Iran's Crises Unfolded  
IranCrises
 
Monday 20 November 2017
جستجو
اقتصادی
مواضع و بیانیه
اجتماعی
سیاسی و نظامی
گفتگو - شنیداری/دیداری/ن.شتاری
برداشت و تحلیل
خبر و گزارش
صفحه نخست

علی ناظر

* گامی دیگر به سوی راست میانه  علی ناظر

* اعتصاب غذا و گفتگویی دوستانه  علی ناظر

* تعهد 92  علی ناظر

* مارگزیده  علی ناظر

* ارسال ترجمه متن « مردم آزاده جهان - فراخوان برای آزادسازی گروگانها»  علی ناظر

* رنگ شکست استراتژیک رژیم  علی ناظر

* استراتژی کلان و انتظار معجزه از مجاهدین  علی ناظر

* مدیریت محترم سایت پژواک  علی ناظر

* نبردی نابرابر  علی ناظر

* از چه می ترسند؟  علی ناظر

* ما همان جمع پراکنده   علی ناظر

* در ایران فردا  علی ناظر

* دیدگاه دوباره هک شد  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پاد زهر - اسلام سیاسی (4)  علی ناظر

* از کاوه چه خبر؟  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پاد زهر - اسلام سیاسی (3)  علی ناظر

* تلاش رذیلانه، محزون و غیر اصولی  علی ناظر

* نامه ای به خواننده  علی ناظر

* تیر هوایی در جنگ زرگری  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پادزهر – اسلام سیاسی (2)  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پادزهر – اسلام سیاسی (1)  علی ناظر

* در حاشیه «اشتباه محاسبه»– «انصاف»  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – معین عمل«بختک» (بخش پایانی)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – معین عمل «فرهنگ» (9)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – مدیریت تغییر (8)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – هزینه (7)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – ارباب بی مروت، و با مروت دنیا (6)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه - «اگر»های حاضر و غایب (5)  علی ناظر

* پس از 15 سال، از «فراکسیون اصلی» چه خبر؟  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – کاریسمای جنگ (4)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه - «ساده سازی، شبیه سازی» (3)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – تبیین، شکل و محتوا (2)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه - مفتی، مفتی (1)  علی ناظر

* فشنگ و موشک در راه خدا  علی ناظر

* انگار نه انگار  علی ناظر

* بدرود و تسلیت  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش اول-چهارم  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش چهارم - «اتهام»  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش سوم - «بحران عدم اعتماد»  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش دوم - «آسیب پذیری»  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش اول  علی ناظر

* جبهه وسیع - بخش 1 -4  علی ناظر

* اصولی کیست؟  علی ناظر

* ناتوانی اپوزیسیون: «راه حل پيشگيرانه يا دگرديسي»  علی ناظر

* سر و ته یک کرباس  علی ناظر

* زدند و ما چیزی نگفتیم  علی ناظر

* تهاجم  علی ناظر

* پیام روشن و نهفته موشک کاتیوشا  علی ناظر

* بدهکار  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، طرح اروپا (حاشیه 1)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، طرح اروپا (بخش چهارم)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، و طرح اروپا (پخش سوم)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف و طرح اروپا (بخش دوم)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، و طرح اروپا (بخش اول)  علی ناظر

* کمر غول  علی ناظر

* خبر خوب؟  علی ناظر

* رضا پهلوی و «نافرمانی مدنی»  علی ناظر

* حرمت قلم  علی ناظر

* والسلام؟  علی ناظر

* ناجی  علی ناظر

* «عجیب» و «غریب»  علی ناظر

* ارزیابی ناقص از سی سال مبارزه  علی ناظر

* سلام گرگ بی طمع نیست  علی ناظر

* «علی ناظر، مرز سرخ تو کجاست و چیست؟»  علی ناظر

* با خودمان جدی باشیم  علی ناظر

* چند خبر و چند نکته  علی ناظر

* جدا کردن «سر» از «بدنه»  علی ناظر

* مدل چهارم  علی ناظر

* سخنی با اساتید و صاحبان کرسی  علی ناظر

* «تروریستها» - بخش چهارم  علی ناظر

* «تروریستها» - بخش سوم  علی ناظر

* «تروریستها» - بخش دوم  علی ناظر

* «تروریست»ها (بخش اول)  علی ناظر

* زنده باد آزادی، زنده باد دموکراسی  علی ناظر

* آقای رئیس جمهور اوباما  علی ناظر

* مرز سرخ  علی ناظر

* نیم درصدی، خس و خاشاک، زردک و خرس ها  علی ناظر

* رکن چهارم در جبهه خلق  علی ناظر

* معضل میز  علی ناظر

* گردهمایی 18 ژوئن  علی ناظر

* فصلی تازه  علی ناظر

* آن صدای بی صدا  علی ناظر

* پوزه بند  علی ناظر

* این «پیروزی قضایی» نیست  علی ناظر

* سینه زنهای گورکَن  علی ناظر

* یاری رسانی برای پیشگیری از تکرار «سربرنیتسا»  علی ناظر

* اگر مالکی ککی در تنبان ندارد...  علی ناظر

* اگر مالکی ککی در تنبان ندارد...  علی ناظر

* نگاهی به پیام دکتر کریم قصیم  علی ناظر

* نگاهی به پیام دکتر کریم قصیم  علی ناظر

* پاسخ صلیب سرخ
به نامه 330 «انسان» «مستقل»
  علی ناظر

* بحران انقلابي ، فروپاشي، يا سرنگوني؟  علی ناظر

* آزادي بيان در فرهنگ رب النوعي  علی ناظر

* چشم انداز و نقش رسانه ها بر مبناي يک تحليل«گام بعدي»  علی ناظر

* مذهب ستیزی یا مذهب زدایی  علی ناظر

* تشدید بحران یا کنترل بحران؟  علی ناظر

* جنگی آزادیبخش برای صلحی پایدار  علی ناظر

* نظام ايدئولوژيک - تضاد تئوري و پراتيک  علی ناظر

* یک خبر مهم، یک برخورد سرد - (آذر 87)  علی ناظر

* تعيين تکليف حقوقي مجاهدين  علی ناظر



سنگ خارا – بخش سوم - «بحران عدم اعتماد»
[ علی ناظر]
[منبع: سایت بحران]


هیچ یا همه چیز

 

مجاهدین معروفند که تمامیت خواه هستند. یا «همه چیز» را می خواهند و اگر قرار است برای آنها منفعت کامل نداشته باشد «هیچ چیز» را - «دیگی که برای من نجوشد، بگذار در آن کله سگ بجوشد».

این مقوله و نظرگاه «هیچ یا همه چیز» را باید در چارچوب «جبهه وسیع» بررسی کرد، و پرسید که آیا این تفکر و جایگاه خودمحورانه فقط مختص به مجاهدین است؟ آیا نیروهای دیگر که خواهان سرنگونی هستند، همگی آماده به تشریک مساعی، همیاری، همسویی، و مشارکت در دستاوردها و از خودگذشتگی ها، در راستای پیشبرد اهداف «جبهه» هستند، و اینکه آیا فقط مجاهدین هستند که اهل مشارکت نیستند؟ با کمی دقت، متوجه خواهیم شد که پاسخ به این سوال منفی است.

 

به سخنان آقای رجوی توجه کنیم:
«پيشنهاد مشخص من به آقاى رضا پهلوى، اگر مانند برخى جناحهاى رژيم ولايتفقيه گمان نكنيد كه سوداى فردى و گروهى يا قصد سوء دارم، اين است كه اگر بخواهيد مى‌توانيد در اين مقطع حساس و تاريخى، خدمت بزرگى به آزادى وطنتان بكنيد. اعلام كنيد:

داعيه سلطنت نداريد و آن را بر هيچكس ديگر هم نمىپسنديد و خود را ملتزم به يك جمهورى دموكراتيك و مستقل و مبتنى بر جدايى دين از دولت با نفى كامل نظام ولايتفقيه و ضرورت سرنگونى آن مى‌دانيد. رو در رو و برخلاف فاشيسم دينى حاكم برايران، برچسب ناحق تروريستى بر مبارزان راه آزادى وطن خود، به‌ويژه سازمان مجاهدين خلق ايران و مجاهدان اشرف را محكوم مى‌كنيد. علاوه بر اين عموم هموطنان خود را به همبستگى ملى براى سرنگونى استبداد مذهبى و به دور ماندن از هر نوع استبداد ديگر تحت هر عنوانى، فرا مى‌خوانيد…

من به‌خوبى به‌ياد دارم كه روزى خمينى با اهانت به شما گفت: برو درسَت را بخوان و منظورش اين بود كه گرد سياست نچرخيد. حرف من معكوس خمينى است. از قضا با اعلام آنچه گفتم، من خواهان حداكثر فعاليت شما عليه رژيم ولايتفقيه البته درجاده جمهورى و آزادى و استقلال مردم ايران و خواهان بازگشت شما از جبهه ديكتاتورى سلطنتى به جبهه مردم ايران هستم. در آن‌صورت اگر مايل باشيد، خواهيد توانست در انتخابات رياست جمهورى هم شركت كنيد. اما لازمه آن، كه به سود خود شما هم هست، قبل از هر چيز كسب مشروعيت براى كَنده شدن از گذشته و گام نهادن و حركت به‌سوى آينده از طريق پيشنهاد مشخصى است كه ارائه كردم و الا چيزى جز درجا زدن در گذشته باقى نمىماند.» (سلسله آموزش براى نسل جوان در داخل كشور (قسمت نهم) 30 دی 1388 – بازتکثیر در دیدگاه 19/11/1388).


ایشان (و یاران شورایی) حاضرند با رضا پهلوی هم جبهه شوند، اگر «شاهزاده» از سلطنت دست بردارد و جمهوری خواه بشود. از سوی دیگر آقای رضا پهلوی در مصاحبه با «افق» (که در بخش پیشین به آن اشاره شد) همکاری با مجاهدین را به شرطی مقبول می دانند که مجاهدین دیگر مجاهدین نباشند و «تمام اصولی را که در این منشور است قبول دارند و متعهد می شوند بشکل رسمی» و نباید از «گردونه خارج» شوند. چپ های سنتی که گامی فراتر برداشته اند. آنها حاضر به تشکیل جبهه با هیچکس نیستند، چون هیچکس (بجز آن حزب و یا سازمان بخصوص) در راستای پیشبرد اهداف طبقه کارگر کوشا نیست، و با ایکس و ایگرگ نشست و برخاست داشته و با جناح راست و هار امپریالیسم همسویی و هم نظری دارد، و یا چون مذهبی است (نمادی دیگر از همین اندیشه ارتجاعی خمینی است)، وووو بخاطر اینها، «چپ» نمی تواند با رضا پهلوی و مجاهدین هم جبهه بشوند. متاسفانه نیروهای چپ با خودشان هم هم جبهه نمی شوند و «شورا» و جبهه ای تشکیل نمی دهند، چون....

برخی دیگر همچون آقای ابوالحسن بنی صدر (اولین رئیس جمهور و یار جدا شده از شورای ملی مقاومت)، اخیرا مجاهدین را «وجه المصالحه» ارزیابی می کنند «انقلاب اسلامی: زور همواره بکاربرنده خود را زورمدار می کند و به عکس هدفی می رساند که روز نخست در سر داشت. چنانکه سازمان مجاهدین خلق، ضد سازمانی شده است که روز نخست، بود. از مبارزه با امپریالیسم تا دست نشانده و مزدور امپریالیسم، بیراهه ایست که طی کرده است. دیروز دست نشانده صدام و وجه المصالحه بود. امروز، دست نشانده امریکا و اسرائیل و باز وجه المصالحه است. باوجود این، رﮊیم ولایت مطلقه فقیه در استحاله این گروه و گروه های دیگر، بی نقش نیست. این رﮊیم نیز، همان استحاله را کرده است و اینک ایران را در پرتگاه جنگ اقتصادی و جنگ پنهان و در لبه جنگ قرار داده است. شماره ۸۱۲ از ۱۶ تا ۳۰ مهر»، و،و....

 

بازی با واژه ها

 

مشاهده می شود که مشکل فقط مجاهدین نیستند، و یا آقای پهلوی و یا چپ ها، و یا شخصیتهای سیاسی. مشکل «من» بودن است. «من» درست می گویم و دیگر هیچ. مشکل عینکی است که ما بر چشم داریم، و تحت هیچ عنوانی و بخاطر هیچ هدفی حاضر به برداشتن عینک نیستیم. بر باور خود پای فشاری می کنیم، به ارزیابی های خود باور داریم، اهل مسامحه، و مصالحه و تعامل، و خلاصه اهل کوتاه آمدن نیستیم. به دو دلیل، همیشه بر این باوریم که ما درست می گوییم، و دیگر اینکه کوتاه آمدن از مواضع را، سرشکستگی می دانیم.
شاید به همین خاطر است که آقای رجوی پیش از ورود به پروژه، می گویند «بگذار تاریخ گواه باشد که این مجاهدین و این شورا هرآنچه را که از دستشان بر می آمد برای آزادی میهن و خلق شان چه به لحاظ عملی و چه به لحاظ نظری چه در میدان رزم و چه در عرصه سیاسی انجام داده اند و باز هم انجام خواهند داد». ایشان، سهوا و یا عمدا، هنوز هیچ گامی برنداشته، هنوز از هیچ موضعی کوتاه نیامده، هنوز جبهه ای را تشکیل نداده، تاریخ را به شهادت می گیرند که « مجاهدین و این شورا هرآنچه را که از دستشان بر می آمد برای آزادی میهن و خلق شان چه به لحاظ عملی و چه به لحاظ نظری چه در میدان رزم و چه در عرصه سیاسی انجام داده اند». ایشان نمی گویند که برای تشکیل این جبهه چه کاری «از دستشان بر می آمد» که انجام داده اند ولی پاسخ نگرفته اند. اگر منظور معرفی طرح است که آقای پهلوی هم انجام داده است. توقع از آقای رجوی بسی فراتر از دادن شعار است. از ایشان انتظار است که گام های عملی که برداشته اند را لیست کنند و آنوقت و پس از تلاش فراوان برای موفقیت، ولی شکست این تلاشها بگویند که «تاریخ گواه باشد....» تاریخ گواه است که چنین گامی برداشته نشده است.
آقای بنی صدر فکر خود را راحت کرده و مجاهدین را ابزار آمریکا و اسرائیل معرفی می کنند، تا کسی از ایشان نپرسد چرا ایشان «هرآنچه را که از دستشان بر می آمد برای آزادی میهن و خلق شان چه به لحاظ عملی و چه به لحاظ نظری» انجام نداده اند.

متاسفانه، بهای این بازی با واژه ها را کسی بجز مردم نمی دهند.

 

چاه و چاله

 

دلیل اصرار من بر این خواست و روش، در این نیست که رضا پهلوی و یا مجاهدین و یا چپ های سنتی، دردشان خلق و میهن نیست. کاملا برعکس. اینها هدفی بجز رهایی از یوغ «این دشمن مشترک»، رهایی از ستمی که «این دشمن مشترک» بر مردم و ملت ستمدیده ایران، و خلاصه گسست طبقات محروم جامعه از زجری که در این 33 سال از «این دشمن مشترک» کشیده اند، ندارند. اما، هرکدام از این نهاد ها و شخصیتها، مصّرند و هراس دارند که دیگر بار پا در همان چاله ای که در بهمن 1357 گذاشته اند، نگذارند.

یکی از ایراداتی که به مجاهدین گرفته می شود، تفکرات «ارتجاعی»-مذهبی آنها است. باورمندی آنها به «رهبر عقیدتی» است، به «خودمحوری» آنها است، به اینکه هر نیرو و شخصیتی که مخالفتی با رسم و روش مجاهدین (بخصوص آقای مسعود رجوی) داشته، در این 33 سال یا از شورا اخراج شده، و یا آنقدر عرصه به او تنگ آمده که مهرش را حلال و جانش را خلاص کرده است. این نمونه ها و تاریخچه، هرکدام به تنهایی کافی است که هر نیرویی را از هم بستری با مجاهدین بهراساند، چه برسد به اینکه مجموعه ای از همه این ایرادات (حتی اگر فقط بخشی از هرکدام) واقعیت داشته باشد، بی جواب بماند.

 

پارامترهای جانبی

 

مضاف بر واهمه از تکرار آنچه 33 سال پیش در ایران و جهان رخ داد، و در طی این 30 سال در شورا رخ داده و می دهد، پارامترهای جانبی (واقعی) دیگری هم وجود دارند.
مجاهدین بخاطر «عملگرا» شدنشان در طی این 33 سال، و با توجه به این تز که «کس نخارد...»، نمی توانند سطح عملکردهای خود را به آن اندازه پایین بکشانند که دیگر سازمانها فعال هستند. افراد این سازمان، دائما در حال تلاشند (به نظر بسیاری تلاش در راستای عملی شدن اهدافی انحرافی، خودمحورانه، و مذهبی). اما به هر روی دائما در تلاشند، و این عملگرایی، آنها را مسلح به سازماندهی، و تشکیلاتی منسجم کرده است که در بسیاری از موارد توانسته سد شکنی کند. پیروی از «رهبر عقیدتی» آنها را از انحراف از خط (حتی اگر آن خط غلط باشد) پرهیز داده، و فراتر از همهء این پارامترها، توانمندی مالی این سازمان، در سطحی هراس آور، به نقطه ای رسیده که هم سنگ شدن، و رقابت با آن غیر ممکن است. آیا اینها عیب و ایراد یک سازمان است، قاعدتا خیر، اما پارامتری جدی برای ارزیابی هم پیمان شدن با آنها است.

چگونه یک سازمان چپ، که سرتا پای سازمان از چند ده عضو و کادر فراتر نیست، و یا قدرت مالی آن در سطحی محدود خلاصه می شود، می تواند در برابر مجاهدین با این اوصاف و توانمندی های یاد شده، در یک جبهه صف آرایی کند، و بتواند در محیطی برابر و یکسان، حرف خود را به کرسی بنشاند (توانمندی تشکیلاتی و مالی می تواند به هژمونی مجاهدین بینجامد)؟ فقط لازم است کارکرد اعضای شورا را ارزیابی کنیم تا به این واهمه پی ببریم. چگونه آقای رضا پهلوی، که توانمندی رهبری و سازماندهی ایشان در حدی بسیار محدود و مشخص است، می تواند در یک چنین جبهه ای عرض اندام کند و موقعیت سیاسی خود را هم حفظ کند؟

این یکی از واقعی ترین مشکلات سر راه تشکیل «جبهه» است، اما مشکل اصلی، فرهنگ و اندیشه حاکم در شورا، و دیگر سازمانها است.

 

شخصیتهای منفرد و مستقل

 

شخصیتها، و فعالین مستقل و منفرد، این تناقضات را با خود حمل نمی کنند. از آنها لزوما انتظار نمی رود که همسنگ و هم سطح یک سازمان و یا «مبارز خلق» فعال باشند و کارکرد داشته باشند. در عین حال، فعال منفرد مستقل، از پارامتری برخوردار است که نمی تواند آن را در روی این میز بازی سیاسی (بی در و پیکر)، به قمار بگذارد. «شرافت سیاسی»، «استقلال فکری» و «آلوده نشدن» به تحزب گرایی. فعالین مستقل و منفرد از معروف شدن به «زیر بلیط» فلان حزب رفتن، می هراسند.
بسیاری از شخصیتها که دردی بجز آزادی، استقلال و عدالت اجتماعی ندارند، از اینکه در اتاق و سالنی با خانم مریم رجوی بنشینند وقتیکه حضار برایش سوت می زنند و مهرتابانش می خوانند، و شعار می دهند «خلق جهان بداند مسعود رهبر ماست»، گریزانند. کیش شخصیت که مجاهدین با آن عجین شده اند، عنصری جدی و بازدارنده برای شخصیتهای مستقل و منفرد است.
درک این نکته شاید برای سازمانهای سیاسی (مجاهدین و ...) سخت باشد، اما منفردین می خواهند آزادی عمل در رفت و آمد با هر عنصر سیاسی دیگری (البته مخالف رژیم) داشته باشند (و یا نداشته باشند). خط کشی های بی در و پیکر مجاهدین در تعریف دوست و دشمن، بسیاری از منفردین را به فکر واداشته و اگر توجه کنیم به جز تعداد انگشت شماری، کس دیگری در باره خروج مجاهدین از لیست موضعگیری نکرده است (این نکته را مجاهدین باید به جد مورد بررسی قرار دهند که چرا. همه که نمی توانند با رژیم دمخور باشند.)
به این جملات آقای رجوی دقت کنیم: «کسی ممکن است که مجاهدین را قبول نداشته باشد... بسیار خوب نه اینکه همدست رژیم و مزدوران رژیم علیه جان و امنیت مجاهدین در عراق در اشرف و در لیبرتی باشد.... اینکه باید کامل طرد شود.... پس ما از جبهه سرنگونی استبداد مذهبی صحبت می کنیم» در اینجا مشخص نیست که منفردین، سازمانها و یا هر منتقدی که «مجاهدین را قبول ندارد» تا کجا می تواند (اجازه دارد) نقد کند و حرف دلش را بزند و متهم به « همدست رژیم و مزدوران رژیم» نشود. چگونه می شود علیه خط «اشرف کانون استراتژیک...» آقای رجوی صحبت کرد و این نقد و ارزیابی به گامی «علیه جان و امنیت مجاهدین در عراق در اشرف و در لیبرتی» تعبیر نشود؟
یک سازمان سیاسی، به علت داشتن تشکیلات می تواند در برابر آماجی از این اتهامات و برخوردهای «سیخکی» موضعگیری کند، اما شخصیتها و منفردین مستقل که مورد هجمه ای از این توهین ها و اتهامات قرار می گیرند، عتای این همبستگی ملی را به لقایش می بخشند، سکوت می کنند، و یا در لفافه سخن می گویند.

 

خشت اول

 

«خشت اول چون نهد معمار کج، تا ثریا می رود دیوار کج». با توجه به این واقعیت این بخش از سخنان آقای رجوی را مورد توجه قرار دهیم. « حالا بعد از یک دهه تمام موانع ترساننده به کناری زده شده» و «حالا دیگر تمام موانع مرتفع شده، و هیچ مانعی بر سر راه همبستگی ملی برای سرنگونی استبداد مذهبی در عرصه سیاسی برای افراد و جریانهای سیاسی ایران نیست ..... یعنی زمان برای این آزمایش بزرگ در این رابطه هم فرا رسیده است». به راستی منظور آقای رجوی از این جملات چیست؟

آیا سازمانها و شخصیتهایی بوده اند که بخاطر بودن مجاهدین در لیست، از همبستگی هراس داشته اند؟ و حالا که «بعد از یک دهه تمام موانع ترساننده به کناری زده شده» مجاهدین از اینها دوباره دعوت به همکاری می کنند؟ فرض بگیریم که چنین شخصیتها و سازمانهایی بوده اند، آیا پیوستن این حضرات پس از خروج از لیست، بیانگر «اپورتونیست» بودن آنها نیست؟ آیا از همبستگی با یک سازمان و یا شخصیت بزدل که از یک برچسب سیاسی هراس دارد، تنوری برای خلق ستمدیده گرم خواهد شد؟ فرض بگیریم که چنین سازمانی و یا شخصیتی وجود دارد، و باز فرض بگیریم که این نهاد به جبهه همبستگی ملی بپیوندد. از سوی دیگر باز هم فرض بگیریم که نهادی که از برچسب هراس نداشته و تاکنون به دلایل دیگری نمی پیوسته، امروز بپیوندد. حال، «من» نوعی از کجا می توانم بفهمم که کدامین یک از این دو «اپورتونیست و بزدل» بوده، و آن یکی دیگر به دلایل اصولی تاکنون نپیوسته است؟ آیا اشکال فنی این جمله آقای رجوی را متوجه می شویم؟

به جمله دیگر ایشان بپردازیم. ««حالا دیگر تمام موانع مرتفع شده، و هیچ مانعی بر سر راه همبستگی ملی برای سرنگونی استبداد مذهبی در عرصه سیاسی برای افراد و جریانهای سیاسی ایران نیست» آیا آقای رجوی به راستی بر این باورند که تنها مانع، وجود نام آنها در لیست بوده است که می گویند «تمام موانع مرتفع شده، و هیچ مانعی بر سر راه همبستگی ملی» نیست؟ آیا ایشان به راستی باور دارند که تمام شخصیتها و سازمانها فقط منتظر این بودند که « تمام موانع مرتفع شده، و هیچ مانعی بر سر راه همبستگی ملی» نباشد تا به سوی همبستگی با مجاهدین هجوم بیاورند؟

می خواهم به این نتیجه برسم که مشکل فنی این دو جمله در این است که یا مجاهدین به مشکلات آنگونه که هست پی نبرده اند و در نتیجه همبستگی با آنها برابر است با کندن «سنگ خارا» با سوزن، و یا اینکه آنها به این مشکلات آشنا هستند، اما می خواهند خود را از تک و تا نیندازند که بازهم نهادن خشت اول همبستگی بر پایه ای سست و کج است.

 

حرف که مالیات ندارد

 

آقای رجوی یکی دو دهه پیش گفتند که حرف زدن خشک و خالی هزینه و بها ندارد. من با ایشان بسیار موافقم. هر کس نمی تواند مانند یک مبارز خلق خود را فدایی آزادی خلق در زنجیرش کند. در عرصه سیاست هم این سخن درست است. حرف خشک و خالی از «همبستگی ملی» زدن شاید چند صفحه کاغذ را سیاه کند و چند لحظه ای از برنامه های رادیو و تلویزیون را بخود مشغول دارد، اما سالها پیش نوشتم که برای این امر مهم «مرد کهن» لازم است. بسیاری معتقدند که آقای رجوی فقط یک «پُز سیاسی» گرفته است، و نباید آن را جدی گرفت، و ادامه می دهند که غیر از آن ده سال که «جبهه»ای شکل نگرفت، از 7 مهر 91 تاکنون، بیش از سه هفته گذشته است. حتی مسوولین کمیسیون های شورا هم دست به قلم نبرده و به «بیا بیا»ی آقای رجوی لبیک نگفته اند. این برخورد سرد مسوولین کمیسیون ها از آن جهت است که خودشان هم می دانند آقای رجوی «جدی» نیستند. بقولی «حالا ایشان یک چیزی گفته اند»، و... «حرف زدن که مالیات ندارد».

خلاصه اینکه مشکل نه هراس از برچسب تروریستی است، و نه از هژمونی طلبی مجاهدین، مشکل اصلی «بحران اعتماد» است. اعتماد به «همبستگی» در یک «جبهه»، از جایگاهی برابر، برای هدفی مشخص.

 

طرحی نو

 

پیش از پرداختن به جزئیات سخنان آقای رجوی و طرح «جبهه همبستگی ملی» که از ده سال پیش در حال خاک خوردن و گویی در نطفه خفه شده است، کمی هم به آلترناتیو این جبهه، یعنی پیشنهاد منشور شورای ملی ایران که از سوی آقای رضا پهلوی و یارانشان حمایت شده، بپردازیم.  متن منشور  و طرح جبهه همبستگی، در پایین آمده است.

 

شناسنامه

 

بررسی و ارزیابی هر طرح و نوشته و گفتاری، قاعدتا با این سوال شروع می شود که «صاحب» این طرح کیست؟ «شناسنامه» او چیست؟ از کجا آمده، و به کجا می رود. (جهت ساده نویسی، تنها از یک منبع استفاده کرده ام - گذشته و آینده، رضا پهلوی در گفتگو با احمد احرار – ژوئن 2000)
بخش هایی از شناسنامه آقای رضا پهلوی مشخص است. «شاه»زاده هستند. تاریخچه پدر و پدر بزرگ ایشان هم مشخص است. تاریخچه ای به لحاظ اقتصادی، نه چندان درخشان؛ و به لحاظ سیاسی، بسیار رقت آور. آقای رضا پهلوی، متولد نهم آبان 1339، در چنین بستری رشد کرده و آموزش دیده است. هرگز درد فقر و گرسنگی و زحمت برای کسب امرار معاش را نچشیده است. زندگی در «کاخ در وسط شهر» را ساده زیستن می پندارد. «محیط زندگی من در خردسالی، محیط جمع و جور و ساده ای بود. یک پرستار داشتم، دو سه نفر مستخدم که درآنجا کار می کردند» (ص38)، در مدارس خصوصی تعلیم داده شده، و بر سر او در انظار بین المللی تاج گذاشته شده که در ساختن شخصیت او بی تأثیر نبوده است «بخصوص در روز تاجگذاری، من به شدت تحت تأثیر این احساسات قرار گرفتم» (ص37). به دعوت ملکه، به بریتانیا سفر می کند تا «برنامه اسب دوانی» تماشا کند (ص58)، و  «در شانزده سالگی با هواپیمای اف. پنج پرواز» می کرد (ص58)، و مانند خواهرش تظاهرات خیابانی را «به چشم» ندیده است (ص58)، و تعجب می کند که چگونه می توان شاه را که متهم به ترور خود (جریان کاخ مرمر) را عفو کرده و به او شغل مهمی هم داده «یک پادشاه خونخوار و خون آشام، آنطور که مخالفان پدرم ادعا داشتند» بنامند؟ (ص49)
ایشان خود را «جزو قربانیان، جزو نسل قربانی شده» (ص52) ارزیابی می کنند.
به نظر ایشان، محمدرضا پهلوی «با استفاده صحیح از درآمد نفت موجبات یک تحول وسیع و بنیانی در کشور ایجاد کرد» (ص78) «طبقه متوسط آگاهانه تقویت می شدتا نظام کهنه اجتماعی تغییر کند» (ص80) اما در عین حال در باره پدرشان، اذعان دارند که ««کسی که ابتدا می خواست با نرمش جلو بیاید و دموکرات منشانه عمل کند، راه دیگری برگزید» (ص91).
آقای رضا پهلوی که امروز چنین «نرم» سخنان «دموکرات منشانه» می زنند، آیا به دلایلی در آینده (مثلا «قدرت طلبی رجال و تشبث به خارجی ها و داستان 28 مرداد و دو سوءقصد»)، «راه دیگری» بر خواهند گزید؟ با توجه به کارنامه پدر و پدر بزرگشان، آیا «عاقبت گرگ زاده گرگ شود، گرچه با آدمی بزرگ شود»؟ به نظر من، این لزوما درست نیست. به طور مثال، در میان «روحانیون» آقای طالقانی جایگاه ویژه ای داشتند. بسیاری از مبارزین رادیکال و چپ از خانواده ای مذهبی و یا متمول برخاسته اند، و... به زبانی دیگر، اگر پدر ایشان در برابر کشتار تظاهرات کنندگان، و یا دزدی و غارت و فروش و حراج منابع ملی به اجنبی، سکوت کرد و یا دست داشت، و اگر ساواک را پایه ریزی کرد و بر اعمال آن صحه گذاشت، ووو... آقای رضا پهلوی نباید تقاص پدر را پس بدهند، و ایشان را نباید بخاطر تمام خطاهای سلسله پهلوی محاکمه کرد (در اینجا به عمد از واژه خطا استفاده می کنم.  واژه های برازنده تری هستند و می بایست استفاده شوند).
رضا پهلوی را نمی توان بجای محمدرضا پهلوی محاکمه و محکوم کرد، اما می توان ایشان را مؤاخذه کرد که بعنوان امضا کننده منشوری که نوید دهنده «
برقراری حاکمیت ملت ایران» است، چه موضعی پیرامون اتهامات دزدی از ثروت ملی، که به پدر و پدر بزرگشان زده می شود، دارند؟ می توان پرسید ایشان که در این منشور بر «اعلامیه جهانی حقوق بشر» تأکید دارند، چرا نقض حقوق بشر در نظام سلطنتی و ادامه این نقض از سوی پدرشان را محکوم نمی کنند، و با جملاتی دو پهلو و یا کمرنگ «نظام گذشته در بُعد سازندگی موفق بود ولی در بُعد سیاسی موفق نبود» (ص81)، بسنده کرده و از آن می گذرند؟ می توان پرسید ایشان که در این منشور به «توزیع عادلانه ثروت به منظور استقرار عدالت اجتماعی» اشاره کرده و آن را بخشی از این منشور قرار داده اند، در قبال ثروت به یغما رفته، که بخش اعظم آن توسط خویشاوندان ایشان از کشور خارج شده، چه موضعی دارند، و آیا بر استرداد این ثروت تأکید دارند یا خیر؟ بنا به گزارشی در خبرآنلاین، آقای رضا پهلوی در برنامه «پارازیت» مدعی شده اند: «پدرم در هنگام مرگ 62 میلیون دلار داشت و همان 62 میلیون دلار را از کشور خارج کرده و اسنادش نیز موجود است که چقدرش به من رسیده است» اما به روزنامه فایننشال تایمز که گزارش می کند محمد رضا پهلوی 35 میلیارد دلار دارایی را از ایران خارج کرده بود، اشاره نمی کنند. حتی اگر گزارش فایننشال تایمز غلط باشد، آیا آقای رضا پهلوی از خود می پرسند و خود را موظف به توضیح می دانند که همین 62 میلیون دلار از کجا آمد و چگونه جمع آوری شد؟
ایشان که بر «معیار و ضابطه قانونی برای رسیدگی و محاکمه و احیانا مجازات» اشاره دارند؛ و یا «اگر قانون تصریح کند که هیچ عضوی از اعضای خانواده پادشاهی حقوق متفاوتی نسبت به یک شهروند عادی ندارد و در صورتی که کاری برخلاف قانون انجام دهد، قابل تعقیب است و مصونیتی ندارد، تکلیف همه مشخص می شود و ابهامی نمی ماند» (ص26) آیا به «شهروندان عادی» حق نمی دهند که از ایشان بپرسند، موضع شما در برابر این 62 میلیون دلار چیست؟


این چنین است که آقای رضا پهلوی در راستای پاسخگویی نه تنها موظف می شوند به نکات مبهم اشاره کنند، بلکه اجازه می دهند تا شناسنامه شان شفافتر در قضاوت افکار عمومی قرار بگیرد، و کسی ایشان را به لاف زدن در غربت متهم نکند؛ مخصوصا که خودشان تأکید می کنند «به عقیده من، شفاف بودن کارسازتر است از پنهان کاری» (ص157).
اینکه ایشان ادعا دارند (مصاحبه در برنامه «افق»)به دنبال پست و مقامی نیستند مگر اینکه مردم آن پست و مقام را به ایشان محول کنند، قابل تأمل است، و اینکه می گویند که نظام آینده را مجلس مؤسسان باید تعیین کند، و یا ایشان به «جمهور» مردم احترام می گذارند نیز شایان توجه است، اما هیچ کدام صراحتا به این سوال پاسخ نمی دهد که شخص ایشان، بعنوان یک فرد، که بطور حتم باورهایی دارد، به چه نظامی باور دارند. سلطنت طلب هستند، جمهوری خواه هستند، و یا... این پرسش بخاطر «مچ گیری» نیست، بلکه در راستای آگاهی رسانی به ملتی است که دائما دروغ می شنود. مخاطبین، از همه رهبران و فعالین سیاسی توقع شفافیت دارند.

البته آقای نوری علاء در مقاله «مقاصد نهفته در حمله به رضا پهلوی» می پرسند « اما من نه از ايشان و نه از طرفداران ايشان در مورد بازگشت به قانون مشروطه سخنی نشنيده ام». حتما ایشان کتاب «گذشته و آینده» در گفتگو با آقای احمد احرار را مطالعه نکرده اند. آقای رضا پهلوی خود را موظف می دانند که به «تداوم نظام پادشاهی» یاری برسانند (ص13) در «نظام مشروطه سلطنتی، پادشاه یک مقام غیر مسؤول است» (ص28)، «این وظیفه را سرنوشت به عهده من» گذاشته بود(ص13). بنا به این جملات، آقای پهلوی خود را موظف به تداوم راه پدر و نیاکان می داند، البته در شکل و با محتوایی مدره.
در بخش پیشین نوشتم که پُزهای دموکرات مآبانه تأثیری کوتاه مدت دارد. مردم لازم دارند که رضا پهلوی را بعنوان یک فرد بشناسند. مثلا بفهمند که چرا با فلان حزب و یا سازمان که گذشته ای نه چندان درخشان دارد هم پیمان می شوند، اما با شخصیتهای ملی – میهنی نمی توانند هم جبهه شوند؛ و یا اینکه نظر ایشان پیرامون واقعه (به عمد نمی نویسم کودتا) 28 مرداد چیست؟ آیا آن کودتا بود، یا جنبشی مردمی، علیه نظامی دیکتاتور؟ آیا همسویی «سیا» با این «جنبش مردمی/کودتا» مورد پذیرش ایشان است؟ آیا با دخالت دولت فخیمه در امور داخلی ایران و خلع مقام از پدربزرگشان توسط آن کشور و سپردن همان پست به پدرشان موافق هستند؟ آیا قبول پست از سوی پدرشان علیه رضا شاه را خنجر از پشت زدن به پدر ارزیابی نمی کنند؟ ساده تر بنویسم، اگر «سیا» امکانی بوجود بیاورد که مثلا ایشان بتوانند بر اریکه قدرت تکیه بزنند، آیا همچون پدر تاجدارشان موافقت خواهند کرد یا نه؟
این پرسش ها در راستای بی ارزش کردن موقعیت سیاسی ایشان نیست، بلکه در تأکید این گفته شان است که «من برای مقاصد شخصی وارد این کار نشده ام، برای منافع جامعه این وظیفه را به عهده گرفته ام» (ص159). جامعه (برای حفظ منافعش) می خواهد بداند با چه شخصیت و کاراکتری طرف است. این کاراکتر که در ناز و نعمت بزرگ شده، ولی از «عدالت اجتماعی» و یا «دموکراسی» پشتیبانی می کند، چگونه گذشته خود را به نقد می کشد. «نقد بیرحمانه» مختص نیروهای انقلابی و رادیکال نیست. نیروهای مدافع لیبرالیسم و بورژوازی هم اگر بخواهند با مردم صادق باشند (که ایشان بر این امر مصرّند) چاره ای بجز ارزیابی و نقد منصفانه گذشته خود ندارند.

 

انتقاد به مجاهدین، و یا دیگر نیروهای چپ و مسلمانی که در دوران زمامداری اعلیحضرت همایونی بزرگ ارتشتاران آریامهر، در زندان شکنجه می شدند، بجای خود و باید انجام شود، اما هرکدام از اینها، حتی حزب توده، برای خودش شناسنامه ای دارد و باورهایش مدون است. حتی اگر خیانت کرده اند، بر این خیانت هنوز که هنوز است پای می فشرند. آیا آقای رضا پهلوی بر کارکرد سلسله پهلوی صحه می گذارند؟ آیا آنچه «شاه» می کرد بر مبنای اعلامیه حقوق بشر بود؟ اگر نه، و اگر ایشان امروز بر مسند قدرت تکیه داده بودند خواهان محاکمه محمدرضا شاه در دادگاهی منصف، می شدند؟ البته پاسخ به این سوالات برای افرادی مثل این قلم که چند سطر کتاب می خواند، روشن است، اما هنوز هستند کسانی که فقط به جملات شیرین و رؤیایی گوش فرا داده و هر چه می شنوند را باور می کنند (اینچنین بود که خمینی توانست به قدرت برسد).
ایشان، وقتی به مسائل بسیار ریشه ای می رسد، همه را مقصر می دانند بجز پدر و پدربزرگشان را. «پدر بزرگم دروازه های تجدد را به روی ایران گشود. پدرم توسعه و رفاه را سرلوحه اقدامات و کوششهای خود قرار داد. اما طبقه متوسط که بیشترین سود را از این تحولات می برد و بطور طبیعی می بایستی مدافع آن باشد در روز خطر خود را کنار کشید» (ص81)
آقای پهلوی در هرجایی که مردم را مقصر نمی دانند، ساز همیشگی را که شاه بد نبود، اطرافیانش بد بودند را کوک می کند و سیستم را متهم می کنند «تضعیف شدن نظام سلطنت آن قدرها ناشی از وجود مخالفان نبود. بیشتر خود دستگاه بود که خودش را تضعیف کرد». «اگر مردم چهره واقعی پدرم را می شناختند و آن ادمهای متملق و منفعت پرست، که جز منافع خودشان به چیز دیگری توجه نداشتند، آن نارضاییها را به وجود نمی آوردند، هیچوقت زمنیه برای پذیرفتن این قبیل دروغها در جامعه پیدا نمی شد.»(ص52) البته نمی گویند که منظور از «دستگاه» پدرشان است یا مثلا هویدا و اعلم و فرخ رو پارسا،و...

و بالاخره مانند هر فرزند مهربانی که نمی خواهد به اشتباهات پدر گشتاخانه بتازد، دست به دامان دایی جان ناپلئون شده و همه تقصیر ها را به گردن «انگلیسیا» انداخته و مقصر را خارجی ها معرفی می کنند «اوضاع عمومی دنیا اوضاع دیگری بود. اوضاع مثل امروز نبود. شوروی از هم نپاشیده بود. جنگ سرد ادامه داشت و ایران کشوری بود که در یک منطقه حساس سوق الجیشی قرار گرفته بود. مساله نفت بود. تحریکات سیاستهای خارجی در کار بود. هزار و یک مسأله وجود داشت» (ص20). ایشان سهوا نادیده می گیرند که «اوضاع» امروز فرق چندانی نکرده است. بجای شوروی، «گلوبالیزاسیون» مشکل آفرین شده، بجای جنگ سرد، «اسلام شورشگر» آمده، ایران هنوز در منطقه سوق الجیشی است، و «نفت» هنوز مساله غرب است. تحریکات سیاستهای خارجی هم دو چندان شده است. به زبانی دیگر، و با توجه به این بهانه ها، باید تمام تقصیرات رژیم اسلامی را به خمینی بخشود.


ایشان در نقد «پدر» می گویند «اشتباه نظام این بود که نارضایی را حس می کرد ولی نمی خواست قبول کند که دلیل اصلی آن چیست»(ص88). آقای رضا پهلوی شاید بناخواسته همان اشتباهی را تکرار می کنند که پدرشان مرتکب شد. ایشان بجای پرداختن به مجری این «اشتباهات» - محمدرضا پهلوی، قصور را متوجه «نظام» می کنند. در نظامی که بقول خود ایشان در آن «به لزوم مشارکت مردم و توسعه سیاسی همزمان با توسعه اقتصادی» کم بها داده می شد، چگونه مخالفین و یا دست اندرکاران نظام می توانستند به این «اشتباهات» اشاره کنند و مورد غضب اعلیحضرت آریامهر قرار نگیرند؟ آیا با این جملات پدرشان آشنا هستند «
آنها که به قانون اساسی، رژیم شاهنشاهی و اصول انقلاب شاه و ملّت مومن اند و می خواهند فعالانه در زندگی سیاسی سهم بگیرند باید به حزب جدید بپیوندند. کسی حق ندارد جدا بماند. آنها که به این اصول معتقد نیستند، خائن و بی وطن اند که اگر اعمالی انجام دهند جایشان در زندان است، وگرنه باید از ایران بروند»؟ (فکر کنم شاه این را در تاریخ 11/12/1353 گفت). مگر اینکه منظور ایشان از «نظام» همان محمدرضا شاه باشدکه در اینصورت باید پرسید چرا آقای پهلوی رک و پوست کنده و «شفاف» به نقد «دلیل اصلی»  - محمدرضا پهلوی، نمی پردازند؟ (این سوال از سر نادانی و ناآگاهی و ساده لوحی نیست).

 

آقای رضا پهلوی در مصاحبه ای با اشپیگل در پاسخ به سوالی چنین می گویند

« س: ولی تصویری که از پدر شما وجود دارد، همه چیزش به تبلیغات مربوط نمی‌شود.
ج: با توجه به منابع تدارکاتی و مالی که در یک کشور نفت‌خیز و انقلابی به کار گرفته شد تا پدر مرا بدنام کنند، به نظر من هیچ انسان منصفی نمی‌تواند بگوید که دوستان و دشمنان وی تا کنون دسترسی برابر به بارگاه دادگاه افکار عمومی و یا به صفحات تاریخ را داشته‌اند. من انتظار ندارم تا زمانی که هر دو طرف حق برابر در اظهار نظر نداشته باشند، قضاوت عادلانه‌ای صورت گیرد.
اشپیگل 13 اوت 2009»

بسیار خوب، بیاییم و در محیطی برابر و منصفانه کارکرد «شاه» را ارزیابی کنیم. خود ایشان با «منطق»، مشخص کنند که چه افترا و دروغهایی به محمدرضا شاه زده شده که باعث «بدنامی» پدر ایشان بوده، بیاییم این دروغها را بزداییم، و به حقیقت لخت و عور، و «قضاوت عادلانه» برسیم. اما در عین حال، آنچه را که در باره محمدرضا شاه گفته شده و صحت داشته است را هم بپذیرند، ببینیم کدامین سنگین تر است. نقد عادلانه و منصفانه از گذشته، راه را برای آینده هموار می کند. این نقد و پاسخگویی گامی است در راستای «آشتی ملی» و می بایست فقط توسط خود رهبران انجام بگیرد و نه مشاوران و سخنگویان و قلم به دستان پیرامون آنها. مردم می خواهند از «درجه صداقت» رهبران آشنا شوند.

آقای نوری علاء «شعله ور شدن آتش حمله به آقای رضا پهلوی را، آن هم به عنوان یکی از مهمترین چهره های سکولار اپوزیسیون، نه اقدامی عليه يک نفر که عليه اپوزيسيون سکولار دموکرات برانداز و انحلال طلب ايران ارزيابی» می کنند (همان منبع قبلی)، اما نمی دانم نظر ایشان با شفاف گویی در باره بیلان 50 ساله سلسله پهلوی از سوی خود آقای رضا پهلوی چیست؟ در مورد این سلسله بسیار نوشته شده، و بسیار نقد و بررسی منتشر شده است، اما هیچکدام به قلم آقای رضا پهلوی نیستند. ایشان نه بعنوان فرزند «شاه» بلکه بعنوان یک فعال سیاسی که خواهان دموکراسی و آزادی هستند، باید بتوانند بخشی از تاریخ ایران را «منصفانه» به نقد بکشند، و کارکرد رژیم های ساقط شده را علمی و موشکافانه بررسی و ارزیابی کنند.

 

مردم ایران 33 سال است که حرفهای قشنگ از چپ و راست شنیده اند، ایران 33 سال است که بخاطر «دروغ» و عدم «شفافیت» به تباهی کشانده شده است.  آقای رضا پهلوی در این 33 سال حرفهای زیبا و گاه متناقض بسیار زده اند، از حمایت ضمنی از خاتمی گرفته تا حمایت مشروط از اصلاح طلبان باورمند به «دوران طلایی» خمینی.

نقد من به ایشان نه بخاطر سخنان ریبایی است که می گویند، تمام آنها به دل می نشیند، حتی اگر از دهان یک «شاه»زاده درآید. انتقاد من به ایشان، ابراز تمام این سخنان بدون پشتوانه عملی آن است. نمی توان از آزادی بیان سخن گفت اما علیه آنکه زبان می بُرید موضع نگرفت. نقد من به میرحسین موسوی و مهدی کروبی در این بود که گذشته خود را به نقد نکشیدند، و به خمینی «لعنت» نگفتند. دائما از دوران طلایی امام خمینی سخن می گفتند. نقد به آقای رضا پهلوی حدودا از همان جنس است. ایشان برای جلب اعتماد باید پیش از هرچیز رژیم پهلوی را به نقد بکشند.

اتحاد زیباست، اما پس از روشن شدن کلیه مواضع، و نکات متناقض که باعث «عدم اعتماد» می شود.

 

این بخش را با چند جمله از ایشان به پایان می رسانم. (همانجا ص70)

آقای احمد احرار می پرسند «در بیست و چهارم شهریور 1357 یعنی یک هفته پس از وقایع میدان ژاله، شما در امریکا اعلام کردید که حاضرید با مخالفان پدرتان وارد مذاکره شوید.

رضا پهلوی: این موقعی بود که در تگزاس بودم. تظاهراتی در آن حدود شده بود و خبرنگاری از من نظرم را پرسید. گفتم تا آنجا که به من مربوط می شود حاضرم با مخالفین صحبت کنم که ببینم چه می گویند و چه راه حلی می شود پیدا کرد.

احمد احرار: به اعلام آمادگی شما آیا پاسخی هم داده شد؟

رضا پهلوی: پاسخ جدی داده نشد. در چند تا از روزنامه های مخالف مسخره کردند و یکی از سخنگویان سازمان مجاهدین هم گویا گفته بود مذاکره فایده ندارد و این بچه نمی فهمد چه می گوید. چیزی در این حدود. یادتان باشد که آن روزها، گروههای مخالف در خارج از کشور هر نوع راه حل سیاسی را رد می کردند و حتی به رهبران ملی و مذهبی که قصد مصالحه داشتند میدان نمی دادند.»

 

سوالی که در این لحظه به ذهن خطور می کند این است که چرا ایشان در شهریور 1357 حاضر بودند با گروههای «تروریست» که بر «مشی مسلحانه» تأکید داشتند، مذاکره و گفتگو کنند، اما امروز در مهر 1391 شرط گفتگو با مجاهدین را رد «مشی مسلحانه» از سوی آنها می گذارند؟ آیا از خود پرسیده اند که به راستی اگر مجاهدین در آن روز به ایشان فضای مذاکره می دادند، امروز رضا پهلوی در کجای طیف قرار می گرفت؟

پاسخ به این سوالات به شفافیت موضع ایشان می افزاید.

در بخش بعدی نگاهی به «منشور شورای ملی» خواهیم داشت

علی ناظر

27 مهر 1391

(این سلسله نوشتار برای سایت و رسانه ای ارسال نشده و فقط در سایت شخصی منتشر می شود. http://www.irancrises.net، هموطنان در صورت علاقه به بازتکثیر حتما منبع را قید کنند. ).

 

منشور پیشنهادی شورای ملی ایران برای برگزاری انتخابات آزاد

ما امضا کنندگان این منشور، همگام با هم میهنان آزادیخواه مبارز سرزمینمان، با درک شرایط حساس کنونی و خطراتی که صلح، امنیت و آسایش مردم ایران و یکپارچگی مرزهای کشورمان را بیش از پیش تهدید می کند، از همه نیروهایی که بر یافتن راهی به دور از خشونت و مبتنی بر اعلامیه جهانی حقوق بشر تاکید دارند، می خواهیم برای گذار دموکراتیک از رژیم جمهوری اسلامی و برقراری حاکمیت ملت ایران، در راه سازمان دادن نهادی ملی و دموکراتیک، به یکدیگر بپیوندند.

حکومت استبدادی مذهبی جمهوری اسلامی و قانون اساسی آن، ابزاری برای تمرکز تمامی قدرت در دست یک نفر بنام ولی فقیه است، که برقراری “حاکمیـت ملت” یعنی حق تعیین سرنوشت مردم توسط خود مردم ایران را سلب کرده است. افزون بر این، فقدان آزادی بیان و آزادی فعالیت احزاب سیاسی، نهادها و سازمان های مردمی مستقل از حاکمیت، سرکوب هرگونه گردهمایی یا اعتصاب و ممنوعیت رسانه های غیر وابسته به حاکمیت، امکان برگزاری یک انتخابات آزاد، سالم و عادلانه را ناممکن کرده است. بنابراین، تصور اینکه می توان این نظام را از راه برگزاری انتخابات نمایشی و بطور تدریجی اصلاح کرد، توهمی بیش نیست. پس از سه دهه بازداشت، زندانی کردن، شکنجه و کشتار کنشگران سیاسی، عقیدتی، مدنی و کارگری و فساد گسترده حاکمان و همچنین شدت یافتن سرکوب شهروندان کشورمان در خیابان ها، به ویژه پس از خرداد۸۸، مشروعیت کل نظام، توسط بخش های مختلف جامعه با گستردگی بیشتری به چالش کشیده شده است.

برپایی و تشکیل شورای ملی ایران، بستری را فراهم می کند تا نیروهای سیاسی ـ مدنی، علیرغم گرایش ها و اندیشه های گوناگون، با همکاری و اتحاد و پرهیز از هرگونه خشونت و انتقام جویی، برای پشتیبانی از مبارزات وخواست های مردم، در جهت استقرار دموکراسی و حقوق بشر در ایران به فعالیت بپردازند.

هدف از برپایی شورای ملی، دستیابی به شرایط مناسب برای برگزاری انتخابات آزاد، سالم و عادلانه با پیروی از ماده ۲۱ بیانیه جهانی حقوق بشر[۱] و اعلامیه ۱۵۴ نشست شورای بین المجالس [۲]، همراه با نظارت نهادهای جهانی بی طرف مانند سازمان ملل متحد، به منظور انتخاب نمایندگان مردم در مجلس موسسان، جهت تدوین قانون اساسی نوین ایران و برگزاری همه پرسی برای تعیین نوع نظام و تصویب قانون اساسی نوین، توسط مردم ایران است.

ما از آن دسته ازمسئولان حکومتی، نیروهای نظامی و انتظامی و دستگاه های اطلاعاتی و امنیتی کشور که هنوز به ایران و ایرانی می اندیشند، دعوت می کنیم که با شکستن سکوت خود، از این حرکت آزادی خواهانه مردم ایران و نیروهای دموکراتیک پشتیبانی کرده و سهم مهم خود را در این حرکت ملی ایفا نموده و در راستای آشتی ملی، به آغوش پرمهر مردم ایران بازگردند.

پیمان ما با هم میهنانمان  و باورهای ما:

امضاء کنندگان این منشور، همگام  با نیروهای سیاسی – مدنی درون مرز، با پایبندی و ایمان به باورهای زیر، برای رسیدن به حاکمیت مردم از طریق صندوق های رای، دست در دست یکدیگر برای تشکیل این نهاد ملی و دموکراتیک اقدام می نمایند.

۱-    اعلامیه جهانی حقوق بشر (مصوبه ۱۰ دسامبر ۱۹۴۸)، کنوانسیون ها و میثاق های آن،

۲-    حفظ تمامیت ارضی، یکپارچگی ایران و همبستگی ملی ایرانیان،

۳-    کشور ایران متشکل از اقوام مختلفی است که ملت یگانه ایران را تشکیل می دهند. ما به برابری حقوقی کامل شهروندان ایران، صرف نظر از قوم، نژاد، رنگ، اعتقادات مذهبی و سیاسی و فرهنگی اعتقاد داریم،

۴-    مخالفت با هرگونه حمله نظامی خارجی علیه ایران،

۵-    آشتی ملی به معنای طرد خشونت و انتقام جویی و تاکید بر اجرای عدالت از مجرای قانونی با رعایت موازین حقوق بشر،

۶-    جدایی دین از حکومت همراه با تضمین آزادی همه ادیان و باورها،

۷-    لغو مجازات اعدام و منع هر نوع شکنجه،

۸-    آزادی اندیشه و بیان، آزادی مطبوعات و رسانه ها در سراسر ایران، آزادی تشکل احزاب، اتحادیه های صنفی کارگران وصنعتگران مستقل و همچنین به رسمیت شناختن سندیکای کارگری مستقل و حق اعتصاب کارگران و کارمندان،

۹-    برابری حقوق زنان با مردان در تمام عرصه ها همانند سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی،

۱۰- تحقق و اجرای حقوق و منافع کودکان بر اساس پیمان نامه بین المللی حقوق کودک ۲۰ نوامبر ۱۹۸۹،

۱۱- پذیرش اصل ساختار حکومت غیرمتمرکز مبتنی بر تقسیم قدرت میان بخش های مختلف کشور، با فراهم نمودن زمینه مشارکت مستقیم مردم مناطق مختلف ایران از طریق ایجاد ـ نهادهای دمکراتیک محلی ـ جهت اداره امور سیاسی (انتخاب مسئولین محلی)، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی محلی خود،

 مسئولیت های اصلی دولت مرکزی از جمله شامل امور زیر خواهد بود:

 -      سیاست اقتصادی کلان کشور همانند تقسیم عادلانه درآمد ملی، مدیریت منابع زیرزمینی، چاپ و ضرب پول واحد ملی کشور،

-      پدافند ملی (حفاظت از مرزها و تمامیت ارضی توسط نیروهای نظامی)،

-      تعیین خط مشی های کلان در سیاست خارجی، امضای عهدنامه ها و قراردادهای بین المللی که بر عهده قوه قانون گزاری ملی است .

-      تعیین حداقل استانداردهای بهداشتی و آموزشی در سطح ملی،

۱۲- تفکیک و استقلال کامل قوای مقننه، مجریه و قضاییه،

۱۳-  فراهم آوردن فضای آزاد و امن برای شالوده ریزی یک اقتصاد سالم با هدف افزایش توانایی های علمی و تکنولوژی کشور و ارتقای جایگاه اقتصادی ایران بر اساس توزیع عادلانه ثروت به منظور استقرار عدالت اجتماعی و بالابردن سطح رفاه عمومی بکارگیری تجربه های اقتصادی ایران و جهان در خدمت تامین توسعه پایدار،

۱۴- حفظ و حراست از میراث تاریخی و فرهنگی و محیط زیست ایران،

۱۵-  ایجاد فضای آموزشی سالم با پرهیز از هر نوع تبعیض های ایدئولوژیکی و برقراری عدالت آموزشی، تسهیلات آموزشی، پژوهشی و رفاهی بطور یکسان برای همه دانش آموزان، دانشجویان و دانشگاهیان در سراسر کشور،

۱۶-  پیگیری سیاست خارجی مسالمت آمیز و عادلانه با در نظر گرفتن منافع ملی و تعهد به حفظ صلح و امنیت در منطقه و سراسر جهان و پایبندی به پروتکل عدم گسترش سلاح های هسته ای،

لازم به ذکر است که قانونمندی اصول و باورهای فوق از وظایف مجلس موسسان منتخب مردم ایران می باشد. از کنشگران سیاسی و مدنی باورمند به این منشور، دعوت بعمل می آوریم تا تمام توان و امکانات خود را برای تشکیل شورای ملی ایران به کار گیرند.

(پایان منشور پیشنهادی)

 

طرح جبهه همبستگی ملّی برای سرنگونی استبداد مذهبی

دوشنبه، ۱۳ آبان ۱۳۸۱ / ۰۴ نوامبر ۲۰۰۲


 طرح جبهه همبستگی ملّی برای سرنگونی استبداد مذهبی

۱‌ـ شورای ملی مقاومت ایران با تأکید بر التزام اعضای خود در قبال برنامهٌ شورا و دولت موقت و طرحها و مصوبات و ساختار سیاسی شورا، طرح جبههٌ همبستگی ملی برای سرنگونی استبداد مذهبی را اعلام می‌دارد و در چارچوب این جبهه آمادهٌ همکاری با دیگر نیروهای سیاسی است.

۲‌ـ جبههٌ همبستگی ملی، نیروهای جمهوریخواهی را که با التزام به نفی کامل نظام ولایت‌فقیه و همهٌ جناحها و دسته بندیهای درونی آن، برای استقرار یک نظام سیاسی دموکراتیک و مستقل و مبتنی بر جدایی دین از دولت مبارزه می‌کنند، دربر می‌گیرد.
جبههٌ همبستگی ملی تبلیغ به‌سود حاکمیت آخوندی و هریک از جناحهای آن و مذاکره و برقرارکردن رابطه با آنها را خط قرمز پیکار آزادیخواهانه و مرزبندی ملی ایرانیان در برابر حاکمیت آخوندی می‌شناسد و آن‌را محک تشخیص دوست و دشمن و معیار تنظیم‌ رابطه با کلیهٌ افراد و جریانهای سیاسی می‌داند.

۳‌ـ داوطلبان عضویت در جبهه، التزام خود را به مادهٌ ۲ این طرح اعلان می‌کنند. اولین گردهمایی جبهه، به بحث و گفتگو دربارهٌ همه مسائل جبهه از جمله بررسی و تصویب عضویتها، تنظیم و تصویب آئین‌نامه‌های لازم و انتخابات درونی جبهه می‌پردازد.

تبصره: دبیرخانهٌ شورا تدارک برگزاری اولین گردهمایی جبهه را برعهده دارد.

طرح حاضر در سه ماده و یک تبصره در تاریخ ۱۳آبان ۱۳۸۱ در شورای ملی مقاومت ایران به‌تصویب رسید.

مسئول شورای ملی مقاومت ایران
مسعود رجوی

 

 







[Posted comments0]

No press releases currently available



Iran's Crises  1998 - 2007   ©