Iran's Crises Unfolded  
IranCrises
 
Wednesday 22 November 2017
جستجو
اقتصادی
مواضع و بیانیه
اجتماعی
سیاسی و نظامی
گفتگو - شنیداری/دیداری/ن.شتاری
برداشت و تحلیل
خبر و گزارش
صفحه نخست

علی ناظر

* گامی دیگر به سوی راست میانه  علی ناظر

* اعتصاب غذا و گفتگویی دوستانه  علی ناظر

* تعهد 92  علی ناظر

* مارگزیده  علی ناظر

* ارسال ترجمه متن « مردم آزاده جهان - فراخوان برای آزادسازی گروگانها»  علی ناظر

* رنگ شکست استراتژیک رژیم  علی ناظر

* استراتژی کلان و انتظار معجزه از مجاهدین  علی ناظر

* مدیریت محترم سایت پژواک  علی ناظر

* نبردی نابرابر  علی ناظر

* از چه می ترسند؟  علی ناظر

* ما همان جمع پراکنده   علی ناظر

* در ایران فردا  علی ناظر

* دیدگاه دوباره هک شد  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پاد زهر - اسلام سیاسی (4)  علی ناظر

* از کاوه چه خبر؟  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پاد زهر - اسلام سیاسی (3)  علی ناظر

* تلاش رذیلانه، محزون و غیر اصولی  علی ناظر

* نامه ای به خواننده  علی ناظر

* تیر هوایی در جنگ زرگری  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پادزهر – اسلام سیاسی (2)  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پادزهر – اسلام سیاسی (1)  علی ناظر

* در حاشیه «اشتباه محاسبه»– «انصاف»  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – معین عمل«بختک» (بخش پایانی)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – معین عمل «فرهنگ» (9)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – مدیریت تغییر (8)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – هزینه (7)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – ارباب بی مروت، و با مروت دنیا (6)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه - «اگر»های حاضر و غایب (5)  علی ناظر

* پس از 15 سال، از «فراکسیون اصلی» چه خبر؟  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – کاریسمای جنگ (4)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه - «ساده سازی، شبیه سازی» (3)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – تبیین، شکل و محتوا (2)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه - مفتی، مفتی (1)  علی ناظر

* فشنگ و موشک در راه خدا  علی ناظر

* انگار نه انگار  علی ناظر

* بدرود و تسلیت  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش اول-چهارم  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش چهارم - «اتهام»  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش سوم - «بحران عدم اعتماد»  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش دوم - «آسیب پذیری»  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش اول  علی ناظر

* جبهه وسیع - بخش 1 -4  علی ناظر

* اصولی کیست؟  علی ناظر

* ناتوانی اپوزیسیون: «راه حل پيشگيرانه يا دگرديسي»  علی ناظر

* سر و ته یک کرباس  علی ناظر

* زدند و ما چیزی نگفتیم  علی ناظر

* تهاجم  علی ناظر

* پیام روشن و نهفته موشک کاتیوشا  علی ناظر

* بدهکار  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، طرح اروپا (حاشیه 1)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، طرح اروپا (بخش چهارم)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، و طرح اروپا (پخش سوم)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف و طرح اروپا (بخش دوم)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، و طرح اروپا (بخش اول)  علی ناظر

* کمر غول  علی ناظر

* خبر خوب؟  علی ناظر

* رضا پهلوی و «نافرمانی مدنی»  علی ناظر

* حرمت قلم  علی ناظر

* والسلام؟  علی ناظر

* ناجی  علی ناظر

* «عجیب» و «غریب»  علی ناظر

* ارزیابی ناقص از سی سال مبارزه  علی ناظر

* سلام گرگ بی طمع نیست  علی ناظر

* «علی ناظر، مرز سرخ تو کجاست و چیست؟»  علی ناظر

* با خودمان جدی باشیم  علی ناظر

* چند خبر و چند نکته  علی ناظر

* جدا کردن «سر» از «بدنه»  علی ناظر

* مدل چهارم  علی ناظر

* سخنی با اساتید و صاحبان کرسی  علی ناظر

* «تروریستها» - بخش چهارم  علی ناظر

* «تروریستها» - بخش سوم  علی ناظر

* «تروریستها» - بخش دوم  علی ناظر

* «تروریست»ها (بخش اول)  علی ناظر

* زنده باد آزادی، زنده باد دموکراسی  علی ناظر

* آقای رئیس جمهور اوباما  علی ناظر

* مرز سرخ  علی ناظر

* نیم درصدی، خس و خاشاک، زردک و خرس ها  علی ناظر

* رکن چهارم در جبهه خلق  علی ناظر

* معضل میز  علی ناظر

* گردهمایی 18 ژوئن  علی ناظر

* فصلی تازه  علی ناظر

* آن صدای بی صدا  علی ناظر

* پوزه بند  علی ناظر

* این «پیروزی قضایی» نیست  علی ناظر

* سینه زنهای گورکَن  علی ناظر

* یاری رسانی برای پیشگیری از تکرار «سربرنیتسا»  علی ناظر

* اگر مالکی ککی در تنبان ندارد...  علی ناظر

* اگر مالکی ککی در تنبان ندارد...  علی ناظر

* نگاهی به پیام دکتر کریم قصیم  علی ناظر

* نگاهی به پیام دکتر کریم قصیم  علی ناظر

* پاسخ صلیب سرخ
به نامه 330 «انسان» «مستقل»
  علی ناظر

* بحران انقلابي ، فروپاشي، يا سرنگوني؟  علی ناظر

* آزادي بيان در فرهنگ رب النوعي  علی ناظر

* چشم انداز و نقش رسانه ها بر مبناي يک تحليل«گام بعدي»  علی ناظر

* مذهب ستیزی یا مذهب زدایی  علی ناظر

* تشدید بحران یا کنترل بحران؟  علی ناظر

* جنگی آزادیبخش برای صلحی پایدار  علی ناظر

* نظام ايدئولوژيک - تضاد تئوري و پراتيک  علی ناظر

* یک خبر مهم، یک برخورد سرد - (آذر 87)  علی ناظر

* تعيين تکليف حقوقي مجاهدين  علی ناظر



سنگ خارا – بخش دوم - «آسیب پذیری»
[ علی ناظر]
[منبع: سایت بحران]


مسعود رجوی (در رابطه با جبهه همبستگی ملی - 7 مهر 1391  - خلاصه - ): «.... بسیاری همانزمان هم به ما  نوشتند و گفتند که حرف حق است، اما راستش اینست که ما پروا داریم و می ترسیم. - اسامی را عمدا نمی گویم، چرا که جنگ در پیش است،  ...وانگهی مجاهدین در لیست هستند، در آمریکا شورای ملی مقاومت ایران هم در لیست است. بسیار خوب، حالا بعد از یک دهه تمام موانع ترساننده به کناری زده شده... کسی ممکن است که مجاهدین را قبول نداشته باشد... بسیار خوب نه اینکه همدست رژیم و مزدوران رژیم علیه جان و امنیت مجاهدین در عراق در اشرف و در لیبرتی باشد.... اینکه باید کامل طرد شود.... پس ما از جبهه سرنگونی استبداد مذهبی صحبت می کنیم.... با فرض اینکه شورای ملی مقاومت را نمی پسندند.... چه دعوای نظری و چه دعوای عملی، ... کسی و یا کسانی و جریانهایی می گویند که سرنگونی این رژیم آری، اما برنامه ها، طرح ها و ساختار این آلترناتیو را قبول ندارند،.... آنهایی که اهل مذاکره با این رژیم نیستند...مردم ایران خواهان تغییر و سرنگونی این رژیم هستند... پس حالا دیگر تمام موانع مرتفع شده، و هیچ مانعی بر سر راه همبستگی ملی برای سرنگونی استبداد مذهبی در عرصه سیاسی برای افراد و جریانهای سیاسی ایران نیست ..... یعنی زمان برای این آزمایش بزرگ در این رابطه هم فرا رسیده است.... شورای ملی مقاومت البته برنامه خودش...دولت خودش... مجلس خودش... را دارد، اما اصلا مصر نیست که حرف او به کرسی بنشیند... نمی دانم که نتیجه بالفعل و عملی چیست چون بسیاری چیزها در این سه دهه مبارزه سنگین و خونین آزمایش و تعیین و تکلیف شده، بسیاری از ماهیت ها بیرون ریخته و افشا شده،... از این بابت گفتم که به لحاظ تاریخی چیز ناگفته ای نمانده باشد و ما از هیچ چیز دریغ نکرده باشیم... کسانی که این یک دهه پایداری پرشکوه و البته سخت و خونین را رقم زدند چرا که این یکی قدم را هم برندارند. بگذار تاریخ گواه باشد که این مجاهدین و این شورا هرآنچه را که از دستشان بر می آمد برای آزادی میهن و خلق شان چه به لحاظ عملی و چه به لحاظ نظری چه در میدان رزم و چه در عرصه سیاسی انجام داده اند و باز هم انجام خواهند داد.... (برگردان از شنیداری به نوشتاری از نگارنده است و در صورت اشتباه در این برگردان پوزش می خواهم)»

پشت پرده

یکی دو روز پیش جندی از عزیزان پیشنهاد کردند که به انتشار این سلسله نوشتار ادامه ندهم، به همین خاطر کمی تأمل کردم تا به این بخش از سخنان آقای مسعود رجوی (در بالا) برخوردم که « از این بابت گفتم که به لحاظ تاریخی چیز ناگفته ای نمانده باشد و ما از هیچ چیز دریغ نکرده باشیم ...».
تا به آنجا که به این قلم بر می گردد، من شک ندارم که آنها به راستی می خواهند از هیچ چیز دریغ نکنند، اما برای این منظور باید به این عزیزان گفت که چه چیزهای (نظری) را نباید از نظر دور نگاه دارند. می دانم نکاتی در این سلسله نوشتار است که عزیزان در شورا را می رنجاند، به این خاطر پوزش می خواهم، اما هدف رنجاندن نیست، بلکه بیان نکاتی است که اذهان و افکار عمومی را بخود مشغول کرده است. هدف من، تشکیل جبهه وسیع و سرنگونی تمامیت رژیم اسلامی است.
پیش از این نوشتم که خارج از حاشیه و طیف بسیار نزدیک به شورا، حرف و ایراد و انتقاد بسیار است، و این «علامت سوال ها» هستند که نمی گذارند شورا و جبهه همبستگی رشد کند. می دانم که می توانستم این ها را در نامه ای خصوصی بنویسم و به دفتر شورا و یا مستقیما به خانم رجوی ارسال کنم، اما به این باور رسیده ام که حرف های پشت پرده راه به جایی نمی برد، و به رشد آگاهی کمک نمی رساند. در عین حال، معتقد نیستم که با درشت گویی، سخنان زشت، و یا نامهربان می توان به این رشد کمک رساند. آرزو و امید من این است که روزی فرابرسد که این «رفتار» در رسانه های وابسته به مجاهدین (از جمله سایت همبستگی ملی) نهادینه شود.

به راستی اگر شورای ملی مقاومت بر این باور است که «آلترناتیو دموکراتیک» رژیم است، باید (و البته چاره ای بجز این ندارد) که مانند «آلترناتیو» و نه یک سازمان و یا یک حزب، رفتار کند، مسائل را ارزیابی کند، و با حاشیه و رقبای سیاسی خود که خواهان سرنگونی هستند، برخوردی «سیاسی» داشته باشد. این اولین شرط «آلترناتیو دموکراتیک» شدن است. من از خانم مریم رجوی، مسئولین کمیسیون های شورا به جد تقاضا می کنم که بر فرهنگ «تحمل گرایی» تأکید داشته و از یاران خود بخواهند که با واژه هایی متین و سیاسی (البته برآمده از اصول) با خارج از خود تنظیم رابطه کنند. بعدا به این نکته می پردازم.

پیش از پرداختن به انتقاداتی که دلیل و مانعی برای تشکیل جبهه شده اند، لازم می بینم که به بخشی از نکات پایه و پیش رو بپردازم و نظر خود را پیرامون برخی از این پارامترها بیان کنم. لازم به تأکید بر این باور هستم که مجاهدین و شورای ملی مقاومت، و یا رضا پهلوی و همفکرانش، و یا... هرکدام به تنهایی نمی توانند جبهه ای وسیع و مردمی تشکیل دهند. آنچه را که ده سال پیش (سال 1381 و پیش از جنبش سبز) در مجاهدین خلق، امر به وظیفه یا امر به نتیجه گفته ام، تکرار میکنم که همبستگی تمام آحاد فکری و سیاسی لازم است، و کلیه نیروهای سرنگونی طلب چاره ای ندارند بجز متحد شدن: «بعد از انتخاب خاتمى، صحنهٴ مبارزهٴ اپوزيسيون با گرايش اسلامى، در دو جبهه خلاصه مى شود: در شکل و شمايل مشارکت اسلامى و آنچه که هم اکنون هست، ونتيجتا قبول علنى شکست در مقابل جناح هار. و يا هم پيمانى با نيروى سوم،که پس ازبرگشت يزدى از آمريکا و محدود شدن فعاليت نهضت آزادى، به مجاهدين ختم مى شود. اما اين همبستگى بين نيروهاى مسلمان واخورده و مجاهدين تنها زمانى امکان پذير خواهد بود که مجاهدين مطمئن باشند نهاد هاى واخورده توانايى بسيج نيرو در داخل را داشته وآمادگى پرداخت خرج لازم را دارند. درمقابل، بهايى که مجاهدين براى جذب ايندو نيروى واخوردهٴ مسلمان و سلطنت طلب پرداخت خواهند کرد هم قابل تامل است. بطورمثال، ترسيم نقش ايران در چارچوب مراودات بين المللى، سرنوشت نفت شمال و جنوب، و تنظيم رابطه باکشورهاى همسايه. على ناظر - ٩ شهريور ١٣٨١ شبکهٴ ديدگاه »


جنگ روانی، پاسخ به افترا ها و پرسش ها

بدون شک مجاهدین خطا بسیار داشته اند، اما متأسفانه و بخاطر هجمه روانی و رسانه ای دشمن جوّی ایجاد شده است که دشمن توانسته بر بسیاری از دستاوردها، و فداکاری های مجاهدین سایه بیفکند. دشمن توانسته با فریب، دروغ و جوسازی، و با القای «تروریست»، «خشن»، «آدمکش»، و با «شیطان»سازی و ... افکار عمومی را آلوده و منحرف، و یا حداقل «مشکوک» به آزادیخواهی مجاهدین کند.

در همین راستا، صدای آمریکا، بی بی سی، رادیو فردا ابزار تولید رژیم شده اند، و متاسفانه رسانه های وابسته به مجاهدین (صد افسوس) با بهره گیری از «اندیشه حاکم» نتوانسته اند به آگاهی رسانی دست زده، و حقیقت آنگونه که هست را با همگان در میان بگذارند (از آنچه در سازمان و شورا می گذرد، تا کُرد کشی، کمک اطلاعااتی به صدام و...).
پیشنهاد من به این عزیزان این است که با دوری گزیدن از «اندیشه حاکم»، در سطحی گسترده نشست های مستمر و دائمی پرسش و پاسخ برنامه ریزی کنند و عناصر مطرح در این نهاد (مجاهد و شورایی) به پرسش ها و نکات تاریک (برخی غیر واقعی، و برخی واقعی و تیز و برّا) پاسخ بگویند. بپذیرند که تا پرسش ها پاسخ داده نشوند، جبهه همبستگی رشد نخواهد کرد. دائما به یاد داشته باشند که اکثرا به سیمای آزادی و یا سایت همبستگی ملی سر نمی زنند.
به نظر من، از آنجا که مجاهدین فرزند خلق و مبارز خلق هستند نبایست از هیچ انتقاد و پرسشی هراس داشته باشند. چهره مخدوشی که دشمن از مجاهدین ساخته است را می توان تنها از طریق رابطه مستقیم و رودررو با مردم، از اذهان زدود. طبیعتا گام اول، شناخت دوست از دشمن، باور به پیروزی راهکار دموکراتیک، و داشتن گوش شنوا است.

باورها

واقعیت این است که اتکاء به مواضع و باورها بنا به برداشتهای شخصی و یا پرنسیب های تاریخی و نهادینه شده، می تواند افراد و فعالین سیاسی را از کج فهمی راهکار ها و راهبردها، و نهایتا از انحراف از مسیر اصولی بازدارد.

یکی از شرایط لازم، بازگو کردن این باور ها، اصول و یا مواضع، و تفسیر شفاف این باورها است. بی شک، یک نیروی سیاسی با درک مشخص از شرایط مشخص، مواضع خود را تعریف و یا در صورت لزوم بازتعریف می کند. اما «بازتعریف» نمی بایست و نمی تواند خارج از اصول پایه شکل بگیرد. تعیین موضع در ارتباط با اصول و راهبرد، تنها زمانی لازم است که آن اصول و راهبرد بازنگری و رویزیون شده باشد، در غیر اینصورت کلیه تعیین مواضع هرچند اگر (در انشاء و بظاهر) متفاوت، در همان چارچوب راهبردی نوسان پیدا می کنند. ساده اینکه، هرچند جملات متفاوت است، تغییری در مواضع رخ نداده است. شاید بهترین نمونه سخنان فوق آقای رجوی است. این جملات، به گونه ای، تکرار همان جملاتی است که ده سال پیش زده شده است. بنابراین، اگر ده سال پیش مشکلی در پیوستن به جبهه همبستگی بوده، آن مشکلات با این جملات امروز، برطرف نمی شوند. آقای رجوی می بایست به این مشکل (آزمایش بزرگ) از زاویه دیگری می پرداختند، که نکرده اند. ایشان این جملات را فقط از جهت ثبت در تاریخ ایراد کرده اند.

با توجه به نکات بالا و پیش از هرچیز، لازم است که خروج رسمی نام مجاهدین از لیست کذایی را، با توجه به شرایط موجود، و سنگلاخ های پیش روی بررسی کرده و به این تغییر راهکار آمریکا در ارتباط با ایران، از دیدگاهی واقعی پرداخته، و سپس به سری انتقادات در رابطه با روابط بین المللی سازمان و شورا، و پارامترهای مرتبط بپردازیم. اما وقت کم است و حرف بسیار، و چاره ای نیست مگر به مطالب گوشه ای زد و با اشاره ای گذشت (متاسفانه این بخش خیلی طولانی شده است).

مبارزه قهرآمیز

بنا به پیش گفتارهای وزارت خارجه آمریکا، حرکت و فعالیت های سرنگونی طلبانه مجاهدین جنبه تروریستی داشته و به همان منظور نام آنها در لیست گنجانده شده است (فعلا به امر مماشات و صحت و سقم این بهانهء آمریکا نمی پردازیم). فراتر اینکه، یکی دیگر از دلایل وزارت خارجه آمریکا برای حذف مجاهدین از لیست، همکاری و هماهنگی این سازمان در امر انتقال افرادش از اشرف به لیبرتی، بوده است.

شاید بد نباشد به این دو دلیل (بدون پرداختن به ماهیت پنهان آنها) کمی دقیق تر توجه کنیم. آمریکا (مثلا و) من غیر مستقیم از مجاهدین می خواهد که دیگر بر اصل مبارزه قهرآمیز تکیه نکند. مضاف بر اینکه آمریکا از مجاهدین می خواهد که در امر سرنگونی از ابزار ارتش آزادی بخش ملی ایران بهره نجوید. شاید به همین دلیل (هراس از ارتش آزادیبخش ملی) بر سر آنها بمب می ریزد تا خود را خلع سلاح کنند، و امروز از آنها می خواهد تا از اشرف خارج شوند (از خوش رقصی برای رژیم اسلامی در می گذریم).

در عین حال و از سوی دیگر و در تضاد و تناقضی آشکار، می دانیم که آمریکا و شرکاء یکی از حامیان جنبش های خشونت آمیز در لیبی و امروز در سوریه هستند. آمریکا و شرکاء با ارسال سلاح، خدمات فنی و کارشناسانه، و کانالیزه کردن ده ها میلیون دلار به جیب فعالین مسلح در سوریه (برخی همان تروریستهای القاعده)، بر آتش جنگ داخلی در سوریه می دمند.

در اینجا، ناخواسته مجبور می شویم که عجولانه به این باور برسیم که آمریکا با امر «مبارزه قهرآمیز/خشونت آمیز» مخالفتی ندارد، بلکه با خود «مبارز» مشکل دارد. ساده و روشنتر اینکه، با تسلیح کردن آنهایی که حاضرند کشوری (سوریه) را به خاک و خون بکشانند مشکل ندارد، به شرطی که به ساز آمریکا برقصند. و اگر «مبارز» مسلح نخواهد به این ساز و دستگاه تن بدهد، آمریکا لیست تروریستی و شرایط ورود و خروج را پیش روی مبارز می گذارد. بنا به این پیش فرض، «مبارز» بر سر دو گزینه قرار می گیرد - یا مجبور است تن به این شرایط بدهد و یا از آنها روی گردانده و در لیست بماند. نتیجه اینکه حال که مجاهدین از لیست خارج شده اند، بخاطر این بوده که تن به این خواست آمریکا داده اند. به نظر من، این برداشتی عجولانه است.

بود و نبود در لیست، یک امر سیاسی است و نه برآمده از یک راهبرد نظامی. بطور مثال، القاعده در لیست است و جهانی را با تروریسم کور خود به خاک و خون کشانده است، و بدون شک در زمین آمریکا بازی می کند و اهداف طولانی مدت آمریکا را تضمین می کند. در همان حال، اسرائیل هم بیش از نیم قرن است که بر مردم فلسطین ظلم کرده، و سرزمین آنها را اشغال کرده است، اما از حمایت بیدریغ آمریکا برخوردار است، و هرگز در لیست نبوده و نخواهد رفت.  به همین خاطر، بود و نبود این برچسب از سوی وزارتخارجه آمریکا فقط  دلایل سیاسی دارد، و نه دلایل نظامی و بقول آنها «تروریستی». در عین حال، می دانیم که پس از گذار از فاز های یکی دوسال گذشته (بهار عربی، نیم تعطیل شدن اشرف و...)، یک نهاد فعال (مثلا مجاهدین)، دیگر نمی تواند بگونه ای مستقل و خارج از مراودات سیاسی، در داخل مرزهای ایران فعالیت نظامی داشته باشد - مگر اینکه به یک نهاد نظامی و زیر زمینی تغییر ماهیت بدهد. به این خاطر، نهاد سیاسی-نظامی و بهره مند از دفاتر نمایندگی در پاریس و دیگر پایتخت ها نمی تواند (و نباید) خارج از این روابط و مراودات کارکرد داشته باشد، و مجاهدین پیش از خروج از لیست به این واقعیت واقف بوده اند.

اگر این نکته فوق را بپذیریم، مجاهدین در برابر یک تعیین موضع  قرار گرفته اند که آیا سیاسی-نظامی هستند و یا نظامی، و یا سیاسی خلص؟ به زبانی ساده و روشن تر اینکه، آیا به اصل و اصول و باور های همیشگی پایبند هستند، و یا اینکه در راستای تبدیل شدن به یک نهاد خلص نظامی و نتیجتا زیرزمینی، و یا نهادی سیاسی و حزبی، و نتیجتا تغییر کامل، گام بر می دارند (به این نکته در بخش های بعدی می پردازم).

اصول

به این نکته تا حدودی در نوشتار طولانی «اصولی کیست» (همین قلم 1387) پرداخته شده است. به باور من، نظریه پردازی پیرامون این شق که مجاهدین به نهادی زیرزمینی و نظامی خلص تبدیل می شوند نه تنها کودکانه است، بلکه عملی هم نیست. پس آنچه که پیش روی می ماند این دو راهبرد «سیاسی» و یا «سیاسی-نظامی» است.

پاسخ به این صورت مساله، نه تنها در باورهای مجاهدین خودنمایی می کند، بلکه می بایست آن را در رابطه بسیار تنگاتنگ با ماهیت نظام حاکم بر ایران جست. به نظر نگارنده، هرچه ماهیت نظام جمهوری اسلامی به راست میانه گرایش پیدا کند و خلاصه مدره تر، و استحاله شود، از غلظت پارامتر نظامی مجاهدین کاسته شده و به کفه سیاسی بودن این نهاد اضافه می شود، و بالعکس. این یک اصل خدشه ناپذیر در ارتباط با تمام جنبش ها در تمام دوران و سرزمین ها بوده و است و خواهد بود. به نظر من، این نظام حاکم است که روش مبارزه را تعیین می کند و نه «مبارز».  روش و گزینه «مبارز» همیشه عکس العملی است.

در عین حال و به باور من، ماهیت و روش نظامی گری و مبارزه قهرآمیز، ضرورتا و با توجه به آنچه در دو دادگاه اروپا و آمریکا ارائه شده است، دچار تغییر خواهد شد. تغییری که در آینده، تأثیری شگرف بر روند مبارزه برای دموکراسی در ایران خواهد داشت. به زبانی دیگر، سلاح و مبارزه قهرآمیز از یک بایست به یک ابزار تکمیل کننده «تغییر ماهیت» خواهد داد، بی آنکه پایه های «اصول» را لرزان کند. متأسفانه مجاهدین این نکته بسیار مهم را برای ملت ایران باز نکرده اند، و بر این باورند که راهبرد پیش روی آنها یک امر خصوصی است و فقط باید خودشان از آن باخبر باشند، و مردم که در مقطعی باید از آن راهبرد حمایت کنند، «غریبه» هستند. آنها ساده انگارانه می خواهند که دشمن از راهبرد جدید آگاه نشود.

پارامتر ارتش کلاسیک

در طول بیست سال گذشته، روش اصلی مبارزه مجاهدین، «کلاسیک» بوده است. ارتش آزادیبخش ملی ایران در مواردی و مقاطعی توانسته بود دستاوردهای به سزا و چشمگیری داشته باشد، اما کارکرد راهبردی این ارتش پس از عملیات فروغ جاویدان، از آنجا که محدود به توانمندی های جغرافیایی، منطقه ای و ژئوپلیتیکی بود، به حداقل رسید. صلح خمینی با صدام، جنگ صدام در کویت، و بالاخره حمله نظامی جهانخواران به افغانستان و عراق و کشتار ده ها هزار شهروند عراقی از آنروز تاکنون، و اشاعه و ترویج تروریسم در منطقه، و نتیجتا نفوذ بی رویه و گسترده - (مادر تروریسم) - رژیم جمهوری اسلامی در عراق و منطقه، از جمله پارامترهایی بودند که موفقیت این راهبرد نظامی (مجاهدین) را غیر ممکن می کرد، و ارتش آزادیبخش ملی ایران عملا در محدوده اشرف قفل شده بود (به عمد به این نکته نمی پردازم که جنگ کلاسیک در خطه ای به بزرگی ایران و با توجه به ساختار اجتماعی و فرهنگی جامعه، و جنایت پیشگی پاسداران، فی الحیث المجموع و از روز اول غلط بوده، و هرگز درست نبوده است).
در عین حال، و شایان تأمل اینکه محدود شدن تأثیرات نظامی ارتش آزادیبخش ملی در جبهه و منطقه، از تأثیرات درخشان سیاسی این نهاد نه تنها نکاست، بلکه اشرف را به پارامتری برای جذب و جلب حمایت های مالی و سیاسی و دیپلماتیک در سطح جهان، تبدیل کرد. از این زاویه (و تنها از این زاویه)، ارتش آزادیبخش ملی ایران تا به آخرین لحظه و حتی پس از بازاسکان ساکنین اشرف در لیبرتی، پارامتری موفق، مؤثر و راهگشا در دالان های دیپلماسی بود، هرچند که نقش آن در میدان نظامی روزانه کمرنگ تر می شد.

ارتش ملی

در عین حال، و هرچند که این پارامتر (اشرف) توانسته در بسیاری از موارد راهگشا باشد، اما در انظار جهانی و آنالیست های حرفه ای، حضور و حمایت کمرنگ «ایرانی» ها در گردهمایی هایی که به مناسبت دفاع از اشرف و «مبارزه قهرآمیز» شکل می گرفت، تأثیرات مثبت و درازمدت ارتش آزادیبخش، اشرف، و مجاهدین را دائما به زیر علامت سوال می برد، و سایه شک بر «ملی» بودن آن می انداخت (حتی خروج مجاهدین از لیست با سکوت روبرو شده است). این علامت سئوالها بخصوص پس از شکل گیری جنبش معروف به جنبش سبز، در افکار عمومی تقویت پیدا کرد، تا به آن حد که بسیاری از فعالین سیاسی به این نتیجه رسیدند که پارامتر نظامی اصلا ضروری نیست، و جنبش اجتماعی به تنهایی می تواند در تغییر نظام جمهوری اسلامی نقش آفرینی کند. بحث می کردند (و می کنند) که می توان نظام تا به دندان مسلح و جانی را با حرف و منطق، و تنها از طریق صندوق رأی تغییر داد. می توان با شعار «نه به اصل ولایت فقیه» و یا «مرگ بر خامنه ای» تمامیت نظام را از درون فروپاشاند. اما، واقعیت های در صحنه، مخصوصا پس از 6 دی 1388 عملا این خوش باوری را به یأس تبدیل کرد، و بسیاری از فعالین سیاسی با به زیر سئوال بردن «اصول» و «باورهای دیرپای» خود، شکست جنبش سبز را مترادف با شکست «هدف» - سرنگونی - ارزیابی کردند. این یأس، با کشتار ساکنین اشرف در 7 و 8 مرداد 1388، و سپس در 19 فروردین 1390 به اوج خود رسید.

شایان تأمل اینکه، مجاهدین با انتخاب شعار «سرنگونی، سرنگونی، سرنگونی»، توانستند خط آکتیو خود در این مسیر را از خط پاسیو رهبران جنبش سبز جدا کرده، و همچنان بر طبل براندازی بکوبند، هر چند که در اوائل آن جنبش، مواضعی متفاوت داشتند، و همچون امروز که فکر می کنند «ارتش آزادی» سوریه راهکاری درست است، آنزمان هم بر این باور بودند که می توان از طریق آن جنبش (سبز) سرنگونی را ساماندهی کرد.

هژمونی پذیری

در طول یکی دو سال اخیر، کلیه تحلیل های راستگرایانه بر ضرورت تسلیم به خواستهای جهانخواران تأکید دارد. بخصوص پس از آغاز جنبش های خودجوش در «جهان اسلام» معروف به «بهار عربی» (در پیام اسلامی 1389 – به این مقوله پرداخته ام)، و ریزش پایه های حکومتهای  سرسپرده به جهانخواران، و حضور چشمگیر مردم در تغییر نظام های حاکم بر کشورهای تونس و مصر و لیبی. «بهار عربی» دائما به این گمانه زنی دامن می زد که آمریکا با در دست داشتن سکان این فروپاشی ها، به دنبال شکل دهی جدیدی به خاورمیانه، و نتیجتا ایران است. این تسلیم به «خط آمریکا» برای خاورمیانه و ایران، تا بدانجا رشد پیدا کرد که بخش قابل توجهی از فعالین سیاسی به برتری و هژمونی این خط تن داده، و از حمله نظامی به ایران حمایت علنی کردند. و در برابر تهدیدهای علنی اسرائیل به حمله به ایران سکوت اختیار کردند. به این نکته بعدا می پردازم.

این بخش از فعالین که داده های خود از جنبش های «بهار عربی» را فقط از رسانه های وابسته به جهانخواران و گزارش های خبری دستچین شده آنها به دست می آورند، بی آنکه به وجه هار و انسان کش و ویرانگر جنگ (ارمغان جهانخواران) توجه کنند، و یا به خساراتی که بر زیر ساختار اقتصادی این کشور ها در این دو سال اخیر وارد شده، و تأثیرات دراز مدتی که بر بهزیستی و بهداشت کودکان و زنان و البته طبقه محروم و ستمدیده لیبی و سوریه وارد آمده است، دقت کنند، بین دو گزینه، یعنی ادامه حیات رژیم اسلامی و یا تخریب ایران و کشتار هزاران شهروند غیر نظامی ایران، به دومی تن داده و خواسته و یا ناخواسته بر شیپور جنگ می دمند. ساده اینکه، بسیاری از فعالین سیاسی  جنگ طلب، بی عرضگی خود در تضعیف رژیم، خلأ و نبود نیرویی برانداز در صحنه داخلی، و ناتوانایی اپوزیسیون حاضر در براندازی رژیم اسلامی را با قتل و کشتار و ویرانی در ایران جایگزین می کنند تا شاید رژیم اسلامی سرنگون شود، و آلترناتیوی (حتما مشابه همین رژیم) ولی ساخته و پرداخته آمریکا جای آن را پر کند.

بی شرف های «شریف»

واقعیت اینچنین است. آمریکایی که فعالیت نظامی مجاهدین را تروریسم می نامد، خود در شنیع ترین شکل از تروریسم، به قتل و کشتار شهروندان غیر نظامی در خاورمیانه دست زده است و زننده تر اینکه نام این کشتار جمعی را هم «دفاع از دموکراسی» گذاشته است. در همان حال، و غم انگیزتر اینکه، بسیاری از سیاسیون آمریکایی که امروزه در حمایت از خروج مجاهدین از لیست فعال بوده اند (و خانم رجوی برخی از آنها را «شریف» نامید – مریم رجوی – 8 مهر 1391- «سومين عامل اين پيروزی يک جنبش جهانی از شريفترين مدافعان دموکراسی و ارزشهای انسانی در جهان امروز است»)، همان افرادی هستند که مجاهدین را در این لیست کذایی قرار داده اند، و در زمانی که زمامدار بودند، بارها از خروج نام مجاهدین ممانعت کرده اند. این حضراتی که درجه نظامی دارند – ارتشبد و سپهبد و.. خود در طراحی بمباران مجاهدین و خلع سلاح مجاهدین (که پیش از جنگ اعلام بیطرفی کرده بودند) نقش داشتند.

این ها واقعیت است، اما چه حزن آلود در زمانیکه، منتقدین مجاهدین که دردی به جز آزادی برای ایران و ایرانی ندارند، مزدورهای رژیمی نامیده می شوند، این حضرات که خون مردم خاورمیانه از انگشتانشان می چکد، و بر سر فرزندان خلق بمب می ریزیند، «شریف» خوانده می شوند. چه مأیوس کننده وقتی منتقدینی که عمری را در تبعید گذرانده اند تا صدای خلق ستمدیده را به گوش جهانیان برسانند، واداده نامیده می شوند، و هیلاری کلینتون که بر خلاف قوانین کشوری، و حقوق قضایی مجاهدین را در لیست نگاه می دارد تا رژیمی خونخوار خرسند بشود، «شجاع» خوانده می شود، و خانم رجوی از او قدردانی می کند. به راستی چرا حرمت «کلمه» نگاه داشته نمی شود؟

کاسه داغ تر از آش

البته در اینجا یک سوال پیش می آید که اگر بمب بر سر مجاهدین ریخته می شود، و افراد و اعضای مجاهدین هستند که زیر این بمب های آمریکایی جان می سپارند، چرا نیروهای غیر مجاهد باید به مجاهدین ایراد بگیرند که چرا قاتلین خود را «شریف» می خوانند یا نه. کشته را مجاهدین می دهند، و این مجاهدین هستند که بنا به شناخت و درک مشخص از شرایط موجود از آن جنایات در می گذرند و زیر بغل این حضرات «هندوانه» می گذارند (رئال پلیتیک و دیپلماسی یعنی همین). چرا دیگران کاسه داغتر از مجاهدین می شوند؟ این منطق به ظاهر درست، ریشه در همان «فرهنگ حاکم» (خودی و نا خودی) دارد.
مجاهدین شاید متوجه نیستند که جانباختگان آنها، جانباختگان خلق ایران هم هست. این درست است که آنها در زیر بمب های آمریکایی جان سپردند، و یا بخاطر سیاست مماشات با رژیم، ده ها مجاهد و افسر مجاهد در اشرف در 7-8 مرداد 88 و 19 فروردین 1390 به خون کشیده شدند. این درست است که مجاهدین خلق پایبند به خط رهبر عقیدتی ووو... هستند و بخاطر رهنمودهای همین رهبری تا به اینجا کشیده اند، و یا اینکه مسلمانند، و یا... اما... پیش از اینکه مجاهد بشوند و در تمام مدتی که مجاهد بودند، و البته مجاهد مردند (جانباختند)، پیش از همه اینها، و اول از همه اینها «فرزند خلق» بودند و هستند. آنها جگرگوشه های خلقی ستمدیده بودند و هستند، و البته که این حق مام وطن است که از مجاهدین بخواهند که قاتلین فرزندانشان را «شریف» نخوانند. اگر این جماعت سیّاس که «منافع ملی آمریکا» همیشه در مد نظرشان است، «شریف» هستند، پس آن عزیزان بخون غلطیده را چه باید نامید؟ به نظر من، آقای بولتون و شرکاء اگر هزار بار هم خود را با مقدس ترین آب بشویند، بازهم «شریف» نیستند، نمی شوند و نخواهند شد (این حرفم هم اصلا ربطی به امپریالیسم و مبارزه ضد امپریالیستی ندارد).
آنکس که شریف است فرزندان برومند و مبارز «ملت شریف ایران»  است.

تلفیق دو روش

اما هرچه که هست، و هرگونه که آمریکا و فعالین مدافع جنگ می نامندش، این واقعیت غیرقابل کتمان است که سرنگونی یک نظام دیکتاتور بدون شلیک گلوله ممکن نیست. مضاف بر اینکه، آنچه در این کشورهای «عربی» رخ داده است، نه تنها ماهیتی انقلابی ندارد، بلکه در راستای تحکیم ارتجاع در منطقه شکل یافته است. آنچه در مصر و لیبی شکل گرفته، آینده ای به مراتب غم انگیز تر از آنچه که در 33 سال گذشته بر مردم ایران گذشت، خواهد داشت. سئوال در نتیجه این است که چگونه می توان سرنگون کرد، اما به دامان ارتجاع نیفتاد و تن به خواستهای آمریکا هم نداد؟ به نظر نگارنده، تنها با گسترش جنبش های اجتماعی زیر چتر حفاظتی نیروهای رادیکال مسلح. به نظر نگارنده، این تنها روش پیشرفت است.
حمله نظامی اسرائیل و آمریکا در هر حد و گستردگی باعث خفه شدن جنبش های مردمی می شود. جنبش های مردمی بدون حمایت نیرویی مسلح و رادیکال و البته و صد البته ایرانی، به راحتی سرکوب می شوند. لشگرکشی و حمله ارتش آزادیبخش (و یا ارتش آزادی) از یک نقطه کشور و تسخیر و توپ و گلوله باران شهر به شهر تا تکمیل پروژه و پاکسازی تمامیت ایران از عناصر رژیمی و تروریستهای وارداتی غیر ایرانی، به جز ویرانی، قتل و کشتار، و بیماری و فلاکت ارمغانی دیگر برای میهن نخواهد داشت، و سدی خواهد شد بر عملی شدن راه مصدق.
آیا به راستی مجاهدین و اعضای شورای ملی مقاومت خواهان مدلی چون سوریه و لیبی هستند و پذیرفته اند که با ویرانی و تسخیر شهر به شهر، ایران را از ستم ملا ها خلاص کنند؟ آیا به راستی مجاهدین و اعضای شورای ملی مقاومت خواهان این هستند که همچون لیبی و سوریه، تروریستهای القاعده ای و حمایت شده از سوی آمریکا و اروپا و اسرائیل تغییر سیاسی برای ایران بیاورند؟ آیا اینچنین آنارشیسمی جاده را برای ورود تروریستها به خاک ایران صاف نمی کند؟ آیا این تنها راهکار برای سرنگون کردن رژیم تروریست حاکم برای ایران است؟ اگر اینچنین است، به نظر من، این بزرگترین خطایی است که یک نیروی رادیکال و انقلابی می تواند در حق ملت ایران روا دارد.
لازم به تأکید و یادآوری است که مجاهدین و آقای مسعود رجوی در همین سخنرانی 7 مهر 1391 تکرار کرده اند که هرگز خواهان ریخته شدن خون شهروند غیر نظامی نیستند. و بارها بر «راه حل سوم» تأکید داشته اند. اما این تأکید به تنهایی کافی نیست. مجاهدین بعنوان نیرویی جدی و مطرح باید – تکرار می کنم، باید چنین امکان و سناریویی را شدیدا و پیش از وقوع آن محکوم کنند، تکرار می کنم، باید محکوم کنند. پیشنهاد ارائه «راه حل سوم» بسیار خوب و بجاست، اما فقط اگر همراه با محکوم کردن هر گونه حمله نظامی از سوی هر نیروی اجنبی، باشد.
«کس نخارد...» تنها در این حالت است که معنای واقعی خود را پیدا می کند.

گسترش جنبش های اجتماعی

مجاهدین پس از انقلاب ایدئولوژیکی درونی سازمان، تا حدودی درب های خود را به روی عموم باز کردند. متاسفانه، با کوته بینی کامل و خود بزرگ بینی کودکانه، و حتما به علت ناتوانی در ساماندهی نیروهای غیر سیاسی، غیر تشکیلاتی و غیر حرفه ای، به خطا با این تز که مجاهدین فقط به دنبال کادرگیری «افسر» و «مبارز» هستند، در مدتی کوتاه دور و اطراف خود را خالی کردند، و از آنروز این روند تخلیه حاشیه، روز به روز شدت گرفته است، تا به آن حد که در گردهمایی ها، مجاهدین مجبورند برای پر کردن صندلی ها در سالنهای بزرگ، از شهروندان غیر ایرانی بهره بجویند. شورای ملی مقاومت که در برهه ای از زمان می توانست به آلترناتیو ملی تبدیل شود، نه تنها نیروی پتانسیل خود در جذب نیرو را از دست داده، بلکه به دلایل مختلف (درست و غلط) اعضای مهم و مردمی خود را هم یکی پس از دیگری از خود رانده است.

اندیشه حاکم سد گسترش

هر چه که بود و به هر دلیلی که بود، با وجود اینکه شورای ملی مقاومت، و مجاهدین نهادی مطرح و سازمانیافته است، اما بخاطر اندیشه حاکم بر آن، نتوانسته نیروی غیر وابسته به ایدئولوژی مجاهدین، و یا نیروی سرنگونی طلبی بالقوه که با واژه هایی همچون «رهبر»، «رهبر عقیدتی» و... ناهمخوانی دارد را جذب کند، و یا به این گستردگی دامن بزند. تجربه چند دهه اخیر ثابت کرده که این نقص و ناتوانی، با سخنرانی، وعده و وعید، طرح جبهه همبستگی ملی، و یا مصوبات شورای ملی مقاومت، جبران پذیر نیست، چرا که ریشه در اندیشه حاکم دارد؛ و اگر قصد و هدف «گسترش و پوسته شکنی» است، این اندیشه باید تغییر کند، فرهنگ حاکم باید مورد تهاجمی همه جانبه از سوی خود مجاهدین و اعضای شورای ملی مقاومت قرار گیرد. این نوشتار، و این سری انتقادات، هر چند از سر دلسوزی است، اما اگر اندیشه حاکم تغییر نکند، اگر این اندیشه به روز نشود، همه این حرفها دود شده و به هوا خواهد رفت.
این فرزندان خلق باید متوجه بشوند که هر چند دلشان برای ایرانی آزاد و آباد می تپد، اما با این فرهنگ و با این روش برخورد نه تنها نمی توانند حرکتی (به معنای واقعی) مردمی داشته باشند، بلکه این فرهنگ به دشمن اجازه و مهلت می دهد تا خلأ و حفره ها را یکی پس از دیگری پر کند. برای پی بردن به این نکته و واقعیت، ترفند رژیم در عرض 7-10 سال اخیر را ارزیابی کنیم. امروزه در غرب، اعضای پیشین سپاه و کمیته های اسلامی بعنوان «اپوزیسیون» شناخته می شوند. آنها که پول طیب و طاهر می گرفتند امروز از مجاهدین و شورایی ها دموکرات تر و رادیکال تر شده اند. عناصر وابسته به رژیم در بی بی سی و رادیو فردا و صدای آمریکا و فلان و بهمان انستیتو نفوذ کرده اند و حرفهای رژیم را می زنند و برای بقای رژیم، علیه خروج نام مجاهدین از لیست، شیون و زاری می کنند.
گسترش روزافزون عوامل رژیم در بطن جامعه ایرانیان در خارج از کشور، نه بخاطر هوشمندی رژیم، بلکه بخاطر کوته بینی و فرهنگ حاکم بر شورای ملی مقاومت و مجاهدین در جذب نیرو و تفهیم مواضع رادیکال است. از این نکته به این سادگی نمی توان گذشت. به آن بعدا می پردازم.

شیر بی یال و کوپال

خارج از شورا، بسیاری بر این باورند که شورای ملی مقاومت مانند شیری بی یال و کوپال، بدون مجاهدین نمی تواند تنفس کند و به حیات سیاسی خود ادامه دهد. و ادامه می دهند که برای رد این پیش فرض، ساده است، برای مدتی مجاهدین را از شورای ملی مقاومت حذف کنیم، مشاهده می کنیم که این اعضا و سازمانها از هم می پاشند و هرکدام به یک سو پراکنده می شوند.
آیا کسی در شورای ملی مقاومت هست که بپرسد چرا چنین برداشتی وجود دارد؟ نمی خواهم به آنها بی احترامی کنم، به هیچ وجه. بر این باورم که این برداشت کاملا صحیح نیست، اما درجه ای از واقعیت در آن نهفته است. رشد سازمانهای درونی شورا را بررسی کنیم، آیا در طول 30 سال اخیر رشد آنها بالا رونده بوده است؟ آیا در درون شورا فراکسیونی تشکیل شده و در راستای پویایی آن فعالیتی علنی شده است؟ چرا نه؟
آیا شخصیتهایی چون آقایان هزارخانی، روحانی، قصیم و سامع، از تجربه و یا توانمندی های بسیار بالا برخوردار نیستند (به دیگر اعضای محترم شورا اشاره نمی کنم، اما کافی است که به نوشتارهای آنها دقت کنیم تا به توانمندی آنها واقف شویم)؟ اگر اینها درست است، پس چرا رشدی ملموس در شورا دیده نمی شود؟ چرا باید گفته شود که این عزیزان بدون مجاهدین کارکردی دینامیک ندارند؟ شخصا می دانم که در شورا و نشست های درونی بر روی مسائل مهم بحث های بسیاری می شود و مخالفت و موافقت ها ارزیابی می شوند، اما بازتاب بیرونی آن (گفته می شود، «بخاطر عدم سوء استفاده دشمن») ناملموس است، چرا؟ کدامین پر ضرر تر است، اینکه افکار عمومی به این باور برسند که اعضای شورا زیر بلیط مجاهدین هستند، یا اینکه عموم بدانند که تصمیمات پس از گذشت از چه مراحل  و بحث های داغ گرفته می شود؟
از سوی دیگر، همه بر این باورند که مجاهدین بدون شعار هایی که همه پسند نیست نمی تواند تشکیلات خود را منسجم و همسو نگاه دارد. برای خرج داخلی، و برای سرزنده نگاه داشتن نیروهای داخلی، به شعار هایی که تکیه بر نام مریم و مسعود رجوی دارد متمرکز می شوند.
مجاهدین متوجه نیستند (و یا برایشان مطرح نیست) که شعارهایی مانند مریم مهرتابان، مسعود
شیر همیشه بیدار، و... دیگر در سطح جامعه کارکرد ندارند - آنچه باور اعضا و هواداران است، لزوما باور عام نیست. شاید این دوستان لازم باشد به تاریخچه شعار ها در 100 سال اخیر توجه کنند - از مرگ یا مصدق گرفته تا جاوید شاه، روح منی خمینی، و یا حسین میرحسین. عمر هیچکدام از این شعارها بیش از چند ماه نبود، و پس از آن مدت، اثر خود را در طیف بزرگ جامعه از دست داده اند. یک شعار در باره یک رهبر نمی تواند نزدیک به سه دهه در سطح جامعه کارکرد داشته باشد. شعاری که باعث فرار و دوری طیف عظیم جامعه بشود، حتی اگر حق هم باشد، شعار سیاسی و بجایی نیست و باید از آن دوری گزید.
به نظر نگارنده، هر شعاری که یک فرد را تقدیس کند حق نیست، و مطمئن هستم که آقای رجوی و خانم رجوی به این واقعیت آگاه هستند، اما نمی دانم چرا به این فرهنگ وابسته به نیم قرن پیش  پایان نمی دهند. چرا در نشست های درونی و بیرونی ایران، آزادی، استقلال، ووو را بجای رهبر، مسعود و مریم جایگزین نمی کنند؟ برای آنها که کوته بین هستند و کم متوجه می شوند عرض کنم که منظور از جملات بالا جدایی سر از بدنه نیست، لطفا سوار این الاغ لنگ نشوید، هدف برانگیختن خلق با شعار ها و رفتارهایی است که به سرنگونی هر چه سریعتر رژیم می انجامد.
آبشخور ناتوانی این نهاد سیاسی (شورا و مجاهدین) در گسترش جنبش اجتماعی، پس از خروج از ایران (1360)، در این نکات فوق الذکر نهفته است. این شیر باید دوباره یال و کوپال و شمشیر خود را بیابد، باید دوباره و هرچه سریعتر بر روی پای خود بایستد. باید استقلال عمل و فکری خود را برای افکار عمومی به نمایش بگذارد، باید شورا به معنی واقعی شورا بشود. اندیشه حاکم کنونی، از رشد شورا جلوگیری کرده است، این اندیشه باید مدره شود. آقای مسعود رجوی باید از «رهبر مقاومت» به مقام «مسئول شورای ملی مقاومت» بازگردد و دو باره پاسخگوی نظرات و راهکارهای خود بشود. در آن روز شورا، دوباره شورا شده است، و تازه به نقطه صفر رسیده است، اما مطمئن هستم که رشد خواهد کرد. این، آن «آزمایش بزرگ» است.

ناتوان ترها

شایان توجه و تأکید اینکه، ناتوانی در بیان و یا ارائه شعاری همه گیر، و یا سستی در جذب افراد غیر تشکیلاتی و غیر حرفه ای اما میهن دوست، تنها محدود به مجاهدین و شورای ملی مقاومت نمی شود. این نقص و کمبود در نهادهای سیاسی دیگر صدها برابر بیشتر است (و متاسفانه نقص و کمکاری آنها، باعث خودبزرگ بینی مجاهدین شده است). مثلا، نهاد وابسته به آقای رضا پهلوی از ساماندهی تنها یک گردهمایی با شرکت چند هزار نفر، حتی با شرکت شهروندان غیر ایرانی هم عاجز است. اخیرا آقای رضا پهلوی با ارائه برنامه ای بنام «شورای ملی» جبهه ای جدید برای سرنگونی ایجاد کرده است (سال گذشته به روند فکری ایشان پرداخته ام - از همین قلم – رضا پهلوی و نافرمانی مدنی – مهر 1390). به بررسی طرح «شورای ملی»، در این لحظه نمی پردازم، اما تنها به بیان یک نکته بسنده می کنم که ایشان حتی در انتخاب نامی «جدید و تازه» هم ناتوان بوده اند، و به بدیل سازی دست آزیده و آن را «شورای ملی» که هم وزن «شورای ملی مقاومت» است نامیده اند (یکی با مقاومت، یکی بی مقاومت). این بدیل سازی در نام، مرا به یاد اوائل «انقلاب» و تشکیل سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی می اندازد که نام خود را هم وزن مجاهدین خلق قرار داد. به راستی آقای رضا پهلوی آیا در عرصه سیاسی و واژه نامه ها نام کم بود؟

غیر تشکیلاتی، غیر حرفه ای، ولی ملی

ناتوانی نهادهای سیاسی در جذب نیروهای غیر سیاسی، غیر حرفه ای، و یا فراری از تحزب گرایی، ناشی از درک نادرست نهادها از خواست های ساده مردم عادی مقیم ایران است. جنبش سبز (با تمام کمبودهایش) چند نکته را برجسته کرد (از همین قلم – دیدگاه سوم بخش 1-3، تیر 1388). اول اینکه اگر مردم فضای کافی برای ابراز خواستهای خود را پیدا کنند، بر تغییر بنیادین رژیم مصرند. دوم، روند جنبش نه از خارج بلکه در صحنه عملیات (خیابان های ایران) تعیین تکلیف می شود. سوم، مردم رهبری را نه از طریق شعارهای صادراتی، بلکه با توجه به شرایط حاضر در صحنه انتخاب می کنند، و در صورت انحراف و یا مسالمت جویی رهبری (موضع آقای موسوی علیه ساختار شکنی)، صحنه را ترک کرده و در کمین موقعیت بعدی به زندگی روزمره ادامه می دهند.
در بیست و اندی سال گذشته عملا ثابت شده که سخنان آتشین رهبران مجاهدین و یارانشان، و یا سخنان دموکرات مابانه رضا پهلوی، و یا خط منحرف اکثریت و توده، شاید به دل بخشی از جامعه بنشیند، اما از آنجا که حرف دل مردم، به زبان مردم، و برای حل مشکلات روزمره مردم زده نمی شود، کشش این سخنان آتشین و پُزهای دموکرات مآبانه در میان عموم مردم روندی کُند و زودگذر دارد. این کُندی به رژیم مهلت می دهد که حفره ها را با طرح های ضد خلقی، و با تشدید خفقان پر کند.

رسانه ملی و مردمی – گذار از «نظر» به «عمل»

 

بنا به گزارش رادیو فردا، خانم مریم رجوی در بیانیه ای به مناسبت خروج از لیست گفته اند که «موازنه قدرت تغییر خواهد کرد. برای مثال، اولین پیام آن برای مردم ایران این خواهد بود که دیگر از افزایش فعالیت‌ها و افزایش تظاهرات ترسی نخواهند داشت».... و یا «ترس‌ها از بین خواهد رفت و این به گسترش فعالیت‌های ضد رژیم در داخل ایران خواهد انجامید».... و یا «هدف ما دموکراسی و آزادی دموکراسی برای آینده ایران است». و در رابطه با خروج از لیست و هیلاری کلینتون می گویند مریم رجوی 7 مهر 1391 «این یک تصمیم‌گیری سخت و نیازمند شجاعت سیاسی بود. تصمیم درستی که سزاوار بود سالهای بسیار قبل از این صورت گیرد تا یک مانع جدی در مسیر مبارزه مردم ایران برای آزادی کنار زده شود.»

 

به نظر من، موازنه قدرت تنها زمانی تغییر خواهد کرد که رابطه نیروی سازماندهنده و «مردم» رابطه ای مستقیم و همه گیر باشد. «تظاهرات و فعالیت ها» تنها زمانی «افزایش» می یابند که این رابطه مستقیم، همگانی، و همراه با پیامی همه گیر و همه پسند بشود. مجاهدین از فاز سالهای 1360 گذشته و در نتیجه تجربه کافی از کمبود و مشکلات آن فاز دارند. تظاهرات 6 دی 1388 را از سر گذرانده اند و از تبعات آن با خبرند. تجربه کافی از دالان های سیاسی «غرب» دارند، و تا حدودی توانسته اند فورمول زیست در این دالان ها را بیاموزند. مجاهدین لازم است که تمام تجارب را جمع بندی کرده، و با نگاهی متفاوت از گذشته، با مردم و گسترش فعالیت سیاسی-نظامی تنظیم رابطه کنند.
ساده اینکه نمی توان به فعالیت های اجتماعی دامن زد، مگر اینکه پیامی همه پسند تبلیغ شود. در اینجا منظور برخوردی پوپولیستی نیست، بلکه، برجسته کردن «تنظیم رابطه» با مردم است. مردمی که سالها از چهره ارتجاعی «مذهب» روی گردانده اند. سالها تازیانه این نگرش خود محور را خورده اند، نمی توانند با نیرویی که با همان ابزار می خواهد تنظیم رابطه بکند، احساس یگانگی بکنند. (دوستی نقل می کرد که چند روز پیش در سیمای آزادی، خانم  مجری به هنگام گفتگو با آقای دکتر صالح رجوی و بخاطر همزمان بودن خروج نام مجاهدین از لیست با تولد «امام رضا» می گویند که شاید این خروج «خواست آقا» بوده است. و یا دوست دیگری نقل می کرد که چند سال پیش در گردهمایی در بلژیک بمناسبت خروج از لیست تروریستی اروپا، آقای مسعود رجوی جمعیت را چنین خطاب قرار میدهند – ولک الحمد، ولک الحمد.. )
باور مذهبی مساله ای شخصی است، ایدئولوژی سازمان هم بخودشان مربوط است، اما برای نهادی که بر جدایی دین از دولت پای می فشارد، چرا باید در رسانه ای که واژه «ملی» را هم یدک می کشد، مسئولیت خروج نام از لیست– یک دستاورد سیاسی و حقوقی که کارزاری 15 ساله داشته -  را به پای «آقا» و «امام رضا» بنویسند؟ شاید این، خلوص نیت مجری را بیان کند، اما برای مردم زخم خورده از مذهب ارتجاعی، برخورد آقای رجوی و یا این خانم، تکرار همان دیدگاهی است که مردم را علیه خمینی شوراند. مجاهدین مجبورند که به این ریزه کاریها توجه کنند البته اگر می خواهند جبهه همبستگی ملی پای بگیرد. با پوزش یکبار دیگر تکرار میکنم، فرهنگ حاکم و حاضر بر رسانه «سیمای آزادی» این واقعیت را هشدار می دهد که گسترش تظاهرات و فعالیت ها در آینده یا ممکن نخواهد بود، و یا همچون گذشته محدود به هواداران مجاهدین خواهد بود. هرکدام از این دو، مؤکد تک محوری فعالیت ها و شکل گیری آینده ایران است -  که البته در تضاد با این جمله خانم مریم رجوی است که
«هدف ما دموکراسی و آزادی دموکراسی برای آینده ایران است». به مفهوم رسانه ملی بعدا می پردازم.

 

این بخش از نوشتار را با بیان چند سوال (دوستان در مکالمه تلفنی ایراد کرده اند) به پایان می رسانم:

«

·         از معرفی طرح جبهه همبستگی ملی تاکنون ده سال گذشته است. اما هنوز کسی به این جبهه نپیوسته است، چرا؟

·         به راستی مجاهدین و شورا چه می خواهند داشته باشند که ندارند، ارتش داشته اند، شورا و بازوی سیاسی داشته اند، طرح جبهه همبستگی ملی داشته اند، رئیس جمهور برگزیده داشته اند، رهبر سیاسی-عقیدتی داشته اند، حمایت بین المللی داشته اند، حمایت مالی داشته اند، اما هیچکدام و یا همه اینها بعنوان یک مجموعه کارکرد نداشته اند. پس از ده سال هنوز جبهه در سطح یک طرح مانده است، و مانند ظرف های نقره و گرانبهای مادر بزرگ ها، هر چند وقت یکبار از کمد و پستو در می آید و گردگیری می شود و برق انداخته می شود و به همان پستو باز گردانده می شود، و باز روز از نو و روزی از نو. آیا مجاهدین و اعضای محترم شورای ملی مقاومت از خود می پرسند چرا؟ بخشی از این کاستی، تقصیر دشمن است. بخشی بخاطر حمله آمریکا به عراق است، بخشی از آن به نیرو ها و افرادی مربوط می شود که از پیوستن بخاطر جنگ و نام تروریست «ترس» داشته اند، اما با احتساب تمام این موانع، آیا مجاهدین و شورای ملی مقاومت خود نیز مانع نبوده اند، و یا مانع تراشی نمی کرده اند؟ آیا بخشی از اشکال، رفتار خود مجاهدین نیست، آیا آقای مسعود رجوی می خواهند به این بخش هم بپردازند، و مجاهدین را به نیرویی تمام عیار مردمی تبدیل کنند؟

·         از تشکیل و گسترش جبهه در بگذریم، چرا خود شورای ملی مقاومت رشد نکرده است؟ آیا همه می ترسند، آیا تقصیر بی غیرتی مردم است، یا سیستم حاکم بر فرهنگ شورای ملی مقاومت ایران، و یا...؟ پاسخ مسئول شورای ملی مقاومت (آقای مسعود رجوی) به عدم رشد شورای ملی مقاومت چیست؟

·         آقای علی ناظر شما یکی از افرادی هستید که دائما از اتحاد بین نیروهای سرنگونی طلب صحبت می کنید و در این باره بسیار نوشته اید. سوال من از خود شما این است که از ارائه طرح جبهه همبستگی ملی تاکنون که نزدیک به ده سال می گذرد، چرا خودتان به این جبهه نپیوسته اید؟ آیا مرگ خوبست فقط برای همسایه؟ از پیوستن شما می گذرم، چرا در هیچ نوشته ای، حتی در همین بخش اول سنگ خارا، کسی را ترغیب نمی کنید که به این جبهه همبستگی ملی بپیوندد؟ مگر عیبی در این طرح و جبهه می بینید؟ آن چیست؟ توصیه کردن که گناه نیست، چرا علی ناظر توصیه نمی کند؟

·         به نظر من، پیش از تشکیل جبهه، اول باید شورای ملی مقاومت را «واقعی» کرد. «شورا» معنا و مفهوم مشخصی دارد، به این معنا و مفهوم باید لباس عملی پوشاند. به نظر من شورای ملی مقاومت معنای واقعی ندارد. اعضای آن به وظیفه خود عمل نمی کنند. تاکنون حتی یکبار هم نشده که نقد و انتقادی علنی از کارکرد شورا، مصوبات شورا، و... توسط اعضای خود شورا بیان شده باشد. اعضای شورا، مدیران اجرایی خط مجاهدین هستند، و نه افرادی مستقل که در مواردی (نه همیشه) با مجاهدین اختلاف داشته و این اختلاف را با مردم در میان بگذارند. شورا، همچنانکه رسانه های خارجی زبان می نویسند، بازوی سیاسی مجاهدین است و نه یک نهاد سیاسی مستقل.

 

«زوزه» ماقبل آخر

 

اخیر آقای رضا پهلوی در برنامه «افق»، پیرامون خروج مجاهدین از لیست مواضعی گرفته اند که در شأن ایشان نبوده است. خروج مجاهدین را یاری دهنده به بقای رژیم ارزیابی کرده اند. بینندگان را به جدا شدگان از مجاهدین ارجاع داده اند که از آنها بپرسند مجاهدین دموکرات هستند یا نه. و...

سایت همبستگی ملی این مصاحبه را در سایت خود گذاشته و به آن عنوان «زوزه» داده است.

می توان از آقای پهلوی پرسید که اگر خروج از لیست به نفع رژیم (بودن مجاهدین در لیست به ضرر رژیم) است، چرا ایشان کشتار ساکنین اشرف را محکوم کردند. بنا به منطق ایشان، کشتار آنها به نفع سرنگونی می بود. با ایشان موافقم که خارج شدگان از سازمان می توانند بیانگر چهره ای از مجاهدین باشند (آنها که مزدور رژیم نشده اند)، اما به همان نسبت ماندگاران و هزاران هوادار و یاران مجاهدین هم می توانند چهره دیگری از مجاهدین را ترسیم کنند. چرا آقای رضا پهلوی تنها به بخش اندکی از آگاهان بسنده کرده اند، و چرا به خیل عظیم هواداران مراجعه نفرموده اند؟
هستند کسانی که این مواضع را غرض ورزی در راستای خشنودی استبداد ارزیابی می کنند. اما به نظر من، ایشان ناشیانه خواسته اند موضعی سیاسی بگیرند که به این تناقض گویی انجامیده است.  هرکدام که باشد، آنچه سایت همبستگی ملی انجام داده بسیار خطا و خارج از موازین یک رسانه ملی است. (در عکس العمل این موضعگیری، در سایت همبستگی ملی خیلی ها دست به قلم برده اند، و یا در فیس بوک آقای پهلوی را بچه شاه، نیم پهلوی .... خطاب قرار داده اند. متاسفانه آن روز که رضا پهلوی جنایت علیه ساکنین اشرف را محکوم کرد، حتی یک نمونه در سایت همبستگی ملی مشاهده نشد که به این موضعگیری بپردازد، و از ان قدردانی کند). این تناقض البته در همان اندیشه حاکم بر سایت ریشه دارد.

با خود جدی باشیم. اگر شورا و مجاهدین ادعا دارند که آلترناتیو دموکراتیک هستند، و اگر این موضعگیری آقای پهلوی را بسیار خطا می دانند (که هست)، آیا بهتر نبود با چند مقاله متین پاسخگوی این غرض ورزی بشوند؟ آیا دست شورایی ها و مجاهدین از خبر و فاکت پر نیست تا بتوانند متین و اصولی برخورد کنند؟

زمان آن رسیده که بپذیریم آقای رضا پهلوی و بخشی از جامعه که ایشان نمایندگی اش می کنند، «واقعیت» دارد. شاید پایگاهی گسترده و ملی نداشته باشد، اما «واقعیت» دارد.

باید با امور واقعی و سیاسی، معقول برخورد کرد. باید به حاشیه و خارج از حاشیه شورا نشان داد که یک «آلترناتیو دموکراتیک» از انتقاد نمی هراسد، از افترا و انگ زدن هم نمی هراسد، و آنقدر شانه پهن دارد که می تواند با برخوردی «دموکراتیک» برخوردهای غیر «دموکراتیک» را پاسخگو باشد. به نظر من، سخنان آقای پهلوی غلط بودند، اما «زوزه» نبودند، چرا که ایشان «سگ» و حیوان نیستند. ایشان می توانند یک رقیب سیاسی باشند، و باید با رقیب سیاسی، سیاسی برخورد کرد، در غیر اینصورت، «مردم» از ابراز عقیده در باره مجاهدین و شورا خواهند ترسید.

باید این هراس را از اذهان پاک کرد. این آن «آزمایش بزرگ» است.

 

در بخش بعدی (و در صورت امکان و مشاهد تغییری ملموس در «تنظیم رابطه»ها) به برخی از این «انتقاد»ها، و محتوای سخنان آقای رجوی پیرامون جبهه، و اینکه راهبرد تشکیل جبهه چه می تواند باشد می پردازم.

(این سلسله نوشتار برای سایت و رسانه ای ارسال نشده و فقط در سایت شخصی منتشر می شود. http://www.irancrises.net، هموطنان در صورت علاقه به بازتکثیر حتما منبع را قید کنند.).

 

علی ناظر

24 مهر 1391







[Posted comments1]

[Date: 30 Oct 2012]  [Name: test]  [  ]  
test   



Iran's Crises  1998 - 2007   ©