Iran's Crises Unfolded  
IranCrises
 
Saturday 18 November 2017
جستجو
اقتصادی
مواضع و بیانیه
اجتماعی
سیاسی و نظامی
گفتگو - شنیداری/دیداری/ن.شتاری
برداشت و تحلیل
خبر و گزارش
صفحه نخست

همکاران ديدگاه

* 190190  علی ناظر

* ثبت پیامها و نظرها
در محکومیت کشتار ساکنین بی دفاع اشرف
  علی ناظر

* لجن مال کردن سایت کلمه؟  علی ناظر

* فراتر از باورهای سمبلیک  علی ناظر

* اخاذی سیاسی  علی ناظر

* «عرب» و «مسلمان»  علی ناظر

* فرهاد دیدگاه هم رفت  علی ناظر

* اگر بیل زنی ...؟  علی ناظر

* خودسری و خود زنی  علی ناظر

* فرود و پرواز سوال برانگیز  علی ناظر

* تبریک  علی ناظر

* چند سوال از آقای محدثین  علی ناظر

* هواداران طلبکار  علی ناظر

* چادر  علی ناظر

* صفحه خط دار  علی ناظر

* تو کجا و علی کجا  علی ناظر

* «دولت یهود»  علی ناظر

* اصل، «اصول» است  علی ناظر

* رهبران ما، رهبران آنها  علی ناظر

* خودسانسوری؟  علی ناظر

* خاکستر بر سر  علی ناظر

* بحث آزاد  علی ناظر

* رفراندوم؟  علی ناظر

* تو که سهل است عمر و عثمان و علی هم نتوانستند  علی ناظر

* جبهه وسیع (بخش دوم) «جبهه مردم» یا «جبهه همبستگی ملی»؟  علی ناظر

* گفتگوی تلفنی کوتاه  علی ناظر

* هشدار، مشکل فنی  علی ناظر

* موازین دیدگاه از اول فروردین 1389  علی ناظر

* قتل علی موسوی  علی ناظر

* منتظری ستیزان  علی ناظر

* جراحی  علی ناظر

* هراس از حسینعلی منتظری  علی ناظر

* مرگ بر خمینی  علی ناظر

* نظریه پرداز  علی ناظر

* پیام مسعود رجوی و تعیین تکلیف و فرجام نهایی  علی ناظر

* دولت سایه  علی ناظر

* سرکوب در داخل، قتل عام در خارج؟  علی ناظر

* «گیر» دادن به موسوی – در پاسخ به فرهاد مهدوی  علی ناظر

* سه سیزده و یک بیانیه  علی ناظر

* 13 آبان، موضعگیری ها  علی ناظر

* بحران زا و بحران زی  علی ناظر

* فتوایی که خمینی و خامنه ای هم نداده اند  علی ناظر

* کس نخارد پشت من....  علی ناظر

* دو رفیق  علی ناظر

* میان ماه من تا...  علی ناظر

* سیاست خارجی  علی ناظر

* راهکاری بهتر؟  علی ناظر

* من اینجا ایستاده ام  علی ناظر

* دوست عزیز  علی ناظر

* انتقاد همراه با راهکار – در حاشیه نوشتار اسماعیل وفا یغمایی  علی ناظر

* الزایمر سیاسی  علی ناظر

* پایه ریزان فرهنگ سرکوب  علی ناظر

* گفتگو با کریم قصیم  علی ناظر

* دیدگاه سوم – بخش سوم  علی ناظر

* تست  علی ناظر

* بنام آزادی انسان - تحلیلی از بحران برآمده از 11 سپتامبر [بولتن بحران]  علی ناظر

* سایت های هواداران مجاهدین، علی ناظر را افشا می کند  علی ناظر

* «زهر» و «پادزهر»  علی ناظر

* حل معادلهء چند مجهولي  علی ناظر

* چرا فراخوان  علی ناظر

* پيام مسعود رجوي، پيامي براي ديگران  علی ناظر

* نامه دفتر نخست وزير (توني بلر) و وزارت خارجه انگليس به کاربران ديدگاه [متن انگليسي]  علی ناظر

* بدون صغري و کبري  علی ناظر

* نظري ناروا در باره «بيدي که نمي لرزد»  علی ناظر

* متکي بر دغلکاري يا باور مذهبي  علی ناظر

* شکل و محتوا [فني]  علی ناظر

* اولين پروژهء سايت بحران به پايان رسيد  علی ناظر

* نامه به توني بلر پيرامون بحران جاري [همراه با ليست امضاي دريافتي]  علی ناظر

* يک نرم افزار مسوول سايت ديدگاه شد  علی ناظر

* ديدگاه در 9 ماه آينده  علی ناظر

* خنديد  علی ناظر

* هر پديده اي عمري دارد  علی ناظر

* يادداشت هاي روز ديدگاه  علی ناظر

* ديدگاه هرچقدر پول بدهد آش مي خورد  علی ناظر

* نقض قوانين کپي رايت پيگرد قانوني دارد  علی ناظر

* تروريستها بيکار ننشسته اند، خاک ايران - آخرين خاک ريز  علی ناظر

* اگر او مادر من بود  علی ناظر

* من هستم چون مبارزه مي کنم. رژيم هست، چون...  علی ناظر

* چه زشت  علی ناظر

* گام اول براي حملهء نظامي به ايران  علی ناظر

* موازين و راهکار براي ستون نظر کاربران  علی ناظر

* نه، اينطوري نمي شود!  علی ناظر

* اعدام صدام - بربريت لخت و عور  علی ناظر

* «مي توان و بايد»
نامهء سرگشاده به مسوولين
کميسيونهاي شوراي ملي مقاومت
  علی ناظر

* 1737  علی ناظر

* تقلب، تخلف، رأي سازي، فرهنگ آخوندي  علی ناظر

* نه! کافي نيست  علی ناظر

* کارت رژيم سوخت  علی ناظر

* براي سرنگوني بايد اين اسب را لنگ کرد  علی ناظر

* مرحلهء دوم اتومات شدن ديدگاه  علی ناظر

* دفاع از مدافعین آزادی  علی ناظر



جبهه وسیع (بخش دوم) «جبهه مردم» یا «جبهه همبستگی ملی»؟
[ علی ناظر]
[منبع: Iran's Crises – English (ICE)]


قاعدتا باید کوتاه نوشت تا خواننده کسل نشود. متاسفانه، به علت فقر قلم، کوتاه نوشتن هایم گاهی ایجاد کج فهمی کرده است. بخاطر طولانی شدن این بخش پوزش می خواهم.

 

سخنی در پاسخ به چند نظر

پیش از هر سخنی، مایلم از خوانندگانی که زحمت کشیده و بخش اول را مطالعه کرده و انتقادهای خود را در ستون نظرات سایت دیدگاه، به ثبت رسانده اند، صمیمانه تشکر کنم. تبادل افکار همیشه سازنده و راهگشا بوده است. امید است که چند خط زیر پاسخگو باشد.

من نوشته ها و گفته های سران نظام، و رهبران اپوزیسیون را بصورتی «جدی» و ریز مطالعه می کنم. سخنان آقا و خانم رجوی را جدی می گیرم، و این سخنان را نه بعنوان گفته ها، پیامی درونی، و موضعگیری های پراکنده و منفک از یکدیگر، بلکه بعنوان یک «خط»، یک «رهنمود» و یک «راهکار» حساب شده، و به هم پیوسته ارزیابی می کنم. همیشه بر این باور بوده ام که با نیروی جدی، باید جدی برخورد کرد.
به این دلیل و به باور من، حرف های خانم رجوی در (مثلا) 20 سال پیش در ارتباط مستقیم با سخنان ایشان در (مثلا) دو روز پیش است. نمی توان و نباید سخنان (و کلمه) را ناچیز شمرد (من نمی شمارم). اگر خانم رجوی و یا آقای رجوی و یا... سخنی گفته که امروز دیگر به آن اعتقادی ندارند (و یا فکر می کنند که دیگر با شرایط روز منطبق نیست)، از ایشان انتظار دارم (بخاطر ماهیت انقلابیشان) که حرف گذشته خود را نقد کرده و سخن تازه را به شفافی بیان کنند. اگر مجاهدین (نه بعنوان مجاهد، بلکه بعنوان بخش مهمی از بدنه بسیار تنومند آزادیخواهان سرنگونی طلب) بر این باورند که خیزش کنونی و آینده بدون «رهبر» و بدون «رهبری مسعود» به جایی نمی رسد، از آنها انتظار دارم که آن را به روشنی (و نه ضمنی، و یا فقط درپیامی جهت توجه هواداران و ساکنین اشرف، بلکه برای همه «مردم») بیان کنند. و اگر بر این «بایست» (رهبری) پافشاری دارند، از آنها انتظار دارم که دلیلهای خود را ارائه بدهند. این انتظاری است که از هر نیروی مترقی و انقلابی باید داشت. این انتظار تنها بخاطر این است که آنها را جدی می گیرم (و خیلی های دیگر آنها را جدی می گیرند و به همین خاطر بر روی مواضع آنها نکته سنجی و ریزبینی می کنند).

به باور من، اکثر دنبال کنندگان (و یا منتقدین به) پیامها و مواضع مجاهدین، به دنبال «سربریدن مجاهدین» نیستند. (بقول مجاهدین) «اضداد» فقط بخش کوچکی از جامعه را تشکیل می دهد؛ که این هم امری طبیعی است. هر مبارزی، حتما تعدادی مخالف قسم خورده دارد (مگر همین دیدگاه ندارد؟). بنابراین، بخشی از هواداران مجاهدین چاره ای ندارند بجز اینکه عاقبت به این باور برسند که منتقد، نکته سنج، مخالف و یا هر ترم دیگری که مناسب بخش اعظمی از «مردم» است، نه به دنبال سر بریدن مجاهدین است، نه «خصومتی» با آنها دارد، و نه می خواهد که مجاهدین در مسیر مبارزه شکست بخورند. فقط به دنبال شفاف شدن مواضع، و استراتژی هستند، تا تکلیف خودشان را بدانند؛ و این «حق» هر انسان و هر ایرانی میهن پرست است که بداند و بخواهد که بداند.

به نظر من، پذیرش «رهبری مسعود رجوی» تاکنون «پیش شرط» همسویی و پیوستن به «جبهه» نبوده است، و البته نباید هم باشد. اما سخنان خانم رجوی که در بخش اول نقل شد، به این امر «کلیدی» اشاره (ضمنی) داشت. بنابراین و چون این اشاره در حاشیه بیان شده است، نمی توان از آن به سادگی گذشت.

 

جناح راست «سبز» اخیرا رهنمود می داد که در تظاهرات (22 بهمن) شعار ساختار شکن داده نشود، سنگ پرانی نشود، و عکس خمینی و خامنه ای لگدمال و سوزانده نگردد، و ... تا تظاهرات از ریل خارج نشود و آتو دست جناح غالب نیفتد. بنا به این رهنمود، «شرایط در صحنه» برای عمل ساختار شکنانه مساعد نیست. در همین چارچوب، برخی به من انتقاد دارند که در این مقطع که موضوع «جبهه» در دستور کار قرار گرفته، و هنوز کسی رغبت به پیوستن نشان نداده، نباید به مسائل جانبی پرداخت. باید صبر کرد تا اول استخوان بندی «جبهه» شکل بگیرد. بعد از آن می توان به دیگر مسائل اشاره کرد. من همانطور که با آن «رهنمود» راست ها در «سبز» مخالفم، با این پیشنهاد هم مخالفم. به نظر من، درست در همین شروع کار، باید قواعد و قوانین، و تعاریف را روشن و مشخص بیان کرد. در باره آنها پرس و جو کرد و از رهبران پیشنهاد دهنده (و نه هواداران و پیروان) انتظار پاسخگویی داشت. شاید این یکی از نقاط تمایز من با برخی از منتقدین نوشتارم باشد.

آنچه من در این سلسله نوشتار ارائه می کنم و خواهم کرد، بیان نکاتی است که گاهی از اوقات روشن و شفاف عرضه نمی شوند. این، متعاقبا می تواند به علت ایجاد «ابهامات» که گاهی بی اساس و در مواقعی بسیار درست هستند، سدی بر سر راه تشکیل «جبهه (وسیع) مردم» قرار دهند. هدف این سلسله نوشتار رفع «ابهامات» است.

با اجازه می خواهم یادآوری کنم که دیدگاه از روز تأسیس (11 سال پیش و قبل از پیشنهاد «طرح جبهه همبستگی ملی» از سوی شورا) بر تشکیل «جبهه وسیع» مصر بوده و هنوز هم هست؛ و نه تنها خواهان روزیست که مجاهدین و دیگر نیروهای سرنگونی طلب «متحد» شوند، بلکه دائما بر این طبل کوبیده و خواهد کوبید،  حتی اگر لازم به نور افکندن به گوشه های تاریک «تعاریف» و «مواضع» باشد. «نور افکندن» بخشی از کار و استراتژی سایت دیدگاه بوده است - نمی دانم تا چند روز، هفته و یا ماه دیگر بر سر پا خواهد ماند، اما تا آنروز بر این شعار پافشاری می کند که «نیروهای سرنگونی طلب متحد شوید».

برخی می پرسند که مجاهدین با چه کسی متحد بشوند؟ سوال درست این است که اگر کسی برای متحد شدن نیست، پس چه اصراری به پیشنهاد و تصویب طرح همبستگی، و هر چند وقت یکبار آن را آنتی کردن و بر طبل آن کوبیدن؟ از سوی دیگر، اگر نیرویی در جرگه اپوزیسیون وجود دارد، چه اصراری به بیان این سوال اهانت آمیز که «با کی؟» برای من هر کس که به اندازه درمی، یا قدمی و یا قلمی برای سرنگونی این نظام فعالیت می کند «کس» است. چه منفرد مستقل باشد، چه سازمان کوچک و چند نفره، و چه تنومندی چون مجاهدین. زمان آن رسیده که از تحقیر و اهانت دوری کنیم و به «اصول» بپردازیم.

 

در پایان، و پیش از پرداختن به بخش دوم این نوشتار، کمی از باور خودم، که 6 ماه پیش، در رابطه با «جنبش سبز سیدی» نوشته بودم، را دو باره نقل می کنم:

 

« برای آنهایی که مهلت مطالعه تمام این متن را ندارند. سالها نوشته و باز هم می نویسم که چتر حفاظتی مسلح برای دفاع از جنبش سرنگونی طلب لازم است، اما کافی نیست. نیروی سرنگونی طلب باید بیاموزد که با مردم باشد، برای مردم باشد، و بتواند به زبان مردم سخن بگوید. از خودمحوری و هژمونی طلبی دست بردارد. همه را از خود بداند، و خود را برای همه، و برای جبهه وسیع ملی تلاش ورزد. به جز این، نیروی سرنگونی طلب تبدیل می شود به "دنباله رویی" که برای ادامه حیات خود، مجبور است از جنبش خودجوش و بی هدف تغذیه کند. چگونه می شود از جنبشی که نه رهبری رادیکال دارد، نه استراتژی براندازی دارد، نه سازمانیافته است، نه شعار محوری مشخص دارد، و نه از چتر حفاظتی مسلح برخوردار است، دفاع کرد، و ندانست که دشمن می خواهد جنبش را به مسلخ گاه بفرستد؟ » (دیدگاه سوم – بخش دوم – 12 تیر 1388)

 

بگذریم. در بخش نخست، کمی به نقش «رسانه» بعنوان «ابزار تبلیغاتی»، و بخصوص کارکرد سایت «جبهه همبستگی ملی» بعنوان این «ابزار» پرداختم. در آینده به نقش کلیدی «رسانه» و «تبلیغات» باز خواهم گشت. در اینجا و فعلا، به این کفایت می کنم که «رسانه»ی مبلغ «آزادی اندیشه» موظف به ترویج اندیشه و باور دگراندیشان است، و نه فقط «خودی» ها. به این نکته، و تعریف «رکن چهارم» باز خواهم گشت.

 

ضرورت و هزینه

 

در اینکه ضرورت تأسیس جبهه وسیع برای سرنگونی نظام جمهوری اسلامی خود را بر اکثر نیروها تحمیل کرده، و یا خواهد کرد، شک نکنیم. در اینکه این ضرورت هر روز در شکلی پویاتر و شفاف تر خود را بروز می دهد هم شک نکنیم. اما ضرورت یک مساله است، و بها دادن، تن دادن و عملی کردن این ضرورت امر دیگری است.

 

یکی از تکیه کلامهای آقای مسعود رجوی این است که حرف زدن خشک و خالی هزینه ندارد (نقل به مضمون). باید فدا و ایثار کرد و جان و مال داد. در این گفته نباید شک کرد. حرفی است بغایت صحیح و پر معنا. در همین چارچوب، تأسیس «جبهه مردم» (جبهه وسیع) هم تنها با بیان چند جمله زیبا و تصویب چند طرح و شعار، نمی تواند به پروژه ای عملی تبدیل شود. باید خواست و بها داد.

طرح «جبهه همبستگی ملی» در سال 1381 به تصویب شورا رسید. از آن روز تاکنون هیچ گام عملی، در راستای تشکیل جدی آن از سوی هیچ نیرویی – نه شورا (پیشنهاد دهندگان «طرح») و نه نیروهای خارج از شورا برداشته نشده است. دلیل آنهم کاملا مشخص و ساده است. برای آن باید «هزینه» کرد. نه مجاهدین و شورا آماده پرداخت این هزینه بوده اند، و نه جریانهای خارج از شورا. البته هرکدام باید هزینه بخصوصی را متقبل می شدند. پیشنهاد دهنده «طرح» مجاهدین و شورا بودند، چرا که به ضرورت کار «جبهه»ای پی برده بودند. بنابراین، این وظیفه آنها است که به این ضرورت جامه عمل بپوشانند، و تمام گامهای لازم برای عملی شدن آن را بردارند.

 

نیروهای خارج از شورا می بایست بپذیرند که «هم جبهه» شدن با مجاهدین و شورا، برابر است با پذیرفتن برخی از ویژگیهای مجاهدین و شورا. بطور مثال، مجاهدین و شورا به لحاظ کمّی دست بالا را دارند، کارکرد مجاهدین و شورا در صحنه داخل کشور و بیرون از آن دینامیک و چشمگیر است، حاضر به پرداخت هزینه و عملی کردن هر پروژه (مورد علاقه شان) هستند، دستگاه تبلیغاتی/رسانه ای آنها قوی است، و مهمتر از همه سازماندهی آنها منسجم، و پابندی شان به «رهبری» نهادینه شده است. ظاهرا، این «امکانات» برای به چالش کشاندن نظام اسلامی، می بایست به شایسته ترین نحو مورد استقبال دیگر جریانها قرار بگیرد؛ اما هرکدام از این خصوصیات به تنهایی و یا در کل، می توانند بالفعل و یا بالقوه، سایه بر ماهیت و موجودیت دیگر جریانهای (عضو مفروض جبهه) بیندازد؛ و این خود به صورت استراتژیک می تواند برای هر جریان و نهاد سیاسی و فعالی از زهر هلاهل کشنده تر باشد. پس گامی که باید برداشته شود، هراس زدایی است. و این کار تنها از عهده «رسانه» بر می آید.

برای زدودن چنین «تهدید»ی (بجا و یا بی جا)، و ترغیب دیگران به پیوستن، مجاهدین و شورا می بایست «هزینه» های لازم، از جمله «هراس زدایی» را بپردازند. اولین آن، روشن کردن این امر است که عضویت در این جبهه مشروط به پذیرفتن «رهبری مسعود رجوی» نیست (توجه داشته باشیم که در باره رهبری مجاهدین صحبت نمی کنیم. هدف بی سر کردن و جداکردن سر از بدنه نیست. در این نوشتار صحبت فقط در باره «جبهه مردم» است). این نکته باید به روشنی و هر چه شفاف تر بیان شود. این ابهام، توانسته به تنهایی (به درستی و یا به اشتباه) مانع بزرگی برای پیوستن بشود. دومین و شاید به همان درجه از اهمیت، تعریف روش مبارزه است. آقای رجوی بارها مشخص کرده است که «اتحاد» تنها زمانی معنی دارد که روش سرنگونی بعنوان پیش شرط «اتحاد» مشخص شده باشد (به مسعود رجوی – اصولی کیست مراجعه شود). بنا به دو تعریفی که ایشان از «اصولی» بودن ارائه داده است، تنها جریانها و نیروهایی می توانند اصولی باشند که به دو اصل مبارزه مسلحانه انقلابی و اتحاد بین نیروها باورمند باشند (به درست یا غلط بودن تعریف ایشان از این دو اصل نمی پردازیم).

از سوی دیگر، تعاریف و بازنگری های اخیر آقای رجوی (سلسله آموزشها) شایان تأمل، بحث و تحلیل است، و تا رابطه این تعاریف و بازنگریها و رابطه آن با «جبهه» مشخص و شفاف باز نشود، همبستگی به معنی واقعی امکان پذیر نخواهد بود. بنابراین، هزینه ای که مجاهدین و شورا باید بپردازند، تعریف روشن و شفاف از شرایط، مواضع و نگرش شان پیرامون «هم جبهه»گی است.

 

دو تعریف، یک هدف

 

از خودم شروع می کنم. در اینجا به بخشی از آنچه در 12 تیر 1388 (6 ماه پیش)، زمانی که بسیاری در چنبره «سبز» دست و پا می زدند و از این «سید» ها معجزه انتظار داشتند، اشاره می کنم: (دیدگاه سوم - بخش دوم)

 

« حال به سه دیدگاه متفاوت در مورد آنچه در صحنه، پس از انتخابات پیش آمد دقت کنیم:

دیدگاه اول:  با حمایت کامل از جنبش سبز به رهبری موسوی و کروبی تغییر را به نظام جمهوری اسلامی با حداقل هزینه تحمیل کرده، و استحاله نظام امکان پذیر می شود.

دیدگاه دوم: نیروی رادیکال با مشارکت در جنبش به رهبری موسوی و کروبی، و استفاده از شکافهای موجود، به بسیج و سازماندهی نیرو در صحنه مبادرت کرده و یارگیری می کند.

دیدگاه سوم: با توجه به دو پارامتر واقعی:

الف_ موسوی و کروبی نمی توانند جنبشی رادیکال را مدیریت کنند، و نتیجتا جنبش به انحراف کشیده می شود.

ب- نیروی رادیکال در صحنه نیست، و آنچه که بعنوان هسته های رادیکال (سرنگونی طلب) در صحنه وجود دارند، به لحاظ کمّی قابل ملاحظه نیستند.

نتیجه می گیریم که تنها در زمانی باید به  رادیکالیزه کردن جنبش "مسالمت جو" اقدام کرد که پیش زمینه های لازم و کافی مهیا، و برنامه مشخصی برای سرنگونی ارائه شده باشد، از جمله:

1-            رهبری جنبش مشخص شده و اکثر نیروهای سرنگونی طلب آن را پذیرفته باشند.

2-            نیروی رهبری کننده رادیکال در محور جنبش قرار داشته باشد.

3-            نیروی رهبری کننده می بایست توان بسیج و سازماندهی جنبش را داشته باشد.

4-            نیروی رهبری کننده می بایست از چنان مقبولیتی برخوردار باشد که در پیچ های تند و موقت شکست، بتواند دلسردی و رخوت را از جنبش بزداید.

5-            نیروی رهبری کننده می بایست توان بسیج نیروی مسلح (انقلابی) که ایفا کننده نقش چتر حفاظتی جنبش است را داشته باشد.

6-            نیروی رهبری کننده می بایست فراسازمانی بیندیشد، فراسازمانی عمل کند، و فراسازمانی پیام دهنده باشد.

 

بنا به این دیدگاه، حمایت از جنبشی که واجد چنین شرایط و اهرمهای اجرایی لازم نیست، نتیجه ای به جز دلسردی، تشدید خفقان، انسداد کلیه کانالهایی که نیروهای رادیکال در 30 سال اخیر در راستای ایجاد آن تلاش کرده اند، نخواهد داشت.

نگارنده به دیدگاه سوم باور دارد. در دو دیدگاه اول و دوم، نیروی رادیکال ناچارا صف خود و نیروهای طرفدار استحاله و رفورم مذهبی را یکی کرده و بی شک بر اهمیت و نقش آفرینی موسوی و کروبی در تعیین راهکار تأکید دارد. حال آنکه در دیدگاه سوم، جنبش، نه از جایگاه فعالیت های با ارزش تبعیدیان در خارج کشور، بلکه از منظر آنچه در صحنه واقعیت، در داخل کشور رخ می دهد، بررسی می شود. در دو دیدگاه اول و دوم، نیروی رادیکال تابعی از متغیر (استراتژی موسوی و کروبی در مدیریت صحنه و پلیسی-نظامی شدن صحنه) است. زمانی که متغیر ها (وابسته به رهبری مسالمت جو) ارزش (درجه و توان کاربردی) خود را از دست بدهند، و مردم در صحنه به بازنگری خیزش خود بخودی بپردازند، نیروهای رادیکال حاضر در صحنه (که تابع این متغیر های بوده اند) مجبور به اتخاذ دو عکس العمل هستند (می نویسم عکس العمل چون این خیزش سازمانیافته از سوی نیروهای رادیکال نبوده - نیروی رادیکال به این صحنه کشانده شده است – مردم خیزش کرده اند، رهبران دنباله روی می کنند). به هر روی، نیروی رادیکال مجبور می شود یا با پرداخت بهای بسیار بالا (در زمانی که جنبش هنوز به بلوغ نرسیده است)، تمامی توان هسته های مقاومت را بکار بگیرد (کانال های خود را می سوزاند)، و یا اینکه دست به عقب نشینی تاکتیکی بزند. در هر دو صورت، نظام پلیسی بر جنبش چیره شده و با استفاده از ابزار های اطلاعاتی برخی از هسته ها را متلاشی می کند. در چنین حالتی، امکان یار گیری پایین آمده و پروسه سرنگونی (که باید سرانجام این جنبش بشود) با مانع روبرو می شود. دیدگاه سوم همراه با فرض چهارم (در بالا) بررسی شده است.»

 

در همانجا به نقش رهبری چنین اشاره کردم:

 

« رهبری جنبش

... جنبش سرنگونی طلب به دو عنصر وابسته است. رهبر سرنگونی طلب در صحنه، و نیروی سرنگونی خواه در صحنه. اگر یکی از این دو عنصر، مسالمت جو باشد (بشود)، بی شک، عنصر دومی را به دنبال خود خواهد کشید، و جنبش به انحراف کشیده خواهد شد. به مقوله رهبری (فردی و جمعی) بعدا می پردازم. فعلا به آنچه که در صحنه است نگاهی گذرا داشته باشیم.

 

يکي از مسائلي که مستمرا مردم را نسبت به مقام رهبر، شاخص يک جنبش، و خلاصه نوک تيز و بُرّاي پيکان تيز مبارزه، آزار مي دهد تجربه مردم از گذشته است. تنها یک رهبر همیشه با مردم بود – محمد مصدق.

شايد زمان آن رسيده باشد که لحظه اي با خود خلوت کنيم و از خود بپرسيم، آيا براي پُست رهبري کسي را مي شناسيم؟ آيا حاضريم آينده و پروسه سرنگوني رژيم را يکبار ديگر به دست فقط يک نفربسپاريم؟ و اگر فکر مي کنيم که آن فرد خودمان هستيم، از خود بپرسيم که آيا حاضريم، پیش از هر چيز، براي اشتباهات پيشين از خود انتقاد کنيم؟ و يا آنکه، ما بالکل با نقش رهبر بعنوان يک فرد مخالفيم، و معتقديم که تمرکز برروي يک فرد نطفه ي فرديت و کيش شخصيت را بارور مي کند، و تنها راه برای رهبري مبارزه، تشکيل شوراي رهبري است؛ که در اينصورت بايستي پرسيد آيا جريان هاي سياسي شناسنامه دار آماده هستند که در تشکيل اين شورا هماهنگي کنند؟ آیا تمایل به ایجاد جبهه وسیع ملی در میان نیروهای سرنگونی طلب مشاهده می شود؟

به نظر نگارنده خود لغت رهبر چندان اشکال آفرين نيست، مشکل بار و وزني است که رهبر، مخصوصا در فرهنگ ايران (و شرق، بنا به تاثيرات مختلف رويداد هاي تاريخي)، با خود حمل مي کند. در کشور های غربی رهبری دائم العمر نیست، و در صورت کم کاری، و یا اشتباهات فاحش و مستمر، از آن مقام برکنار می شود. مردم ایران در بزنگاه هاي مختلف شاهد راندمان برخي از سياستمداران و رجال سياسي بوده اند، مثلا: کارکرد کيانوري را ديده اند، خميني را با پوست و جان لمس کرده اند، کمرنگي رهبران جبهه ملي در دوران 1342 و 1357 را به تلخي مشاهده کرده اند، و پس از 1357 رهبران سازمان فداييان را براي انحرافات متعدد و همسويي با خميني با چشماني تعجب زده ومملو از انزجار طرد کرده اند.

از ميان شخصيتهايي که در اوائل سالهاي 60 مورد احترام بسياري بود، مي توان از مسعود رجوي- مسوول مجاهدين نام برد. ولي چهره ي رجوي در چند بزنگاه تاريخي، با تبليغات مکرر و سيستماتيک رژيم و مخالفان خط مبارزه قهرآميز، و سخنان و موضعگیری های خود مجاهدین خدشه دار شد.

مجاهدين با معرفي مبحث انقلاب ايدئولوژيک دروني باعث شدند تا بخشی از مردم که درک ايدئولوژيکي رهبران مجاهدين را نداشتند (و یا به اندیشه مجاهدین باور نداشتند) اين مبحث را از نقطه نظرگاه فرديت و تنظيم رابطه شخصي رجوي با مسائل مبرم روز بررسي کنند. در مقابل، مجاهدين بجاي پرداختن به اين مقوله و پاسخ به اين برداشت گامي فراتر برداشته و اعلام کردند که اگرکسي به ماهيت انقلاب دروني پي نبرد تا ده سال ديگر حتما پي خواهد برد، و فراموش کردند که هفته در عالم سياست بسيار طولاني است چه رسد به ده سال (از آن تاریخ دو دهه گذشته اما این مقوله برای خیلی ها روشن نشده است). ولي اين جداسازي خود از ديگران به همين نقطه خاتمه نيافت. مجاهدين با بيان علني اين واقعيت که مسعود رجوي رهبر عقيدتي آنها هم هست (واقعيتي که در تفکر شيعي حرف جديدي نيست) باعث شدند که مردم به این باور برسند که مسعود رجوي همچون خميني رهبر خاص الخاص بوده و سرانجام عملي تفکر مجاهدين استحکام ولايت فقيه، از نوعي متفاوت، خواهد بود (زهر همان زهر است، و فقط جام زهر تغییر کرده است). مسوولين تبليغاتي سازمان، مسعود رجوي را هر روز درنقطه اي بالاتر از دسترس مردم عادي و نقطه وصل مردم (از اقشار مختلف با اندیشه های متفاوت) به رهبر سياسي قراردادند (مثلا  شعار ايران-رجوي، رجوي-ايران، و بعد مریم مهر تابان...). مخالفان آنها از اين ساده نگري در حد کمال بهره جويي کردند. در "اصولی کیست؟" [بخش 1 تا 4] به اندیشه مجاهدین اشاره شده، و در آینده به مواضع سیاسی و اجتماعیی آنها اشاره خواهد شد.

در ميان شخصيت هاي سياسي (غير تشکيلاتي) مي توان از ابوالحسن بني صدر و هدايت الله متين دفتري نام برد. ابوالحسن بنی صدر که واقعا در سطح يک نشريه و تماس هاي شخصي با عناصر درون نظام گامي فراتر بر نداشته است. بازده پايين تأثیرگذاری ابوالحسن بني صدر در زماني است که منسجم کردن نيروهاي مخالف نظام جمهوري اسلامي يک بايست بوده و وي مي توانست بعنوان يک رهبرملي-مذهبي با استفاده از شانس هاي متعددي که در 30 سال اخير پيش آمد گام هايي سازنده بردارد. ولي کمرنگ بودن توانايي وي باعث شده است که ملي-مذهبي ها بيشتر بدنبال سخنگو در داخل کشور باشند تا در ميان مخالفان رژيم جمهوري اسلامي ساکن غرب. هدايت متين دفتري با بازدهي کمتر، با آنکه مي توانست از توانايي خود در شناخت از حقوق بشر و احترامي که در اين زمينه داراست استفاده کرده و تجارب سياسي چند دهه خود را بکار گيرد. وی فقط در سطح نشر چند دفتر و کتاب و سخنرانی به فعاليت ادامه مي دهد.

نا گفته روشن است که رضا پهلوي در هماهنگ کردن نيروهاي با تجربه، و سختي مبارزه کشيده ناتوان است. واقعيت اين است که وي در مبارزات مردمي شرکت نکرده، و بیش از 30 سال است که در خارج از کشور زندگی می کند. اين کمبود اساسي باعث مي شود که وي در ميان نقش آفرينان سیاسی از احترامی که لازمه يک رهبر سياسي است، برخوردار نباشد. کاریسماتیک است، ولي نه فقر مردم را از نزديک حس کرده است و نه مي تواند درد کمبود آزادي را التيام ببخشد . وي بعنوان يک اشراف زاده که به خواستهاي طبقاتي اش هم پشت نکرده و در راستاي احياي سيستم اشرافيت منطبق با فهم قرن بيست و يکم فعاليت مي کند شناخته مي شود. شايد يکي از دلايلي که سلطنت طلبان خواهان همسويي سياسي با جبهه ملي شده اند درک اين کمبود و نقطه ضعف رضا پهلوي باشد. آنها اميد دارند که اين خلأ را با کارکشتگان کهنه کار جبهه ملي پر کنند. در اينصورت، نقش رضا پهلوي بعنوان مدير صحنه در معادله بحساب نخواهد آمد، و کارکشتگان کهنه کار مي توانند از وي بعنوان عروسک خيمه شب بازي براي پيشبرد اهداف خود استفاده کنند، نقشي که وي، بعنوان مدعي تاج و تخت، به آن تن نخواهد داد.

از سوي ديگر، در عرض 30 سال اخير نهاد هاي مختلف با معرفي منشور ها و طرحهاي مختلف چارچوب هاي لازم براي تشکيل يک جبهه فراگير را ارائه داده اند. شکي نيست که وجود اين همه جبهه در اين مقطع از زمان بيان کننده علاقه همه به اتحاد است، البته نزديک شدن برخي از اين جبهه ها به يکديگر و ادغام با يکديگر در آينده اي نزديک، امري است قابل پيش بيني، محتمل و لازم. قابل تامل اينکه اين تشکل ها هيچ کدام از يک رهبر کاريسماتيک که بتواند پيام مبارزه عليه رژيم را در سطوح مختلف داخلي و بين المللي عرضه کند برخوردار نيستند. بیان اين واقعيت را نبايستي بعنوان نقدي به اعتقادات و روند مبارزاتي برخي از اين شخصيتها دانست، آنها بعنوان افراد مستقل و منفرد در حد توان خود در افشاي رژيم گامهاي مثبتي برداشته اند، اما بايد در عين حال اين سوال را برجسته کرد که آيا مردم حاضرند به پيام اين اشخاص به خيابان ها ريخته و تظاهرات بکنند؟ آيا اين افراد توانايي هماهنگي و مديريت رهبران نهاد هاي سياسي ديگر را دارند؟ اگر نه، چه کسي را براي اينکار پيشنهاد مي کنند؟ ناگفته روشن است که نگارنده نمي خواهد به محتواي اين منشور ها و طرح ها بپردازد، بلکه فقط از نقطه نظر پراتيک و عملي و در چارچوب مبحث مديريت صحنه به مقوله نظاره مي کند.

در داخل وضع به مراتب بدتر است. مخالفین نمي خواهند اين رژيم در تماميت اش سرنگون شده و نظام جمهوري اسلامي طرد شود. اکثرا بدنبال حداقل رفورم با حد اقل خدشه به چهره امام خميني هستند (بالای سایت قلم، وابسته به طرفداران موسوی را عکس خمینی مزین کرده است). هيچکدام هنوز مشخص و شفاف خميني و خط وي را به نقد نکشيده اند و چهره واقعي وي را به مردم عرضه نکرده اند، و نخواهند کرد – آنها نقش سوپاپ بخاري را ايفا مي کنند که بايد از انفجار جامعه جلوگيري کنند، و بس. البته شايد سختي زندان و شکنجه، واقعيت دفاع از خط امام خميني را به آنها هم نشان داده باشد، که در اينصورت، از آنها انتطار مي رود که در وهله اول به تمام زندانيان و جانباختگان راه آزادي (که زماني منکر حقانيت حرف و عمل آنها بودند) درود بفرستند.

اين ها واقعيات امروز هستند. پس يکبار ديگر از خود سوال کنيم که آيا پروسه ي سرنگوني نظام جمهوري اسلامي مي تواند بدون رهبر انجام بپذيرد، و آيا مبارزه مردم حتما و بايستي در يک فرد خود را نشان دهد؟

با توجه به بحث فوق، به چند نکته توجه داشته باشيم:

1- بدنبال مصدق دوم که بتواند جاي او را پر کند نبايد بگرديم. زمان مصدق ها در رئال پليتيک گذشته است. غم انگيز است، اما واقعيت دارد. به همين خاطر بايستي با پيش بردن يک بحث منطقي، دور از احساسات رقيق و شخصي و در عالم نسبيات مردم به اين امر بپردازند که نزديکترين فرد شناخته شده و شناسنامه دار به فرد ايدآل شان کيست؟ و چرا؟

2- براي اين انتخاب بايد به چند نکته توجه کنيم، رهبر مورد نظر بايستي واجد شرايط زير

باشد:

الف- به مفاد اعلاميه جهاني حقوق بشراحترام گذاشته و عملا به آن پايبند باشد؛

ب- از تجربه کافي و لازم براي طرح و انسجام استراتژي براندازي و مراحل مختلف بهره مند باشد؛

پ – در امر مبارزه براي آزادي شرکت فعال داشته و عملا دست در آتش مبارزاتی داشته باشد؛

ت – مرز بندي با نظام جمهوري اسلامي داشته و تز استحاله و اصلاحات از درون رژيم را مردود بداند؛

ث- در نظام شاهنشاهي نقش ضد مردمي ايفا نکرده باشد- دستش بخون مردم آغشته نباشد؛

ث – در انسجام نيرو ها توانايي نشان داده باشد و بتواند بعنوان مدير صحنه نقش خود را ايفا کند؛

 3- زمان همنوايي اکثريت مردم در پشت يک فرد مشخص و تام الاختيار (مانند بهمن 57) گذشته است. مردم با کوله باري مملو از تجارب تلخ و آموزنده بيشتر بدنبال مدير صحنه هستند، تا رهبر انقلاب.

 4- از جمله وظايف مدير صحنه انجام چند مسووليت است:

الف – فراسازماني عمل کند

ب- جنبش ها و تحرکات اجتماعي و نظامي را هماهنگ کرده و مستمرا نقش پل ارتباطي بين تمام جريانهاي شرکت کننده در پروسه سرنگوني را ايفا کند. بايد بتواند با همه کار کند.

پ- ايران و ايراني در صدر الويت هايش قرار داشته باشد.

ت- اگر نمي تواند مصدق شود، راه وي را ادامه دهد.

ث- با منافع ملي و مردم سياست بازي نکند.

ج- هميشه بياد داشته باشد که مردم مي فهمند، و دير يا زود دستش براي مردم رو خواهد شد، و اگر خميني صفت بشود به همان ذلت خواهد افتاد، و اگر در راه مصدق تلاش کند، از همان احترام برخوردار خواهد بود.»

 

بار دیگر، می خواهم تأکید داشته باشم که آنچه در 12 تیر 88 – 3 هفته پس از نمایش انتخاباتی نوشتم، برآمده از نگاهم به تاریخ مبارزاتی مردم ستمدیده ایران، و البته جهان بود. خیلی های دیگر هم در آنزمان همین صحبتها را (کم و بیش) می کردند، و خیلی های دیگر که خیلی هم ادعا داشتند، به «راست» گرایش پیدا کرده بودند. برخی دیگر از طولانی شدن مبارزه، در نبود استراتژی و برنامه مشخص و روشن، خسته شده بودند، و نه از خود «مبارزه». نه اینکه با نظام جمهوری اسلامی محشور شده بودند، و نه اینکه برای سرنگونی کم گذاشته باشند – آنها، از بسیاری از مدعیان و تازه به دوران رسیده ها، بسا بیشتر و بیشتر مبارزه کرده و از رژیم و همین «سید» های بی پشم و پشمی، زخمهای عمیق دیده اند، که آثار آن بر کسی پنهان نیست، و می بایست همیشه از آنها به نیکی یاد کرد. همیشه. اما متاسفانه نتوانستند (به لحاظ علمی) پارامترهای استراتژیک را از پارامترهای تاکتیک مجزا کنند. حال آنکه، به سادگی می توان (حتی پیش از وقوع 22 خرداد) به ماهیت موسوی، جنبش سبز سیدی، خط امام هفت خط، و کمبودهای خیزش کنونی پی برد.
می دانیم که مبارزه خود یک علم است، و باید با آن بعنوان یک «علم» با انواع و اقسام داده ها، و معادلات ریاضی و منطق (مبارزاتی) برخورد کرد. باید ماهیت دشمن را شناخت. دشمن همیشه دشمن است (به این نباید شک کرد). باید تاکتیکهای مبارزه را بنا به شرایط صحنه تغییر داد، اما هدف تغییر ناپذیر است. اشتباه و خطا و انحراف در تاکتیک بخشودنی است، اما لغزش در هدف مرگ آور است و به نابودی و عقیم شدن پروژه براندازی می انجامد. اینها قوانین ساده و منطقی مبارزه اند. لازم هم نیست که اسلحه به کمر داشته باشیم تا این قواعد را بشناسیم. لازم نیست زندان رفته باشیم، و یا در صحنه باشیم، بلکه فقط باید مبارزه را «علمی» ارزیابی کنیم و سیستم شناسی را آموخته باشیم. باید بدون افتادن در تله «شور»، و بدون تأکید بیش از حد بر «شعور»، شرایط را ارزیابی کرد. نباید نسبت به توان، آرمان، و جایگاه اجتماعی خود و دشمن، دچار توهم بشویم.

اما تحلیل و تفسیر و پیش بینی آنچه رخ خواهد داد، و فورموله کردن آنچه باید رخ بدهد، دو موضوع کاملا متفاوت است. برای اولی، علم (آکادمیک) کافیست، اما برای دومی علم و تجربه باید رهنمون شوند. و اینجاست که ضرورت رهبری جنبش خود را بر جنبش تحمیل می کند، و جریانهایی که می خواهند در این جنبش و البته در این «جبهه وسیع» (مردم ایران/خلق...) دخالت داشته باشند را در مقابل این سوال قرار می دهد که چه کسی شایسته ی این منصب است. می خواهم تأکید داشته باشم که من به «مدیر صحنه» باور دارم و نه رهبر جنبش. مدیر صحنه، بنا به تعریف «مدیر»، بیشتر از «رهبر»، پاسخگوی کردار، گفتار و رفتار خود است و «دائمی» و خط دهنده «ایدئولوژی» نیست. «مدیر صحنه» ایدئولوژی و باورهای ایدئولوژیکی شخصی اش را برای خودش نگاه می دارد. حال آنکه «رهبر» هژمونی طلب و خود محور است. به مائو، استالین، آیزنهاور، دوگل، چرچیل، هیتلر، خمینی، ... نگاه کنید تا منظورم روشن تر بشود.

حال اگر به برنامه شورای ملی مقاومت (فصل اول - 1363) توجه کنیم می خوانیم که:

 

«... 8 - مسئولیت اینجانب (مسعود رجوی) نیز، چه به عنوان مسئول و سخنگوی رسمی شورا و چه در مقام تشکیل دهنده دولت موقت جمهوری دموکراتیک اسلامی ایران، صرفا موقتی است»...

 

در اینجا صحبتی از «رهبر» بودن نیست، بلکه و به درستی، به «مسئول» بودن و «سخنگو» بودن شورا تأکید شده است.

 

به هر روی، واژه و منصب «رهبر»، یا «مدیر صحنه» و یا «مسئول» جبهه وسیع (مردم، خلق...) تنها زمانی موضوعیت پیدا می کند، و باید تنها زمانی بیان شود که «جبهه» ای تشکیل شده باشد (خواننده را به بخش اول و سخنان خانم رجوی مراجعه می دهم). در غیر اینصورت، و پیش از هر گامی و بیان موضعی جمعی (از سوی اعضای مفروض جبهه)، بیان آن (خواسته و یا ناخواسته) بعنوان «پیش شرط» تداعی می شود. حال آنکه، کارکرد و راندمان آن «رهبر» محدود به همان سازمانی باید باشد که رهبرش است. بنابراین، پذیرش «رهبری مسعود رجوی» در طرح «جبهه همبستگی ملی»، «پیش شرط» عضویت در «جبهه» نبوده است، و البته نباید هم باشد.

 

همانطور که «رهبر» یک مبحث آکادمیک و یا شعار سیاسی برای پیشبرد اهداف کوتاه مدت، و رفع و رجوع مشکلات یک سازمان نیست، «جبهه» هم نمی تواند بدون تعریف مشخص و روشن شکل بگیرد. پیش از هر تعریفی می بایست به این باور برسیم که «هدف» از تشکیل جبهه، هیچ نیست به جز سرنگونی نظام جمهوری اسلامی، و آزاد سازی ایران.

 

 

«تعاریف علمی»، «رهبری»، «جبهه مردم»، «ضد مردم»

 

حال به بخشی از سخنان آقای رجوی در 23 بهمن 1388، پیرامون «رهبری»توجه کنیم (تجربه 22 بهمن):

 

 

«موضوع كانونى كه بيرون زده است، موضوع رهبرى است.
حالا قيام رسيده به اين درجه از عمق، راديكاليزاسيون، تعميق. حرفش چيست؟ مى
 گويد: مرگ بر اصل ولايتفقيه. عكس خامنهاى را مى گذارد وسط لگدمال مىكند و آتش مىزند. مىگويد مرگ بر ديكتاتور، مرگ بر خامنهاى. مثل زمان شاه، ديگر دعوا با نمىدونم نخستوزير هويدا نيست!
موضوع رهبرى يعنى چى؟ يعنى آقا به كدام سمت مى
خواهى ببرى؟
فرض كنيد شما راننده يك ماشين هستيد. در كدام جاده مى
خواهى بروى؟ كدوم مسير؟ آدرست كجاست؟ آدرس بده ببينم. كجا مىخواهى بروى؟
نتيجه! موضوع جدى
يى كه سر برداشته موضوع رهبرى است كه به كدام سمت مىخواهى ببرى؟ مىخواهى بروى بگويى كه هدف اينست كه موسوى بشود رئيسجمهور
آقا هدف اينست؟ يا هدف جمع كردن اين رژيم و سرنگونى است؟
ملاحظه مى
كنيد كه موضوع رهبرى قيام شعله مىكشد.

[...]

گفتم راه و مسير، جمع كردن بساط اين رژيم است، نه ساخت و پاخت با آن، نه كنار آمدن باآن، نه امتياز گرفتن ازآن. اين است نقش كانون استراتژيكى نبرد. اين است كانون الهام و اميد و راه نشان دادند.

[...]

اين است نقش پيشتاز. اين است نقش عنصر رهبرى كننده كه بايد يك گام كيفى جلوتر باشد، نه عقبتر.
حالا در قدمهاى بعد، خواهيد ديد كه اين تضاد، تضاد اصلى و تضاد شماره يك جنبش است، يعنى تضاد رهبرى. منظورم از رهبرى يعنى اين كه آقا چه مسيرى؟ چه هدفى؟ كجا مى
خواهى بروى؟ ببين! مىخواهى اين رژيم را نگهدارى؟ اصلاحش كنى؟ مىخواهى رئيسجمهورش را عوض كنى؟ مىخواهى از خامنهاى امتياز بگيرى؟ چه مىخواهى؟ اول اين را بگو ببينم.

[...]

در مجموع، دو سمت بيشتر وجود ندارد. يا حفظ و اصلاح همين رژيم، مثلاًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًً استحالهاش، يا خطى كه شما طى سه دهه رفتهايد (27آذر88).»

 

برای تسریع و سهولت به بخشی از سلسله آموزشهای اخیر آقای رجوی اشاره می کنم (استراتژى قيام و سرنگونى اشرف كانون استراتژيكى نبرد - بخش 8):

 

« خواست مقدم و عاجل مردم ايران، آزادى و حاكميت مردم است و اين جز از طريق سرنگونى رژيم ولايت‌فقيه به‌دست نمىآيد. نفى كامل رژيم ولايتفقيه، مرز متمايز وخط قرمز پيكار آزادى مردم ايران، معيار تشخيص دوست از دشمن، مبناى تنظيم‌رابطه با همه افراد و جريانهاى سياسى، و شاخص جذب و دفع نيروهاست. هويت سياسى ايرانيان ميهن‌دوست و آزادىخواه بر همين اساس تعريف و مشخص مى‌شود.
بنابراين «جبهه خلق» يا «جبهه مردم ايران»، بهمعنى علمى دربرگيرنده تمام طبقات و اقشار و جريانها و نيروها و افراد ايرانى است كه خواستار تغيير و سرنگونى ديكتاتورى ولايتفقيه و برقرارى دموكراسى، و در يك كلام، خواستار حاكميت جمهور مردم ايران هستند.
«جبهه خلق» يا «جبهه مردم ايران»، دربرگيرنده مجموعه نيروهايى است كه مشتركاً تحت ستم و سركوب رژيم ضدبشرى ولايتفقيه قرار دارند و به همين خاطر مىتوانند به‌طور مشترك و همبسته و متحد در سرنگونى اين رژيم شركت و آن را محقق كنند.

معيار عمده براى شناخت و تعيين اعضا و اجزاى «جبهه خلق» يا «جبهه مردم ايران» در برابر رژيم ولايتفقيه، منافع مشخص عينى آنها پيشرفت جامعه و توانايى آنها براى شركت در به انجام رساندن وظيفه سرنگونى است.
سرنگونى اين رژيم، وظيفه هر ايرانى آزادىخواه و ميهن پرست و هويت سياسى هر نيروى ملى و انقلابى و مردمى است.
»

[...]

« كلمات ضدخلق و ضدخلقى، ضدمردم و ضدمردمى، از همين جا و در تضاد با آزادى و حاكميت مردم معنا و مفهوم پيدا مى‌كند. »

[...]

 

همانطور که مشاهده می شود، «خط قرمز» و «هویت سیاسی»، در « نفى كامل رژيم ولايتفقيه» تعریف می شود. البته آقای رجوی گامی فراتر می گذارند و «ضد مردم» را هم، چنین تعریف می کند:

 

« همه خيانتكارانى كه به‌جاى سرنگونى اين رژيم درصدد سربريدن و نابودى و متلاشى كردن اشرف و مجاهدين هستند، هر كس و در هر كجا و تحت هر عنوان و پوششى كه باشد، ادامه و امتداد همين رژيم در داخل يا خارج كشور است.»

 

به نظر نگارنده، یکی از ویژگیهای مهم تعریف «جبهه»، تنگ، و یا گشاد بودن دروازه آن است. چه کسی می تواند از این دروازه عبور کند و عضو آن بشود، و چه کسی نمی تواند؟ من با تعاریف فوق الذکر آقای رجوی موافقم. این جملات را برای روشن شدن دوباره بیان کرده و واژه های عمده آن را برجسته می کنم:

 

«جبهه خلق» يا «جبهه مردم ايران»، دربرگيرنده مجموعه نيروهايى است كه مشتركاً تحت ستم و سركوب رژيم ضدبشرى ولايتفقيه قرار دارند و به همين خاطر مىتوانند به‌طور مشترك و همبسته و متحد در سرنگونى اين رژيم شركت و آن را محقق كنند.

معيار عمده براى شناخت و تعيين اعضا و اجزاى «جبهه خلق» يا «جبهه مردم ايران» در برابر رژيم ولايتفقيه، منافع مشخص عينى آنها پيشرفت جامعه و توانايى آنها براى شركت در به انجام رساندن وظيفه سرنگونى است.
سرنگونى اين رژيم، وظيفه هر ايرانى آزادىخواه و ميهن پرست و هويت سياسى هر نيروى ملى و انقلابى و مردمى است.
»

 

این تعاریف ِ ساده اما شفاف و گویا را دوباره نویسی کرده و چنین باز خوانی می کنم: هر «نیرو» که بخشی از مردم را که « تحت ستم و سركوب رژيم ضدبشرى ولايتفقيه قرار دارند» نمایندگی می کند، و می تواند با اتحاد و عضویت در این «جبهه» « در سرنگونى اين رژيم شركت و آن را محقق» كند، و این شراکت که خواست عاجل این دوران است، « وظيفه هر ايرانى آزادىخواه و ميهن پرست و هويت سياسى هر نيروى ملى و انقلابى و مردمى است»؛ چرا که ««جبهه مردم ايران»، بهمعنى علمى دربرگيرنده تمام طبقات و اقشار و جريانها و نيروها و افراد ايرانى است كه خواستار تغيير و سرنگونى ديكتاتورى ولايتفقيه و برقرارى دموكراسى، و در يك كلام، خواستار حاكميت جمهور مردم ايران هستند.»

 

همانطور که ملاحظه می شود، در این تعریف و تفسیر (با هر انشائی)، از باور سیاسی آن «نیرو»، از ایدئولوژی آن «نیرو»، و یا از خواست های استراتژیک آن «نیرو»، صحبتی نشده است. تنها «معیار» و هدف این «نیرو» باید «سرنگونى اين رژيم» باشد، چرا که این «وظيفه هر ايرانى آزادىخواه و ميهن پرست» است. برای ورود نباید پرسید که باور سیاسی تو چیست (البته اگر خواهان سرنگونی تمامیت نظام باشی). برای ورود نباید پرسید که به چه باور داری - مسلمانی یا یهودی، کمونیستی یا آته ایست، بهایی هستی یا هفت امامی، سنی هستی یا شیعه، و بالاخره سلطنت طلب هستی یا جمهوری خواه. برای اینکه ابهامی پیش نیاید، تکرار می کنم – سلطنت طلب هستی یا جمهوری خواه؟ شرط این است:  سرنگونی طلب باش، و به جمهور مردم (رأی مردم) باورمند باش.

 

از سوی دیگر، به بخشی از طرح «جبهه همبستگی ملی» که در بخش نخست این سلسله نوشتار آمده، اشاره می کنم.

«۲‌ـ جبههٌ همبستگی ملی، نیروهای جمهوریخواهی را که با التزام به نفی کامل نظام ولایت‌فقیه و همهٌ جناحها و دسته بندیهای درونی آن، برای استقرار یک نظام سیاسی دموکراتیک و مستقل و مبتنی بر جدایی دین از دولت مبارزه می‌کنند، دربر می‌گیرد.»

 

حال، به تفاوت اساسی بین «جبهه مردم» مورد توجه آقای رجوی، که خانم رجوی هم آن را چند بار تکرار کرده اند، و بند 2 «طرح جبهه همبستگی ملی» دقت کنیم. در این طرح، تأکید بر روی «جمهوری خواه» بودن «عضو» است، حال آنکه در «جبهه مردم» تأکید بر روی «سرنگونی طلب» بودن «عضو». (آقای رجوی در پیامی که مخاطب آن آقای رضا پهلوی است، شروطی را برای همگامی مشخص کرده اند. اما آن یک برخورد سیاسی است، و بی شک منظور شخصی ایشان هم، دقیقا آن بوده است. اما، منظور شخصی با تعریف علمی متفاوت است. در این نوشتار، ما به یک «تعریف علمی» می پردازیم، و نه نظرات شخصی ِ حتی آقای رجوی - بقول خود آقای رجوی به «اصل»، به «قانون» و «قاعده» برای تعریف یک پدیده می پردازیم؛ و این دو - اصل و قانون، را همیشه باید از موضعگیری سیاسی متمایز کنیم، والّا به خطا خواهیم رفت).

 

حال، با توجه به تعریف آقای رجوی از «جبهه مردم»، به چند نقل قول از آقای رضا پهلوی دقت کنیم (این نقل قولها از پیامهای رادیویی به نوشتاری تبدیل شده و اگر خطایی و ناهمخوانی در آن دیده می شود، تقصیر از این نگارنده است):

 

«انتظار دارم که دولت عراق اجازه ندهد اعضای مجاهدین ساکن اردوگاه اشرف ناخواسته به رژیم جمهوری اسلامی تحویل داده شوند» (بمناسبت حمله به اشرف – 7 امرداد 1388)

 

 

« درحالی که خواسته های تظاهرکنندگان در روزهای نخست بیشتر پیرامون تقلب گسترده در نتایج انتخابات دور می زد، اما اکنون کاملا آشکار است که برخلاف کوشش هایی که از سوی موسوی، کروبی و رفسنجانی به عمل می آید تا خواسته های تظاهرکنندگان را در چهارچوب جمهوری اسلامی محدود کنند، نیروی محرک «جنبش سبز»، آنگونه که از صدای میلیون ها ایرانی محروم مانده از حقوقشان، بر می آید، گویای این واقعیت است که آنان به چیزی کمتر از یک دموکراسی سکولار که به عمر حکومت مذهبی کنونی پایان دهد، رضایت نخواهند داد.» (سخنرانی در یونیورسیتی کلاب - 7 بهمن 1388)

 

«امروز، مردم ایران در اکثریت به این نتیجه رسیده اند که این نظام به هیچ وجه قابل اصلاح نیست [...] من به دنبال یک نظام هستم که در غالب یک نظام دموکراتیک پارلمانی [..] منکر این نیستم که شرایطی پیش بیاید که رهبری درون کشور دستشان بسته باشد و از این لحاظ نباید یتیم قرار بگیرد [...] تنها وظیفه و  رسالتی که برای خودم قائل هستم رساندن این مبارزه تا آنروزی است که هم میهنمانم بتوانند بدهند به صندوق رأی و آزادانه برای تعیین نوع نظام و آینده خودشان بتوانند انتخاب آزاد خودشانرا انجام بدهند. و تا آنروز وظیفه منهست که حرکت را به آن مرحله برسانیم و در آنروز هست که خواهد بود که تنها وظیفه سیاسی و ملی میهنی خودم به پایان خواهد رسید و از آن تاریخ به بعد است که آینده مشخص خواهد کرد که هر کداممان چه نقشی می توانیم در بازسازی کشورمان داشته باشیم» (گفتگو با رادیو اسرائیل – 8 فوریه 2010)

 

 «هدف آنان [مردم] کمتر از پی ریزی یک ساختار سیاسی دموکراتیک براساس همۀ موازین و اصول پذیرفته شدۀ منشور حقوق بشر نیست. ساختاری که در آن هیچ مذهب و مسلکی، و بهیچ عنوان و دست آویزی نتواند مانع تحقق و تامین هیچیک از آزادی ها و حقوق مسلم و برابر شهروندان شود؛ ساختاری که در آن قوانین مُلهم از ارادۀ اکثریت و پاسدار حقوق اساسی اقلیت است؛ ساختاری که در آن حکومت تابع ملت است و نه ملت مطیع ولی؛ ساختاری که در آن آزادی عقیده و بیان، آزادی رسانه های جمعی و احزاب، شهروندان را به انتخاب آزادانۀ نمایندگان دلخواهشان توانا می کند.» (بمناسبت 22 بهمن)

«شعار محوری و بنیادی امروز می رساند ما را به زیر سوال بردن اساس نظام و نهایتا خواسته جمعی حداکثر مردم ایران که در ارتباط هست با انتخابات آزاد و فکر می کنم در غالب رفرداندوم، تعیین نوع نظام در آینده کشور. بر این اساس فکر می کنم که این حرکت مسلما اعتراضش خیلی فراتر از صرفا نتیجه انتخابات تابستان است، این یک چالشی است و یک مبارزه ای است برای فرو ریختن کل این نظام و به امید پروردگار و همت مردم ایران جایگزینی اش با یک نظام عرفی یک نظام دموکراسی و سکولار و این هدفی است که فکر می کنم بیشتر نیروهای آزادیخواه خواه و طرفدار حقوق بشر در ایران خواستارش هستند و تنها چیزیست که باعث سربلندی و ترقی و بازیافتن راه پیشرفت و آزادی مملکت مان باشد در آینده» (گفتگو با رادیو زمانه – 13 فوریه 2010)

 

حال، با توجه به این موضعگیری های آقای رضای پهلوی، و تعریف «علمی» آقای رجوی از «جبهه مردم» (و نه طرح «جبهه همبستگی ملی»)، و تعریف ایشان از «ضد مردم» آیا می توان انتظار همبستگی و اتحاد بین مجاهدین و رضا پهلوی را داشت؟ رضا پهلوی به نظامی سکولار، و پارلمانتری که بگونه ای تعریف کننده «جمهور مردم» هم است، باورمند است، اما لزوما جمهوریخواه نیست. آیا می توان رضا پهلوی را از عضویت در «جبهه مردم» باز داشت؟ بی شک می توان او را (بنا به بند دوم طرح) از عضویت در «جبهه همبستگی ملی» باز داشت. اما صحبت دیگر بر سر جبهه همبستگی ملی نیست، صحبت از «جبهه مردم» با تعریفی که آقای رجوی بیان کرده اند، است. ظاهرا، و بنا به تعاریف ارائه شده، «جبهه مردم» کاملا بازتر و همه گیرتر است.


به نظر نگارنده، باید به این نکته، هر چه دقیق تر توجه کرد، و هر چه شفاف تر یا طرح جبهه همبستگی ملی را باز نویسی نمود، و یا تعریف علمی دیگری از «جبهه مردم» ارائه داد. و یا شاید باید گامی جدی بسوی پذیرش «جبهه وسیع» برداشت.

 

ابزار تبلیغاتی

 

 

حال که ویژگیها و اهداف «جبهه مردم» و نقاط مبهم آن مشخص شد، باز می گردیم به نکته ای که در بخش اول اشاره کرده بودم. هر نهاد سیاسی و جبهه ای، ضرورتا، به ابزار تبلیغاتی خود هم وابسته است. خلاصه بنویسم. از آنجایی که «سایت جبهه همبستگی ملی» سایت وابسته به مجاهدین است، نمی تواند سایت و رسانه مشخص این «جبهه» هم بشود، چرا که نقض غرض خواهد بود. رسانه «جبهه مردم» (خلق، ملت، ملی، وسیع...) باید مستقل از مجاهدین، شورا و یا هر عضو دیگری که موسس این جبهه است، باشد، ولی در عین حال بیان کننده، پیشبرنده ی راهکارها، دستاوردها، و برنامه ها و خطوط سیاسی و استراتژیک آن «جبهه» بشود. بطور مثال، سایت دیدگاه هم نمی تواند «رسانه» این جبهه بشود، چون بنا به تعریف، سایت دیدگاه فراسازمانی بوده است و خواهد ماند.

یکی از کارهای ضروری این «رسانه» معرفی صحیح، مدرن و قرن بیست و یکمی مدیر صحنه («رهبر») است. نمی توان با فرهنگ، ابزار و روشهای دهه 40 شمسی و 60 میلادی، به نسل جوان که در قرن بیست و یکم و با ابزار های پیشرفته تکنولوژی، علیه نظام خمینی و خلافت خامنه ای بپاخاسته، «رهبر» معرفی کرد. نمی توان به جامعه ای که 30 سال از مرگ و  پاسدار«شهید» و جانباز و... شنیده، توقع داشت که به واژگانی مشابه در ضرورت مبارزه قهرآمیز، «منطقا» گوش فرا بدهد. نمی توان با توسل به «اسلام» علیه «اسلام» فضا شکست. این «رسانه» به لحاظ ماهیت و فرهنگ باید ساختار شکن باشد. ساختار تمام رسوم تبلیغاتی ای که تا بحال بر فرهنگ مبارزاتی اپوزیسیون هژمونی داشته اند. باید تعریفی علمی از «رسانه» بعنوان «ابزار سرنگونی» ارائه داد، همانگونه که از «رهبر»، «جبهه» و «مبارزه» ارائه می شود.

به این مهم خواهم پرداخت.

 

ادامه دارد

علی ناظر – 3 اسفند 1388







[Posted comments0]

No press releases currently available



Iran's Crises  1998 - 2007   ©