاع در برابر بمباران شهروندان توسط دشمن صحبت می کنیم. اهمیت مبحث «مدیریت پروژه» را باید در این چارچوب ارزشگذاری کرد.
در چنین محاسبه های پیچیده ریاضی، نه تنها باید زمان «رفت»، هزینه «رفت»، بلکه پارامترها و روابط «وابسته» هم باید مد نظر قرار بگیرند، از جمله «زمان غیر مفید» که محاسبه نشده، و یا بخاطر مسائل و موانعی بر تخمین اولیه، تحمیل شده است.
ساده اینکه، اگر بخواهیم شناخت صحیح از پروژه ای «عینی» و «مادی» داشته باشیم، باید با ابزاری «عینی» و «مادی» به «بیان روشن و واضح» آن سوژه بپردازیم. به این مبحث دوباره باز می گردیم.
 
ساده سازی، شبیه سازی
 
در بالا به نکته ای از آقای رجوی اشاره شد که « بدون توجه به محدوده ها، قانونمندیها را تعمیم بدهد، به چه مشکلاتی دچار می شود. یعنی در واقع به یک سری ساده سازیها، و یا شبیه سازیهای معمولی می پردازد» ساده سازی، و تعمیم قانونمندیها، نه تنها در سیاست دیده می شود، بلکه ممکن است در ریاضیات هم به ساده سازی و شبیه سازی گرفتار شویم. با این تفاوت که اثبات «اشتباه محاسبه» در عالم سیاست مشکل است، چون سیاستمداران همیشه برای هر چیزی یک جوابی دارند، اما در ریاضیات، اثبات اشتباه محاسبه کار ساده ای است. در ریاضیات «مُدل» ها همیشه کاربرد یکسان ندارند و نمی توان تمام قانونمندیها را در تمام موارد تعمیم داد. بطور مثال، عدد ایکس بر 10 تقسیم پذیر است، بنابراین بر 5 هم تقسیم پذیر است. اما این قانونمندی را نمی توانیم (از پایین به بالا) چنین بنویسیم، ایکس بر 5 تقسیم پذیر است، پس، بر 10 هم تقسیم پذیر است. عدد 10 شرایطی دارد که عدد 5 ندارد. تمام قانونمندیهایی که بر 10 صادق است، بر 5 صادق نیست.
با بهره جستن از این دو نکته (پرهیز از «ساده سازی، شبیه سازی»، و منطق ساده ریاضی)، به این جستار می رسم که مُدل « پرواز ممنوع... یعنی آنچیزی که سر قذافی دیدیم» (رجوی 5 آبان 91) می تواند برای ایران راهکاری باشد، اما آیا لزوما راهکار «معقول» است؟ آیا ناخواسته، با «شبیه سازی» و «بدون توجه به محدوده ها»، «قانونمندیها» را تعمیم نمی دهیم؟
 
دوران جدید
 
آقای رجوی در سخنان 5 آبان خود مشخص می کنند که وارد «دوران جدیدی» شده ایم.  به این جملات از دریچه «تبیین» سوژه بنگریم.
ایشان در سلسله سخنرانی های «تبیین» (1358، ج4ص30) در بخشی از تعریف پیچیدگی و تکامل می گویند «فازها محدودند که گوئی سرآمد و اجلی مسمی دارند و زمینه ای می سازند تا زمینه ی بعدی بتواند روی اینها بنا بشوند و... چنین می نماید که دوران فاز و عصر قبلی دیگر رسالتش تمام شده و بطور فرعی به حیات خودش ادامه می دهد و دیگر تعیین کننده و مسلط و نوک پیکان نیست. اگر هم تغییر بکند تغییراتش خیلی کُند خواهد بود.»
با توجه به این تعاریف، (و دائما سوژه - «جنگ» در نظرمان است)، لازم است که «دوران جدید» را تعریف کنیم. به «تبیین» دوران جدید بپردازیم. نه اینکه به «کمیت» دوران بپردازیم، بلکه تعاریف کیفی را «شفاف و روشن و واضح» (تبیین) بیان کنیم. در دوران پیشین، یکی از ویژگیها که «ماهیت» یک عنصر انقلابی را تعریف می کرد، «قهر انقلابی» آن عنصر بود، در دوران جدید، لازم است که مشخص کنیم این «ویژگی» در کجا قرار دارد. در دوران پیشین «تضاد اصلی» مشخص بود، ضروری است که در دوران جدید، «تضاد اصلی» را تعریف کنیم. توجه کنیم که در این مقطع، به تعاریف کمّی، مانند «اشرف کانون استراتژیک» نمی پردازیم، به مکانیزم و نقش آفرینی «ارتش (زرهی) آزادیبخش» هم فعلا کاری نداریم، اینها مباحث مهم، اما کمّی هستند.
آقای رجوی ادامه می دهند: «الان [منظور سال 1358 است] می گوئیم درد ما، مسئله و تضاد اصلی جامعه ما امپریالیزم است. یک طرف خلق، تمام صفوف خلق، صرفنظر از اختلافات درونی خودشان، و در طرف دیگر امپریالیزم. این بیانگر کیفیت موجود است... به هرحال الان در درجه ی اول همه ی مسائل جامعه را باید تحت الشعاع این تضاد دید. تعیین کننده حرکات دیگر هم این تضاد است و مسائل جامعه اگر بخواهیم حل بکنیم، یک جایش به آن مربوط می شود»(تبیین ج4ص38).
حال، و در همین چارچوب، وقتی می گوییم «دوران جدید» (منظورمان «الان»، سال 1391، است)، آیا آن نگاه (که در بالا آمد) و «زاویه دید» به این سوژه (که در آن دوران «حق» بود)، با زاویه دید در این دوران جدید، متفاوت شده است؟ چرا؟ چون، زاویه دید ما «تنگ تر» شده است؛ و یا اینکه، زاویه دید ما «بازتر» شده است. طبیعتا اگر «دوران جدید» مد نظر باشد، بود یا نبود «جبهه وسیع» خلق در این «دوران جدید» خود سوژه ای است که باید جداگانه مورد ارزشگذاری قرار بگیرد.
این نکات نه بخاطر ورود به یک بحث و جدل است، بلکه دعوتی است برای «تبیین» «زاویه دید» در «دوران جدید»، در راستای شناخت بهتر از آنچه به «دوران جدید» مرتبط می شود.
درک من اینست که در اینجا منظور از دوران جدید «New World Order» نیست. این ترم سالها پیش «حرف روز» بود و عمری است که دیگر بکار برده نمی شود.
 
از موضوع اصلی دور نشویم. سوژه مورد نظر این سوال است که «اگر رژیم پای جنگ بیاید...» آیا سرنگون می شود؟ در بخشهای پیشین روی مدل و تعریف «جنگ» تمرکز داشتیم، و در این بخش، نگاهی مختصر به ابزار عینی برای ارزیابی و ارزشیابی سوژه عینی، داشتیم. شاید بهتر باشد، حال، به مقوله «جنگ» با استفاده از ابزار «تاریخ جنگ»، بپردازیم، تا به «تبیین جنگ» (بیان واضح و روشن از جنگ) دست یابیم.
 
یک نکته نباید از نظر دور بماند و یا باعث کج فهمی شود. در اینجا منظور از «جنگ»، قهرانقلابی سازمانیافته خلق نیست.
«این سؤال برایش [منظور ایشان امپریالیزم است] مطرح است که پس چکار کنیم؟ بیائیم با تحولاتی از طریق دیگر بسیاری از نیروها را از هم جدا کنیم، به جان هم بیندازیم، می بینید پیچیدگی یعنی چه؟ اگر درک نشود بر سر ما چه بلاهایی خواهد آورد؟» (تبیین، ج4، ص48).
ادامه دارد...
علی ناظر
14 آذر 1391







[Posted comments0]

No press releases currently available



Iran's Crises  1998 - 2007   ©