Iran's Crises Unfolded  
IranCrises
 
Thursday 22 November 2018
جستجو
اقتصادی
مواضع و بیانیه
اجتماعی
سیاسی و نظامی
گفتگو - شنیداری/دیداری/ن.شتاری
برداشت و تحلیل
خبر و گزارش
صفحه نخست

يادداشت هفته

* دوران بلبشو
  علی ناظر

* «فرار به جلو» موسوی
  علی ناظر

* رضا پهلوی در مسیر بازگشت به اصل خود
  علی ناظر

* باز 19 بهمن شد
  علی ناظر

* ویژه نامه بحران 88
  علی ناظر

* هفته
بی ظرفیت ها
و بی ظرف ها
  علی ناظر

* بند ناف
  علی ناظر

* پايان نامه – انتقال تجربه
  علی ناظر

* آغاز هشتمين سال فعاليت ديدگاه
  علی ناظر

* بد و بدتر
  علی ناظر

* درد دل
  علی ناظر

* اگر به مرگ من اميد بسته اي
تا نهايت نشاندنت به خاک
زندگانيم دراز باد
  علی ناظر

* يادداشت هفته - حق پناهندگي  علی ناظر

* شانتاژ - يادداشتي بجاي يادداشت هفته  علی ناظر

* پاسخي کوتاه به تعداد زيادي اي ميل  علی ناظر

* خدا را شکر که به کلاس اول آمديم  علی ناظر



پايان نامه – انتقال تجربه

[ علی ناظر]
[منبع: Iran's Crises – English (ICE)]


پيش از اينکه ديدگاهي وجود داشته باشد، برودت بود. چندتا سايتي هم که بودند مونوپولي اخبار و گزارش و تحليل را بخود اختصاص داده بودند. بعضي از معدود سايتها هم که ماهيتا مخالف سلطه جويي بودند در چنبرهء خواستها و دستورات تشکيلاتي قرار گرفته و يک گام به جلو بر مي داشتند و دو گام به عقب.
ديدگاه آمد و اين سنّت را شکست. هشت سال پيش با
frontpage  سايت درست کردم. هر مطلب را scan
کردم و دانه دانه چيدم. در اوائل کار هرکس که سري به ديدگاه مي زد، برچسبي مي زد و مي رفت، گفتند مجاهدم. گفتند رژيمي هستم (اين را دوستان مي گفتند). گفتند توده اي ام. اکثريتي هستم. هرکس از نقطهء تضاد خود با فرهنگي که با آن دست به گريبان بود، زخم مي زد. اما کوتاه نيامدم.
هدف مشخص بود. حداقل براي خودم. موازين هم با وجود اينکه نانوشته بودند، برايم مثل روز روشن بود. هر ديدگاهي بايد منتشر مي شد. هر ديدگاه و نقطه نظري و تحليل و خبري بايد گزارش مي شد. مي دانستم که اين يک نگرش راست است. مگر مي شود چپ بود و ديدگاه فاشيست را منتشر و بازتکثير کرد. اما به عمد وارد اين راست روي شده بودم. براي درک اين نگرش، بايد شناخت از محيط و شرايط روز داشته باشيم. در آن زمان، نگرش ها در بارهء آزادي بيان، آزادي انديشه، نگرشي به غايت تنگ نظرانه بود. در مقابل چنين نگرشي، بايد در منتها اليه قرار مي گرفتم. آنها تنگ نظر بودند، من بايد به هر نوشته اي اجازهء نشر بدهم. هر چه آنها خود را محصورتر مي کردند، ديدگاه درب هايش را بازتر مي کرد. هرچه آنها اصرار به رعايت اصول فورموله شدهء سالهاي 40 داشتند، ديدگاه موضعي در تضاد با آن نگاه مي داشت. آگانه مي دانستم که اين يک جنگ عريان فرهنگي است.
تهمت مي زدند که سوپرمارکت راه انداخته اي. آنها عادت به دکان کوچک بقالي سر کوچه داشتند. هر کس ماست و کره اش را مي بايست از بقالي سر کوچهء خودش بخرد. هنوز هم که هنوز است برخي به اين روش بسنده کرده و فقط از سر کوچه خريد مي کنند. نظام پيچيدهء ميديا را مي خواهند با روشهاي پيش پا افتاده و تنگ نظرانه همخوان و همسو بکنند. شده اند مثل دکترهايي که در بهترين بيمارستانها و با برخورداري از عاليترين دانش پزشکي، پيش از انجام عمل جراحي، ورد و دعا مي خوانند. مي گويند بسم الله الرحمن رحيم. خوب اگر خدا مي تواند شفا بدهد تو چکاره اي؟ پس نقش تو چيست؟ اگر روش و برخورد اين قبيل بقالها با رسانه عمومي کارکرد داشت پس هنوز که هنوز بود بايد مي توانستيم با پلي کپي کارها را پيش ببريم. اصلا علم ميديا براي چه چيزي و کدام هدفي اينقدر گسترده شده است؟ البته مثل هر بقالي مشتري هاي خودشان را هم دارند. مبلغين خودشان را دارند. بالاخره تو اين دهکده اي که آنها زندگي مي کنند جمعيتي زندگي مي کند که به کدخدا احترام مي گذارد، و مثل هر دهکده نشيني از وارد شدن به شهر هراس دارند. براي او و بنا به گفتهء کدخدا، شهر محل فسق و فجور است. هواي شهر ها گرفته است، شيوع بيماري دامنگير است، آب خوب، غذاي خوب نيست. بهماندن در اين دهکده رضايت مي دهند. در اين دهکده زمين خود را با دست شخم مي زند. سنگ خارا را با سوزن سوراخ مي کنند. دلشان خوش است که کبوتر حرم هستند. متوجه هستيد که منظورم چيست؟ ديدگاه به اين نظر و روش انتقاد داشت، و از همان روز اول دست از هراس برداشت. متوجه شد که اگر به شهر نرود شهر توسعه يافته و عاقبت دهکده را مي بلعد. پذيرفت که مي توان و بايد اين سنّت را شکست.
در مرور زمان ديدگاه شد آنچيزي که هست. نه ادعا کرد، نه پايش را بيشتر از گليمش دراز کرد.
اما در اين پروسه چه اشتباهات فاحشي که نکرد. چقدر انسانهاي خوب و انديشمند و پاک سرشت را که نيازرد. اما هر موقع که به اشتباه خود پي برد، سريعا و بدون هيچ ملاحظهء کاسبکارانه اي، علنا پوزش خواست و سعي در تصحيح خود کرد. بار ديگر، از همهء آنهايي را که آزردم، بجز دشمن، پوزش مي خواهم. در مورد دشمن بخودم شديدا انتقاد مي کنم که چرا بيشتر نکردم، و چرا در مواقعي کمکاري کردم.
برگرديم به اصل موضوع. با اين انديشه ديدگاه به جلو آمد. طبيعتا هرچه جلوتر آمديم، خواستهاي روز تأثير بر روش و کارکرد ديدگاه داشت. ديدگاه به جايي رسيده بود که کاربران مشخص خود را داشت. کاربراني که از يک خصيصهء مشترک برخوردار بودند – همه سياسي هستند. تفاوت بد را از خوب تشخيص مي دهند. مي دانند چرا روي سايت ديدگاه کليک مي کنند، چي مي خواهند و بايد بر روي چه مطالبي بيشتر تمرکز کنند.
فرهنگ حاکم بر ديدگاه باعث شد که تعداد بيننده ها در يک روند تصاعدي افزايش پيدا کنند. ديدگاه براي خودش مرجع شده بود. در ايران بيننده داشت، و وقتي که رژيم سايت ها را فيلتر کرد، آنها که بايد به ديدگاه سر بزنند باز هم مي آمدند و کليک ميکردند. رژيم و رژيمي ها که مشتري دائم شده بودند. م خواستند بدانند دشمنانشان چه مي گويند و چه مي نوسند. بارها مشاهده شد موضعي که در ديدگاه ارجحيت پيدا مي کند، تأثير خود را در آنطرف مرزها نشان مي دهد. ديدگاه تبديل شد به خاري در دست انسانهاي راديکال و مترقي. خاري در چشم دشمن. اما همين خار در چشم دشمن، مورد نامهرباني برخي از دوستان قرار مي گرفت. ديدگاه رژيمگاه شد، بلندگوي دشمن شد، بي در و پيکر شد، و... اما از آنجايي که من نيامده بودم که زير پاي رفيق را خالي کنم، ديدگاه تأسيس نشده بود که در برابر رفيق صف کشي کند، در تمام موارد کوتاه آمدم، پاسخي ندادم، درشتي نکردم، و احترام رفيق را هميشه داشتم، چرا که هرچه آموخته بودم از همين رفيقان بود. انسانيت را، پاکدامني، زيبايي در مبارزه و سعهء صدر را. هدفم مشخص بود، ارتقاي فرهنگ مبارزاتي و انديشه ورزي. ديدگاه براي کسب قدرت نيامده بود و آنها که پرخاش مي کردند را رقيب خود نمي ديد. البته بدون هيچ رودربايستي بگويم، کار سختي بود. خيلي سخت است که به تو بگويند رژيمي اما الويتهاي مبارزه تو را از پاسخگويي برحذر دارد. باور کنيد خيلي سخت است. اما گذشت زمان بهترين مرهم اين زخم ها بود. و الان که اين چند خط را مي نويسم، ذره اي زخم بر روحم ندارم، بي هيچ کينه و دلگيري مي نويسم. به راستي، مگر مي شود از فرزندان خلق دلگير شد؟ اين عاشقان آزادي، رهروان پيامبران برابري و عدالت اجتماعي، اين مبارزان خلق.  اينها که مي آيند، در برابر تندر مي ايستند، و مي ميرند.
زمان مي گذشت، جشن يکسالگي ديدگاه گرفته شد، دو سالگي، سه سالگي.... و رژيم به حيات خود ادامه مي داد. پيش از تأسيس ديدگاه، در جمع بندي هاي شخصي خود به اين نتيجه رسيده بودم که يکي از دلايل ادامهء حيات رژيم پراکندگي نيروهاي سرنگوني طلب است. اما براي همدلي، همسويي و تشکيل جبههء وسيع، اول بايد فرهنگ هم سويي را دوباره زنده کرد. در اين هشت سال، به اندازه کافي در ديدگاه مطلب منتشر شد. موضوع جبههء وسيع مورد بررسي قرار گرفت. در له و عليه آن نظرها داده شد، اما حرکت قابل توجهي انجام نشد.
برداشت خودم را بگويم. برخوردها صوري است.
  رهبران سياسي در اپوزيسيون علاقه اي نشان نمي دهند (شايد آنها پيچش مو مي بينند). برودت بين نيروهاي سرنگوني طلب آنقدر زياد است که اگر خورشيد هم بيايد روي زمين اين يخها را آب نخواهد کرد. رهبران نيروهاي سرنگوني طلب برخلاف بدنه تشکيلات آنها، آنقدر از همديگر ديده و شنيده و مي دانند که در زمان حال، حاضر نيستند پهلوي هم توي يک قهوه خانه بنشينند چه برسد بر سر ميز مذاکره و برنامه ريزي براي کشوري به پهناوري ايران. ساده تر اينکه من ، با توجه به مواضع متعدد و مختلف رهبران سياسي، من ديگر به همبستگي ملي اميدي ندارم. تقصير را نه از بدنه بلکه از رهبران سياسي مي دانم. من دليل تشت در اپوزيسيون را در عدم علاقهء رهبران سياسي به اتحاد مي دانم. (شايد حق با آنها باشد. اين را بسپاريم به تاريخ تا قضاوت کند).
به نظر من رهبر سياسي کسي و يا نهادي است که چند قدم آنطرفتر را مي بيند. تا آنجايي که من فهميده ام رهبران سياسي موقعيت کنوني ميهن را خطير ارزيابي نمي کنند. به باور آنها، همهء آنها، وضع آنقدرها بغرنج نيست که مجبور به نشستن بر سر ميز مذاکره با يکديگر بشوند. فکر مي کنند وقت دارند. البته بعضي ها هم به اين نتيجه رسيده اند که اگر حتي موقعيت خطيرتر از اين هم که هست بشود، باز هم بر سر ميز مذاکره با فلان و بهمان سازمان و حزب نخواهند نشست. اين نتيجه گيري من يک تحليل نيست، بلکه يک واقعيت است. 28 سال فاکت براي اثبات آن وجود دارد. فراتر اينکه آمريکا در پشت مرزها آمادهء لشگر کشي است، و در پشت درهاي بسته با رژيم قاپ مي اندازد. رهبران نيروهاي اپوزيسيون اين واقعيات را مي بينند اما ظاهرا به اين نتيجه رسيده اند که يا مي توانند به تنهايي ايران را آزاد کنند (شوخي مي فرمايند) و يا بهتر است که وارد پروسهء «همه با هم» نشوند تا دوباره همان اشتباه بد 28 سال پيش و يا بدترش را مرتکب نشوند. ساده تر بگويم رهبران سياسي ما مي ترسند. مار خوردگاني هستند که از ريسمان سياه و سفيد مي هراسند. فعلا حاضر نيستند آزموده را دوباره بيازمايند. هنوز کارد فروپاشي يک کشور به عظمت ايران بيخ گلويشان گذاشته نشده است. مي خواهند آخر عمري  عاقبت بخير بشوند و از آنها نام نيک بجا بماند. بعضي از تشکل ها هم که به لحاظ کمّي روز به روز تحليل مي روند. منشعب مي شوند، در يک مرکزيت هر عضو يک رهبر شده و يک فراکسيون تشکيل مي دهد، و اگر يادآوري کنيم که کشور دارد به باد مي رود و شما سر حرفهاي صدتا صنار جر و بحث مي کنيد، فورا مي گويند ما جهان وطني هستيم. يعني گور باباي ايران. بدنه هم يا با اين اعمال و رفتار پاسيو شده است، يا گيج، و يا هرچند نفر گرد يکي از اين رهبران جمع مي شوند. اين روزها ما به تعداد افراد تشکل داريم.
با توجه به نکات بالا، سوالي که براي من بعنوان مسوول ديدگاه پيش آمد اين بود که اگر اين حرفها و تحليلهادرست باشد، نقش من (يکنفر تنها) اين وسط چيست؟ نقش ديدگاه (يک سايت با امکانات محدود) چيست؟
به نظر من، در اين دوره و زمانه تعداد سايتهايي که از ده تا مطلب دريافتي 8 تا را چاپ کنند زياد شده است. سانسور خيلي کمرنگتر از گذشته است. تعداد سايتهايي که رسم ديدگاه را دنبال کرده و جايگاه مخصوص و منحصر به فرد خود را يافته اند قابل توجه است. پس ديگر شعار روز اول ديدگاه که «نشر ديدگاه شما هدف ماست» بي معني است. چند سال پيش اين شعار درست بود، اما امروز اين هدف اکثر سايت ها شده است. پس در اين مورد ديدگاه کار جديدي نمي کند؛ و از آنجايي که در باره محاسن همبستگي ملي به اندازه کافي نوشته و گفته و بحث کرده و به جايي نرسيده ايم، ديگر ادامهء اين بحث آب در هاون کوفتن و وقت خود را هدر کردن است. من به اين نتيجه رسيده ام که اگر براي وقت خودم و  ديگران احترام قائلم بايد همين يک ذره انرژي را در جايي و به نحوي خرج کنم که اگر بازده صد در صد نداشته باشد، حداقل دل خودم را خوش کند که وقت هدر نمي کنم.
حال اگر 6 ماه ديگر، دو سال ديگر همين نيروهاي متراکم صدپاره شدهء سرنگوني طلب خواستند متحد شوند، ديدگاه حاضر است به عنوان ناشر اهداف آنها دوباره فعال شود. اما چشمم آب نمي خورد.

پس چه مي توان کرد. به نظر من، بيکار نبايد نشست. بايد در برابر رژيم صف آرايي کرد. بايد رژيم را افشا کرد، و بايد شيار هايي را که اپوزيسيون در خارج از کشور خالي گذاشته و رژيم در آن شکافها رخنه کرده و خود را تکثير مي کند، مسدود کرد. هر کس به اندازه قد و قامتش.
بدون افتادن در شعار دادن هاي صوري ضد امپرياليستي، بايد در برابر اهداف پليد آمريکا و شرکا فعال شد. بايد اهداف جهانخواران در ارتباط با ايران را افشا کرد. مردم ايران از دو سو مورد حمله قرار گرفته اند. از يک سو رژيم جمهوري اسلامي به قتل و کشتار و سرکوب مشغول است. و از سوي ديگر غرب کليه راهکارها را مسدود کرده تا رژيم بخوبي بتواند با بولدزر سرکوب راه را براي چپاول غرب صاف کند. به نظر من بايد کاري کرد. کاري که ديپلماتيک و سياسي نيست. بازي سياست را بسپاريم به سياست بازان. منظور من راهکار اجتماعي است. بايد مردم در غرب را به ياري مردم ايران طلبيد. براي اينکار، بايد ابزار داشت و بهترين ابزار ميديا ( رسانه، ژورنال و يا کتاب) به زبان انگليسي است. بايد ميز خفقان خبري در خارج را بهم زد. به بي بي سي و يا سي ان ان و يا خبرگزاري فرانسه و آلمان و صداي آمريکا و ... توجه کنيد. خبر در بارهء ايران در آن محدوده دور مي زند که منافع غرب تأمين مي شود. آيا از قتل حجت زماني، محمد اکبري، فيض مهدوي، خبري شنيديد؟ آيا از اعتصابات روزانه کارگران، معلمين و يا پرستاران چيزي مي شنويد؟ آيا از تجمع هواداران مجاهدين در بروکسل و ژنو خبري مي شنويد؟ چرا نه؟ ساده است، اين اخبار اهداف اقتصادي و سياسي آنها را تأمين نمي کند. متأسفانه احزاب و سازمانهاي اپوزيسيون هم که امکانات (به زبان انگليسي) دارند آنقدر خود محورند، آنقدر خبررساني را از دريچهء کوچک «خود» و سياست مي بينند که گويي امکانات ندارند. همانقدر خبررساني مي کنند که بي بي سي و... به نظر من، بايد اين سد و اين مانع را شکست. مردم، منفردين مستقل، و خلاصه آزاديخواهان نه غرب را مي خواهند و نه رژيم را. آنهايي که اهل زد و بند نيستند، بايد رسانهء مستقل خود به زبان انگليسي داشته باشند. صداي مستقل و آزاديخواهي آنها بايد به گوش همه رسانده شود.
بايد در مقابل هر مقاله اي که بي بي سي و گاردين و واشنگتن پست و نيويورک تايمز و سي ان ان به نفع رژيم مي نويسند و گزارش مي دهند، اپوزيسيون يک گزارش تحليلي ارائه کند.  بايد عليه جبههء مشترک غرب و رژيم، جبهه اي تشکيل داد و براي اين جبهه رسانه اي داشت.
براي روشن تر شدن منظورم به موقعيت امروز مجاهدين بپردازيم. دادگاه اروپا رأي مي دهد که آنها تروريست نيستند، سياست بازان اروپايي آن رأي را ناديده گرفته و رژيم را خشنود مي کنند. مجاهدين در بروکسل تظاهرات مي گذارند، رژيم سفيران کشورهاي متبوعه را احضار مي کند. و اين در زماني است که مجاهدين کرور کرور سناتور و وکيل مجلس مي شناسند.
ما، بعنوان اپوزيسيون، اگر مي خواهيم رژيم در چنين موقعيت بدي که قرار دارد، نتواند وارد مذاکراه شده و زير پاي اپوزيسيون را خالي کند، اگر مي خواهيم از پشتيباني مردم اروپا و آمريکا برخوردار باشيم (تأکيد بر روي مردم است)، بايد پيام مردم ايران را به گوش مردم اروپا و آمريکا و جهان برسانيم. اجازه ندهيم که شهيد ديگري دوباره سر از گور بردارد و بگويد «جهان خبردار نشد...»  يک لحظه تأمل کنيم. از خود بپرسيم چند نفر از مردم اروپا از اعتصابات چند روز اخير معلمين باخبر شده اند؟ مي شود گفت هيچ. توجه کنيم که تمرکز بر روي مردم است و نه سياستمداران و سياست بازان.
به نظر من، مبارزه با رژيم پيچيده تر از يکي دو سال پيش شده است. ما، همهء ما بايد شرايط حاکم بر روابط سياسي و ديپلماتيک را قانونمندتر ارزيابي کرده و معقولتر به مصاف رژيم در خارج از کشور بپردازيم.
موقعيت پيچيدهء مجاهدين در خارج ثابت کرده که نمي توان روي وکلاي مجلس زياد حساب باز کرد. وکلا و سناتورها نوکران احزاب خود هستند. اگر خط حزب مذاکره و مشارکت با رژيم باشد، اکثر وکلاي مجلس در اروپا و آمريکا به همان سو خم مي شوند. بطور مثال به مذاکرات بغداد توجه کنيد. پشت درهاي بسته دارند گُل مي گويند و گُل مي شنوند. ارند سر مردم عراق و ايران  خاورميانه را در پشت آن درها مي بُرّند. براي جلوگيري از پيشرفت رژيم در خارج کشور بايد وکلاي مجلس را از طريق منتخبين خودشان زير فشار قرار داد. به نظر من، به قول و قرارهاي وکيل و سناتور در پشت درب هاي بسته نبايد اطمينان کرد. اگر لازم باشد حتما زير قولشان مي زنند. مگر آنکه تحت فشار اجتماعي قرار بگيرند. گذشته چراغ آينده است. مگر مجاهدين نگفتند در جنگ عراق بيطرفند؟ مگر آمريکا پيام آنها را نگرفت؟ پس چي شد که مقر آنها را بمب باران کرده و رفقاي مجاهد را به قتل رساندند؟ چه شد که مريم رجوي و يارانش را در پاريس دستگير کردند؟ به قول و قرارهاي اين اراذل نمي شود اطمينان کرد. بايد همه چيز علني باشد. بايد رو بازي کرد. مردم بايد در جريان تمام قول و قرار ها قرار بگيرند.
چطور؟ بقول مش قاسم دروغ چرا.... کار سختي است. انجام اين مهم تشکيلات لازم دارد و افراد زبده و پول فراوان و وقت زياد. اما چه باک.
من فقط مي توانم به اندازهء قد خودم حرف بزنم و فقط براي خودم نسخه بپيچم. من تصميم گرفته ام که همه چيز را از نو شروع کنم. اينبار به زبان انگليسي. سختر خواهد بود. وقتگيرتر خواهد بود. اول از همه بايد سايت (يا ژورنال و يا فصل هاي کتاب) را طراحي کرد و چپ و راست هايش را تنظيم کرد. بايد نويسنده پيدا کرد. بايد ويراستاري کرد. خلاصه اينکه طول خواهد کشيد. اما جهت اطلاع شما عزيزان از اول فروردين 1386 اين کار من خواهد بود. توقع معجزه از خودم ندارم. به نظر من، و تا زماني که رهبران سياسي در اپوزيسيون سرنگوني خواه با هم قهرند، تا زماني که نرود ميخ آهنين در سنگ، من ترجيح مي دهم وقت خود را اينگونه بگذرانم. نمي دانم چقدر موفق خواهم بود. نمي دانم اين طرحي که پيشنهاد کرده ام تا چه حد پيش خواهد رفت. شايد سدها و موانع آنقدر زياد باشند که نتوانم از نقطهء صفر جلوتر بروم. ولي حداقل مي دانم که وقتم را هدر نکرده ام. به آنچيز مشغولم که باورم است. به نظر من به اندازهء کافي صداي مردم ايران به ايرانيان تبعيدي مي رسد. بايد در جبهه اي ديگر فعال شد. در جبهه اي که رژيم يکه تاز آنست.
برگرديم به موضوع تعطيلي ديدگاه. ديدگاه به عنوان يک کتابخانه سرجايش باقي مي ماند. و اگر وقت شد، از طريق «فراسوي ديدگاه» مطالب جديدي به آن اضافه خواهد شد.
در مورد سايت بحران (يا ژورنال، کتاب)، اگر مايل به همکاري هستيد و مي توانيد به زبان انگليسي توليد داشته باشيد، خواهش مي کنم با آدرس زير که مخصوص اين پروژه است تماس بگيريد.
didgah0@yahoo.co.uk

(توجه داشته باشيد که ادرس «ديدگاه صفر» است – از صفر شروع کرده ام.)
در صورت علاقه لطفا با آدرس جديد ديدگاه تماس بگيريد.

و اما سخني شخصي و از عمق دلم
عزيزانم.
ديدگاه با علي ناظر يا بي او. با نگرش و فرهنگي که دارد يا بدون آن، ديدگاه نمي شد اگر شما نبوديد.
روزها و شبهاي بس تيره که بخودم مي پيچيدم، در آن لحظات سخت، پيامي کوتاه از شمايي که نمي شناسمتان، همچون دارويي شفابخش، زخمي عميق را مرهم مي داد. مهرباني شما بمثابه يک موتور مرا به جلو مي راند.
چند سال پيش، در آن زمان که به علت بيماري شديد نمي توانستم به اين حداقل بپردازم، از ميان ناکجا آباد يک ناشناس اي ميل کرد و گفت حاضر به قبول مسووليت است. و چه حاضر بودني. من او را نمي شناختم (هنوز هم او را نديده ام) اما به او اعتماد کردم و چه مسوولانه به اين اعتماد پاسخ گفت. در آن فاز بسته شدن، ديدگاه ماند بخاطر مهدي زماني (اسم مستعار). و وقتي که حال و روزگارم خوب شد و گفتم که مي توانم، بي هيچ غُر زدن و بد گفتن و چشمداشت و صدور اطلاعيه و.... همه دفتر و دستک را تحويل داد و رفت پي کارش.
و بعد رسيد به نقطه عطف ديگري و تعطيل شدن ديگري، آنموقع که به علت اتفاق ناگواري که در خانواده ام پيش آمده بود چاره اي نمانده بود بجز تعطيل کردن ديدگاه. يکنفر که مي شناسمش و دوستش دارم، تلفن کرد و گفت که او و دو نفر ديگر حاضرند تا جور شدن اوضاع زير بازوي ديدگاه را بگيرند. يک شرط داشتند – اسمي از آنها برده نشود، و تنها اشکالي که مي ديدند اين بود که هّر فني را از بّر تکنيکي تشخيص نمي دادند و نمي دانستند بقولي چطور کامپيوتر را روشن کنند. اما هر سه نفر آمدند. ايستادند و ديدگاه را با همان فرهنگ حاکم بر ديدگاه، دست و پا شکسته و با هزار مشکل فني، بخوبي اداره کردند. و وقتي که برگشتم، نفس راحتي کشيدند و رفتند.
و عاقبت آنروزي که پشتم را به ديدگاه کردم چون گيج شده بودم. روزي که بايد با باورهايم تنها مي شدم، و خود را بازمي يافتم. از همه طرف هجوم آورده بودند که آخرين لگد را بر زمين خورده اي فرود آورند. در آن روز دوستان ديدگاه با نام مستعار «ياران ديدگاه» از افتادن ديدگاه به زمين جلوگيري کردند.

در هرکدام از اين موارد اگر اينها نبودند – اگر شما نبوديد، ديدگاه تعطيل شده بود. به نظر من، بودن ديدگاه بيشتر بخاطر شما انسانهاي خاموش و پنهان است تا علي ناظر. 
ولي واقعا چرا؟ من فکر مي کنم دليل را بايد در فرهنگ حاکم بر ديدگاه جُست. ديدگاه  جايگاه دردمندان بود. جاي آنهايي است که از رژيم متنفرند، با رژيم مرزبندي خشک و مقدس دارند. و اين مرزبندي ما را، همهء ما را به يک خانوادهء بزرگ مقاومت (مجازي) تبديل کرده است. ما خواهران و برادراني شده ايم که همديگر را نمي شناسيم، اما مي شناسيم. همديگر را نديده ايم، اما در قلب يکديگر جاي داريم. ما اعضاي خانواده اي هستيم که در هنگام جنگ و دعوا و مخالفت و تشر زدن به همديگر، رژيم را مي ترسانيم. رژيم از بحث و جدل ما بيشتر از فيزيک ما مي ترسد. بحث و جدل آگاهي مي آورد، راهکار توليد مي کند، و رژيم از راهکار مي ترسد، از هماهنگي انديشه ها، تبادل آراء مي ترسد، چون مرتجع است. مرتجعين ضد آگاهيند. ما آموزگاران همديگر شده ايم. از هم آموخته ايم و به يکديگر درس داده ايم؛ و اين براي من افتخار بود و هست و در زمان پيري و کوري به ياد شما برادران و خواهرانم، شما رفيقان رفيق که در دشمني با رژيم جمهوري اسلامي سازش نداريد، خواهم بود. شما به من درس ها داديد، و من در کنار شما و بخاطر شما رشد کردم. به اين خاطر هميشه مديون شما هستم.
عزيزانم، بدون شما، ديدگاه ديدگاه نمي شد، همانطور که بدون مردم، انقلاب انقلاب نيست. اگر ديدگاه بالاترين سرورها را مي داشت، اما پيامش ضدخلقي مي بود، حتي يکنفر از شما روي خوش به آن نشان نمي داديد. همانطور که اگر لشگري تا به دندان مسلح باشد اما پايگاه مردمي نداشته و يا پيامش مردمي نباشد، بي شک محکوم به شکست است، بي شک خلق به او پشت خواهدکرد. ارتش و لشگري که ارتش خلق نباشد، ارتش و لشگر دشمن در لباس دوست است. به سپاه پاسداران نگاه کنيد، آيا آزموده تر و مجهزتر سراغ داريد، آيا سپاه پاسداران مسلح به بهترين آتشبارها نيست، اما سپاهي است که خلق در برابرش ايستاده است.  اين را مي نويسم چون برخي از شما عزيزان از کمک مالي صحبت کرده ايد.
ممنون شما هستم. راستش پول هيچ موقع مسالهء من نبوده و نيست. البته اگر بيشتر پول مي داشتيم سرور بهتر مي داشتيم، و نتيجتا سايت کمتر مي خوابيد و خلاصه به اندازه اي که پول مي داديم آش مي خورديم ... اما مگر مي شود گاهي اوقات 10-12 ساعت پشت سر هم کار ديدگاهي کرد و ناسزا شنيد، تهديد شد، و برچسب رژيمي به جان خريد، ولي در همان زمان به پول هم انديشيد؟ خوشبختانه نه من، و نه دوستاني که براي يک روز، يکماه و يا سال با ديدگاه همکاري کرده اند، اهل پول و پله بوده اند. بطور مثال اگر همين فرد فني ديدگاه که در عرض دوسال اخير ديدگاه را به شکل آبرومندي در آورده، مي خواست چشمداشت مالي داشته باشد، باور کنيد پول هاي من و شما صورت حساب سال اول او را هم نمي پرداخت. او اينکار را کرد چون باور داشت. من هم همينطور. اصولا اينطور کارها با کمک مالي حل شدني نيست. با همين بودجه اي که من براي ديدگاه کنار گذاشته بودم مي شد لخ و لخ کار کرد. البته کمک انساني هميشه مهم است.
اينها را مي نويسم چون مي خواهم در اين پايان نامه انتقال تجربه کرده باشم. مي نويسم تا اگر چند نفري از شما عزيزان تصميم گرفتيد و خواستيد سايت بزنيد پشت معضل مالي نمانيد. براي اينکار فقط دو چيز لازم داريد باور به راهتان و صبر (و صبر و صبر و صبر و صبر...) و البته پذيرفتن اين واقعيت که کاربر دشمن نيست. بپذيريد که کاربر همان خلق است، و به خلق بايد  هميشه احترام گذاشت، حتي آن روز که اشتباه مي کند. حتي آنروز که به تو بد مي گويد. در موقع خواندن هر پيام، هر اي ميل، و در هر مکالمهء تلفني به خودمان يادآوري کنيم که جاي خلق بر روي ديده است.
راه و رسم من در مديريت ديدگاه اين بود. باور ها، آرمان و اصول خود را بخاطر «دفاع از خود» و حتي «دفاع از حيثت خود» معامله نکن. فراموش نکن که مسوول سايت فقط يک مُهره است. اصول را بخاطر دفاع از حيثيت يک مُهره فدا نکن. ناسزاها، پرخاشها، و حتي حق کُشي ها مي آيند و مانند آن قطرات عرق که از خشم و دلتنگي بر پيشاني مي نشينند خشک شده  و مي روند، و تو مي ماني و شب تاريک، و آرمانت. اصولت را فداي لحظات خشم و دلتنگي نکن. جاي دوست و دشمن را عوض نکن. نگذار فشارها بر تو سلطه بگيرند و جايگاه ظالم و مظلوم عوض شود. و  خود را خدمتگزار کاربر بدان.
باشد روزي که همهء ما به دامن ميهن بازگرديم و اين خلق ستمديده، اين مظلوم را در آغوش بگيريم، و بر ديده و پاي او بوسه زنيم.
حرف آخر. اگر رهبران سياسي دست از لجاجت بردارند و بخاطر خلق و ميهن متحد شوند، و خيانتي که خميني به کلمه و واژهء اتحاد کرده را از اذهان بزدايند، در آن روز دوباره گل زيباي انقلاب خواهد شکفت و بهار فرا خواهد رسيد. اگر...
بار ديگر مي نويسم که بهارم آرزوست.
شاد و هميشه سرفراز بمانيد، و پوزش مرا بخاطر تمام اشتباهاتم بپذيريد.

درود بر خلق
علي ناظر
21 اسفند 1385
ستون نظرات ديدگاه از 28 اسفند فعال نخواهد بود







[Posted comments0]

No press releases currently available



Iran's Crises  1998 - 2007   ©