Iran's Crises Unfolded  
IranCrises
 
Saturday 21 October 2017
جستجو
اقتصادی
مواضع و بیانیه
اجتماعی
سیاسی و نظامی
گفتگو - شنیداری/دیداری/ن.شتاری
برداشت و تحلیل
خبر و گزارش
صفحه نخست

علی ناظر

* گامی دیگر به سوی راست میانه  علی ناظر

* اعتصاب غذا و گفتگویی دوستانه  علی ناظر

* تعهد 92  علی ناظر

* مارگزیده  علی ناظر

* ارسال ترجمه متن « مردم آزاده جهان - فراخوان برای آزادسازی گروگانها»  علی ناظر

* رنگ شکست استراتژیک رژیم  علی ناظر

* استراتژی کلان و انتظار معجزه از مجاهدین  علی ناظر

* مدیریت محترم سایت پژواک  علی ناظر

* نبردی نابرابر  علی ناظر

* از چه می ترسند؟  علی ناظر

* ما همان جمع پراکنده   علی ناظر

* در ایران فردا  علی ناظر

* دیدگاه دوباره هک شد  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پاد زهر - اسلام سیاسی (4)  علی ناظر

* از کاوه چه خبر؟  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پاد زهر - اسلام سیاسی (3)  علی ناظر

* تلاش رذیلانه، محزون و غیر اصولی  علی ناظر

* نامه ای به خواننده  علی ناظر

* تیر هوایی در جنگ زرگری  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پادزهر – اسلام سیاسی (2)  علی ناظر

* صفحاتی از زهر و پادزهر – اسلام سیاسی (1)  علی ناظر

* در حاشیه «اشتباه محاسبه»– «انصاف»  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – معین عمل«بختک» (بخش پایانی)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – معین عمل «فرهنگ» (9)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – مدیریت تغییر (8)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – هزینه (7)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – ارباب بی مروت، و با مروت دنیا (6)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه - «اگر»های حاضر و غایب (5)  علی ناظر

* پس از 15 سال، از «فراکسیون اصلی» چه خبر؟  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – کاریسمای جنگ (4)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه - «ساده سازی، شبیه سازی» (3)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه – تبیین، شکل و محتوا (2)  علی ناظر

* اشتباه محاسبه - مفتی، مفتی (1)  علی ناظر

* فشنگ و موشک در راه خدا  علی ناظر

* انگار نه انگار  علی ناظر

* بدرود و تسلیت  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش اول-چهارم  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش چهارم - «اتهام»  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش سوم - «بحران عدم اعتماد»  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش دوم - «آسیب پذیری»  علی ناظر

* سنگ خارا – بخش اول  علی ناظر

* جبهه وسیع - بخش 1 -4  علی ناظر

* اصولی کیست؟  علی ناظر

* ناتوانی اپوزیسیون: «راه حل پيشگيرانه يا دگرديسي»  علی ناظر

* سر و ته یک کرباس  علی ناظر

* زدند و ما چیزی نگفتیم  علی ناظر

* تهاجم  علی ناظر

* پیام روشن و نهفته موشک کاتیوشا  علی ناظر

* بدهکار  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، طرح اروپا (حاشیه 1)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، طرح اروپا (بخش چهارم)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، و طرح اروپا (پخش سوم)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف و طرح اروپا (بخش دوم)  علی ناظر

* آمریکا، اشرف، و طرح اروپا (بخش اول)  علی ناظر

* کمر غول  علی ناظر

* خبر خوب؟  علی ناظر

* رضا پهلوی و «نافرمانی مدنی»  علی ناظر

* حرمت قلم  علی ناظر

* والسلام؟  علی ناظر

* ناجی  علی ناظر

* «عجیب» و «غریب»  علی ناظر

* ارزیابی ناقص از سی سال مبارزه  علی ناظر

* سلام گرگ بی طمع نیست  علی ناظر

* «علی ناظر، مرز سرخ تو کجاست و چیست؟»  علی ناظر

* با خودمان جدی باشیم  علی ناظر

* چند خبر و چند نکته  علی ناظر

* جدا کردن «سر» از «بدنه»  علی ناظر

* مدل چهارم  علی ناظر

* سخنی با اساتید و صاحبان کرسی  علی ناظر

* «تروریستها» - بخش چهارم  علی ناظر

* «تروریستها» - بخش سوم  علی ناظر

* «تروریستها» - بخش دوم  علی ناظر

* «تروریست»ها (بخش اول)  علی ناظر

* زنده باد آزادی، زنده باد دموکراسی  علی ناظر

* آقای رئیس جمهور اوباما  علی ناظر

* مرز سرخ  علی ناظر

* نیم درصدی، خس و خاشاک، زردک و خرس ها  علی ناظر

* رکن چهارم در جبهه خلق  علی ناظر

* معضل میز  علی ناظر

* گردهمایی 18 ژوئن  علی ناظر

* فصلی تازه  علی ناظر

* آن صدای بی صدا  علی ناظر

* پوزه بند  علی ناظر

* این «پیروزی قضایی» نیست  علی ناظر

* سینه زنهای گورکَن  علی ناظر

* یاری رسانی برای پیشگیری از تکرار «سربرنیتسا»  علی ناظر

* اگر مالکی ککی در تنبان ندارد...  علی ناظر

* اگر مالکی ککی در تنبان ندارد...  علی ناظر

* نگاهی به پیام دکتر کریم قصیم  علی ناظر

* نگاهی به پیام دکتر کریم قصیم  علی ناظر

* پاسخ صلیب سرخ
به نامه 330 «انسان» «مستقل»
  علی ناظر

* بحران انقلابي ، فروپاشي، يا سرنگوني؟  علی ناظر

* آزادي بيان در فرهنگ رب النوعي  علی ناظر

* چشم انداز و نقش رسانه ها بر مبناي يک تحليل«گام بعدي»  علی ناظر

* مذهب ستیزی یا مذهب زدایی  علی ناظر

* تشدید بحران یا کنترل بحران؟  علی ناظر

* جنگی آزادیبخش برای صلحی پایدار  علی ناظر

* نظام ايدئولوژيک - تضاد تئوري و پراتيک  علی ناظر

* یک خبر مهم، یک برخورد سرد - (آذر 87)  علی ناظر

* تعيين تکليف حقوقي مجاهدين  علی ناظر



رضا پهلوی و «نافرمانی مدنی»
[ علی ناظر]
[منبع: سایت بحران]


در این نوشتار سعی می کنم به برخی از سرفصل های گفتگوی دیروز آقای رضا پهلوی با دویچه وله و راهکار پیشنهادی ایشان، بدون در نظر گرفتن ماهیت طبقاتی اقای رضا پهلوی و گذشته خاندان وی، بپردازم. این گفتگو در سایت دیدگاه بازتکثیر شده است.

 

به نظر من، مهمترین بخش از گفته های ایشان، «خط قرمز» های ایشان است. به سرفصل این نکات دقت کنیم:

«مسئله‌ی ما اختلاف نظر به اصطلاح بین یک جمهوری‌خواه و یک مشروطه‌خواه نیست »

«مسئله‌ی ما خط قرمز بین آزادی‌خواهان است و تمامیت‌خواهان »

«به‌هیچ قیمتی حاضر نیستم در هیچ برنامه‌ای که در آن خشونت به‌کار برده شود شرکت کنم »

«تنها از راه نافرمانی مدنی و به دور از خشونت است که می‌توانیم با کمترین هزینه برای جامعه‌مان به یک نتیجه‌ی دموکراتیک  برسیم »

«ما باید معتقد باشیم به اصل عفو عمومی و آشتی ملی »

«کمیته‌ای را تشکیل دهیم، همان طور که در آفریقای جنوبی ماندلا به‌وجود آورد، برای شناسایی حقیقت، اما بخشش و فراتر رفتن »

«مخالف هر نوع مداخله‌ی خارجی در سناریوی آینده‌ی ایران هستم.»

«صد گزینه‌ی دیگر هم هست. بروید دنبال کودتا، بروید دنبال جنگ چریکی، بروید دنبال حمله نظامی. بله، این آلترناتیوها هم محتمل است. ولی من دنبالش نیستم، به‌هیچ عنوان مدافعش نیستم »

«اعم از نیروهای دموکراتیک سکولار، تا دیگر تشکل‌ها، باید از این پس جمعی را تشکیل دهند، که معرف خواسته‌های مردم ایران باشد. حالا می توانیم نامش را مثلا کنگره ملی بگذاریم، یا مجمع یا هر نام دیگری »

«می دانیم از طریق اصلاح چنین نظامی هرگز به جایی نخواهیم رسید. تا زمانی که این نظام سر کار است، به‌هیچ وجه من‌الوجوهی ملت ایران به آزادی‌ها، به رفاه اجتماعی، به بهبود اوضاع اقتصادی یا به هیچ خواست دیگر‌ش نخواهد رسید. بنابراین تنها راه چاره گذر از این نظام است.»

 

ظاهرا آقای رضا پهلوی خواهان همبستگی ملی بوده، و به این واقعیت رسیده اند که «اصلاحات» (از جنس خاتمی و موسوی) در این نظام معنایی ندارد، و تنها راه چاره گذار از این نظام است. به زبانی ساده تر، ایشان خواهان «سرنگونی» نظام هستند. رضا پهلوی اما، بر یک نکته مهم دیگری هم اشاره دارند، و آن «روش» برای رسیدن به این «هدف» است.

واقعیت این است که نافرمانی مدنی، و یا مبارزه مسالمت آمیز، در مواردی به «رفورم» (و نه براندازی) نظام، و در موارد دیگری به «تغییر نظام» انجامیده است.

در مقدمه و به اختصار به گوشه ای از مبارزات مهاتما گاندی که با «نافرمانی مدنی» مترادف شده است، می پردازم.

 

 

نگاهی کوتاه به نافرمانی مدنی

 

مهاتما گاندی:

«گاهی، در طول تاریخ، چنین به نظر می رسد که مستبدین و جنایتکاران شکست ناپذیرند. این نکته را بخاطر داشته باشید که دیکتاتورها بالاخره شکست خورده اند، همیشه. در طول تاریخ، عشق و حقیقت همیشه پیروز شده است

 

می دانیم که مبارزات گاندی درس عبرتی برای بسیاری از مبارزین در سطح جهان بوده است.

 

در 11 سپتامبر 2001 بن لادن بنا به برنامه ای از پیش تعیین شده، تعداد کثیری را در برجهای دوقلو به قتل رساند. این به جهانخواران برای شروع «استراتژی شُک و وحشت» بهانه داد. حدود یک قرن پیش از این، در 11 سپتامبر 1906 آفریقای جنوبی شاهد اولین خیزش خیره کننده «ابرمرد»ی شد، که «نافرمانی مدنی» علیه مستبدین را پایه ریزی کرد. مهاتما گاندی، که تحصیلکرده حقوق در بریتانیا بود، و با فرهنگ حاکم بر آن کشور آشنا، و به نقاط ضعف و قوت آن فرهنگ پی برده بود، به این باور رسیده بود که منطق «زور در برابر زور» چاره راه نیست.

متاسفانه بسیاری که به راهکار گاندی اشاره می کنند، راه او را به غلط «مبارزه منفی» (‘passive resistance’) تعریف کرده اند. حال آنکه خود وی، آن را (ساتیاگراها -  satyagraha) می خواند که معنای تحت اللفظی آن به سانسکریت می شود «بدست آوردن حقیقت» و یا «نیروی درونی» و یا «قوه و نیروی حقیقت». هرکدام از این سه که به معنای اصلی نزدیک باشد، با «مبارزه منفی» و یا «نافرمانی مدنی» همخوانی ندارد. این یک «روش» کلاسیک سیاسی و یا سرنگونی طلبانه نیست، بلکه نگاهی است به درون، برای برخورد با تضاد در بیرون.

 

البته بجاست اگر بگوییم که مبحث روی میز (و مورد نظر رضا پهلوی) یک مبحث فلسفی، آکادمیک و یا زبانشناسی نیست، بلکه مبحثی است «سیاسی» و «مبارزاتی» و در نتیجه باید «منظور» را در «عمل» تعریف کرد. در عین حال، نمی توان راهکار گاندی را مجزا از «شرایط مشخص» (زمان و مکان) بررسی کرد.

 

آنچه در هندوستان رخ داد بر چهار پارامتر اصلی استوار بود.

1-      ماهیت نیروی اشغالگر – انگلستان برای بقاء خود نمی جنگید، برای بقاء منافع خود در هند سرکوب می کرد.

2-      هدف مبارزه - استقلال هند و خروج قوای اشغالگر.

3-      اندیشه حاکم بر بخش عمده مبارزین - باورمند به هندویسم (برهمن ها و ...) بودند.

4-      رهبری جمعی کنگره – و نقش آفرینی گاندی بعنوان «پدر»

 

پس از موفقیت چشمگیر گاندی در آفریقا، و ورود او به هند، «جنبش آزادیخواهانه هند» شکل جدیدی بخود گرفت. «کنگره ملی هند» و یکی از بزرگان (ریش سفیدان) معتبر این گنگره (گوپال کریشنا گوخال) هزینه سفر گاندی را متقبل شد، تا گاندی به اقصی نقاط شبه قاره هند سفر کند، و از «هند» درکی واقعی داشته باشد. طولی نکشید که گاندی به مقام «پدر» برای میلیونها هندی فقیر و ستمدیده تبدیل شد. او هند را آنطور که هند بود شناخت، و استراتژی و تاکتیکهای «جنبش آزادیخواهانه هند» را نه فقط از دید «مذهب»، بلکه از درک روزانه خود از همین مردم میلیونی تدوین می کرد. بطور مثال، قتل عام صدها شهروند هندی بی دفاع در آمریتسار توسط نیروهای نظامی بریتانیا (بسیاری از سربازان که آتش گشودند خود هندی بودند) می توانست به خشونتی غیرقابل کنترل تبدیل شود، اما درک گاندی از آنچه رخ داده، و از آنچه در پیش است، توانست خشم مردم را بسوی همبستگی هرچه بیشتر مردم علیه نیروهای اشغالگر «کانالیزه» کند، و عمده مردم هند را به حمایت از خط «جنبش آزادیخواهانه هند» جذب کند. گفته می شود که چرچیل در تلگرامی که برای فرماندار هند فرستاده بود، با خشم می پرسد «چرا گاندی هنوز زنده است؟»

لازم به تأکید است که گاندی از حمایت کامل مردم برخوردار نبود. مسلمانان وی را به حمایت از هندو ها علیه مسلمانها متهم می کردند و هندو ها، به او خرده می گرفتند که هندو ها را تنها گذاشته است. این بخش از هندو ها بالاخره توانست با کمک  ناتورام قدسی (Nathuram Godse)، گاندی را مورد هدف گلوله قرار داده و وی را از سر راه بردارند. حذف گاندی، نه تنها به اشغالگران که می خواستند «تفرقه بیندازند تا حکومت کنند» یاری رساند تا برای تضعیف کنگره ملی زمینه سازی بکنند، بلکه کشور عظیم هند به دو بخش هند (عمدتا هندو) و پاکستان (عمدتا مسلمان) تجزیه شد. این «تجزیه» به جنگهای بعدی در مرزها، و سپس بر سر کشمیر و .... به اهداف دراز مدت گاندی لطمات غیر قابل جبرانی وارد آورد.

 

موفقیت گاندی نه تنها در شناخت وی از «شرایط مشخص» بود، بلکه حضور او در «میدان» و «صحنه عملیات» یکی از پارامترهای اصلی موفقیت وی بود. گاندی از فاصله دور و خارج از هند جنبش را «رهبری» و «هدایت» نمی کرد. او با درد و خواست مردم، بصورتی «ملموس» آشنا بود. او بخشی از مردم بود.

واقعیت این است که اگر او بیشتر از هم رزمانش به زندان نیافتاده باشد، کمتر هم از بقیه حبس نکشیده بود. مردم او را «ترمه ای جدا بافته» از خود نمی دانستند، او «پدر» بود. «پدر» ماند، و «پدر» مُرد. اگر به دیگران می گفت که در برابر ضربات «چماق» عکس العمل «خشونت آمیز» نشان ندهید، خود نیز در «میدان» کتک خورده بود. درک این نکته شایان تأمل است. برای اینکه بخواهیم «راه گاندی» را ادامه دهیم، باید مانند گاندی زندگی و مبارزه کنیم. نمی توان مانند «رهبر» زندگی کرد، همچون شاهزاده زیست، اما به ستمدیدگان گفت که در برابر زور و اجحاف عکس العمل به مثل نشان ندهند.

 

دیگر اینکه، گاندی، و مردم هند علیه نیروهای اشغالگر مبارزه می کردند. نیروی اشغالگر همیشه جایی برای عقب نشینی دارد. همیشه می تواند پس از شکست (سیاسی، نظامی و یا اجتماعی)، به کشور خودش بازگردد. ناگفته روشن است که از شروع «نافرمانی مدنی» در آفریقای جنوبی تا خروج نیروهای اشغالگر از هند، بیش از نیم قرن طول کشید.


نکته دیگر اینکه، ماهیت «دشمن» در این مبحث نقش بسزایی دارد. انگلستان، پس از دو جنگ جهانی، درگیری در ایرلند، درگیری در چین، و البته خاورمیانه (مصر و فلسطین و اسرائیل و... البته نقش آفرینی های شوروی و آمریکا در آن خطه) دیگر آن حیوان قوی و وحشی سال 1906 و 1919 نبود. استراتژی غارت و چپاول خلقهای ستمدیده، از «استعمار» به «استعمار نو» تبدیل شده بود. وجهه بین المللی انگلستان نمی توانست بیشتر از آنچه که خدشه دار شده، بر همگان عیان شود. زمان عقب نشینی فرا رسیده بود. امپراتور بریتانیا، همچون کفتاری پیر و خسته از جنگ جهانی دوم، که در مقابل آمریکای جوان نمی توانست عرض اندام کند، می بایست به آنچه در دست دارد قناعت کند. پیروزی مردم در هند، بخشی بخاطر این پارامتر است.

 

از سوی دیگر، «دشمن» در ایران کنونی، نه وجهه بین المللی دارد که از خدشه دار شدن آن هراس داشته باشد، و نه می خواهد و یا می تواند به کشور دیگری برود. باید تا آخرین لحظه بماند و بجنگد، و یا از درون خود را «اصلاح» کند. برخلاف دشمن مردم هند، «دشمن» مردم ایران، از همان خاک برخاسته و باید به همان خاک بیفتد.


به «نافرمانی مدنی» در هند بازگردیم. در کنار مهاتما گاندی، که به «ساتیاگراها» باورمند بود، شوباش چاندرا بُس (Subhas Chandra Bose) رئیس کنگره (بین 1939-1938) وجود داشت که از «استراتژی» و تفکری دیگری حمایت می کرد. وی حزب خود «تمام هندوستان به پیش» و «فوج آزادیخواهان هندی» (ارتش ملی هند) را بنیان گذاشت. نقش آفرینی شوباش چاندرا در بیرون راندن انگلیسی ها از هند اگر بیشتر از گاندی و جواهر نعل نهرو نباشد، کمتر هم نبود. در سال 1919، وی برای تحصیل به انگلستان رفت، اما پس از باخبر شدن از قتلعام آمریتسار، در سال 1921 با ترک «دوره کارآموزی» به هند بازگشت. وی در سال 1930، بخاطر «نافرمانی مدنی» بازداشت و زندانی شد.

در زمانی که او در زندان به سر می برد، گاندی و لرد ایروین (فرماندار و نماینده انگلستان در هند) بعد از هفته ها مذاکره به توافق رسیدند که پیشنهادات (خواستهای) زیر گاندی توسط نیروهای اشغالگر بررسی شود.

1- آزادی و عفو کلیه زندانیان سیاسی؛

2- الغای محاکمه شرکت کنندگان (جنبش آزادیخواهانه هند) در تظاهرات آرام و مسالمت آمیز ؛

3- بازگرداندن تمام مایملک غصب شده به تظاهرات کنندگان؛

4- استخدام مجدد کلیه کارمندان دولت که بخاطر شرکت در تظاهرات اخراج شده بودند؛

5- اجازه شرکت در تجمع های سندیکایی در مقابل ادارات دولتی، و فروشگاه هایی که اجناس خارجی می فروشند.

6- اجازه تهیه نمک از آب دریا؛

7- بررسی رسمی از کلیه فعالیتهای «غیرقانونی» پلیس، علیه مردم عادی.

 

لرد ایروین، پس از حذف مفادی از این خواستها و بازنویسی برخی دیگر، با گاندی به توافق رسید که به «توافق گاندی-ایروین» معروف است (1931).

 

شوباش چاندرا بُس که در زندان به سر می برد، پس از شنیدن این خبر و مطلع شدن از این «توافق»، و هنگامی که از به دار آویخته شدن (Bhagat Singh) و یارانش با خبر شد، به حامیان خود ابلاغ کرد که «نافرمانی مدنی» مورد حمایت او نخواهد بود.

شوباش طولی نکشید که دوباره به زندان افتاد، و پس از یکسال به دلایل پزشکی از زندان آزاد شد، اما از هند برای همیشه به اروپا تبعید شد. وی در اروپا مراکز متعددی جهت پیشبرد اهداف «آزادیخواهانه» خود تأسیس کرد.

چندی نگذشت که شوباش چاندرا بُس حکم تبعید خود را نادیده گرفت و به هند بازگشت، که به بازداشت مجدد او منجر شد. پس از انتخابات درون کنگره ای، وی در سال 1939 که جنگ جهانی می رفت تا انگلستان را برای مدتها بخود مشغول کند، «طرح»ی را به کنگره پیشنهاد کرد. وی معتقد بود که موقعیت کنونی اشغالگران ضعیف است، بنابراین باید به آنها 6 ماه مهلت داد تا بساط خود را جمع کنند و هند را به هندی ها بسپارند، در غیر اینصورت، مردم به «شورش» و «انقلاب» تشویق می شوند. این «طرح» مورد حمایت قرار نگرفت و گاندی یکی از مخالفان آن بود.

وی با توجه به پروسه بسیار «کُند» رسیدن به «استقلال»، از کنگره استعفا داد و گروه خود را تشکیل داد. در سال 1941، پس از اینکه بخش قابل توجهی از مردم هند به او روی آوردند، دوباره در کلکته بازداشت شد. در سال 1942، وی با توسل به این شعار که «دشمن ِ دشمن ِ من، دوست ِ من است»، از طریق افغانستان به آلمان گریخت و از آلمان و ژاپن علیه اشغال انگلستان، کمک خواست. در سال 1943، «ارتش ملی هند» که بیشتر از زندانیان سیاسی تشکیل شده بود، را تشکیل داد. در سال 1944، ارتش ملی هند از مرز هند وارد خاک هند شد، و در آنجا مستقر شد. گفته می شود، پس از شکست ژاپن و آلمان در جنگ جهانی، «ارتش ملی هند» از رونق افتاد، و وی پس از بمباران قرارگاهی در «چین ملی» در 18 اوت 1945 کشته شد.

 

به تعریف ساتیاگراهابازگردیم.

بنا به این واژه، و فرهنگ حاکم بر این واژه، جامعه باید به دنبال «حقیقت» باشد و نه «قدرت». جامعه باید خود را برای فدا آماده کند، تا «حقیقت» به دست آید. این «خواست» و این «فدا»، یک خواست مادی نیست، بلکه برآمده از فرهنگ و تمدن چند هزار ساله آن کشور است. تمدن کشوری که قرنها پیش از اسلام، بر آموزشهای «هندوئیسم» استوار بوده است. مهم است که بدانیم سه بخش عمده در هندوئیسم (در دوران جنبش هند) آکتیو بودند. آنهایی که هر گوشتی را تناول می کنند، افرادی که فقط گوشت گوسفند و مرغ می خورند، و بخش دیگری که سبزیخوارند. در دوران جنبش آزادیخواهانه، بخشی که علیه هرگونه خشونت (علیه همنوع و یا حیوانات) بود، قسمت عمده جامعه را تشکیل می داد. بسیاری بخاطر آموزشهای «مذهبی» مخالف گرایش به «خشونت» بودند، همانطور که (جدی) به «نجس» و «پاک»ی (untouchable ) توجه داشتند. در تعدادی از استانهای هند، گاو از احترامی (ویژه) برخوردار (است) بود. در نتیجه و با توجه به این نکات ساده ولی روزمره، گرایش به «عدم خشونت» بخشی از «فرهنگ» جامعه بود. اینگونه نبود که مردم هند یکشبه «خشونت» را رها کرده و به «نافرمانی مدنی» رو آورده باشند. اینگونه نبود که چون «پدر» مهاتما گاندی می گفت «نافرمانی مدنی» بنابراین همه به آن احترام می گذاشتند. حتی اگر مهاتما گاندی هم فرمان مبارزه قهرآمیز می داد، بخش عمده ای به آن روی خوش نشان نمی دادند. آنها (بطور نسبی) چنین تربیت شده بودند.

 

حال اینکه، قتل و کشتار، قصاص و شهادت بخشی از آموزشهای اسلام حاکم بر فرهنگ مردم است. در ایران، دو ماه به احترام حسین بن علی عزاداری می شود. جوانان آموزش داده می شوند که همچون حسین شربت شهادت بنوشند. هزاران نفر به خیابانها می ریزند و «سینه» و «زنجیر» می زنند. میلیونها نفر هر ساله به زیارت «حرم امام رضا» در مشهد می روند. فرهنگی که با این تفکر عجین شده باشد، به هر حال «خشن» است. مهمتر اینکه، ماهیت «دشمن» هم، با تأثر از همین «اندیشه»، خشن است. در هیچ صفحه از تاریخ نمی خوانیم که نیروهای اشغالگر انگلیس به گاندی تجاوز کرده باشند، اما جنایتکاران حاکم بر مردم «مسلمان» در ایران، با دستاویز قرار دادن آموزشهای همین «اسلام» (خشن) به پیرمردانی که عمری با شرافت فعالیت سیاسی می کرده اند تجاوز می کنند. «نافرمانی مدنی» در چنین «جوّ»ی بیشتر به یک تئوری می ماند تا یک راهکار.

 

به گاندی بازگردم.

اولین گام گاندی ایجاد همبستگی بین سران هندو و مسلمان بود. پیش از آنکه از «نافرمانی مدنی» و راهکارهای کنگره ملی صحبتی به میان بیاورد، دست دوستی بسوی همه دراز کرد. گاندی نه تنها از همبستگی نمی ترسید، برای همبستگی، بین نیروهای سرنگونی طلب، شرط و شروط هم نمی گذاشت. گاندی سعی کرد که در عمل، از نقاط افتراق کاسته، و نقاط اتحاد را تقویت کند. گاندی به معنای کلمه «رهبر» بود. نه می خواست رئیس جمهور شود، و نه شاه. به دنبال «جامعه بی طبقه توحیدی» نبود. به دنبال ادامه «ایران شاهنشاهی» هم نبود. برای «هند»، برای «حق» و برای «بدست آوردن حقیقت» مبارزه می کرد (حتی اگر با خط شوباش چاندرا مخالف بود، آنها را تخطئه نمی کرد). آیا رهبران سازمانها و نهاد های سیاسی (ایرانی) همچون گاندی فقط برای «بدست آوردن حقیقت» مبارزه می کنند؟ شواهد امر چنین حکم نمیکند. 32 سال است که رژیم بر گُرده مردم سوار است، 32 سال است که امثال این نگارنده از رهبران سیاسی می خواهد که با یکدیگر بر سر یک سری نقاط مشترک متحد شده و علیه دشمن «خلق» هم جبهه مبارزه کنند. آیا چنین شده است؟

 

حدود یکماه پیش نوشتار کوتاهی داشتم با عنوان «علی ناظر، مرز سرخ تو کجاست و چیست؟». دیروز که گفتگوی رضا پهلوی را می خواندم به نکاتی برخوردم که برایم بسیار آشنا بود. گویی ایشان همان نوشته مرا دوباره تکرار می کردند، با این تفاوت که ایشان خط قرمز خود را چنین تعریف می کنند «به‌هیچ قیمتی حاضر نیستم در هیچ برنامه‌ای که در آن خشونت به‌کار برده شود شرکت کنم »، و من نوشته بودم ««حق دفاع از خود»، که در مراحلی به دفاع قهرآمیز نیز منجر می شود. » را باید به رسمیت بشناسیم.

 

می خواهم روی این تفاوت تأمل کنیم. اگر به کلیه کتب حقوق و قانون در هر کشور و یا «دین و مذهبی» مراجعه کنیم، حق دفاع از خود، به رسمیت شناخته شده است. حقوقدانان در این نکته متفق القول هستند که «دفاع» تنها زمانی «حق» است که «خشونت» علیه آن فرد بکار گرفته شده باشد.

از سوی دیگر، بنا به قانون ساده (عمل و عکس العمل)، به همان اندازه که نیرو (force) بر پدیده ای وارد شود، آن پدیده از خود عکس المعل نشان می دهد.

براستی، چگونه می توان از میلیون ها «قربانی» خواست که عاملین «ظلم» را ببخشند، بی آنکه رژیم و عاملین سرکوب و ستم، به کرده خود اعتراف کرده و تقاضای بخشش کرده باشند؟ یکی از دلایلی که گاندی از ترم «مبارزه منفی» خشنود نبود و ترم «ساتیاگراها» را پیشنهاد کرد، همین واقعیات ساده بود.

 

نباید از مردم ستمدیده خواست که پیش از نتیجه دادگاه، و یا تقاضای بخشش از سوی آن عاملین، «ظالم» را «عفو» کنند. اینگونه «عفو» باعث دلسردی جامعه، و خودسری و خشونت بیشتر از سوی قوای سرکوب می شود. آری، باید به دشمن گفت که مخالف اعدام هستیم، اما بداند که مخالف «جزا» نیستیم. اکیدا مخالف شکنجه هستیم، اما مخالف «اعاده خسارت» نیستیم.

 

با «دشمن» تا به آخرین لحظه باید «دشمنی» کرد، و اجازه تنفس به او نداد.

 

اما فراتر از انتخاب روش مبارزه، مردم به «رهبر» (جمعی) احتیاج دارند. «رهبر»ی که درد مردم را می فهمد. با مردم گریه می کند و با «مردم» می خندد. خود را «رهبر» آنها نمی داند، و «ترمه جدا بافته» نیست. مردم او را در «ماه» نمی بینند، بلکه در کنارشان در تاریک ترین اتاقکها در حلبی آباد نشسته است. گاندی چنین بود. مردم را درک کرد. جامعه، فرهنگ حاکم بر جامعه را درک کرد، و با جامعه حرکت کرد. باشوش چاندرا بُس راهکار بهتری را پیشنهاد می کرد، اما «درک مشخص» از جامعه، و «شرایط مشخص» جامعه نداشت. شاید راهکار او درست تر بود، اما وی محکوم به شکست بود. نه بخاطر اینکه «مبارزه قهرآمیز» را انتخاب کرده بود، بلکه بخاطر اینکه جامعه او را نمی فهمید، و او درک عمیقی از جامعه نداشت.

آیا در فرهنگ امروزی ایران «نافرمانی مدنی» پاسخ خواهد داد؟ آیا رژیم اسلامی، همچون فرماندار هند از حداقلهای انسانی برخوردار است؟ یک «رهبر» باید بتواند به این سوالها پاسخ بدهد. برای پاسخ، او باید با این «شرایط» آشنا باشد و از جامعه آن توقع داشته باشد که ممکن است، در غیر اینصورت جامعه یا «پاسیو» می شود، و یا گمراه. به کارکرد غلط آقای میرحسین موسوی توجه کنیم. ایشان درک درستی از جامعه و خواستهای جامعه نداشتند. از مردم می خواستند که در برابر «دشمن» سکوت کنند. ایشان خواهان «اصلاح» نظام بودند، و مردم خواهان «تغییر» نظام. مردم بجای سکوت «پاسیو» شدند.

 

به نظر من، در صحنه سیاسی امروز ایران چنین «رهبر»ی وجود ندارد. چرا که اگر می بود، تاکنون به مهمترین پیام «مردم» یعنی همبستگی و تشکیل جبهه (وسیع) خلق گوش فرا داده و در این راستا گام بر می داشت. متاسفانه، «رهبران» سیاسی خود بین هستند. هر کدام مبارزه را فقط از عینک «منافع سازمانی و یا سیاسی» خود می بینند. آقای رضا پهلوی معتقدند که «خط قرمز بین آزادی‌خواهان است و تمامیت‌خواهان»؛ اما خود رضا پهلوی «تمامیت خواهانه» می گوید که حاضر است فقط با آنهایی که مثل ایشان فکر می کنند متحد شوند، و نه با جریانهای سرنگونی طلبی که راه و رسم ایشان را نمی پذیرند.

 

به نظر نگارنده، تأسیس «کنگره ملی» (جبهه وسیع خلق) مبحثی است که باید روی میز نیروهای سرنگونی طلب قرار بگیرد. در عین حال، رضا پهلوی  نیز لازم است به محتوای سخنان خود بازنگری کنند، چرا که داشتن نیت نیکو، نیمی از راه است، اگر شرایط واقعی در میدان و صحنه مبارزه نتواند آن نیت را برآورده کند. گزینش ناصحیح روش مبارزه، پروسه «سرنگونی» را به «رفورم» نظام اسلامی (خواست موسوی) متمایل می کند.

جنبش آزادیخواهانه در هند و آفریقای جنوبی مؤکد این مهم است که نافرمانی مدنی برای «سرنگونی»، تنها زمانی مفهوم واقعی پیدا می کند که از «چتر حفاظتی» نیروی مسلح رادیکال سرنگونی طلب برخوردار باشد. و این واقعیت غیر قابل انکار، همبستگی بین نیروها از طیف های مختلف را به یک «بایست» تبدیل کرده است. 32 سال تجربه ثابت کرده که نیروهای سرنگونی طلب رادیکال نمی توانند این همبستگی را نادیده بگیرند، و جریانهای متمایل به «مبارزه مسالمت آمیز» به تنهایی توان «براندازی»، از راه دور، را ندارند. این سخنی است که نگارنده در «مجاهدین خلق - امر به وظیفه، یا امر به نتیجه؟» (1 شهریور 1381) خاطر نشان کرده است، اما گوش شنوایی تاکنون یافت نشده است.

علی ناظر

24 مهر 1390







[Posted comments0]

No press releases currently available



Iran's Crises  1998 - 2007   ©