Iran's Crises Unfolded  
IranCrises
 
Saturday 18 November 2017
جستجو
اقتصادی
مواضع و بیانیه
اجتماعی
سیاسی و نظامی
گفتگو - شنیداری/دیداری/ن.شتاری
برداشت و تحلیل
خبر و گزارش
صفحه نخست

یادداشت روز

* جامه ات شویم شپشهایت کشم  علی ناظر

* تناقض در پیام  علی ناظر

* عادت  علی ناظر

* چه سال بدی  علی ناظر

* حرف کهنه ای که تازه است  علی ناظر

* دنیای خر تو خر جمهوری اسلامی  علی ناظر

* شایعه «مرگ ظالمان»  علی ناظر

* خر لنگ  علی ناظر

* خودسر  علی ناظر

* فاشیسم و دو رویی  علی ناظر

* ساختار شکنی  علی ناظر

* ایرج عزیز  علی ناظر

* آن کار دیگر می کنند  علی ناظر

* به نام آزادی  علی ناظر

* ما و جنگ طلبی  علی ناظر

* جهت اطلاع
نامه سرگشاده به هیلاری کلینتون
  علی ناظر

* حرمت انسانی!  علی ناظر

* نامه سرگشاده به هیلاری کلینتون  علی ناظر

* دموکراسی و پاسپورت  علی ناظر

* در حاشیه گردهمایی پاریس - بخش چهارم  علی ناظر

* در حاشیه گردهمایی پاریس - بخش سوم  علی ناظر

* در حاشیه گردهمایی پاریس - بخش دوم  علی ناظر

* در حاشیه گردهمایی پاریس – بخش اول  علی ناظر

* 1929  علی ناظر

* صاحب مردهء صاحب مرده  علی ناظر

* من در اقلیت هستم  علی ناظر

* تا چه اندازه؟  علی ناظر

* نتیجه بحث آزاد  علی ناظر

* زوج خوشبخت  علی ناظر

* پرسش و پاسخ
در باره «انتخابات» عراق و پيامدهاى آن
  علی ناظر

* شکوائیه  علی ناظر

* خامنه ای در کوچه و بازار  علی ناظر

* خود کرده را تدبیر نیست  علی ناظر

* رئال پلیتیک «جبهه (وسیع) مردم» (بخش سوم)  علی ناظر

* «جبهه (وسیع) مردم» و چند ماده  علی ناظر

* جبهه وسیع (بخش اول) همبستگی آری، ولی...  علی ناظر

* کوتاه و مهم  علی ناظر

* پیام مسعود رجوی به رضا پهلوی  علی ناظر

* یک پیام، یک التزام، یک بایست  علی ناظر

* مواجهه آزادیخواهانه و دموکراتیک؟  علی ناظر

* مردم قدرناشناس  علی ناظر

* ساعت 5:30 بامداد امروز بهنود شجاعی اعدام شد  علی ناظر

* یادداشت سه روز اخیر  علی ناظر

* دیدگاه در حال بازسازی است  علی ناظر

* هتاکی به رنگ سبز  علی ناظر

* 10000  علی ناظر

* تفاوت دو اخلاق  علی ناظر

* Iran s Crises Site - English  علی ناظر

* بولتن بحران جایگزین سایت دیدگاه  علی ناظر

* تودهنی سیستماتیک به یاوه سرایان  علی ناظر

* تأمل و تفسیر با شما  علی ناظر

* جنگ و صلح شيرين عبادي  علی ناظر

* پاسخ دولت انگلستان به کاربران سايت ديدگاه (سايت بحران)  علی ناظر

* 34 منهاي 1  علی ناظر

* مجاهدين و تکرار مکررات  علی ناظر

* بدون تفسير  علی ناظر

* پاپوش  علی ناظر

* گُل بود به سبزه نيز آراسته شد  علی ناظر

* توبه بي توبه  علی ناظر

* بي بي سي را چه مي شود؟  علی ناظر

* «يادداشت روز»  علی ناظر



رئال پلیتیک «جبهه (وسیع) مردم» (بخش سوم)
[ علی ناظر]
[منبع: Iran's Crises – English (ICE)]


تعریفی کلی

هدف استراتژیک: آزادی، نظام سکولار،، عدالت اجتماعی – نان، کار و مسکن

هدف کنونی: سرنگونی نظام جمهری اسلامی

روش: تلفیق مبارزات اجتماعی تحت پوشش چتر حفاظتی نیروهای رادیکال مسلح

ابزار سیاسی: تشکیل جبهه (وسیع) مردم

ابزار سرنگونی: هسته های مسلح تحت نظارت افسران و چریکهای کارآزموده

ابزار تبلیغ: رکن چهارم – مطبوعات و رسانه های عمومی و تکنولوژی دیجیتال

 

رئال پلیتیک «جبهه (وسیع) مردم»

 

حدود 8 سال پیش (شهریور 1381)، و پیش از انتشار طرح جبهه همبستگی ملی، در سلسله نوشتار «مجاهدین خلق - امر به وظیفه، یا امر به نتیجه»، - بخش هفتم به نکاتی اشاره داشتم (به آرشیو دیدگاه مراجعه شود). به آن مطلب دوباره نظری سریع بیندازیم و محتوای (نه انشا) آن را با شرایط امروز مقایسه کنیم، و از خود بپرسیم که چرا همین منطقی را که امروز برخی از رهبران و فعالین سیاسی بکار می برند، آنروز بکار نمی بردند.

بخش هفتم

«   آنچه که مورد توجه مردم ، به معنى عام کلمه آن، قرار مى گيردطرح شعار نيست. آن را هر کسى مى تواند بدهد، تعهد اجرايى به شعارهاست. آنها خمينى را آزمايش کرده و بعد از گزيدگى از شارلاتان تاريخ، به کوره راه شعار هاى "مدنى" خاتمى افتادند. به همين جهت، حناى شعارهايى مانند "ايران براى همهٴ ايرانيان"، "امروز فقط اتحاد"، و يا "جبهه همبستگى ايرانيان"، ديگر رنگ ندارد. بالاخص مجاهدين که مى خواهند مردم از جان و مال گذشته و به صفوف انقلابيون بپيوندند، لازم است که ثابت کنند تا به چه حد و تا کجا آمادگى همبستگى با نيرو هاى ديگر را براى براندازى رژيم جهل و جنايت دارند. به نظر نگارنده، در شعار "همبستگى" يک دوگانگى مستتر وجود دارد. از يکطرف، نيروى دموکرات مى گويد که حاضر است فقط بانهادهايى که به اصول دموکراتيک پايبند هست و خارج از طيف شاه و شيخ هستند، هم پيمان شود. از طرف ديگر، از مردم بى آنکه بپرسد به چه جريان فکرى اى گرايش دارند مى خواهد که شهر ها را خلع سلاح کرده و آمادهٴ پذيرايى ارتش شوند. مجاهدين بايستى بپذيرند که در ميان اين خلق قهرمان "شاهى" هم وجود دارد! و آنها هم خواهان سرنگونى اين رژيم هستند. پذيرش اين واقعيت، کمک مى کند که راهکارهاى پراگماتيک ترى جستجو شود. اين بدان معنا نيست که بايد با افسران محمدرضا پهلوى که حق مردم را چپاول و غارت کرده اند و سالهاست با پول دزدى در اروپا و آمريکا زندگى مى کنند همبستر شد، اصلا!...ولى در عين حال، چون عده اى ٢۴ سال پيش خيانت کرده اند، نمى توان نظام مورد دلخواه يک قشراز جامعه را هم ناديده گرفت. ارتباط با سلطنت خواهان در داخل مرز ها يکى از لزومات منسجم کردن مردم در روز حملهٴ احتمالى ارتش آزاديبخش ملى ايران به داخل است. البته، اين ارتباط بيشتر يک پيام سياسى دارد تا يک وزن و بار عملياتى، چرا که رهبران نظام سلطنتى در خارج از مرز ها هنوز نتوانسته اند حقانيت، خلوص نيت و جدى بودن خود را به مردم ثابت کنند. در مقابل، مجاهدين، بر عکس خمينى که از همان روز اول از حکومت اسلامى صحبت مى کرد، به اين امر پايبند مى شوند که آماده اند، سر در مقابل تصميم خلق فرود آورند، حتى اگر نظام مورد دلخواه مردم سلطنت باشد. مگر نه آنکه نيرو هاى دموکرات دائما از تشکيل مجلس موسسان سخن مى رانند؟ آيا نمايندگان اين مجلس، همگى بايد مسلمان معتقد به جمهورى دموکراتيک اسلامى باشند؟ طبيعتا، در ميان آنها کسانى هم خواهند بود که به سلطنت دلبسته اند. پس چرا از همين امروز از توان و قدرت سازماندهى آنها استفاده نشود؟ ارتباط با نيروهاى واخورده از نظام جمهورى اسلامى، و امکان همکارى و هم پيمانى آنها با مجاهدين، يک معادلهٴ چند مجهولى و بسيارى پيچيده تر از مورد فوق الذکراست، که در اين يادداشت به برخى از پارامتر ها، اجمالا مى پردازيم. پيشاپيش بپذيريم که نيروى اجتماعى، عموما احتياجى به آموزش براى شرکت درپروسهٴ سرنگونى ندارد. چرا که در اصل، کانون شروع و نقطهٴ پايان فروپاشى يک نظام هستند. اما لازم است که متقاعد شوند که چرا و به اميد رسيدن به چه دستاورد هايى بايستى از اپوزيسيون حمايت کرده و دور شعار هاى محورى مجاهدين هم پيمان شوند. با توجه به بافت کنونى جامعه، نيروى اجتماعى دردو دستهٴ اصلى فعاليت مىکند: جوانان و زنان. با توجه به نفوذ معممين درشهر هاى کوچک، سرنگونى رژيم جمهورى اسلامى ازمراکز کوچک شروع نخواهد شد، هر چند که امکان دارد جرقه هاى اوليه در آنجا زده شود. پيشتر گفته شد که ارتش آزاديبخش نخواهد توانست به تنهايى عامل سرنگونى رژيم بشود، به همين جهت نيروهاى چريکى مجاهد بايستى در شهر هاى بزرگ متمرکزشده باشند. نهاد هاى دانشجويى، طرفداران اصلاح طلبى از نوع مشارکتى ها، ويا تشکل هاى کارگرى هم در طول زمام دارى خاتمى به اين نتيجه غير قابل بازگشت رسيده اند که تغييرريشه اى امکان پذير نخواهد بود مگر آنکه سياست و روش راديکال ترى پيشه کنند. از طرف ديگر، نهاد هاى "خودى" مانند سازمان مجاهدين انقلاب اسلامى، مشارکتى ها، و حتى نهضتى ها، در مرور زمان ايزوله شده و در ميانشان، بر سر همکارى با رفسنجانى و شرکا، و يا سخت سرى در مقابل کل جناح تماميت خواه، شکاف ايجاد خواهد شد، علائم آن را همه روزه در اخبار و موضعگيرى هاى سردرگم شان ملاحظه مى کنيم. در مقابل، رفسنجانى و خامنه اى خلائى که دوم خردادى ها خالى خواهند کرد را پر کرده، و رژيم را هر چه بيشتر به نظامى گرى و تک پايه اى سوق خواهند داد. قابل توجه آنکه، جناح اصلاح طلب و بلند گوهايشان در خارج کشور، سالها با سر دادن منطق و بحث بالا، و ترساندن افکار بين الملل از اين "لولو" سعى بر "لابى" حمايت از خود داشتند. اين ترفند ديگر جواب ندارد، چرا که دوم خردادى ها و انصارشان در عمل ثابت کرده اند که توانايى مديريت بحران را نداشته، و روز مصاف در مقابل جناح هار کرنش خواهندکرد. بطور نمونه، اگر به سخنرانى خاتمى توجه کنيم، مى بينيم که وى برخلاف آنکه خامنه اى به وى گفته بود که از چوب لاى چرخ گذاران نام ببرد، سکوت اختيار کرده و درعوض از رهبر عاليقدر قدردانى مى کند. جوانانى که دل به خاتمى و دوم خردادى ها بسته ولى از کارکرد او دلسرد شده اند، و در عين حال عميقا از نظامى فقاهتى گريزان هستند، ديرى نخواهد پاييد که رهبران خود را براى انتخاب راه سوم تحت فشار بگذارند. واقعيت اين است که رهبران مسالمت جو، با خراب کردن پل هاى پشت سر، و سرشاخ شدن مستمر با جناح هار، امکان برگشت به سال ٧۶ را نداشته، و چاره اى نخواهند داشت مگر انتخاب دو راه: رو کردن به کار غيرسياسى و صورى، و يا گزينش راهى راديکال، که لزوما بايستى از کانال مجاهدين بگذرد. گزينش راه سومى وجود نخواهد داشت، چرا که بعد از انتخاب خاتمى، صحنهٴ مبارزهٴ اپوزيسيون با گرايش اسلامى، در دو جبهه خلاصه مى شود: در شکل و شمايل مشارکت اسلامى و آنچه که هم اکنون هست، ونتيجتا قبول علنى شکست در مقابل جناح هار. و يا هم پيمانى با نيروى سوم،که پس ازبرگشت يزدى از آمريکا و محدود شدن فعاليت نهضت آزادى، به مجاهدين ختم مى شود.
اما اين همبستگى بين نيروهاى مسلمان واخورده و مجاهدين تنها زمانى امکان پذير خواهد بود که مجاهدين مطمئن باشند نهاد هاى واخورده توانايى بسيج نيرو در داخل را داشته وآمادگى پرداخت خرج لازم را دارند. درمقابل، بهايى که مجاهدين براى جذب ايندو نيروى واخوردهٴ مسلمان و سلطنت طلب پرداخت خواهند کرد هم قابل تامل است. بطورمثال، ترسيم نقش ايران در چارچوب مراودات بين المللى، سرنوشت نفت شمال و جنوب، و تنظيم رابطه باکشورهاى همسايه.
»

 

همانطور که در بالا ملاحظه می شود، برای نگارنده، «اتحاد» و همبستگی و تشکیل «جبهه (وسیع) مردم»، هم پیمانی تشکیلاتی بین «شخصیتها» و نهادها نیست، بلکه همسویی و هم پیمانی بین «نیرو» ها و جریانهای منسجم است.

کمی روشنتر بنویسم. کارکرد روشنفکر، ژورنالیست، شخصیت منفرد و مستقل، سپردن «تعهد تشکیلاتی» نیست، بلکه «روشنگری» است. برجسته کردن اهداف یک پروسه، و فورموله کردن انتقادات، دستاوردها و کاستی ها است. از سوی دیگر، روش و نحوه ایجاد ارتباط با «روشنگران» و «دگراندیشان»، ماهیت درونی «جبهه (وسیع) مردم» را نمایان می کند.

 

از تئوری تا واقعیت

 

یکی از مشکلات اساسی خیزش مردم در 6 ماه اخیر (به جز آنچه در بخشهای پیشین پیرامون رهبر و مدیر صحنه قید شد)، خود بخودی و سازمانیافته نبودن آن است. «خیزش» (مردم) نباید با قدر قدرتی چون نظام جنایتکار اسلامی درگیر شود، اگر منسجم و هدفمند نیست. نمی تواند (و نباید) در برابر چنین رژیمی صف آرایی کند، اگر صفوف بهم فشرده و هدفمند ندارد. نمی تواند (و نباید) صف آرایی را آغاز نماید، پیش از اینکه نیروی محوری (قلب صف آرایی) برای تمام جناح های این صف آرایی و «جبهه» مشخص نشده باشد. در غیر اینصورت، «خیزش» با شکست روبرو شده، و حتما به دلسردی مردم می انجامد.

 

برای برجسته کردن منظورم از پیوند بین نیروها، انسجام این پیوند ها، روابط و درجه توانمندی این روابط، به چند مثال در شیمی پناه می برم.

هر «عنصر» (مثلا کربن) لزوما نمی تواند با هر «عنصر» دیگر «پیوند» بخورد، ولی اگر چنین امکانی به وجود بیاید، دلیلش را باید در ویژگیهای آن عنصر جست – بطور مثال، بار اتمی، الکترونها، مغناطیسم، و ... به زبانی گویاتر، چند «بازو» داشته و چند «پیوند» می توانند ایجاد کنند. لزوما پیوند دو عنصر همیشه تولید کننده یک پدیده نمی شود. شاید، آب (اکسیژن و ئیدروژن)، و آب سنگین (باز هم اکسیژن و ئیدرژن – با ویژگی مشخص) مثال خوبی باشد (یا، پیوند فرضی بین مجاهد و نهادی سوسیالیست لزوما نباید همان بازتولیدی را داشته باشد که پیوند بین مجاهد و فدایی در شورا تولید کرده است). روشن است که عنصرها و پیوندهایی که این «پدیده» ها را تولید می کند، اگر در شرایط مشخصی قرار بگیرند، تغییر ماهیت می دهند – ویژگیهای شکستنی، حذف شدنی، و عمر کوتاه. با تغییر دادن (یافتن) شرایط و محیط و ... پدیده تولید شده می تواند از یک «پدیده» کمپلکس به پدیده ساده - به یک «عنصر» (اولیه) مستقل تغییر شکل و ماهیت می دهد (مثلا، پیوند بنی صدر و مجاهد، پیوند متین دفتری و مجاهد، حزب دموکرات کردستان و مجاهد...) این تغییر، و بازگشت به خویشتن امریست اجتناب پذیر. برای پیشگیری، باید بر شرایط و محیط کنترل داشت تا محیط آمادگی «از هم گسیختگی» پیدا نکند – آب به درجه تبخیر نرسد، یخ نبندد، .... همانطور که جدا شدن اکسیژن و ئیدرژن به خاتمه یافتن «پدیده» آب گواهی می دهد - آب وجود خارجی ندارد، خروج تک تک این اعضا از شورا هم می تواند تداعی کننده نبود «آب» (به معنی واقعی کلمه) باشد.

 

فونکسیون، کاربرد و کارکرد «پدیده» از سوی دیگر، لزوما نمی تواند بیانگر و یا مؤکد کیفیت آن پدیده باشد. ترکیب چند عنصر می تواند اسیدی با چنان غلظت بالایی تولید کند که بتواند هر مانعی را از سر راه بردارد (حل کند)، و حتی کشنده و مهلک باشد. از سوی دیگر، می توان «اسید» با درجه غلظت پایین تولید کرد، که دیگر کشنده نبوده، بلکه «پدیده» ای است که می تواند در محیط های مشخصی مورد استفاده روزمره انسان هم قرار بگیرد – (اسیدی که در آب لیمو تناول می شود). بنابراین نمی توان هر اسیدی با هر غلظتی را در هر شرایطی «بهتر» از «اسید» دیگر دانست، و یا دیگر اسید ها را که از آن غلظت برخوردار نیستند نادیده گرفت. گاهی اوقات لازم است که از غلظت اسید کاست. در همین چارچوب، با بکار گیری «پدیده» های قلیایی (مخالف اسید) می توان عکس العمل های قابل توجهی ایجاد کرد، البته اگر آن عکس العمل ها مورد نظر و لازم باشد.


ساده اینکه، باید به «توانمندی» کلیه عنصر ها (نیرو و جریانها) دقت کرد، و آن عنصری که بیشتر از بقیه عناصر، امکان پیوند دارد را در (قلب/مرکز) محور این پدیده قرار داد. برای ایجاد پدیده جدید، باید با ماهیت و ویژگیهای عناصر همانگونه برخورد کرد که هستند، و نه آنگونه که خواست عنصر های همگرا است. چرا که هر عنصری خواص، ویژگیها و خواستهای خودش را دارد. باید ارزیابی کرد که آیا «امکان پیوند» وجود دارد، تحت چه شرایطی، و با از دست دادن چه مقدار انرژی (کمی و کیفی)؛ مهمتر اینکه «طول عمر» این پدیده (همساختاری دو عنصر) چه مدتی خواهد بود (عمر برخی از پیوند ها بخاطر ویژگیهای عنصر ها، کوتاه است)؟ از سوی دیگر، وقتی به ساختار پدیده ای دقت می کنیم، این «عناصر» هستند که خود را بروز می دهند و نه «پدیده» (وقتی به ساختار آب نگاه می کنیم، دیگر آب نمی بینیم، بلکه دو عنصر تشکیل دهنده آب را در نظر داریم). «آب» در عین حال که آب است، اما نمی توان این واقعیت را کتمان کرد که آب بدون اکسیژن (دو بازو) و ئیدرژن (یک بازو) شکل نمی گیرد. آب نمی تواند وجود خارجی داشته باشد اگر یکی از این دو عنصر، پیوند خود را قطع کند. در اینجا اهمیت کیفی عنصر خود را بیشتر بروز می دهد و از اهمیت کمی عنصر  کاسته می شود (کدام عنصر چند بازو و قابلیت جذب و ترکیب با چه تعداد عنصر دیگر را دارد، کمرنگ می شود). مهم نیست که گازکربنیک با کربن (4 بازو) و اکسیژن (2 بازو) شکل گرفته است، مهم این است که نبود اکسیژن به کربن امکان ادامه حیات در پدیده گازکربنیک را نمی دهد، و بالعکس. این یعنی «رئال پلیتیک» تشکیل «جبهه (وسیع) مردم».


با مثالی دیگر به مبحث کمی/کیفی خاتمه می دهم. منظومه شمسی بدون خورشید نابود می شود، زمین و ماه به نور و دیگر ویژگیهای خورشید محتاج است، اما در شرایط بخصوصی، کسوف پیش می آید. ماه، که وابسته به زمین است، آنگونه بین خورشید و زمین قرار می گیرد که عظمت، شکوه و توانمندی های خورشید را به زیر سوال برده و بر زمین سایه می اندازد، و در سطح جهان بسیاری از جوامع را به سجده وا می دارد. خورشید هر چه بزرگ، هر چه مهم، اما اهمیت کیفی ماه ارجح شده، و نباید ناجیز شمرده شود. اینهم یعنی «رئال پلیتیک» تشکیل «جبهه (وسیع) مردم».

 

جدال شدید فرهنگی

 

بی شک نمی توان کلیه قوانین و روابط شیمی، و یا روابط و معادلات ریاضی و منطق را در ایجاد پدیده ای در بستر «جامعه» که در آن عنصر «انسان» کنش و واکنش دارد، و شدیدا از رژیمی اسلامی آسیب دیده است، پیاده کرد.

«حافظه تاریخی» مردم را ناجیز نشماریم، چرا که در بسیاری از مواقع آنها را از همگرایی، پیوند، و همسویی باز داشته و دائما زنگ خطر را بصدا در می آورد. و این حافظه تاریخی است که ما را به مبحث «هراس زدایی» و روانشناسی اجتماعی می کشاند. روح آسیب دیده جامعه را نمی توان تنها با چند وعده و وعید، پیام و شعار، و یا با ایثار شهید و فدای جان و مال، التیام بخشید.

تجارب تلخ مردم ستمدیده ایران، از دو و یا سه نسل پیش از بهمن 57، مملو از توطئه، دروغ، دوگونه گویی، و پشت کردن رهبران و فعالین سیاسی به آنچه وعده داده اند، است؛ و قرن ها پیش از آن، باز هم به هم چنین. برای درک بهتر این نکته، باید تاریخ کشورمان را مطالعه کنیم؛ نه تاریخ 10، 20 یا 100 اخیر، بلکه ایران در اسطوره ها. در داستان سیاوش. در مرگ رستم. ایران در زمان حمله اعراب، ایران پس از مغول، و آنچه بر ابومسلم گذشت، در شرح زندگی امام های شیعه و روابطشان با زمامداران اموی و عباسی، در تاریخ اسماعیلیه، آنچه قاجار بر ایران آورد و سپس پهلوی، در خیانت حزب توده، در سیاهکل، در ترومایی  (Trauma) که سالهای 51-54 بر مجاهدین اثر گذاشت، در تاریخچه فدایی خلق و جنایتی که در کردستان رخ داد، در خیانت و جنایت خمینی و فرزندانش به اعتماد و به «کلمه»، در انشعابات پی در پی حزب کمونیست کارگری، راه کارگر، کو مه له، و البته در تنها گذاشتن مصدق.

اینها آسیب هایی است که بر روح جامعه و بسیاری از باورمندان به آزادی ایران، اثری ژرف گذاشته، و زدودنی نیست مگر اینکه، ما، همه ما (و مخصوصا رهبران) با خودمان و با این خلق ستم کشیده صادق و روراست باشیم و حقوق آنها، و حقوق انسانیت را به رسمیت بشناسیم. خود را رهبر و ولی و قیم و بالاتر از آنها ندانیم. خود را فرزند خلق بدانیم. از تحقیر یکدیگر دست برداریم، از تهمت زدن به یکدیگر دوری کنیم، و خود را محور عالم و آدم ندانیم. بپذیریم که همیشه، همه چیز را، درست نگفته ایم. «ما» خطا کرده ایم، می کنیم، و خواهیم کرد. بدانیم و اذعان کنیم که چند بازو داریم و دیگران چند بازو دارند. بفهمیم که بدون دیگر عنصر ها، «ما» فقط «یک» عنصر هستیم، بیشتر از یک عنصر نخواهیم بود، و همیشه یک عنصر می مانیم؛ که «پدیده» ای همیشگی تولید نکرده است. مناسبات فرّار بوده اند.

 

«روشنفکران» این حقیقت را شناخته و آن را عمدا پذیرفته اند، کدام شاعر و نویسنده و ژورنالیست و متفکری را دیده اید که بخواهد رئیس جمهور شود؟ اینها دنیا را برای ده ها سال دیگر ترسیم می کنند. ولی آیا نهادهای سیاسی هم می توانند در تنهایی و انزوا به حیات خود ادامه دهند؟ آیا «مردم» به عنصری که نمی تواند، یا نمی خواهد با دیگر عنصرها پیوند ایجاد کند، اعتماد می کند؟ آیا «مردم» همیشه به دنبال تیزاب سلطانی، و یا همیشه خواهان آب لیمو است؟ و اگر هر دو، چگونه می توان این دو خواست را از یکدیگر تمیز داد؟ نمی توان بر خود برچسب «اسید با غلظت بالا» زد، اما انتظار داشت که بر سر هر سفره ای گذاشته شویم. زبان و کلام و برخورد ما با مخاطبین بیان کننده درک ما از زبان و فرهنگ مردم است. برای تشکیل «جبهه (وسیع) مردم» راهکار سیاسی با درک صحیح از محیط و جامعه لازم است، و زبان و فرهنگ خودش را می طلبد. اگر به تلفیق مبارزات اجتماعی تحت پوشش چتر حفاظتی مبارز مسلح انقلابی باور داریم، باید از دو زبان بهره جست، چرا که مخاطب دو عنصر متفاوت است – عنصر اجتماعی و عنصر مسلح. کلام و زبانی که برای چریک و مبارز مسلح بکار برده می شود، نه تنها نباید برای عنصر اجتماعی استفاده شود، بلکه باید شدیدا از آن دوری گزید، و صد البته بالعکس. درک ویژگیهای این دو عنصر بیانگر درک «ما» از هدف استراتژیک است. وقتی باید تیزاب سلطانی بود که برداشتن مانع در دستور کار باشد.

 

اگر به راستی به دنبال «جبهه (وسیع) مردم» هستیم، و اگر بالاخره به این واقعیت رسیده ایم که بدون این «جبهه» (پدیده)، کاری پیش نخواهد رفت، و اگر از شرایط، محیط، عنصرها، پیوندها، و درجه غلظت و کاربرد عنصر ها و پدیده ها، تحلیل مشخص داریم؛ پس چاره ای نداریم بجز ورود (عملی) به این آزمایشگاه و آماده سازی آن برای تولید آن «پدیده». اما پیش از هر کاری، باید ادوات آزمایشگاه را ضدعفونی کرد. جرمها و گردوغبار را زدود. محیط را برای شروعی تازه، با برخوردی «علمی» و هدفمند، و خلاصه با فرهنگی تازه و درخور قرن بیست و یکم، آماده کرد.

 

در ادامه به ریشه های «هراس» از خود، و هراس از پیوستن، در چارچوب «جبهه (وسیع) مردم»، خواهم پرداخت.

برای درمان درد، باید درد را شناخت.

 

ادامه دارد...

شاد باشید

علی ناظر

12 اسفند 1388







[Posted comments0]

No press releases currently available



Iran's Crises  1998 - 2007   ©